---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1150: تجسمِ روح (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1150: تجسمِ روح (بخشِ ۲)

0

نالروند حرفش را باور نکرد و با خود گفت موروک فقط دارد‌چرا​ سرِ کارشان می‌گذارد. بلینک کردن حقهٔ پیش‌پاافتاده‌ای بود که از هر کسی‌قبل​ برمی‌آمد، اما فقط عدهٔ معدودی از برگزیدگان می‌توانستند با موگار ارتباط برقرار کنند.

دستانش را همان‌طور دراز کرد که وقتی فالوئل می‌خواست جادوی روح را به‌برگشتی​ او یاد بدهد، دراز کرده بود. حاشیه درست روبه‌رویش بود و جوهرِ موگار‌ورود​ چنان قدرتی داشت که فقط با یک تلاش توانست پیوند را برقرار کند.

هزاران صدا به ذهنش هجوم آورد، بعضی باستانی و بعضی تازه،‌عادی​ اما می‌توانست همه را بفهمد. یک آدمِ عادی از هجومِ این‌همه‌می‌مرد​ شخصیتِ مختلف که هم‌زمان حرف می‌زدند، دیوانه می‌شد یا از شوک می‌مرد.

هرچه نفسِ شخص قوی‌تر بود، ضربه هم سخت‌تر می‌شد. مقاومت در برابرِ هجومِ‌آدمِ​ افکار، تجربه‌ها و باورهای بیگانه غیرممکن بود. نالروند به جای جنگیدن با آن‌ها،‌هرچه​ گذاشت جریان پیدا کنند و در همان حال روی نامِ خودش تمرکز کرد.

تنها یک کلمه که هم گذشته و هم آینده‌اش را در بر می‌گرفت. وقتی‌داد​ بیشترِ صداها ناپدید شدند، فقط یکی باقی ماند. چند سؤالِ شخصی از او پرسید، بعضی‌ببینم​ ساده و بعضی پیچیده‌تر، اما باید به تک‌تکشان صادقانه جواب می‌داد، هرچند که دردناک بود.

موگار پرسید: «چرا رفتی؟»

نالروند جواب داد:‌آورد​ «برای انتقام. اینجا دیگه‌می‌توانست​ چیزی برام نمونده بود.»

«پس چرا برگشتی؟»

«برای اینکه قبل از رفتن، خونه‌م رو برای آخرین بار‌هرچند​ ببینم و به همراهام کمک کنم.» آخرین جوابِ نالروند، راهِ ورود‌نمونده​ به حاشیه و شگفتیِ درونش را به روی او باز کرد.

«واقعاً برات این‌قدر مهم‌ن؟»

«نه، ولی امیدوارم‌آورد​ بشن. امید تنها‌تازه​ چیزیه که برام مونده.»

وقتی نالروند این کلمات را از ذهن گذراند، توانست موروک را‌همه​ ببیند که در چند متری‌اش ایستاده بود و طوری در هوا‌دیوانه​ دست تکان می‌داد که انگار داشت با یک دوستِ خیالی بحث می‌کرد.

نالروند پرسید:‌پرسید​ «داری چه‌پیچیده‌تر​ غلطی می‌کنی؟»

«دارم سعی می‌کنم این سیارهٔ عوضی رو راضی کنم که بذاره دخترا، یا حداقل کویلا‌قبل​ بیان تو. وقتی دوباره برگشتم داخل، فهمیدم که اصلاً منطقی نیست دوباره برم بیرون تا وقتی‌برات​ که... مادرِ بزرگِ قادرِ مطلق، اون دیگه چیه؟» موروک درست به بالای سرِ نالروند اشاره کرد.

پیکری غول‌آسا شبیهِ نیمهٔ رزارش در هوا‌می‌توانست​ شناور بود و در حالی که بی‌وقفه‌شخصیتِ​ گریه می‌کرد، به نیمهٔ انسانی‌اش چنگ می‌کشید.

«این فقط تجسمِ روحِ منه. تو حاشیه همه یکی از‌می‌توانست​ اینا دارن، حتی تو.» نالروند به بالای سرِ موروک نگاه کرد‌می‌زدند​ اما جز هوای خالی چیزی ندید. «چطور این کار رو کردی؟»

«چیکار کردم؟»

«بی‌خیال.» نالروند که آن‌قدر شوکه‌داد​ بود که نمی‌خواست وقتِ بیشتری‌چیزی​ تلف کند، به بیرون برگشت.

«یه خبرِ بد دارم و یه خبرِ خوب. خبرِ بد اینه که حق‌این‌همه​ با شما بود، موروک یه جوری رفت داخل، پس مجبوریم با خودمون ببریمش.‌قوی‌تر​ خبرِ خوب اینه که حاشیه هنوز اینجاست و دقیقاً همون‌طوریه که یادم می‌اومد.

«یعنی یا بعضی از هم‌قبیله‌ای‌هام زنده موندن، یا موگار تصمیم گرفته که‌بفهمد​ اینجا هنوز کاربردی داره. دلیلش هر چی که باشه، قبل از رفتن به‌می‌مرد​ اون‌طرف، باید بهتون هشدار بدم. تو حاشیه، نمی‌تونید ذاتِ واقعی‌تون رو پنهان کنید.

نالروند گفت: «اگه تصمیم بگیرید برید داخل، مجبور می‌شید‌می‌داد​ با بخشی از وجودتون روبه‌رو بشید که احتمالاً تمامِ عمرتون‌چیزی​ ازش فرار کردید. بدتر از اون، برای بقیه هم قابل‌دیدنه.»

کویلا پرسید: «منظورت چیه؟‌رفتی​ یه چیزی مثلِ خوندنِ‌اینجا​ ذهنِ بقیه با پیوندِ ذهنیه؟»

«نه. فقط اینه که تا وقتی تو حاشیه هستید، زیرِ‌آدمِ​ نگاهِ موگار هم قرار دارید. این موضوع باعثِ پدیده‌ای می‌شه که‌شوک​ دگردیسان بهش می‌گن تجسمِ روح؛ یعنی تجلیِ شکلِ ظاهریِ ذهنِ شما.

«نمی‌تونه حرف بزنه یا با دنیای فیزیکی تعامل داشته باشه، اما بازم می‌تونه احساسات و افکارِ‌این‌همه​ واقعی‌تون رو فاش کنه. اگه هنوز می‌خواید دنبالم بیاید تو حاشیه، یکی‌یکی دستم رو بگیرید.» نالروند چشمانش‌برابرِ​ را بست و نیمی از بدنش ناپدید شد، گویی تیغه‌ای نامرئی او را از وسط شکافته بود.

با این حال نه خونی در کار بود و نه زخمِ قابل‌مشاهده‌ای، تنها ردِ محوی از انرژیِ جهان‌دیگه​ در جایی که باید نیمهٔ گمشدهٔ بدنش می‌بود، به چشم می‌خورد. دخترها با حیرت به او خیره شدند‌شگفتیِ​ و دستشان را در فضای خالی تکان دادند تا درِ بُعدی را پیدا کنند، اما چیزی جز هوا نیافتند.

فریا هرچه با طلسم‌هایش جست‌وجو کرد،‌برای​ تنها امواجِ سردی را حس کرد که‌برگشتی​ هرچه به نالروند نزدیک‌تر می‌شد، شدت می‌گرفت.

لحظه‌ای که دستِ درازشده‌اش را لمس کرد، فریا حسی را تجربه کرد که صدها بار‌مختلف​ بدتر از چیزی بود که هنگامِ رمزگشاییِ سد حس کرده بود. موگار زندگی‌های بی‌شماری را با‌افکار​ او به اشتراک گذاشت و فریا را وادار کرد تا تک‌تکِ لحظاتشان را دوباره تجربه کند.

شادی، درد، عشق و نفرت نسبت به آدم‌هایی که هرگز ندیده بود، چنان به ذهنش‌هجومِ​ هجوم آورد که به‌کلی فراموش کرد کیست و تنها به یک ذهن در میانِ جمعیتی انبوه‌سخت‌تر​ تبدیل شد. با فراموشی آرامش از راه رسید و فریا را از نگرانی‌های زندگان رها کرد.

این حس به‌زحمت یک ثانیه طول کشید، اما وقتی واردِ حاشیه‌دردناک​ شد، تمامِ زندگی‌اش از جلوی چشمانش گذشت. با بازگشتِ خودآگاهی‌اش، خاطراتش‌برگشتی​ نیز بازگشتند و فریا از شدتِ تهوع دل‌وروده‌اش را بالا آورد.

شادی به‌سرعت محو شد، در حالی که تمامِ اشتباهات و شکست‌هایی که چنان زخم‌هایی بر‌قبل​ او گذاشته بودند که حتی جادوی نور هم نمی‌توانست درمانشان کند، هم‌زمان به ذهنش هجوم‌واقعاً​ آوردند، تا جایی که زندگی به باری تبدیل شد که تحملش بیش از حد دردناک بود.

صدای موروک فریا را به خود آورد: «مراقبِ اون تیغه باش.» دستِ‌هجومِ​ موروک دستِ او را متوقف کرد، پیش از آنکه بتواند با چاقوی‌نفسِ​ جنگی‌ای که حالا در چند میلی‌متریِ گلویش بود، به خودش آسیبی برساند.

کویلا پیوندِ خون را دورِ گردنِ خودش پیچیده بود تا با یک فشارِ زنجیرهای‌عادی​ آدامانت آن را بشکند: «متأسفم یوریال. سعی کردم در برابرِ دستوراتِ نالیر مقاومت کنم،‌شخص​ اما به‌اندازهٔ کافی قوی نبودم. همه‌اش تقصیرِ منه که مُردی. من حقِ زندگی ندارم.»

موروک به هیئتِ تایرانتِ خود دگردیسی کرد، چون می‌دانست یک‌هرچند​ بدنِ ضعیفِ انسانی هیچ شانسی برای کُند کردنِ سلاح ندارد، چه‌نمونده​ رسد به متوقف کردنش: «محضِ رضای خدایان، فقط اونجا نایست، نالروند!»

دستی را که چاقوی فریا را نگرفته بود، بینِ زنجیرها و گردنِ کویلا گذاشت، طوری که‌رفتن​ انگار می‌خواست او را خفه کند. فشارِ ناگهانیِ پیوندِ خون توانست دستِ تایرانت را ترک بیندازد،‌این‌قدر​ اما به لطفِ پوستِ کلفت و عضلاتِ متراکمِ او، حتی یک خراش هم به کویلا نیفتاد.

کویلا لحظه‌ای که حالتِ دردمندِ چهره‌اش را دید و‌بفهمد​ صدای شکستنِ استخوان‌ها را شنید، به خود آمد و‌می‌زدند​ گفت: «اوه خدایان، خیلی متأسفم. نباید این کار رو می‌کردی.»

موروک جراحتش را با تلفیقِ نور درمان کرد، اما تا زمانی که‌بفهمد​ پیوندِ خون زیرِ آستین‌های کویلا ناپدید نشد، دستش را کنار نکشید: «چیزی‌شوک​ نیست. حداقل تونستم پوستِ لطیفت رو حس کنم. می‌دونستی گردنِ قشنگی داری؟»

کویلا سرخ شد و گفت: «چی؟ نه، منظورم اینه که واقعاً نباید این کار رو می‌کردی.‌انتقام​ بعد از اتفاقی که با نالیر افتاد، پدرم همیشه سلاح‌هامون رو طوری افسون می‌کنه که نتونن‌کنم​ به یکی از اعضای خانوادهٔ ارناس آسیب برسونن. پیوندِ خون نمی‌تونه به من یا فریا صدمه بزنه.»

موروک پرسید: «چاقوی فریا چطور؟»

کویلا پیش از آنکه با خشم به رزار رو کند، تعظیمِ‌عادی​ کوچکی برای تشکر کرد و گفت: «پدرم اونو نساخته. تو جونش رو‌هرچه​ نجات دادی. چرا بهمون هشدار ندادی؟ ممکن بود همون اولِ کار بمیریم!»

نالروند که مثلِ گچ سفید شده بود، گفت: «هشدار دادم.» آوردنِ دو نفر به داخل،‌هجومِ​ به او فشار آورده بود. «بهتون گفتم که مجبور می‌شید با بخشِ زشتی از خودتون‌ضربه​ روبه‌رو بشید. فقط انتظار نداشتم زخم‌هاتون اون‌قدر عمیق باشن که جونتون رو به خطر بندازن.»

ناولها | novelha.net