چپتر 2580: خانهٔ اول (بخشِ ۴)
0موروک گفت: «گلموس یک همسرِ فومورِ بیدارشده برایمفکر آماده کرده بود و عمیقاً باور داشت که فرزندماندلسوزیِ مانند لیث یک چشمِ روحِ مستقل به دست میآورد.»
موروک حرفی از گاریک نزد، چون ترجیح میداد او را هم از شورا و همفرزندانش از ملکهٔ هاتی مخفی نگه دارد. اولی ممکن بود به خاطر شرایطِ منحصربهفردِ کودک خواستارِیعنی حضانتش شود و موروک نمیخواست برادرِ ناتنیاش یک زندان را با زندانی دیگر عوض کند.
دومی هم در صورتی کهاین مذاکرات به هم میخورد، ممکناعظم بود به فومورِ جوان آسیب برساند.
راگو با کلافگی نوچنوچ کرد و گفت:اعظم «حسادت رو باش. داری به من میگیموفقیتِ فومورها واقعاً میتونن بیدار بشن؟ الان کجاست؟»
موروک سر تکان داد: «آره، میتونن و در نتیجه تواناییهای تبارشون همسرِ قویتر میشه. متأسفانه اون مُرد. به خاطرِ بیثباتیِ نیروی زندگی و هستهشون،شده فومورهای بیدارشده نمیتونن بدونِ هماهنگکننده زنده بمونن، حتی اگه روی چشمهٔ مانا باشن.»
رایلا گفت: «من میتونم این رو تضمین کنم. گلموس فرقهٔ کاهنههای اعظم روسرِ تأسیس کرد تا سعی کنه این دو تبار رو با هم ترکیب کنه.میفهمم به چند موفقیتِ نسبی هم رسید و وقتی مُرد هنوز داشت روش کار میکرد.»
با شنیدنِ این حرفها چشمانِ ملکهٔ هاتی گشاد شد واعظم با فکر کردن به اینکه چه بلایی ممکن بود سرِ خودشهنوز و فرزندانش بیاید، ناگهان دلسوزیِ عمیقی نسبت به جنگسالار احساس کرد.
راگو که آشکارا ناامید شده بود، گفت: «میفهمم. با اینکنه حال، خبرِ خوبیه. یعنی فومورها میتونن بیدار بشن و به اعضایمیکرد کاملِ شورا تبدیل بشن. فقط باید براشون درمانی پیدا کنیم. فیلا؟»
بهیموث از دستکاریِمیکرد تبارِ تایرانتها احساسِچشمانِ شوک و رنجش میکرد.
بدتر از آن، اشتیاقِ تازهیافتهٔ راگو او را بینهایت حرصکردن میداد. آن انسان داشت بیشرمانه از او برای معاملهای کمک میخواستجنگسالار که باعث میشد جانوران یک تبارِ قدرتمند را از دست بدهند.
بهیموث خُرناسی کشید و گفت: «من نظرم رو عوض نکردم. وارگها وسعی هاتیها هنوز تحتِ حمایتِ من هستن. در ضمن، پیشنهاد میکنم تا وقتی سرنخِشنیدنِ محکمی دربارهٔ نحوهٔ پیشبردِ تکاملِ انسانها پیدا نکردیم، حقیقتِ تایرانتها رو فاش نکنیم.
«وگرنه جانوران تایرانتها رو طرد میکنن و بعضی از همنوعانِ شما همترکیب ممکنه دنبالِ راهِ میانبُر بگردن. ما با ثرود بهاندازهٔ یک عمر جادویچشمانِ ممنوعه دیدیم و همین الانش هم آدمهای زیادی رو از دست دادیم.
«ما نمیتونیم از پسِ یک درگیریِ داخلی که ممکنه تعدادمون رو از این هم کمتر کنه بربیایم.دلسوزیِ استعمارِ جیرا نزدیکه و ما باید مثلِ یک جبههٔ متحد عمل کنیم. هرگونه دودستگیِ داخلی به نفعِباید درباریِ نامردگان تموم میشه و تمامِ زحماتی رو که تا الان برای ریشهکن کردنشون کشیدیم به باد میده.»
راگو با اشتیاق سر تکان داد: «موافقم. مطمئنم با کمی متقاعد کردن، لوتو همخودش برای محافظت از اوگرها با ما رأی میده. همچنین داشتم به این فکر میکردمخبرِ که همهٔ بالورها و فومورها رو توی گارلن نگه داریم تا جاشون امن باشه.
«هر چی باشه،رایلا چرخهٔ تولیدمثلشون در مقایسهکنم با بقیهٔ هیولاها کُنده.»
اورهن قدمی به جلو برداشت و گفت: «ممنون، ولی نه. کلنیِ ما فقط به ایننسبی خاطر جونِ سالم به در برد که استعدادها و منابعمون رو با هم به اشتراک گذاشتیم.خودش بدونِ بالورها، ترولها بهسرعت پیر میشن و گابلینها چیزی بیشتر از گوشتِ دمِ توپ نخواهند بود.
«برای شما، ما نژادهای مختلفی هستیم که از جانوران، الفها، انسانها و حتی اودیها نشئتبیاید گرفتیم، اما برای خودمون، همه یکی هستیم. مردمِ من همین الانش هم زیرِ دستِ گلموساعضای از رفتارِ ترجیحی برخوردار بودن و من اجازه نمیدم بقیه به خاطرِ ما بجنگن و بمیرن.»
فیلا درحالیکه به راگو چشمغره میرفت، نوچنوچ کرد و گفت: «لعنتی، فقط چند دقیقهستخودش که میشناسمتون ولی همین الانش هم بالورها رو بیشتر از آدمها دوست دارم. پسرفت دیگهخوبیه چه صیغهایه. کمبودی رو که توی جادو دارن، با روحیهشون بیشتر از حد جبران میکنن.»
نمایندهٔ انسانها در جواب گفت: «حیف که اون روحیه نه شکمت رو سیرکنه میکنه و نه از یه طلسمِ قدرتمند نجاتت میده. اگه چیزِ دیگهای نیستحرفها که باید بدونیم، دلم میخواد نتایجِ تحلیلِ بیترا رو از زبونِ خودش بشنوم.»
کسی چیزی نگفت، پسکنم رایجو این سکوت راتأسیس نشانهای برای شروعِ صحبتش دانست.
«واقعاً وسیلهٔ شگفتانگیزیه. همونطور که میدونید، نیروی زندگیفکر ظرفِ طبیعیِ هستهٔ ماناست و به خاطرِ رابطهٔناگهان همزیستیِ اوناست که مانا تا لحظهٔ مرگمون پخش نمیشه.
«تبارِ تایرانت راهی پیدا کرده تا از پیوندِ این دو بهره ببره،بلایی طوری که با تغییرِ نیروی زندگیِ نمونههای آزمایشگاهیشون، باعثِ تغییراتی تو جریانِ مانایشده اونا هم بشن. هماهنگکننده شبیهِ انباشت کار میکنه اما با چند تفاوتِ بزرگ.
«اول اینکه، جریانِ انرژیِ جهان ثابته. هیچ ریتمِ تنفسیای دراعظم کار نیست، پس انرژیِ جهان بهمحضِ ورود به بدن، به ماناهنوز تبدیل میشه و برای تأمینِ نیروی افسونهای مختلفِ هماهنگکننده مصرف میشه.
«بخشی از این انرژی یه لایهٔ بیرونیِاعظم محکم از مانا میسازه که مثلِ یهموفقیتِ داربست برای تغییراتِ نیروی زندگی عمل میکنه.
«دوم اینکه، برخلافِ انباشت، یه جریانِ مانای درونیِ پیوسته هم وجود دارهسرِ که هماهنگکننده ازش استفاده میکنه تا بهجای تقویتِ هسته، با نقصهای اونشده مقابله کنه و باعث بشه به یه فرمِ کامل و پایدار برسه.
«سوم و آخر اینکه، هماهنگکننده یه طلسمِ پیکرتراشی داره که بایداینکه دقیقاً برای استفادهکنندهاش شخصیسازی بشه. برخلافِ پیکرتراشیِ معمولی، این طلسم یهاحساس فشارِ خفیف اما ثابت وارد میکنه که مکملِ جریانِ مانای درونیه.
«اگه بخوام ساده بگم، نیروی زندگیِ معمولی یه شکلِ ازپیشتعیینشده داره و تغییراتی رو که بهچند عنوانِ بیماری درک بشن، پس میزنه. طلسمی که تو هماهنگکننده گنجونده شده، ساختارِ نیروی زندگی روبلایی اونقدر شل میکنه تا بتونه با تغییراتِ هسته سازگار بشه و جلوی نشتِ مانا رو بگیره.
«با این حال، این فرایند پیچیدهست و حتی یه اشتباهِ کوچیک تو تنظیمات میتونهموفقیتِ باعثِ مرگِ بیمار یا آسیبِ دائمی بشه. لایهٔ بیرونیِ مانا مثلِ یه محافظ عمل میکنه،بلایی شکلِ کلیِ نیروی زندگی رو حفظ میکنه و با فشارِ جریانِ مانای درونی مقابله میکنه.
«به عبارتِ دیگه، نیروی زندگیِ کسایی که هماهنگکننده میپوشن،کردن مدام توسطِ دو جریانِ انرژیِ متضاد تغییر میکنه که مثلِنسبت یه قالب عمل میکنن و باید همیشه دقیق تنظیم بشن.
«اگه جریانِ درونی از بیرونی بیشتر بشه،چشمانِ کسی که هماهنگکننده رو پوشیده منفجر میشه،خودش درست مثلِ کسی که نتونسته بیدار بشه.
«در عوض، اگه لایهٔ بیرونی خیلی قوی باشه، نیروی زندگی بیش از حد فشردهتبار میشه و نمیتونه با تغییراتِ هستهٔ مانا سازگار بشه، در نتیجه مانا شروع بهگشاد نشت میکنه و باعثِ مرگ میشه. همچنین، طلسمِ پیکرتراشی هم دقیقاً درگیرِ همین مشکلاته.
«اگه خیلی قوی باشه، هستهٔ مانا نمیتونه خودش رو تغییر شکل بده، کهچند منجر به تجمعِ انرژی میشه و میتونه پیامدهای غیرقابلپیشبینیای داشته باشه. اگه خیلی ضعیفکردن باشه، نیروی زندگی نمیتونه پابهپای تغییراتِ هستهٔ مانا پیش بره و باعثِ نشت میشه.
«این یه مشکلِ سهلایهست که برای هر نژادِ متفاوتی که قراره روش اعمالخودش بشه، به یه راهحلِ خاص نیاز داره. کاش میتونستم بیشتر بگم، اما باحال دانشِ محدودی که تو جادوی شفا دارم، اول باید با یه متخصص حرف بزنم.»
سایرا پرسید: «همهٔ اینا روشنیدنِ فقط از یه بررسیِ سرسری کهاینکه بهزور چند دقیقه طول کشید فهمیدی؟»
شوکِ سایرا قابلدرک بود، چوناین نه دانشی از هنرهای جادوآهنگری داشتتأسیس و نه میدانست فرمانروای شعلهها چیست.
با این حال، دیدنِ همان حالت در چهرهٔ فالوئل و اعضای شورا، لیث راموفقیتِ به این فکر انداخت که چقدر از این موضوع به خاطرِ استعدادِ بیترا بوداینکه و چقدرش به لطفِ منابع و دانشی بود که ارباب به او منتقل کرده بود.
لیث پرسید: «واقعاً مطمئنی که نمیخوایم برای شاگردی پیشش درخواستاینکه بدیم؟ منظورم اینه که حتی اگه بیترا فقط نسخهٔ مدرنِجنگسالار روشهای منادیون رو بهمون یاد بده، تکنیکِ ما پیشرفتِ چشمگیری میکنه.»