چپتر 1675: فصل 1675
0سولوس برج را به کویر وارپ کرد. آنجاباشه هنوز نیمهشب بود و این به او تمامِدرآمد زمانِ لازم برای گپ زدن با نایکا را میداد.
از برج بیرونآدمیزاده آمدند و به سمتِدرآمد اقامتگاهِ خانوادهٔ ورهن رفتند.
نوک به تیستا که هنوز مجبور بود هیئتِبنفشِ اهریمنِ سرخِ ویرملینگش را حفظ کند گفت: «اوهنالهاش پسر! اینجا گرمه یا تو اینقدر داغی، عزیزم؟»
تیستا در حالی که سعی میکرد بایکباشه را که مدام پوزهاش را به بدنِروشن پردارش میمالید دور کند، گفت: «این چندش کیه؟»
نایکا تعظیمِ عمیقی به تیستا کرد وجفتگیری گفت: «این برادرم نوکه. اسمِ من نایکاست،بنفشِ از آشناییت خوشحالم. دوستِ سولوس، دوستِ منم هست.»
هورمونهای نوک با استشمامِ بوی نزدیکترین چیزی به یکچشمگیرش جانورِ جادویی که در این چند ماه دیده بود، عقلشاشتباه را زائل کرد. گفت: «هیچ کلمهای برای توصیفِ زیباییت ندارم.»
«تو همون چیزی هستی کهزنِ همیشه آرزو داشتم تو یهدرآمد جفت پیدا کنم؛ درشت، قوی و—»
تیستا با دگردیسی به هیئتِدورهٔ انسانیاش برگشت و گفت: «پنجههاتزنِ رو ازم بکش! نایکا، منم.»
«اول سولوس و حالاکردم هم تو؟ چرا هیچکسباشه هیچوقت هیچی به من نمیگه؟»
نوک نیمی از سرِ خشم غرید و نیمی از سرِ ناامیدیکوبید ناله کرد: «یه آدم؟ بالاخره یکی رو پیدا کردم که بهپربیراه اندازهٔ من تو دورهٔ جفتگیری باشه، اونوقت فقط یه زنِ آدمیزاده؟»
رنگِ تیستا به بنفشِ روشن درآمد و با تمامِروشن قدرتِ چشمگیرش چنان به سرِ بایک کوبید که صدایفریاد نالهاش بلندتر شد. فریاد زد: «من تو دورهٔ جفتگیری نیستم!»
راستش را بخواهید، نوک اشتباه میکرد؛ زیستشناسیِ بدنِاونوقت تیستا هنوز زیستشناسیِ یک زن بود. با این حالچشمگیرش پربیراه هم نمیگفت، چون تیستا بهشدت احساسِ تنهایی میکرد.
الینا که از سروصدا و بیحوصلگی بهجفتگیری آنجا کشیده شده بود، قدم به داخلِبنفشِ چادر گذاشت و پرسید: «این سروصداها برای چیه؟»
شبها در انتظارِ بازگشتِرنگِ رااز و بچهها کارِقدرتِ چندانی از دستش برنمیآمد.
«مامان، ایناباشه دوستام نایکا،فقط نوک و—»
الینا با تمامِ توان فریاد زدجفتگیری و حرفِ سولوس را برید: «یهرنگِ نامرده به کاخ نفوذ کرده! نگهبانها!»
اولین چیزی را که دمِ دستش بودجفتگیری — یک صندلی — برداشت و آنقدربنفشِ به سرِ کالّا کوبید تا صندلی شکست.
وایت که به این سوءتفاهمها عادت داشت، بیآنکه درچشمگیرش برابرِ ضربات از خودش دفاع کند، خودش را معرفیبخواهید کرد: «از آشناییتون خوشحالم. من کالّا، مادرِ نایکا هستم.»
الینا صندلی را انداخت و یک قدمرنگِ عقب رفت: «چقدر من احمقم. یه صندلیکوبید که نمیتونه به یه نامرده آسیب بزنه.»
کالّا سر تکان داد و دوباره به عادتِاونوقت قدیمیِ فضلفروشیاش برگشت: «من مخالفم. اون وسیله بهشدتقدرتِ افسون شده بود و هر ضربهاش کاملاً دردناک بود—»
الینا گرزِ میخداری از شیءِ بُعدیاش بیرون کشید و گفت:فقط «ولی این میتونه!» این گرز را لیث ساخته بود تاکوبید مثلِ پر سبک باشد، اما مثلِ گویِ تخریب ضربه بزند.
نایکا بیاختیار واکنش نشان داد؛ نیشهایش را بیرون انداخت و مچِ دستِ الینا رابلندتر گرفت تا جلوی آسیب دیدنِ مادرش را بگیرد. خونآشام در عینِ حال پیچکهای نامرئیِالینا مانا را رها کرد که دورِ الینا پیچیدند و او را سرِ جایش خشک کردند.
اما الینا با یک هوکِ چپِ جانانه به فکِ نایکا جوابش را داد و بلافاصله بانالهاش پای راستش زیرِ پای او کشید و خونآشام را روی زمین پهن کرد. هیچ زنی نمیتوانست دوشیزهٔبیحوصلگی بهارِ لوتیا شود و زنده بماند، مگر اینکه یکی دو ترفند از دفاعِ شخصی یاد گرفته باشد.
گذشته از آن، لباسهایش در واقع یک زرهِ کاملِ تقویتکنندهٔ بدن از جنسِبنفشِ اوریکالکومِ تصفیهشده بود که پوشندهاش را در برابرِ جادوی روحِ ردهٔ ۰ مصونبخواهید میکرد و مشتهای یک زنِ ۶۰ کیلوگرمی را به چکشِ جنگی تبدیل میساخت.
«نگهبانها! نامردهها ریختن سرمون!»
سولوس جلوی گرزآدمیزاده را گرفت: «مامان، بسدرآمد کن! اون دوستِ منه!»
تیستا یکدفعه پرید وسطِفقط حرفشان: «مامان، از کِیبنفشِ تا حالا اینقدر خفن شدی؟»
چند سربازِ تا دندان مسلح از چندین گامِاونوقت وارپ بیرون آمدند. پیشاپیشِ آنها سه ققنوس قرارقدرتِ داشتند که در هیئتِ دورگهشان، شبیه انساننماهای پردار بودند.
فقط بعد از اینکه نگهبانان متجاوزان را گرفتندباشه و مثلِ کبابِ اعلا دستوپایشان را بستند، الینادرآمد آنقدر احساسِ امنیت کرد که جوابِ دخترش را بدهد.
«از وقتی فقط آران و پدرتون برام موندن، وقتِ آزادِ زیادی داشتم.صدای بعد از اولین حمله به خونهمون، بهمحض اینکه اعضای سپاهِ ملکه برایچون ناهار اومدن، از لوکریاس خواستم اصولِ اولیهٔ مبارزه رو بهم یاد بده.»
سربازِ جوانی گفت: «بانوفقط ورهن، مطمئنید میخواید بابنفشِ مهمانهاتون اینطور رفتار کنید؟»
الینا دستهٔ گرزش را فشرد تاجفتگیری خشمش را مهار کند و گفت:رنگِ «کدوم مهمون، و چرا اینقدر طولش دادید؟»
«بانوی من، اینجا کاخِ اربابه. بهجز اقامتگاهِ خصوصیِ شما، هرفقط اتاقی بیستوچهارساعته تحتِ نظره. ما بیدرنگ از ورودِ متجاوزان باخبرکوبید شدیم، اما واکنشی نشون ندادیم چون اونا دوستانِ لرد ورهن هستن.»
الینا کهزنِ ماتومبهوت ماندهرنگِ بود، گفت: «دوستاشن؟»
سولوس تقلا کرد دستوپای مهمانهایش را باز کندبنفشِ اما موفق نشد. گفت: «منم از اول همینو میگفتم!بلندتر اگه میدونستید بیخطرن، پس چرا این کار رو کردید؟»
یکی از ققنوسها با صدایی مردانه گفت: «برای اینکهفقط بانو الینا رو آروم کنیم و به درگیری پایانچنان بدیم. میتونیم آزادشون کنیم و بریم یا میخواید بمونیم؟»
الینا به کالّا نگاه کرد که در تمامِ ایناونوقت مدت حتی یک عضلهاش را هم تکان نداده بود،چشمگیرش و عمیقاً از خودش خجالت کشید: «اوه، خدای من.»
ناله و زوزهٔ نوک حالش را بدتر هم کرد، چون فکرکوبید میکرد نگهبانان مهمانهای سولوس را تا حدِ تسلیم شدن کتک زدهاند. اصلاًنمیگفت خبر نداشت که او فقط از ضربهٔ تیستا به سرش درد میکشد.
الینا کمک کرد تا دستوپای خونآشام، وایترنگِ و بایک را باز کنند و بعد درصدای حالی که عمیقاً تعظیم میکرد، بارها عذرخواهی کرد.
گفت: «حالا که خوب بهتون نگاه میکنم، از روی هولوگرامهای پسرم میشناسمتون.رنگِ شما باید کالّا، نایکا و نوک باشید.» در جواب، آنها سر تکان دادند.راستش الینا ادامه داد: «چرا هیچکدومتون تا حالا بهم نگفته بودید که اونا نامردهان؟»
تیستا گفت: «راستش فقط نایکا نامردهست.دورهٔ ضمناً، چیزی نگفتیم چون به نظرمون اهمیتیرنگِ نداشت. ما از همهٔ نژادها دوستانی داریم.»
الینا سر تکان داد وبنفشِ برای آخرین بار به کالّا تعظیمکوبید کرد: «بابتِ واکنشِ غیرمنطقیام خیلی متأسفم.»
وایت گفت: «خواهش میکنم نگران نباش الینا. من بهعنوانِ یک دورگه به خیلی بدتر ازصدای اینها عادت دارم و بهعنوانِ یک مادر، درک میکنم با چه درندهخوییِ شدیدی از تولههات درالینا برابرِ چیزی که تهدید میدونستی دفاع کردی. من هم جای تو بودم همین کار رو میکردم.»
الینا که امیدوار بود با سؤالاتش پایشباشه را از گلیمش درازتر نکند، گفت: «ولیروشن من یکم گیج شدم. اگه تو خرسی...»
«وایتم.»
«و پسرتزنِ هم یهرنگِ خرسِ دیگهست...»
کالّا دوبارهباشه حرفِ الینا رازنِ اصلاح کرد: «بایک.»
الینا پرسید: «چرا نایکا تنهادورهٔ کسیه که تو هیئتِ انسانیه؟زنِ مگه همهتون نمیتونید دگردیسی کنید؟»
«به این خاطر که نایکا یه خونآشامِ انسانیه که من بعد ازآدمیزاده کشتنش، با نکرومنسی از مرگ برش گردوندم تا بیشتر شکنجهاش بدم.» صدای آرامِنیستم کالّا در کنارِ ظاهرِ مورمورکنندهاش باعث شد حرفهایش بهشدت وحشتناک به نظر برسد.
«چیکار کردی؟» الینا نایکا را پشتِروشن سرش کشید تا از این جوانصدای در برابرِ والدِ دیوانهاش محافظت کند.
نایکا در تلاشی برای رفعِ سوءتفاهم گفت:رنگِ «نگران نباش الینا. مامان کارِ درستی کرد.کوبید اون موقع من یه قاتلِ اجیرشدهٔ بیرحم بودم.»
الینا نایکا را پس زد و جلویباشه سولوس و تیستا ایستاد و فریاد زد:روشن «نگهبانها!» آن دو همزمان دست به پیشانی کوبیدند.
کالّا که مدام حرفهایش را در ذهن مرور میکرداونوقت و هیچ ایرادی در آنها نمیدید، گفت: «سولوس، احساسچشمگیرش میکنم تاریخچهٔ خانوادهٔ ما داره مادرت رو ناراحت میکنه...»