چپتر 2087: در خطرِ امن (بخشِ ۳)
0الینا گفت: «کامیلا، تو بهترین عروسیبرای هستی که میتونستم آرزوشو داشته باشم.میانِ خدایان تو و بچه رو حفظ کنن.»
سالارک پرسید: «میتونیم این کار رو بکنیم،نوشیدنیها ولی میدونی که اینا همش چرتوپرتن؟ حرف فقطدستِ حرفه، این حضورِ فیزیکیِ ماست که اهمیت داره.»
«این لحظه رو برام خراب نکن!» الیناموگار هنوز بهسختی میتوانست بپذیرد خدایانی که از کودکیمیزِ عادت داشت صدایشان بزند، حالا درست روبهرویش ایستادهاند.
لیث را با خودکشید کشید و کامیلا رابرای با جمعیت تنها گذاشت.
برای کسی که خانوادهای نداشت، محاصره شدن در میانِ غریبههایی که همگی لبخند به لبلبخند داشتند و با او مهربان بودند، فراتر از مورمورکننده بود. روزِ دومین مراسمِ ازدواجش فقطردوبدل چند تن از مهمانان را دیده بود و تنها تعارفاتی با هم ردوبدل کرده بودند.
حالا تکتکشان میخواستند به او تبریک بگویند،نوشیدنیها در آغوشش بگیرند و البته، شکمش را لمسدستِ کنند تا با نشاطبخشی به بچه نگاه کنند.
کامیلا هر کاری از دستش برمیآمد کرد تا از این محاصرهنمیدادند فرار کند، اما اژدهایان و ققنوسها تا وقتی به چیزی کهصندلی بهخاطرش کلِ موگار را پرواز کرده بودند نمیرسیدند، به او امان نمیدادند.
لیث پرسید: «بابا چش شده؟» اما الیناگذاشت فقط او را به سمتِ میزِ بزرگیمیانِ پر از انواع و اقسامِ نوشیدنیها کشید.
رااز روی صندلی نشسته بود؛ با یک دست نوشیدنیاش را نگه داشته بودغریبههایی و با دستِ دیگر لیگین را در آغوش داشت. مرد و نگهبان هرچند دو بهخاطرِ نوشیدنِ بیش از حد بهوضوح مست بودند و زارزار گریه میکردند.
رااز در میانِ سکسکههایش به هر کسینوشیدنیها که میخواست لیوان را از او بگیرد،نگه تکرار میکرد: «پسرِ کوچولوی من داره بابا میشه.»
لیگین در میانِ اشکهایش گفت: «نمیتونم برای بزرگ شدنِنمیرسیدند این لوبیای کوچولوی عشق صبر کنم. خیلی چیزا هستاقسامِ که میخوام بهش یاد بدم. دوباره دارم پدربزرگ میشم!»
«خب، اینجا چه خبره؟» لیث نمیتوانست نالههای پدرش را تحمل کند،نداشت و از طرفی گریههای نگهبان بهمحضِ ورود به منطقهٔ سکوت کهمورمورکننده میز را احاطه کرده بود، داشت پردهٔ گوشش را پاره میکرد.
«میفهمم که بابا احساساتی شده، چون سالها منتظرِ ایننداشت لحظه بود، اما این مارمولکِ پیر؟ اون اصلاً نمیتونه منوفراتر تحمل کنه، هیچوقت هم نمیتونست. چرا داره اینجوری رفتار میکنه؟»
میلیا گنیس، امپراتریسِ جادو، پاسخ داد: «چون با وجودِروی اینکه بهخاطرِ نحوهٔ به دست آوردنِ خونش تو روآغوش از جنسِ خودش نمیدونه، اما قضیهٔ بچه فرق میکنه.»
«اون بچه بیگناهه و تبارِ خالص و پایداری رو حملامان میکنه که از تبارِ لیگین منشعب شده. حتی اگه بچهٔرااز خودش هم بود، نمیتونست کمتر از این دوستش داشته باشه.»
لیث با ناباوری پرسید: «واقعاً؟»
میلیا سر تکان داد: «واقعاً. همین که وقتی به بچهمحاصره حمله شد نزدیک بود امپراطوری رو با خاک یکسان کنه، بهخوبیبود نشوندهندهٔ احساساتشه. راستی، تبریک میگم. خودت رو شهروندِ افتخاریِ امپراطوری بدون.
مرزهای ما همیشهمیزِ به روی تواقسامِ و خانوادهت باز میمونه.»
لیث دستش را به سمت او دراز کرد ونمیرسیدند گفت: «ممنون.» اما وقتی میلیا دستش را نادیده گرفت ونوشیدنیها او را در آغوش کشید، خشکش زد: «صبر کن، چی؟»
میلیا جوابی نداد؛ رهایشکشید کرد تا او رابرای در آغوشِ سورتر بیندازد.
«باورم نمیشه به این زودی بهبرای نصیحتم گوش دادی، برادر کوچولو. بیا بهغریبههایی سلامتیِ اولین دیو از دیوهای بیشمار بنوشیم.»
«ببخشید؟» بهمحضِ اینکه سورتر لیث را رهانوشیدنیها کرد، لیوانی پر از مایعی کهرباییرنگ در دستشدستِ چپانده شد که مجبورش کردند آن را بنوشد.
«کلِ روز منتظرِ این لحظه بودم. بیا اینجا!» مردِ تنومندِ موطلایی با بیش از ۲ متر قدانواع و بالهای طلایی که از پشتش بیرون زده بود، لیث را در آغوشی خرسوار فشرد. «من کونِنوشیدنِ ثرود رو برات پاره کردم، پس کمترین کاری که میتونی بکنی اینه که یه پیک باهام بزنی.»
لیث پرسید: «شما رو میشناسم؟» وقتی جنتور بهجای جواب دادن، اونداشت را بهسمتِ سینمارا هل داد و او هم بهنوبهٔ خود لیث رابود به فافنیر و بعد به بقیهٔ خانواده سپرد، گیجیاش بیشتر هم شد.
تیستا او را از دستِ آن جماعتِ شادمان نجات دادهمحاصره بود. لیث نفسنفسزنان پرسید: «این جشنه یا یه جور شکنجهٔمورمورکننده پیچیده؟ با اونهمه سلامتی دادن، فکر کنم هموزنِ خودم الکل خوردم.»
رنا کامیلا را هم کشانکشانانواع از میانِ جمعیت بیرون آورد. کامیلانشسته گفت: «چطور جرئت میکنی شکایت کنی؟»
موهایش چنان آشفته بود که انگار از طوفانپرواز نجاتش داده بودند. لباسهایش با وجودِ طلسمهای خوداتوکشی کاملاًانواع مچاله شده بود و خودش هم بهشدت خشمگین بود.
کامیلا فریاد زد: «به خدایان قسم، اگه یه نفرِ دیگه بهم دستمحاصره بزنه، این سالنها رو با خون قرمز میکنم!» ققنوسها با هورا کشیدنروزِ از این سوگندِ او استقبال کردند و بعد به سلامتیِ آن نوشیدند.
تیستا خندید، اما با این حال از طلسمِ تاریکی استفاده کردشدن تا بوی گندِ دهانِ لیث را از بین ببرد و گفت:روزِ «اینقدر عبوس نباش، داداش کوچولو. بهترین رو برای آخر نگه داشتیم.»
لیث و کامیلا را به میزِاقسامِ درازی برده بودند که بقیهٔ خانوادهدست و دوستانشان صبورانه آنجا منتظرشان بودند.
زینیا با آغوشِ باز بهسمتِ خواهرش رفت و گفت: «تبریکامان میگم، کامی!» اما وقتی کامیلا مثلِ مارهای سمی به دستهایرااز او خیره شد و حاضر نشد نزدیک بیاید، به زینیا برخورد.
کامیلا از اینکه بالاخره کسی را میدید که واقعاً برایش مهم بود، اشک درمیانِ چشمانش جمع شده بود، اما با فکرِ اینکه دوباره کسی به او دست بزند،چند در آستانهٔ فروپاشیِ عصبی قرار داشت. او گفت: «خواهش میکنم، نه، زین. التماست میکنم.»
زینیا پرسید: «داری میگیتنها تو این روزِ شاد نمیتونمنداشت تنها خواهرم رو بغل کنم؟»
کامیلا با نوشیدنِ یک لیوان آب و مرتب کردنِروی لباسهایش، برای خودش کمی وقت خرید و گفت: «شادی رومرد تعریف کن. میشه چند ساعت صبر کنی؟ شاید فردا بهتـ...»
زینیا او را نادیده گرفت و برای در آغوش گرفتنشامان جلو رفت: «مسخرهبازی درنیار. بعد از اینکه بیشترِ عمرمون رورااز تنها بودیم، باید خوشحال باشی که اینهمه آدم بهت اهمیت میدن.»
وقتی زینیا شکمِ کامیلا را نوازش کرد، چشمِ کامیلا پرید و با تمامِشدن قدرتِ ارادهاش جلوی خودش را گرفت تا مشتی به صورتِ زینیا نکوبد. خشمِ سرکوبشدهاشازدواجش باعث شد تپشی از جادوی روح رها شود که چند لیوان را خُرد کرد.
زینیا گفت: «باشه، الان ولت میکنم.»برای با دیدنِ اینکه خواهرش از اومیانِ ترسیده است، خشمِ کامیلا ناپدید شد.
کامیلا گفت: «متأسفم، زین. واقعاً خوشحالم که بعد ازروی یه روزِ طولانی اینجایی، اما الان، حتی یه بغلآغوش هم برام زیاده. لطفاً فقط یه دقیقه بهم استراحت بده.»
زینیا گفت: «نگران نباش، میبخشمت.» و بخشِ آخر رانمیرسیدند با خندهای تودماغی اضافه کرد: «این دفعه رو. راستیاقسامِ میخوای جنسیتِ بچه رو بدونی یا میخوای سورپرایز باشه؟»
انگشتِ شست و اشارهٔ لیث حدودِ ۲ سانتیمتر از همخانوادهای فاصله داشتند. او گفت: «چطور ممکنه از الان بدونی؟ آخرین باریفراتر که چکش کردم اینقدری بود و اونم مالِ چند ساعت پیشه.»
زینیا جواب داد: «سالارک.»تنها و بقیهٔ افرادِ دورِخانوادهای میز هم سر تکان دادند.
لیث و کامیلا همصدا، اماانواع به دلایلی کاملاً متفاوت گفتند:صندلی «ممنون، ترجیح میدم سورپرایز باشه.»
با این شانسی که منبهخاطرش دارم، ممکنه دوقلو یا سهقلو باشن.نمیدادند واسه امروز بهاندازهٔ کافی هیجان داشتم.
اگه پسر باشه، باید با وحشتِتنها از دست دادنش مثلِ اتفاقی که برایشدن کارل افتاد زندگی کنم. اگه دختر باشه...
با یادآوریِ تمامِ مشکلاتی که تیستادستِ در کودکی و بعد در نوجوانی پشتنوشیدنِ سر گذاشته بود، ذهنِ لیث خشکش زد.
صدای رنا او را به خودش آورد و به اوبابا فهماند که شوخی نمیکند: «ما هم میتونیم بهتون تبریک بگیمصندلی یا تو هم قراره یه چیزی رو خُرد و خاکشیر کنی؟»