چپتر 1482: وظایفِ مادرانه (بخشِ ۲)
0زینیا آن لحظه را بارها تصور کرده بود وجوانانی سخنرانیهای طولانیای آماده کرده بود تا لیث را گیر بیندازددارید و از او بابتِ عذاب دادنِ خواهرِ کوچکش توضیح بخواهد.
اما لحظهای که روبهرویش ایستاد و دستِ درازشدهاش را دید، کاری جز این نتوانست بکند کهنمیکردند دستش را پس بزند و او را مثلِ برادری گمشده در آغوش بگیرد. مهم نبود چقدر ازمتقابلاً دستش عصبانی بود، زینیا نمیتوانست فراموش کند که لیث اولین مردی بود که در عمرش دیده بود.
او بود که بینایی را به او و عشق را به خواهرش بخشیده بود. در اینشما سه سالِ گذشته، او به هر دوی آنها شادیِ بیشتری نسبت به تمامِ عمرشان داده بود. حتیکابینتی اگر لیث و کامیلا در نهایت ازدواج نمیکردند، زینیا همیشه او را عضوی بیبدیل از خانوادهاش میدانست.
با تأکید روی «همه» گفت: «همهمون دلمون برات تنگ شده بود، خنگول.» وآنقدر تا وقتی لیث او را متقابلاً در آغوش نگرفت، رهایش نکرد. «واقعاً بابتِ اینمیاد فقدان متأسفم. من هیچوقت کویلا رو نمیشناختم، اما از کامی خیلی در موردش شنیدم.»
لیث در حالی که درست مثلِ بچههامیشود او را هم با نشاطبخشی بررسی میکرد، گفت:چایِ «ممنون، زینیا. حرفات برام یه دنیا ارزش داره.»
به لطفِ واستور، کاملاً سالم و سرحال بودند. بدنهایشان اکنونداده آنقدر ناخالصیهای کمی داشت که به نظر میرسید زینیا دارد جوانترمیدانست میشود و بچهها هم قرار بود به جوانانی زیبا تبدیل شوند.
زینیا گفت: «به نظر میاد شما دو تا به یه کم چایِ ادویهدار وشوند کلوچه نیاز دارید.» او منتظرِ نظرشان نماند و کتری را روی اجاق گذاشت. همزمانهمزمان «ادویهٔ بزرگسالان» یا همان ویسکی را از کابینتی برداشت که دستِ بچهها به آن نمیرسید.
لیث در حالی که کاسهای به همراه چند مادهٔ غذایی را از بُعدِآنقدر جیبیاش بیرون میآورد، گفت: «ممنون. ببخشید که دستِ خالی اومدم، تصمیمِ لحظه آخریشوند بود. این باید بیادبیم رو جبران کنه و همزمان با چای آماده بشه.»
بچهها با شگفتی به کاردکی خیره شدند که خودش شیر، تخممرغ، شکر، خامه، پودرِ شکلات و وانیلکلوچه را هم میزد و جادوی آب بهآرامی آنها را به بستنی تبدیل میکرد. هیچکس در آن خانهکاسهای حتی در حدِ یک جادوگرِ خودآموخته هم نبود، برای همین سادهترین ترفندها را هم معجزهای کوچک میپنداشتند.
وقتی چای آماده شد، لیث سهمِ پرملاتی به همه داد و زینیا همکامیلا ویسکی را در فنجانها ریخت. جانورانِ جادویی هر کدام پارس و میو میکردند ودلمون با بیقراری سهمشان را میخواستند، اما اربابِ خانه در موردِ رژیمِ غذاییشان کوتاه نمیآمد.
تضادِ بینِ سرمای بستنی و گرمای چای مکملِ هم بودند و آنزیبا حسوحالِ شیرینی که این دورهمی نیاز داشت را به آن میبخشیدند. زینیا حسکتری میکرد انگار همین دیروز بود که ورهنها و یهوالها یک خانوادهٔ بزرگ بودند.
وقتی گپوگفت با بچهها دربارهٔ آخرین ماجراجوییهایش تمام شد، لیثبودند فیلمی برایشان پخش کرد و همزمان فضای اطرافِ شومینه راجوانتر با طلسمِ سکوت پوشاند تا بزرگترها بتوانند راحت حرف بزنند.
وقتی لیث ماجرای اتفاقاتِ شبِ مهمانی را برایشان تعریف کرد، زینیا گفت: «خیلی متأسفمشما که مجبور شدی مرگِ کویلا رو ببینی. تنها نقطهٔ روشن تو این ماجرای وحشتناکبزرگسالان اینه که با مرگِ مَگوسِ گمشده، دیگه لازم نیست نگرانِ اون کارتهای بالکور باشی.»
لیث و کامیلا همصدا گفتند: «کاش اینطور بود.» این حرفداده باعث شد زینیا برای هزارمین بار با خودش فکر کند کهمیدانست چه چیزی ممکن است آنها را از هم جدا کرده باشد.
لیث گفت: «زاورا مقلدِ بالکور نبود. اون شخص هر کیقرار که هست، میخواد منو زجر بده، در حالی که هدفِ ایندارید حمله جیرنی بود. من فقط یه آدمِ اضافه اون وسط بودم.»
«مقلدِ بالکور همیشه وقتی به هدفش حمله میکنه که تنهاست وبدنهایشان محافظتهاش تو ضعیفترین حالتشه، در حالی که زاورا درست بعد ازقرار مهمانی حمله کرد، اون هم تو حضورِ تمامِ گاردهای سلطنتیِ پادشاهی.»
«اون مشخصاً واسه یه حملهٔ بزندرو نقشه کشیده بود، اما واکنشِ سریعِشوند من راهِ فرارش رو بست و کارش رو ساخت. زاورا اصلاً وقتاجاق نداشت جسدِ کویلا رو تیکهتیکه کنه یا کلمهٔ "پیشکش" رو یه جایی بنویسه.
«علاوهبر این، تخصصِ مَگوسِ گمشده کشتنِ آدما از راهِ دورداده بود، بدونِ اینکه حتی بهشون فرصتِ تلافی بده. اما مقلدِخانوادهاش بالکور همیشه از نزدیک و رودررو کارش رو انجام میده.
«بعد از قتل، اون حتی وقت میذاره تا صحنه رو جوری آماده کنهتبدیل که تیمِ واکنشِ سریع اول جسد رو ببینه و بلافاصله بعدش پیام رو.اجاق اون بیشتر از اینکه دنبالِ شاهد باشه، دنبالِ تماشاچیه تا تحتتأثیر قرارش بده.»
به نظرِ زینیا، هم زاورا و هم مقلدِ بالکور دیوانههایی بودند که لرزهآنقدر به تنش میانداختند. اینکه میشنید لیث تقریباً با احترام دربارهشان حرف میزند وشوند سعی دارد بفهمد چرا و چطور مرتکبِ قتل میشوند، فقط حالش را بدتر میکرد.
کامیلا گفت: «تنها جای شکرِ این وضعیت اینه که الان زاوراتبدیل مرده و مقلدِ بالکور، خودِ بالکور نیست. اون همیشه کارتهاش رو برایکتری اهدافش میفرستاد، تاریخ تعیین میکرد و بعد همزمان با همهشون رودررو میجنگید.
«اون بهشون فرصت میداد تا واسه مبارزه آماده بشن یا فرار کنن، و از هیچازدواج مقدار نیروی انسانی یا منابعی که پادشاهی به کار میگرفت نمیترسید. اما مقلد هر بار بهخنگول یه هدف حمله میکنه، از ضعیفترین شروع میکنه و میره بالا. فکر میکنی هدفِ بعدی کیه؟»
لیث کمی فکر کرد، اما هیچ جوابِ قانعکنندهای نیافت. خاندانِ ارناس یکزیبا دژ بود، گریفونِ سفید از آن هم قویتر بود، و حمله بهنماند کسانی مثلِ مانوهار یا واستور که آزادانه جابهجا میشدند، خودکشی به حساب میآمد.
زینیا پرسید: «میشه لطفاً بریم سراغِ یه بحثِ دیگه؟ دارمبودند پشیمون میشم که پیشِ بچهها نموندم تا فیلم ببینم. اگهجوانتر یه کلمهٔ دیگه دربارهٔ قاتلا بشنوم، میترسم امشب کابوس ببینم.»
کامیلا که متوجه شده بود چقدر از زمانِقرار رسیدنشان گذشته و چقدر در آن موقعیت معذب است،کلوچه گفت: «حرفِ کابوس شد، خیلی دیره. باید برگردی خونه.»
برای چند ساعت، حرف زدن از کار با لیث در آرامشِ خانهاشاگر باعث شده بود احساس کند هیچچیز بینشان عوض نشده است. با وجودِهمه تراژدیِ اخیر، این کار به او احساسِ آرامش و شادی داده بود.
اما همهچیز عوض شده بودنظر و تظاهر به خلافِ آن،قرار دیر یا زود نتیجهٔ عکس میداد.
لیث پرسید: «باشه. قبل ازلطفِ اینکه برم، اشکالی نداره یکمبودند ما رو تنها بذاری، زین؟»
زینیا گفت: «حتماً.» ومیرسید رفت تا پیشِ بچههاقرار در منطقهٔ سکوت بنشیند.
برای فهمیدنِ داستانِ فیلم خیلی دیر بود، اما مردِ زشتیداده که مشخص بود شخصیتِ شرورِ داستان است شکست خورده بودخانوادهاش و دو دلدادهٔ روی صفحهٔ نمایش داشتند به پایانِ خوششان میرسیدند.
لیث پرسید: «یادتکمی میاد دربارهٔ لایتکیپمیرسید چی بهت گفتم؟»
کامیلا با این فکر که با وجودِ گذشتِ ماهها، همهچیزبودند برایش مثلِ دیروز بود، لرزید و گفت: «مگه میتونم فراموشجوانتر کنم؟ منظورت دربارهٔ نامردگان، ثرود، زدروسه، یا از دست دادنِ انسانیتت؟»
«نامردگان. یه جورایی. یادتمیرسید میاد دربارهٔ ملاقاتم با ایلتین،جوانانی بانشیِ نخستین، چی بهت گفتم؟»
کامیلا سر تکان داد: «آره.»
آن زمان، کامیلا به تلاشِ بیشرمانهٔ بانشیدارد برای لاس زدن با لیث خندیده بود،شوند اما حالا چیزِ دیگری در ذهنش جرقه زد.
موجوداتی مثلِ اون از آدمای خیانتکار تغذیه میکنن.سالم ایلتین جذبش شده بود چون میخواست لیث رو فاسدنظر کنه، یا چون لیث از قبل لقمهٔ آمادهای بود؟
بودن با دو زن بهطورِ همزمان، خودِ کلمهٔقرار خیانت بود و باعث میشد کامیلا بیشتر ازادویهدار قبل احساس کند به او خیانت شده است.