---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1906: خاطراتِ خوب (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1906: خاطراتِ خوب (بخشِ ۲)

0

لیث پاسخ داد: «نه واقعاً.‌پخشِ​ می‌تونم هم‌زمان صدتاشون رو نگه‌پدر​ دارم. فقط یکی که چیزی نیست.»

«می‌تونن غذا‌حال​ بخورن و‌چنین​ مزه‌ش رو بفهمن؟»

«مزه رو آره. نمی‌تونن هضمش کنن،‌اومده​ اما تاریکیِ بدنشون باید هر چیزی‌فرارین​ رو که می‌خورن مصرف کنه. چطور؟»

رااز پاسخ داد: «داشتم فکر می‌کردم با‌اینه​ کلِ خانواده صبحونه بخوریم. حالا که همه‌مون‌حرفای​ دوباره دورِ هم جمع شدیم، باید جشن بگیریم.»

لیث برای لحظه‌ای خشکش زد. عشقش به تریون فقط یک پله پایین‌تر از عشقش به سنگِ‌وقتی​ کلیه بود، با این حال نمی‌توانست چنین لطفِ ساده‌ای را از پدرش دریغ کند. نه بعد از‌خاطراتِ​ اینکه دوباره نور را در چشمانش می‌دید، درست مثلِ روزی که کامیلا از او خواستگاری کرده بود.

لیث با‌حال​ لبخندی زورکی‌چنین​ گفت: «حتماً، بابا.»

کامیلا بازویش را کشید: «لیث؟»

برگشت تا به او نگاه‌تنها​ کند و با دیدنِ غمِ‌فرارین​ توی چهره‌اش گفت: «جانم، عزیزم؟»

پرسید: «نمی‌خوای لوکریاس‌زنده​ و والیا رو‌همگانیِ​ هم بیاری بیرون؟»

«چرا؟»

«چون اونا آدمن، نه ابزار. چون خانواده‌هاشون مردن و زنده شدنشون رو تو‌جوری​ پخشِ همگانیِ اورپال دیدن. اونا هم حتماً دارن مثلِ پدر و مادرِ تو زجر‌جنون​ می‌کشن. تصور کن چه حسی دارن وقتی نمی‌دونن واقعاً چه بلایی سرِ عزیزاشون اومده.

«تنها چیزی که می‌دونن اینه که لوکریاس و والیا دستِ یه مجرمِ فرارین که‌حرفای​ یه جوری کنترلشون می‌کنه. حرفای تریون رو که شنیدی. این خاطراتِ خوبن که بهش‌شیاطینت​ یادآوری می‌کنن برای چی می‌جنگه و بهش اجازه می‌دن در برابرِ جنون مقاومت کنه.

کامیلا در ادامه گفت: «چرا به شیاطینت این‌دیدن​ فرصت رو نمی‌دی که خاطراتِ خوبِ بیشتری بسازن؟‌وقتی​ اونا که قرن‌ها پیش نمردن. خانواده‌هاشون هنوز زنده‌ن.»

لیث به حرف‌هایش فکر کرد و با‌پدرش​ استفاده از یک سازه، ظاهر و گرمای‌می‌دید​ یک موجودِ زنده را به تریون داد.

در پاسخ به سؤالِ بی‌صدای برادرش گفت: «این‌جوری آران و لریا‌مجرمِ​ رو نمی‌ترسونی. بعد از آشنایی، راحت باش و دگردیسی کن. هر چی‌می‌جنگه​ باشه تو فامیلشونی و اونا انتظار دارن به یه دیو تبدیل بشی.»

تریون در حالی که به تیستا و‌اینه​ سولوس اشاره می‌کرد، با تعجب پرسید: «بچه‌ها‌حرفای​ واقعاً در موردِ تو می‌دونن؟ در موردِ ما؟»

لیث شانه بالا انداخت: «آره. باور کن، همین‌دیدن​ که تو رو دوستِ خودشون بدونن، دیگه خیلی سخت‌نمی‌دونن​ غافلگیر می‌شن. اونا حتی حیوونِ خونگیِ سخنگو هم دارن.»

تریون می‌خواست تعظیمِ‌نمی‌توانست​ عمیقی بکند، اما‌ساده‌ای​ الینا جلویش را گرفت.

این را گفت و سرانجام او را در‌می‌دونن​ آغوش گرفت: «امروز از تشریفات خبری نیست. تو‌حرفای​ دیو نیستی، برادرِ بزرگ‌ترِ اون و پسرِ منی.»

از همان زمانی که تریون جانش را در رستورانِ گرگِ آسمانی نجات داده‌می‌کنه​ بود، دلش می‌خواست دوباره با او ارتباط برقرار کند، اما نه می‌توانست رااز‌مقاومت​ را تنها بگذارد و نه اجازه دهد آن دو با هم روبه‌رو شوند.

سولوس هم با‌زنده​ دیدنِ خوشحالیِ او اشک‌اورپال​ در چشمانش حلقه زد.

از لیث و کامیلا پرسید: «چون امروز قراره روزِ من باشه، می‌شه‌نور​ لطفاً همین‌جا بمونیم؟ مامان حقشه که بیشتر از چند دقیقه با تریون‌حتماً​ وقت بگذرونه. اونا سال‌هاست همدیگه رو ندیدن و خیلی حرفا برای گفتن دارن.»

لیث چشم‌غره رفت‌بلایی​ و کامیلا سقلمه‌ای‌اومده​ به پهلویش زد.

کامیلا با لبخندی که به چشمانِ سرزنشگرش نمی‌رسید گفت: «حق با‌جوری​ توئه، سولوس. ما با کمالِ میل امروزو همین‌جا می‌گذرونیم. شنیدم دریاچه‌ش‌اجازه​ فوق‌العاده‌ست. ساحلِ دریا نمی‌شه، اما کارمون رو راه می‌ندازه. مگه نه، عزیزم؟»

لیث با‌مردن​ آهی پاسخ‌شدنشون​ داد: «آره.»

کامیلا پرسید:‌حال​ «لوکریاس و‌چنین​ والیا چی؟»

«اونا چی؟»

«برای من مزه نریز.»

«اوه، خدایان، باشه!» لیث هر دو را‌اورپال​ پدید آورد و آن دو دیو برای‌تصور​ پیدا کردنِ دشمن به اطراف نگاه کردند.

لوکریاس به کسانی که در‌لطفِ​ آن طرفِ اتاق از خوشحالی‌بعد​ گریه می‌کردند اشاره کرد: «چه خبره؟»

لیث گفت: «یادمه در موردِ همسر و دخترت حرف می‌زدی. و‌مجرمِ​ تو، والیا، گفتی که می‌خوای با پدر و مادرت خداحافظی کنی. با‌می‌جنگه​ این حال هیچ‌کدومتون واقعاً نمردین و قراره هنوز یه مدتی اینجا باشین.»

«می‌خواید باهاشون حرف بزنید؟ ببینیدشون؟»

دو دیو خشکشان زد. از یک طرف، هیچ‌چیز را بیشتر‌پدر​ از این نمی‌خواستند. از طرفِ دیگر، از واکنشی که ممکن‌عزیزاشون​ بود عزیزانشان به ظاهرِ غیرانسانیِ آن‌ها نشان دهند، وحشت داشتند.

لوکریاس با صدایی افسرده گفت:‌لطفِ​ «من یه موجودِ وحشتناکم. همون‌بعد​ بهتر که خانواده‌ام فکر کنن مُردم.»

«الان چطور؟» لیث با حرکتِ دست ظاهرِ‌تنها​ انسانی‌شان را برگرداند و یک سازهٔ نورِ‌کنترلشون​ سخت به آن‌ها رنگ و گرما بخشید.

دیدنِ دستانش که به‌جای سیاه و خاکستری،‌اینه​ صورتی شده بودند، به والیا اعتمادبه‌نفسِ بیشتری‌حرفای​ داد، اما هنوز از طرد شدن می‌ترسید.

والیا پرسید: «میشه با پدر و مادرم حرف بزنم؟‌دارن​ دیدنشون خیلی سخته، ولی فکر کنم اگه فقط یه‌بلایی​ تماس با آویزِ ارتباطی باشه، بتونم از پسش بربیام.»

لیث معجزه‌گر نبود. او آویزِ والیا را در بُعدِ جیبی‌اش نگه داشته بود،‌چشمانش​ اما آویز نشانِ مالکیتش را از دست داده بود و همراه با آن، تمامِ‌کشید​ رون‌های حک‌شده روی سطحش هم پاک شده بودند. برای همین سالارک را صدا زد.

وقتی والیا دوباره آویز را نشان زد، نگهبان با‌اینه​ شعله‌ور کردنِ دوبارهٔ انرژیِ باقی‌مانده‌شان که در فضای بُعدیِ‌خاطراتِ​ متوقف در زمان حفظ شده بود، رون‌های ازدست‌رفته را برگرداند.

وقتی والیا رونِ‌عزیزاشون​ پدر و مادرش را‌اینه​ فشار داد، دستش لرزید.

«مامان؟ بابا؟» هر دو به‌پخشِ​ سمتِ آویز دویده بودند و‌پدر​ هم‌زمان تماس را جواب دادند.

فکر می‌کردند ظاهر شدنِ دوبارهٔ‌لطفِ​ رون باید نوعی اختلالِ جادویی‌بعد​ باشد، اما باز هم جواب دادند.

صدای زنانه‌ای‌نمی‌دونن​ با بغض گفت:‌عزیزاشون​ «دخترم؟ واقعاً خودتی؟»

والیا نفسِ عمیقی‌عزیزاشون​ کشید و هولوگرام‌می‌دونن​ را فعال کرد: «آره.»

جیغ و اشک از آویز فوران کرد. پدر و مادرش بدونِ اینکه به او فرصتِ‌حسی​ جواب دادن بدهند، پشت‌سرهم سؤال می‌پرسیدند. در آن بی‌قراری، هربار که والیا به جلو خم‌می‌کنه​ می‌شد، سعی می‌کردند از میانِ تصویر لمسش کنند، اما دستشان فقط از بدنش رد می‌شد.

لوکریاس با حسرت به او نگاه کرد. او خیلی وقت‌بعد​ پیش مرده بود و آویزش هم گم شده بود. حتی‌کرده​ سالارک هم نمی‌توانست کاری کند که با خانواده‌اش حرف بزند.

یا دست‌کم این‌طور فکر می‌کرد، تا اینکه سالارک یک آویزِ‌دستِ​ نقره‌ای به دستش داد که فقط یک رونِ ازپیش‌حک‌شده رویش‌بهش​ داشت و منتظر بود تا نشان زده شود. رونِ دخترش.

لوکریاس با صدایی لرزان‌اومده​ پرسید و با حیرت‌دستِ​ به نگهبان نگاه کرد: «چطور؟»

سالارک شانه بالا انداخت و گفت:‌همگانیِ​ «فقط رفتم اونجا و رون‌ها رو‌زجر​ تبادل کردم. بجنب، وگرنه ناپدید میشه.»

لوکریاس آویز را نشان زد و باعث‌پدرش​ شد رونِ او هم روی دستگاهِ ارتباطیِ‌می‌دید​ دخترش در هزاران کیلومتر دورتر ظاهر شود.

صدای نوجوانی همراه با‌سرِ​ هولوگرامِ دختری حدوداً پانزده‌ساله بیرون‌اینه​ آمد: «بابا؟ بابا تو زنده‌ای؟»

لوکریاس با صدایی لرزان‌اومده​ جواب داد: «نه، گیلی. من‌مجرمِ​ مُردم، اما از بین نرفتم.»

«مامان! زود بیا اینجا!» فریادِ وحشت‌زده‌ای از ترسِ‌دیدن​ اینکه اتفاقِ بدی افتاده باشد بلند شد و‌وقتی​ به دنبالش صدای کشیده‌شدنِ قدم‌هایی تند به گوش رسید.

زنِ میان‌سالِ هولوگرام دستش را روی‌ساده‌ای​ دهانش گذاشت و سعی کرد جلوی‌نور​ جیغش را بگیرد: «اروالد، واقعاً خودتی؟»

لوکریاس جواب داد: «آره، عشقِ من.‌اومده​ خدایان، سیدرا، هنوزم مثلِ همون روزی که‌جوری​ تو اوجِ مستی ازت خواستگاری کردم زیبایی.»

آن‌ها همیشه موقعِ تعریف کردنِ داستانِ ازدواجشان‌اینه​ این جزئیات را جا می‌انداختند. این رازی بود‌شنیدی​ که فقط با دخترشان در میان گذاشته بودند.

گیلی پرسید: «دیدی‌زنده​ مامان؟ باباست! کِی‌همگانیِ​ می‌تونی برگردی خونه؟»

«نمی‌تونم. ورهن تو کویره‌چنین​ و اگه خیلی ازش‌دریغ​ دور بشم، محو میشم.»

گیلی با خشم گفت و حتی‌اومده​ آماده بود برای پدرش با یک‌فرارین​ تیامات بجنگد: «تو رو گروگان گرفته؟»

لوکریاس جواب داد: «نه، من با میلِ خودم اینجام، عزیزم. ماهیتِ قدرت‌های‌کنترلشون​ ورهنه که منو به زندگی وصل کرده. هر وقت بخوام می‌تونم خودمو‌برابرِ​ آزاد کنم، ولی وقتی این کارو بکنم، برای همیشه از بین میرم.»

ناولها | novelha.net