چپتر 2386: فصل 2386
0«زمینهای او از میانِ زمینهای دوکنشینِ اعظمِ اساگور انتخابگمنامی میشن تا پیوندِ شما رو بیشتر تقویت کنن و نامِپرسید خانوادگیاش در میانِ نامهای اعطاشده از طرفِ تاج ثبت میشه.»
با وجودِ آرایهها، زینیا هقهقکنان روی زانوهایش افتادسرِ و برای ایستادن به کمکِ گاردهای سلطنتی نیازفداکاریهای داشت، چون هیچکس جز آنها نمیتوانست تکان بخورد.
شایعات یا باروننشین برایش مهم نبود. زینیافکر هیچ علاقهای به نامِ خانوادگیای که حالاپرسید از طرفِ سلطنت اعطا شده بود، نداشت.
دلیلِ اینکه از سرِ شادی گریه میکرد این بود که پادشاهی بالاخره داشت تلاشهامنو و فداکاریهای شوهرش را به رسمیت میشناخت. برای یک بار هم که شده، اوبهشدت بیرون از کانونِ توجه نایستاده بود تا دیگران تمامِ اعتبار را به نامِ خودشان بزنند.
این بار او در مرکزِ صحنه بود. با اینکه حرفهای فوقالعادهای که پادشاهکنی دربارهٔ واستور زده بود نمیتوانست سالهایی را که نادیده گرفته شده و مثلِلطفاً یک شوخی با او رفتار شده بود جبران کند، اما شروعِ بینظیری بود.
تو دلش گفت: «باورم نمیشه که این آدمای احمق بالاخره تو رو همون مردِ فوقالعادهای میبینن که هستی،رسمیت زوگار. اما چیزی که واقعاً شگفتانگیزه اینه که حتی وقتی داشتی لحظهٔ افتخارت رو سپری میکردی، وقتی بعد اززده سالها گمنامی حق داشتی فقط به خودت فکر کنی، انتخاب کردی که این لحظه رو با من شریک بشی.
وقتی پادشاه ازت پرسید چی میخوای،خودت دوباره منو تو اولویت گذاشتی. خدایان،بشی لطفاً نذارید هیچوقت اتفاقِ بدی براش بیفته.»
با وجودِ تمامِ تلاشِ گاردهای سلطنتی و کمکِ لیث، زینیا چنان بهشدت گریه میکرد که مجبور شدندخدایان برای او هم یک صندلی پدید بیاورند. ردای سفید و طلایی به لیث همان اقتداری را میدادردای که زره قلعه سلطنتی داشت، و او از این اقتدار استفاده کرد تا کامیلا را پیشِ خواهرش بیاورد.
کامیلا برای تشکر برایش سرسپری تکان داد و تمامِ تلاشش راخودت کرد تا زینیا را آرام کند.
وقتی تشویقها برای واستور تمامنداشت شد، پادشاه رو به آخرین عضوِمیکرد این گروهِ غیرمنتظره از قهرمانان کرد.
«جادوگر سولوس ورهن، ما هرگز درستوحسابی به هم معرفی نشدیم، اما مردمِ پادشاهیازت شما رو خوب میشناسن. در طولِ اقامتِ مَگوس ورهن در کویر، شما بهش کمکبیفته کردید تا دولورین رو بسازه و بعد جادوی خلأ و تبلتها رو توسعه بده.
طبقِ چیزی که به من گفت، شما هم موافقت کردید که سهمِ خودتون رومنو به اشتراک بذارید و بابتِ این کار، ازتون ممنونیم. وقتی جنگِ گریفونها شروع شد، بهمجبور عنوانِ شوالیهٔ طلایی به صفوفِ ما پیوستید، با اینکه هیچ دلیلی برای این کار نداشتید.
شما در کویرِ خون به دنیا اومدید و بزرگ شدید، اما خون و عرقتون رولحظه برای یه کشورِ بیگانه ریختید. شما از شهروندانِ بیگناه در برابرِ سربازانِ ثرود محافظت کردید وبراش در کنارِ بهترین جادوگرانِ ما جانتون رو به خطر انداختید تا گریفون طلایی رو متوقف کنید.
از وقتی که بعد از دیدارِ دوباره با خویشاوندانِ گمشدهتونگریه با ورهنها همخونه شدید، ما رو از دانش، قدرت وبار دوستیِ خودتون بهرهمند کردید. برای تمامِ اینها، صمیمانه ازتون سپاسگزاریم.
کلماتِ خالی کافی نیستن، برای همین من بدینوسیله شما رو شهروندِ افتخاریِ پادشاهیازت میکنم.» یک مجموعهٔ کامل از مدارکِ شناسایی و یک آویزِ ارتباطی جلوی سولوسبراش ظاهر شد، اما چیزی که واقعاً او را شوکه کرد، نوشتههای روی کاغذها بود.
«حالا دیگه مهمان نیستید و اگه بخواید، اینجا میتونهبشی خونهٔ شما هم باشه. همچنین، تاج نمیتونه استعداد یالطفاً دستاوردهای شما رو نادیده بگیره، جادوگرِ بزرگ سولوس ورهن.»
این عنوان از قبل در مدارکشمیکردی حک شده بود و سولوس هنوزفکر به آن کلمات خیره مانده بود.
گاردهای سلطنتی به او کمک کردند تا ردای سبزِ تیرهاش را بپوشد؛این صحنهای که تماشایش کمی عجیب بود، چون سولوس در حالتِ گیجیاش هیچنایستاده همکاریای نمیکرد و جابهجا کردنِ کسی به سنگینیِ او کارِ آسانی نبود.
«لطفاً با حضورتون ما رو همچنانخودت سرافراز کنید. بهتون قول میدم کهبشی از هدایای شما بهخوبی استفاده کنیم.»
جمعیت نیز مبهوت شده بود، پس تشویقها آرام شروعبشی شد. به جز لیث، خانوادهاش، خاندانِ ارناس و ملکه،لطفاً بقیه آنقدر ماتومبهوت بودند که نمیتوانستند از جایشان تکان بخورند.
آنها دربارهٔ شوالیهٔ طلایی شنیده بودند، اما انتظارِ هیولایی تیاماتگونه را داشتند، نه یک بانویلحظه جوانِ ریزنقش را. تصورِ اینکه او سوار بر یک رایجو با جانورانِ الهی که دههابدی برابر بزرگتر از او بودند میجنگد، چیزی بود که انگار از قصههای پریان بیرون آمده بود.
علاوه بر آن، سهمِ سولوس دردلیلِ شاهکارِ لیث شگفتانگیز بود، مهم نبوداین که چقدر نقشِ کوچکی ایفا کرده باشد.
او رسماً به عنوانِ کسی شناخته شده بود که نهلحظه تنها ثابت کرده بود شایستهٔ اعتمادِ مَگوسِ اعلیِ پادشاهی است،خدایان بلکه توانسته بود پژوهشِ او را درک کند و بهبود بخشد.
سروصدا اشراف را از بهت درآورد و وقتی متوجه شدند چه کسانی دارند دست میزنند،اولویت شتافتند تا آنها هم همراه شوند. تشویقها مانندِ موجی اوج گرفت، از کسانی که نزدیکِشدند خانوادهٔ ورهن بودند شروع شد و در سراسرِ تالارِ ضیافت پیچید تا اینکه کرکننده شد.
سولوس میخواستداشتی بیشتر بگوید اماسپری نتوانست: «ممنونم، اعلیحضرت.»
چشمانش پراعطا از اشک بودنداشت و صدایش میلرزید.
من به اینکه مهمونِ خانوادهٔ ورهن باشم راضی بودم. انتظار داشتم مثلِ همیشهازت باهام به عنوانِ همراهِ لیث رفتار بشه. در عوض، به خاطرِ کارِ خودم بهبیفته رسمیت شناخته شدم. مردم دارن منو به خاطرِ کاری که من کردم تحسین میکنن.
عنوانِ جادوگرِ بزرگ به اندازهٔ مدارکِ شناسایی برام مهم نیست. الان میتونم خودمدوباره از شبکهٔ دروازهٔ وارپِ پادشاهی استفاده کنم. دیگه نیازی ندارم کسی ضامنم بشهلیث یا دروغی سرهم کنه تا وجودمو بپوشونه. من واسه خودم یه آدمِ مستقلم.
سولوس اینهااینکه را باشادی خودش فکر کرد.
سولوس هیچ علاقهای به شکوه یا شهرت نداشت. چیزی که واقعاً برایش مهم بود اینکانونِ بود که سرانجام به عنوانِ یک فرد دیده شود. زندگیاش به عنوانِ چیزی فراتر از انگشترِسالهایی سنگیِ لیث یا برجِ منادیون به رسمیت شناخته میشد و این برای سولوس ارزشِ زیادی داشت.
خیلی بیشترفقط از آنچهفکر هرگز باورش میشد.
ملکه آنها را مرخص کرد و افرادِ بیشتری راپرسید صدا زد تا جوایزشان را دریافت کنند. یک عضوهیچوقت از ارتش و یک عضو از انجمنِ جادوگران جلو رفتند.
آنها نمایندهٔ سازمانهای خود بودند ومیکرد وظیفه داشتند تحسین و پاداشهای مربوطشوهرش به خدماتِ همهٔ همکارانشان را دریافت کنند.
آرایهگرِ استاد وورگ از میانِاین صفوفِ ارتش و کوارت ازشوهرش طرفِ انجمن انتخاب شده بودند.
با این حال پس از اینکه کرسیاش به تازگی به شخصِ دیگری پیشنهاد شدهمنو بود، جادوگرِ اعظم میدانست که آن کلماتِ زیبا خطاب به او نیست و هربهشدت سکهٔ طلایی که ملکه به او اعطا میکرد، فقط احساسِ فقدانش را قویتر میکرد.
وقتی کارِ خانوادهٔ سلطنتی با جوایز تمام شد،ازت افرادِ حاضر در تالارِ ضیافت آزاد بودند تالطفاً دوباره حرکت کنند و با هم معاشرت کنند.
موروک دستش را فشرد و گفت: «تبریک میگم، فریا. تو خیلی وقتشوهرش پیش باید جادوگرِ بزرگ میشدی. حیف شد که نالروند این لحظه روبزنند از دست داد. مطمئنم خیلی دوست داشت تو این لحظه کنارت باشه.»
فریا ابتدا لبخند زد و سپس با اعتراف به اینکه تایرانت حق داشت، آهِبیرون سنگینی کشید و گفت: «ممنون. فکر کنم دیگه نمیتونم از دستش عصبانی باشم. نالروندِ بیچاره،واستور حقش بود یه لگد بخوره، اما نه به این محکمی. خدایان، دلم براش تنگ شده.»
ردای جادوگریِ سبزِ تیرهاش را در مشت فشرد و سنگینیِ پشیمانی را در آن حس کرد. خانوادهخدایان و دوستانش آنجا بودند تا آن شادی را با او شریک شوند، با این حال او مردیردای را که در تاریکترین ساعاتش هرگز رهایش نکرده بود، از یکی از شادترین لحظاتِ زندگیاش کنار گذاشته بود.
این موضوع خدشهای به دستاوردش وارد کردبشی و باعث شد کینهای که از رزارگذاشتی به دل داشت، مانندِ یک حباب بترکد.