چپتر 2133: مهمانِ افتخاری (بخشِ ۱)
0لیث گفت: «خلاص شدن از شرِ یه شیءِ نفرینشده فقطباعث حرفش آسونه. شورا قرنها نتونست از شرِ گریفونِ طلایی خلاص بشه.دیر حتی اگه دوباره گیرش بندازیم، فرار کردنِ ثرود فقط مسئلهٔ زمانه.»
«راستی، من اینطور حس میکنم یا غارت خیلی بیشتر از آخرین باریکسی که اومدم پر از گنج و ثروت شده؟ خانوادهٔ سلطنتی با اینآویز جنگی که هنوز ادامه داره، از کجا پول آوردن که بهت بدن؟»
فالوئل ریز خندید و بارونِ چشمانِ رنگینکمانیاش نگاهی شیطنتآمیز بهازدسترفته او انداخت: «هنوز نرفتی لوتیا؟»
«نه، چطور؟»
«هیچی.» خندهٔ بلندش رالوتیا فروخورد که باعث شد صدایشفروخورد شبیه به پوزخندی صدادار شود.
لیث به ساعتش نگاه کرد و فهمید چقدر دیر شده است.تیغه «چرا داری... ای لعنت به من! لعنتی، موقعِ تمرین زمان چقدرچند زود میگذره. چرا مامان بهم زنگ نزد؟ ازش خواسته بودم بهمحضِ اینکه...»
تازه بعد از اینکه روی تمامِ جیبهایش دست کشید، یادشازدسترفته آمد که آویزِ ارتباطی را در بُعدِ جیبی جا گذاشتهموهای است تا موقعِ تمرینِ انباشت و طلسمهای تیغه کسی مزاحمش نشود.
«خانمها، خدمت در کنارِ شما باعثِ افتخار بود.»ازدسترفته چند رونِ آویز به خاطرِ تعدادِ تماسهای ازدسترفتهسولوس و پیامهای گذاشتهشده، دیوانهوار چشمک میزدند. «من دیگه مردهم.»
سولوس با خشم گفت و موهای تا کمرش طوری دیوانهوار درصدایش هوا شلاق میخورد که انگار وسطِ طوفان بود: «چطور میتونی اینقدراست بیفکر باشی؟ اگه اتفاقی برای کامی افتاده باشه چی؟ یا برای بچه؟»
لیث پس از بررسیِ سریعِ یادداشتهایش گفت: «بیخیال، امروز نوبتِ تایریس بود.کسی آخرین باری که یکی عصبانیش کرد، کلِ سیاره رو برد تو کسوفِآویز کامل. فکر کنم اگه اتفاقی میافتاد من میفهمیدم، بقیهٔ موگار هم همینطور.»
«گذشته ازافتخار این، آویزِچند خودت کجاست؟»
سولوس با خجالت گفت:آویز «پیراهنِ زنونه که جیب نداره.پیامهای انتظار داری کجا نگهش دارم؟»
لیث با پوزخند گفت: «سلام دیگ. اسمِ منبلندش کتریه، زنگ زدم بهت بگم جفتمون سیاهیم. اگه قرارنگاه باشه غرق بشم، همهتون رو با خودم میکشم پایین.»
تیستا گفت: «نامردیه! من در آستانهٔ یهگذاشته پیشرفتم که رسماً زندگیم رو تغییر میده.نشود کی به از دست دادنِ شام اهمیت میده؟»
«اوه، پسر. لطفاً اینو جلوی مامان هم بگو. اینجوری فقطازدسترفته باید با کامی سروکله بزنم، چون بقیه اونقدر سرگرمِ لگدموهای زدن به کونِ تو میشن که مالِ منو یادشون میره.»
او با غرش جوابآویز داد: «باید برن تو صف،پیامهای چون من اول زنبیل گذاشتم!»
فالوئل به شانهاش زد تا توجهش را جلب کند وباعث گفت: «سولوس؟ متوجه شدم که مدام حواست پرت میشه وچقدر خیلی کمتر از همیشه سرزندهای. بعیده خونوادهت رو فراموش کنی.»
سولوس آهِ عمیقی کشید: «پیچیدهست.»
هیدرا بهآرامی سرش را نوازش کرد: «اگه یه وقت خواستی حرف بزنی، یادتدیوانهوار باشه که من اینجام، همینطور تیستا، رنا و همهٔ آدمهایی که دوستت دارن.انگار تو تنها نیستی، مگه اینکه خودت بخوای ما رو از زندگیت بیرون کنی.»
سولوس بهزور لبخندیرونِ زد: «ممنون، حرفاتتعدادِ رو به خاطر میسپارم.»
فالوئل در حالی که لیث هنوز با تیستا جروبحثفروخورد میکرد، با چشمک در گوشش زمزمه کرد: «اگه میخوایکرد یه کم بخندی، وقتی میری لوتیا موهات رو دگردیسی نکن.»
«منظورت چـ...»
«خداحافظ!» هیدرا دستهایش را به هم کوبیدخاطرِ و با فعال کردنِ آرایهٔ وارپش، مهمانانشچشمک را به اتاقِ نشیمنِ خانهٔ ورهن منتقل کرد.
صدای کامیلا سرمای عصرِ یخبندان را در خودازدسترفته داشت: «ببینید کی تصمیم گرفته با حضورش بهمونسولوس افتخار بده. حداقل اونجا پیشِ فالوئل بهتون خوش گذشت؟»
فقط چند نفر اجازه داشتند به داخلِ آرایههای محافظِفروخورد خانهٔ لیث وارپ کنند و هر کدامشان با نورِکرد رنگیِ خاصی مرتبط بودند که هویتشان را مشخص میکرد.
«واقعاً متأسفم کامی. هیچ بهانهای برایجیبی دیر کردنم ندارم.» لیث تعظیمِ عمیقیکسی به او کرد. «من یه عوضیم.»
«شروعِ خوبیه، اما هنوز یهرونِ چیزی کمه.» در حالی که پایشپیامهای را روی زمین میکوبید، دستبهسینه ماند.
پرسید: «به خونهرونِ خوش اومدی، کامی. حالِتماسهای تو و بچه خوبه؟»
«الان آره.» دستانش را دورِ گردنِهیچی لیث حلقه کرد و بوسهٔ شیرینیشبیه به او زد. «حالِ فالوئل خوبه؟»
پاسخ داد: «فقط نگرانه، چونبُعدِ هنوز هیچ راهحلی برای گریفونِ طلاییتیغه پیدا نشده. روزِ تو چطور بود؟»
تیستا با صدای بلند به لیث خندیدخاطرِ و گفت: «واو، کامیلا، واقعاً حسابی توچشمک مشتت گرفتیش. شاید تو باید مَگوسِ اعلی باشی.»
«ها، ها. خیلی خندهدار بود، تیستا.» کامیلا چنان چشمغرهای به او رفت کهمیزدند اهریمنِ سرخ فهمید گند زده است. «دوست داشتی لیث با زن و بچهاشطوفان مثلِ یه عوضی رفتار کنه؟ بهانهٔ تو برای دیر کردن چیه، خانمِ جوان؟»
«مشغولِ تحقیقاتم بودم.» غرور باعث شدهیچی دهانِ تیستا سریعتر از مغزش حرکتشبیه کند و سرنوشتش را مهروموم کند.
«اوه، خدایان!» الینا برگشت و قاشقِ چوبیای را کهانباشت خورش از آن میچکید، به سمتِ دخترش گرفت. «دلم میخوادباعثِ بگم داری مثلِ برادرت میشی، اما این در حقش بیانصافیه.
«لیث حداقل ازدواج کرده، داره بهم یه نوه میده و میدونه کهگذاشتهشده اشتباه کرده. خیلی ازت ناامید شدم تیستا. میدونستی امروز برای خانوادهات چقدرشلاق مهمه، با این حال باز هم ما رو تو اولویتِ دوم گذاشتی.»
تازه آن موقع بود که تیستا متوجه شد بچهها به جای بازی ومیزدند خنده، پشتِ پنجرهها کشیک میدهند. وقتی به اطرافِ اتاق نگاه کرد، رااز راطوفان دید که چنان غرق در افکارش بود که هنوز متوجهِ ورودشان نشده بود.
حتی جانورانِ جادویی هم ساکت بودند و سعی میکردند به جای گداییِشبیه غذا مثلِ همیشه، با ضربههای آرامِ پوزههایشان آران و لریا را خوشحالداری کنند. صدای الینا تنها چیزی بود که سکوتِ حاکم بر خانه را میشکست.
وقتی دعوا رااز را از خلسهاش بیدار کرد، گفت: «کمتر از یهکسی ساعته اینجاییم و از همین الان افتادیم به جونِ هم. شاید برگشتنمونآویز اشتباه بود. شاید باید تو کاخِ سالارک میموندیم. اینجا دیگه هیچی برامون نمونده.»
«اجازه ندهافتخار غم بهتچند غلبه کنه، فرزندم.
«تغییر فقط در صورتی دردناکه که باهاش بجنگی. اونقدر تو کویر زندگی کردیمیزدند که الان پادشاهی به نظرت تاریک میاد. با این حال، اینجا هنوز خونهٔطوفان توئه، تکتکِ سنگهاش مثلِ خونی که تو رگهات جریان داره، بخشی از وجودته.
«فقط باید به قلبت زمان بدی تا بتونه از ورای فجایعِ اخیر که هنوز خاطراتت رو تیره و تار کردن،چقدر ببینه. اونوقت میفهمی هر چیزی که فکر میکنی گم شده، دقیقاً همونجاست که رهاش کرده بودی.» تایریس از ناکجا پدیداراینکه شد و رااز را چنان محکم در آغوش گرفت که گویی پسرکِ کوچکی است که تازه از کابوس بیدار شده.
«بابتِ ورودِ سرزده به خونهتونبُعدِ عذر میخوام، اما دیگه نمیتونستمطلسمهای رنج کشیدنت رو تماشا کنم.»
لیث پرسید: «صبربود کن، تمامِ اینآویز مدت اینجا بودی؟»
نگهبان سر تکان داد: «البته. قول دادم همیشه از فرزندت و زنیچشمک که اون رو بارداره محافظت کنم و همین کار رو هم کردم.انگار از وقتی کامیلا امروز صبح به پادشاهی رسیده، از کنارش تکون نخوردم.»
لیث با خیالی آسوده نفسش را بیرونخندهٔ داد: «خب، این خیالم رو راحت میکنه.»صدادار اما الینا و رنا چندان احساسِ آرامش نکردند.
نخستین ملکه زنی با زیباییِ فرازمینی بود و باانباشت وجودِ هالهٔ آرامبخشی که از خود ساطع میکرد، برایشما خانوادهٔ ورهن چهرهای مادرانه مثلِ سالارک به شمار نمیرفت.
رااز در آغوششبود خشکش زده بود وخاطرِ ذهنش کاملاً خالی بود.