چپتر 2145: فصل 2145
0پادشاه مرون پاسخ داد: «چون حالا نهتنها نیروهای زندگیتون کاملاً با هم ادغاماعضای شدن، بلکه میتونید به ارادهٔ خودتون بینشون جابهجا بشید. این به ما امیدواریدارن میده که در هیئتِ مسخشدهتون بتونید در برابرِ آرایهٔ بردگی هم مقاومت کنید.»
«امیدواری؟ یعنی مطمئن نیستید؟»
پادشاه گفت: «این یکی دیگه از دلایلیه که شما روایرادهای به اینجا احضار کردیم. تا نیمهٔ مسخشدهتون رو آزمایش کنیم.قدرتشون اگه شکیاتمون تأیید بشن، بقیهٔ نقشهمون رو براتون فاش میکنیم.»
لیث گفت: «چرا من؟ شورا پر از نامردگانِ قدرتمنده.میکرد تازه، حالا که دورگههای مسخشده اعضای آزمایشی هستن، اوناطولِ بهترین نامزدِ شمان. قدرت، تجربه، قدرتِ مخربِ بینظیر، همهچیز دارن.»
حرفهایش هیچبراتون شوری برنینگیخت، بلکهلیث کاملاً برعکس بود.
اعضای شورا و دربارِ سلطنتی با ناراحتی روی پاهایشانمسخشده جابهجا شدند. موفقیتِ اخیرِ دورگهها در جمعآوریِ یکتنهٔ اطلاعاتِتجربه گرانبها و حمله به قلعههای اورپال، گواهی بر مهارتهایشان بود.
این موضوع ارزشِ آنها را بهعنوانِ متحد بهشدت بالا میبرد، اما این پرسشِ نگرانکنندهنامردگان را هم پیش میکشید که در صورتِ دشمنشدنشان، چطور باید با آنها مقابله کرد. نهبهمحضِ شورا و نه خانوادهٔ سلطنتی پاسخی برای این پرسش نداشتند و این بهشدت نگرانشان میکرد.
راگو گفت: «استدلالت محکمه، اما ایرادهای مرگباری داره. همهٔ نامردگان در طولِمحکمه روز نمیتونن حرکت کنن یا قدرتشون بهشدت محدود میشه. معلوم نیست مأموریت چقدرمیشه طول میکشه و بهمحضِ طلوعِ خورشید، اونا به باری روی دوش تبدیل میشن.
«لیچها چنین مشکلی ندارن، اما معلوم نیست ثرود کِی و کجا آکادمیِمسخشده گمشده رو جابهجا میکنه. اگه این اتفاق زمانی بیفته که جوخهٔ شناساییبینظیر داخله، یه لیچ اگه درجا پودر نشه، بیشترِ قدرتش رو از دست میده.
«برای جلوگیری از این اتفاق، اونا یا باید فیلاکتریشون رو با خودشون بیارن یا دستکم بهشمان کسی بسپرنش تا در صورتی که گریفونِ طلایی جابهجا شد، فیلاکتری هم دنبالشون بیاد. نیازی بهناراحتی گفتن نیست که حتی یه لیچ هم پیدا نمیشه که دستِ رد به سینهمون نزده باشه.
«در موردِ باستانیها—»
زناگروش حرفِ راگو را قطع کرد: «ما پیشنگرانشان از این، بعد از بازیابیِ طلسمهای ممنوع خودمونهمهٔ رو آزمایش کردیم و فهمیدیم که مصون نیستیم.
«هدفِ اصلیِ ما همیشه این بوده کهشورا گوشتمون رو در برابرِ آشوب مقاوم کنیمآزمایشی و موفقیتمون به ضررِ خودمون تموم شد.
«نیروهای زندگیِ ما اونقدر پایدار هستن که تحتتأثیرِ آرایهٔ بردگیاعضای قرار بگیرن، پس نمیتونیم بریم. علاوه بر اون، ما نمیتونیم ازبینظیر جادوی روح استفاده کنیم، پس کاراییمون در مرحلهٔ خروج محدود میشه.»
نگاهِ لیث با زناگروش تلاقی کرد و در سکوت چند سؤالمرگباری از او پرسید که زناگروش تقریباً میتوانست آنها را بشنود. زناگروشمیشه فقط سر تکان داد و اشاره کرد که بعداً حرف میزنند.
اژدهای سایهکرد با کلافگی دندانبرای روی جگر گذاشت.
نمیتونم به شورا بگم دلیلِ اینکه ماشورا در برابرِ آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر آسیبپذیریم اینهآزمایشی که کارهای بابا بر پایهٔ کارهای آرتانه.
اون موقعها، اون متوجهِ نقصی شد که استفاده از جنون برای خلقِهستن نیمهٔ هیولای ما به وجود میآورد، و ازش بهرهبرداری کرد تا آرایههایی بسازههیچ که راهی برای خلاص شدن از شرِ باستانیهای غیرقابلاعتماد رو براش تضمین میکنه.
بدونِ این نقص، هر کدوم از ما ممکنه بهمحضِ اینکه به خواستهمون میرسیدیم خائننامردگان میشدیم و ارباب برای متوقف کردنمون هیچ کاری از دستش برنمیاومد. اما از طرفِ دیگه،بهمحضِ بهخاطرِ همین نقص، نیروهای زندگیِ ما هیچ مقاومتی در برابرِ آرایهٔ بردگی نشون نمیدن. فعلاً.
لیث پرسید: «اگه این موضوع اونقدر محرمانهستنداشتند که حتی نمیتونید برای مَگوسِ اعلیِ پادشاهیمرگباری فاشش کنید، پس همسرِ من اینجا چیکار میکنه؟»
«فراموش نکردیم که دفعهٔ قبل که با نیمهٔ مسخشدهت روبهرو شدیم چقدرمسخشده پرخاشگر بود. بازپرس یهوال رو به این امید آوردیم اینجا که بتونهبینظیر مهارِت کنه، تا اگه وحشی شدی، ما مجبور نشیم از زور استفاده کنیم.
سیلفا پاسخ داد: «در ضمن،نامردگانِ حقشه بدونه دارید جونتون رواعضای برای چی به خطر میندازید.»
مرون چند نشانهٔ دست اجرا کرد و نسخهای کوچکتر ازایرادهای آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیرِ گریفونِ طلایی را پدید آورد. سولوس با حسِمحدود مانا رونهایش را تشخیص داد و از پیچیدگیِ آرایه مبهوت ماند.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «این وحشتناکه. آرتان یه جوری ازمحکمه اسمِ خودش بهعنوانِ یه رون استفاده کرده. حتی اونایی که تحتِ تأثیرِمحدود این کپی قرار بگیرن، به نوادگانِ پادشاهِ دیوانه وفادار میشن، نه به مرون.»
لیث در فکر فرو رفت: این همهش نیست. با توجه به قیافهٔمسخشده بیزارِ پادشاه و اینکه داره از جادوی بدلی استفاده میکنه، معلومه کهبینظیر خانوادهٔ سلطنتی به خودشون زحمت ندادن اینو به یه طلسمِ راستین تبدیل کنن.
چهرهٔ مرون واقعاً در هم رفته بود، امادورگههای لیث دلیلِ اصلیِ رفتارِ پادشاه را نفهمید، تاشمان اینکه چند گاو را به داخلِ تالارِ تاجوتخت آوردند.
«دارید به من میگید که—»
فالوئل گفت: «این جادوی ممنوعهست، لیث. این آرایه به نوادگانِ آرتان اجازهمحکمه میده زیردستانشون رو فارغ از فاصله کنترل کنن و برای برده نگهداشتنشونمحدود به هیچ شیءِ افسونشدهای بهعنوانِ واسطه نیاز نداره. البته که بهای سنگینی داره.
«نیروی زندگیِ این گاوها بهمون وقتِ کافی میده تا تأثیراتِتازه آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر رو روی نیمهٔ مسخشدهت آزمایش کنیم، اماقدرت اونقدر قوی نیست که تأثیرِ طولانیمدتی روی تو یا پادشاه بذاره.»
مرون خنجری تشریفاتی بیرون کشید و شاهرگِ گاوهادورگههای را با آن برید. جانوران تقلا کردند، اماشمان قدرتشان در مقایسه با یک بیدارشدهٔ هستهبنفش هیچ بود.
با باز شدنِ زخم، نورِ طلاییِ آرایه در گوشتِمحکمه گاوها فرورفت و کاری کرد که از درون بدرخشند.حرکت جادوی ممنوعه تمامِ خون و ذرهذرهٔ زندگیشان را کشید.
در چند ثانیه، حیواناتِ سالمِ چندصد کیلویی را به موجوداتی اسکلتی از پوستِ خشکیدهمرگباری و استخوانهای شکننده تبدیل کرد. اگر آن نور نبود که آنها را تا پایانِ مکیدهچقدر شدن سرِ پا و زنده نگه دارد، گاوها همان موقع زیرِ وزنِ خودشان فروریخته بودند.
وقتی کارش با گاوها تمام شد، مرون کفِ دستِ خودش را برید واعضای خونش را به دایره افزود. نورِ طلایی به او هم هجوم آورد، امادارن بهمحضِ اینکه رونهای نهاییِ طلسم را شکل داد، توانست ارتباط را قطع کند.
سولوس گفت: «به جونِ مادرم، نیروی زندگیِ پادشاه تحلیل رفته! نمیدونم به خاطرِاونا اینه که از نوادگانِ آرتان نیست یا به خاطرِ ماهیتِ طلسمه، اما میتونمشوری بهت بگم که اجرای آرایههای وفاداریِ تزلزلناپذیر حداقل ۱۰ سال از عمرش کم کرد.»
بهمحضِ تمام شدنِ کار، سیلفا به طرفِ مرون دوید و همانطور که زخمش را درمان میکرد، کمکشنمیتونن کرد تا بایستد. پادشاه بهحدِ مرگ خسته به نظر میرسید؛ انگار روزها بود که نه خوابیده وتبدیل نه چیزی خورده بود. بخشی از موهایش سفید شد و بخشی دیگر ریخت و خطِ مویش عقب رفت.
سیلفا پرسید: «چرا این کار رو کردی؟ میتونستیم بدیممیکرد یه مجرم یا هر جادوگرِ دیگهای از سپاهِ ملکهطولِ طلسم رو اجرا کنه. محضِ رضای تایریس، تو پادشاهی.»
مرون در میانِ نفسنفس زدنهایش پاسخ داد: «دقیقاً چون پادشاهم ایندورگههای کار رو کردم. چطور میتونم آیندهٔ پادشاهیم رو به یه مجرم بسپارم؟مخربِ چطور میتونم از یکی از خادمانِ وفادارم بخوام بهای انتخابهای منو بپردازه؟
«چطور میتونستم از مَگوسمون بخوام با جونش قمار کنه،مسخشده در حالی که خودم تو امنیتِ والرون میمونم؟ من پادشاهم.قدرتِ جونم رو فدای مردمم میکنم. چند سال عمر، بهای کوچیکیه.»