چپتر 1543: وقتگذرانی (بخشِ ۱)
0«من از مجرما استفاده میکنم تا نقطهضعفهای مسیرهای تجاریم و نقصهای امنیتیم رو پیدا کنم،شورشی چه منشأ انسانی داشته باشن چه نه. تقریباً هر پنج سال یه بار، کاری میکنمسؤالِ که یه شوالیهٔ دلاور از کویر علیهم قیام کنه و حکومتم رو به چالش بکشه.»
«اونایی که منابع و ارادهٔ تشکیلِ یه کشورِ جدید رو دارن، همیشه دنبالش راهموجش میافتن. شوالیه فقط پیروزی به دست میاره و باعث میشه تعدادِ پیروهاش بیشتر بشه،بگم تا جایی که حتی بزدلترین خائنها هم از سایهها بیرون میخزن، چون مطمئنن پیروزی نزدیکه.»
سالارک شانه بالا انداخت: «اون موقعستشانه که من دست به کار میشممیشم و همهشون رو یکجا از بین میبرم.»
تیستا پرسید: «اگه ارتشی به این بزرگی دارنبرای که میتونن اقتدارتون رو به چالش بکشن ودومت همچین رهبرِ قدرتمندی دارن، چطور ممکنه اینقدر آسون باشه؟»
سالارک چند بار به مردان و زنانِ مختلفی دگردیسی کردنمیشن که هر کدامشان کاریزمای یک رهبرِ مادرزاد را از خودشکل ساطع میکردند و گفت: «چون اون شوالیه خودِ منم، پَرَکِ خنگ!»
لیث با تعجب پرید وسطِ حرفش: «هر پنجحقه سال یه بار؟ چطور مردم متوجهِ این الگو نمیشنسوارش و چطور هر بار گولِ همین حقه رو میخورن؟»
.
سالارک گفت: «چون من شورشی به پا نمیکنم، فقط همون لحظه که موجشنداره شکل میگیره سوارش میشم. برای همین هیچ الگوی دقیقی وجود نداره. در موردِمیدونن سؤالِ دومت هم باید بگم که هیچکس از اون کشتار زنده بیرون نمیاد.»
«تنها چیزی که بقیهٔ کویر میدونن اینه که شوالیهٔ دلاور یا با کمینِحقه اربابِ بزدل از پا درمیاد یا به خاطرِ یه خائن. من میذارم هردقیقی شوالیه مرگِ دلاورانهای داشته باشه تا هیچکس به وفاداریشون به این آرمان شک نکنه.»
«تازه، هرچی شهرتِ اونا بیشترنمیشن باشه، با شکست دادنِ هرشورشی کدومشون شهرتِ منم بیشتر میشه.»
لیث باید اعتراف میکرد این نقشهای عالی بود که بهموقعست مادرِ تمامِ ققنوسها اجازه میداد مشکلات را به دارایی تبدیلارتشی کند. پس از آن، بحث به موضوعاتِ بسیار ترسناکتری کشیده شد.
الینا هیچ ابایی نداشت که از سالارکسوارش بپرسد کِی دخترِ میمریا را میبینند وموردِ بارداریِ یک ققنوس دقیقاً چطور اتفاق میافتد.
خاندانِ ارناس. وقتِمتوجهِ ناهار در کویر،گولِ شب در پادشاهی.
فریا ارناس محتوای آیتمهای بُعدیاش را با فهرستِ آذوقهای که آماده کرده بودهمهشون بررسی کرد تا مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده است. حالا که دیگرهمچین در خانهٔ خودش زندانی نبود، بیصبرانه منتظر بود بیرون برود و کمی خوش بگذراند.
اوریون پرسید:همون «مطمئنی کهموجش میخوای بری کویر؟»
پاسخ داد: «آره بابا. کاری که مامان با همهمون کرد، اینکه چطور خانوادهمون رو بازیشورشی داد تا نقشهاش رو پیش ببره، باعث شد همون حسی رو پیدا کنم که وقتِ درسدومت خوندن تو گریفونِ سفید داشتم و فقط یه ابزار تو دستای مادرِ تنیام، درنیا سولیوار، بودم.»
«باید احساساتم رو مرتب کنم و نمیتونم این کار رو تو جایی بکنم که الانشکل به اندازهٔ خونهٔ قدیمیم مسموم به نظر میرسه. به لطفِ لیث، میتونم بدونِ هیچ نگرانی اززنده بابتِ ایجادِ دردسرهای سیاسی به کویرِ خون سفر کنم و دانشم رو دربارهٔ جادوآهنگری بیشتر کنم.»
«فریا، میدونی که میتونی حقیقت رو بهم بگی. درک میکنم اگه میخوایمیشم بری کویر تا دنبالِ مادرت بگردی.» فکرِ اینکه دخترش به این زودی پسبکشن از طلاق دادنِ همسرش خانه را ترک میکرد، قلبِ اوریون را تکهتکه میکرد.
در واقع، طلاق تا زمانی که هدیهٔ نامزدیِ جیرنی راالگوی نابود نمیکرد، نهایی نمیشد. لرد ارناس آنقدر آن را خراب وزنده دوباره تعمیر کرده بود که حسابش از دستش در رفته بود.
فریا با صدایی سرد که هیچ خشمی در آن نبود و فقط کینه داشت،میخورن گفت: «درنیا مادرِ من نیست، جیرنی مادرمه. اون هیچ فرقی با یه صنعتگر نداره کهموردِ یکی از ساختههاش رو دور میندازه. اون منو به دنیا آورد و بعدش کشید کنار.»
«میدونم از دستِ مامان عصبانی هستی، ولی برای من فرقِ بینشون هنوز مثلِلحظه زمین و آسمونه. درنیا هر کاری کرد واسه خودش بود، از درس خوندنم بگیرباید تا گرفتنِ یه معلمِ خصوصی قبل از اینکه برای آکادمیِ گریفونِ سفید درخواست بدم.
«ولی مامان هر کاری کرد، به خاطرِ من بود. از وقتی منو به فرزندییکجا قبول کرد، هیچوقت فرقی بینِ من و فلوریا نذاشت. مجبورم نکرد ازدواج کنم، گذاشت رؤیایچطور تأسیسِ گیلدِ مزدورانِ خودم رو دنبال کنم و حتی تو کارای اداریش هم کمکم کرد.
«حتی اون ماجرای دزدیدنم و ساختنِ یه عروسکِ گوشتی پشتِ سرم هم فقط روشِ عجیبِسؤالِ خودش واسه محافظت از من بود. مامان ازم استفاده کرد، ولی از روی عشق اینبزدل کارو کرد. بابا، من نمیتونم بهت بگم باهاش چیکار کنی، ولی لطفاً نذار خشم کورت کنه.»
فریا اوریون را در آغوش گرفت. اوریون هم او رانمیشن بغل کرد، درحالیکه آرزو میکرد کاش میتوانست تا ابد اوشکل را در آغوشش نگه دارد تا همیشه در امان بماند.
اوریون با طفرهرفتن از درخواستشنمیشن گفت: «مطمئنی همسفر نمیخوای؟ میتونمشورشی مرخصی بگیرم و باهات بیام.»
فریا درحالیکه به تمامِ نامهها، دعوتنامهها و پیشنهادهای کاریِ روزانهای که پیشاهنگانِ کویر براییکجا لرد ارناس میفرستادند اشاره میکرد، با خنده گفت: «ممنون بابتِ پیشنهادت، ولی نه. ضمناً، شکچطور دارم سالارک بدونِ اینکه چیزی در عوض بخواد، دعوتش رو شاملِ حالِ تو هم بکنه.»
اوریون غرید: «اون زن واقعاًشکل سمجه! یه تنه کاری میکنهالگوی که حسِ تیستا رو داشته باشم.»
فریا گفت: «تا وقتی نیستم حواستحرفش به مامان و بچهها باشه. روزیهمین یه بار بهت زنگ میزنم. قول میدم.»
اوریون جواب داد: «بیا بکنیمش وعدهایگولِ یه بار.» و آنقدر چانه زد تالحظه حداقل روزی سه تماس از او گرفت.
کویرِ خون، چند روز بعد.
زندگی بهعنوانِ مهمانانِ سالارک، با آنچه خانوادهٔ ورهن در دهکدهٔ لوتیا به آن عادتمیخورن داشتند کاملاً متفاوت بود. رااز و الینا هیچ مسئولیتی در آنجا نداشتند و ایننداره به آنها اجازه میداد وقتشان را با یکدیگر بگذرانند یا از قبیلههای کویر دیدن کنند.
به دلیلِ نبودِ دروازههای وارپ، برای رفتن از یک قبیلهشورشی به قبیلهٔ دیگر، پرها باید برایشان یک آرایهٔ وارپ پدیدالگوی میآوردند، یا یک ققنوس والدینِ لیث را تا مقصدشان پرواز میداد.
بچهها داشتندچون بهترین دورانِنزدیکه زندگیشان را میگذراندند.
در طولِ روز، آنها در کلاسهای صبحگاهیِ مخصوصِ کودکانِ دارای استعدادِ جادوییوجود شرکت میکردند که پرِ قبیلهٔ پرِ آسمانی برگزار میکرد. بعد از ناهارچیزی نیز مشغولِ بازیهای پیچیدهای میشدند که نیازمندِ استفاده از جادو و مرکبهایشان بود.
پر با استفاده از جادوی زمین، تپههای شنی را تغییرِ شکل میداد و یک میدانِ نبردِنمیکنم مصنوعی میساخت. بچهها در یک بازیِ گرگمبههوا به دو گروه تقسیم میشدند؛ بازیای که نیازمندِ استفادهباید از جادوی نخستین بود و تنها زمانی تمام میشد که یکی از گروهها بهکلی تارومار میشد.
بیآنکه خودشان بدانند، این کار بیشتر از آنکه یک بازی باشد، یک تمرینِ نظامی بود.شکل بچهها باید در کویر خیلی زود بزرگ میشدند، چرا که شنزار اجازهٔ ساختِ استحکامات راکشتار به آنها نمیداد و زندگیِ چادرنشینی، ساختِ آرایههای دائمی را به هدر دادنِ منابع تبدیل میکرد.
هیولاها، راهزنان یا حتی طوفانهای شن ممکن بود هر لحظه هجوم بیاورند. برای بقاییکجا هر قبیله، همه حتی بچهها باید سهمِ خودشان را در کارها ادا میکردند. بعدقدرتمندی از آن، آران و لریا به دهکدهٔ لوتیا برمیگشتند تا با دوستانشان بازی کنند.
اختلافِ ساعت باعث میشد ساعاتِ پیش از شامِ آنها، با ساعاتِ پیش ازنداره ناهارِ فری و فیلیا همزمان باشد. آنها هر روز یکدیگر را میدیدند و درستاینه در لحظهای که زینیا برای خوردنِ غذا صدایشان میکرد، برای خوابیدن به کویر برمیگشتند.
اما در نقطهٔ مقابل، لیثوسطِ و تیستا در دو سرِنمیشن کاملاً متفاوتِ این طیف قرار داشتند.
سالارک به لیث اجازه میداد مهارتهای جادوآهنگریاش راحقه تنها چند ساعت در روز تمرین کند و اوسوارش را وادار میکرد بقیهٔ زمانش را به استراحت بپردازد.