چپتر 1150: تجسمِ روح (بخشِ ۲)
0نالروند حرفش را باور نکرد و با خود گفت موروک فقط داردچرا سرِ کارشان میگذارد. بلینک کردن حقهٔ پیشپاافتادهای بود که از هر کسیقبل برمیآمد، اما فقط عدهٔ معدودی از برگزیدگان میتوانستند با موگار ارتباط برقرار کنند.
دستانش را همانطور دراز کرد که وقتی فالوئل میخواست جادوی روح را بهبرگشتی او یاد بدهد، دراز کرده بود. حاشیه درست روبهرویش بود و جوهرِ موگارورود چنان قدرتی داشت که فقط با یک تلاش توانست پیوند را برقرار کند.
هزاران صدا به ذهنش هجوم آورد، بعضی باستانی و بعضی تازه،عادی اما میتوانست همه را بفهمد. یک آدمِ عادی از هجومِ اینهمهمیمرد شخصیتِ مختلف که همزمان حرف میزدند، دیوانه میشد یا از شوک میمرد.
هرچه نفسِ شخص قویتر بود، ضربه هم سختتر میشد. مقاومت در برابرِ هجومِآدمِ افکار، تجربهها و باورهای بیگانه غیرممکن بود. نالروند به جای جنگیدن با آنها،هرچه گذاشت جریان پیدا کنند و در همان حال روی نامِ خودش تمرکز کرد.
تنها یک کلمه که هم گذشته و هم آیندهاش را در بر میگرفت. وقتیداد بیشترِ صداها ناپدید شدند، فقط یکی باقی ماند. چند سؤالِ شخصی از او پرسید، بعضیببینم ساده و بعضی پیچیدهتر، اما باید به تکتکشان صادقانه جواب میداد، هرچند که دردناک بود.
موگار پرسید: «چرا رفتی؟»
نالروند جواب داد:آورد «برای انتقام. اینجا دیگهمیتوانست چیزی برام نمونده بود.»
«پس چرا برگشتی؟»
«برای اینکه قبل از رفتن، خونهم رو برای آخرین بارهرچند ببینم و به همراهام کمک کنم.» آخرین جوابِ نالروند، راهِ ورودنمونده به حاشیه و شگفتیِ درونش را به روی او باز کرد.
«واقعاً برات اینقدر مهمن؟»
«نه، ولی امیدوارمآورد بشن. امید تنهاتازه چیزیه که برام مونده.»
وقتی نالروند این کلمات را از ذهن گذراند، توانست موروک راهمه ببیند که در چند متریاش ایستاده بود و طوری در هوادیوانه دست تکان میداد که انگار داشت با یک دوستِ خیالی بحث میکرد.
نالروند پرسید:پرسید «داری چهپیچیدهتر غلطی میکنی؟»
«دارم سعی میکنم این سیارهٔ عوضی رو راضی کنم که بذاره دخترا، یا حداقل کویلاقبل بیان تو. وقتی دوباره برگشتم داخل، فهمیدم که اصلاً منطقی نیست دوباره برم بیرون تا وقتیبرات که... مادرِ بزرگِ قادرِ مطلق، اون دیگه چیه؟» موروک درست به بالای سرِ نالروند اشاره کرد.
پیکری غولآسا شبیهِ نیمهٔ رزارش در هوامیتوانست شناور بود و در حالی که بیوقفهشخصیتِ گریه میکرد، به نیمهٔ انسانیاش چنگ میکشید.
«این فقط تجسمِ روحِ منه. تو حاشیه همه یکی ازمیتوانست اینا دارن، حتی تو.» نالروند به بالای سرِ موروک نگاه کردمیزدند اما جز هوای خالی چیزی ندید. «چطور این کار رو کردی؟»
«چیکار کردم؟»
«بیخیال.» نالروند که آنقدر شوکهداد بود که نمیخواست وقتِ بیشتریچیزی تلف کند، به بیرون برگشت.
«یه خبرِ بد دارم و یه خبرِ خوب. خبرِ بد اینه که حقاینهمه با شما بود، موروک یه جوری رفت داخل، پس مجبوریم با خودمون ببریمش.قویتر خبرِ خوب اینه که حاشیه هنوز اینجاست و دقیقاً همونطوریه که یادم میاومد.
«یعنی یا بعضی از همقبیلهایهام زنده موندن، یا موگار تصمیم گرفته کهبفهمد اینجا هنوز کاربردی داره. دلیلش هر چی که باشه، قبل از رفتن بهمیمرد اونطرف، باید بهتون هشدار بدم. تو حاشیه، نمیتونید ذاتِ واقعیتون رو پنهان کنید.
نالروند گفت: «اگه تصمیم بگیرید برید داخل، مجبور میشیدمیداد با بخشی از وجودتون روبهرو بشید که احتمالاً تمامِ عمرتونچیزی ازش فرار کردید. بدتر از اون، برای بقیه هم قابلدیدنه.»
کویلا پرسید: «منظورت چیه؟رفتی یه چیزی مثلِ خوندنِاینجا ذهنِ بقیه با پیوندِ ذهنیه؟»
«نه. فقط اینه که تا وقتی تو حاشیه هستید، زیرِآدمِ نگاهِ موگار هم قرار دارید. این موضوع باعثِ پدیدهای میشه کهشوک دگردیسان بهش میگن تجسمِ روح؛ یعنی تجلیِ شکلِ ظاهریِ ذهنِ شما.
«نمیتونه حرف بزنه یا با دنیای فیزیکی تعامل داشته باشه، اما بازم میتونه احساسات و افکارِاینهمه واقعیتون رو فاش کنه. اگه هنوز میخواید دنبالم بیاید تو حاشیه، یکییکی دستم رو بگیرید.» نالروند چشمانشبرابرِ را بست و نیمی از بدنش ناپدید شد، گویی تیغهای نامرئی او را از وسط شکافته بود.
با این حال نه خونی در کار بود و نه زخمِ قابلمشاهدهای، تنها ردِ محوی از انرژیِ جهاندیگه در جایی که باید نیمهٔ گمشدهٔ بدنش میبود، به چشم میخورد. دخترها با حیرت به او خیره شدندشگفتیِ و دستشان را در فضای خالی تکان دادند تا درِ بُعدی را پیدا کنند، اما چیزی جز هوا نیافتند.
فریا هرچه با طلسمهایش جستوجو کرد،برای تنها امواجِ سردی را حس کرد کهبرگشتی هرچه به نالروند نزدیکتر میشد، شدت میگرفت.
لحظهای که دستِ درازشدهاش را لمس کرد، فریا حسی را تجربه کرد که صدها بارمختلف بدتر از چیزی بود که هنگامِ رمزگشاییِ سد حس کرده بود. موگار زندگیهای بیشماری را باافکار او به اشتراک گذاشت و فریا را وادار کرد تا تکتکِ لحظاتشان را دوباره تجربه کند.
شادی، درد، عشق و نفرت نسبت به آدمهایی که هرگز ندیده بود، چنان به ذهنشهجومِ هجوم آورد که بهکلی فراموش کرد کیست و تنها به یک ذهن در میانِ جمعیتی انبوهسختتر تبدیل شد. با فراموشی آرامش از راه رسید و فریا را از نگرانیهای زندگان رها کرد.
این حس بهزحمت یک ثانیه طول کشید، اما وقتی واردِ حاشیهدردناک شد، تمامِ زندگیاش از جلوی چشمانش گذشت. با بازگشتِ خودآگاهیاش، خاطراتشبرگشتی نیز بازگشتند و فریا از شدتِ تهوع دلورودهاش را بالا آورد.
شادی بهسرعت محو شد، در حالی که تمامِ اشتباهات و شکستهایی که چنان زخمهایی برقبل او گذاشته بودند که حتی جادوی نور هم نمیتوانست درمانشان کند، همزمان به ذهنش هجومواقعاً آوردند، تا جایی که زندگی به باری تبدیل شد که تحملش بیش از حد دردناک بود.
صدای موروک فریا را به خود آورد: «مراقبِ اون تیغه باش.» دستِهجومِ موروک دستِ او را متوقف کرد، پیش از آنکه بتواند با چاقوینفسِ جنگیای که حالا در چند میلیمتریِ گلویش بود، به خودش آسیبی برساند.
کویلا پیوندِ خون را دورِ گردنِ خودش پیچیده بود تا با یک فشارِ زنجیرهایعادی آدامانت آن را بشکند: «متأسفم یوریال. سعی کردم در برابرِ دستوراتِ نالیر مقاومت کنم،شخص اما بهاندازهٔ کافی قوی نبودم. همهاش تقصیرِ منه که مُردی. من حقِ زندگی ندارم.»
موروک به هیئتِ تایرانتِ خود دگردیسی کرد، چون میدانست یکهرچند بدنِ ضعیفِ انسانی هیچ شانسی برای کُند کردنِ سلاح ندارد، چهنمونده رسد به متوقف کردنش: «محضِ رضای خدایان، فقط اونجا نایست، نالروند!»
دستی را که چاقوی فریا را نگرفته بود، بینِ زنجیرها و گردنِ کویلا گذاشت، طوری کهرفتن انگار میخواست او را خفه کند. فشارِ ناگهانیِ پیوندِ خون توانست دستِ تایرانت را ترک بیندازد،اینقدر اما به لطفِ پوستِ کلفت و عضلاتِ متراکمِ او، حتی یک خراش هم به کویلا نیفتاد.
کویلا لحظهای که حالتِ دردمندِ چهرهاش را دید وبفهمد صدای شکستنِ استخوانها را شنید، به خود آمد ومیزدند گفت: «اوه خدایان، خیلی متأسفم. نباید این کار رو میکردی.»
موروک جراحتش را با تلفیقِ نور درمان کرد، اما تا زمانی کهبفهمد پیوندِ خون زیرِ آستینهای کویلا ناپدید نشد، دستش را کنار نکشید: «چیزیشوک نیست. حداقل تونستم پوستِ لطیفت رو حس کنم. میدونستی گردنِ قشنگی داری؟»
کویلا سرخ شد و گفت: «چی؟ نه، منظورم اینه که واقعاً نباید این کار رو میکردی.انتقام بعد از اتفاقی که با نالیر افتاد، پدرم همیشه سلاحهامون رو طوری افسون میکنه که نتوننکنم به یکی از اعضای خانوادهٔ ارناس آسیب برسونن. پیوندِ خون نمیتونه به من یا فریا صدمه بزنه.»
موروک پرسید: «چاقوی فریا چطور؟»
کویلا پیش از آنکه با خشم به رزار رو کند، تعظیمِعادی کوچکی برای تشکر کرد و گفت: «پدرم اونو نساخته. تو جونش روهرچه نجات دادی. چرا بهمون هشدار ندادی؟ ممکن بود همون اولِ کار بمیریم!»
نالروند که مثلِ گچ سفید شده بود، گفت: «هشدار دادم.» آوردنِ دو نفر به داخل،هجومِ به او فشار آورده بود. «بهتون گفتم که مجبور میشید با بخشِ زشتی از خودتونضربه روبهرو بشید. فقط انتظار نداشتم زخمهاتون اونقدر عمیق باشن که جونتون رو به خطر بندازن.»