چپتر 2279: فصل 2279
0کامیلا مرغ را با ولع خوردمشخص و پیش از آنکه جواب دهد،میخوایم تمامِ بطریِ تونیک را سر کشید.
«تعجبی نداره، خنگِ خدا. یادت نمیاد اون موقع کهذرهای لیث زندگیِ قبلیش بهعنوان دِرِک رو بهم نشون دادکار چی شد؟ اونجا هم خبری از مسمومیتِ مانا نبود.»
سولوس گفت: «لزومی نداره اینقدر بدعنق باشی!» و در پاسخ به غرهای که ازشده سرِ گرسنگی شنید، یک بشقاب سیبزمینیِ تنوریِ داغ جلویش گذاشت. «این در واقع خبرِنزدیک خیلی خوبیه. یعنی تا وقتی که دخترمون به دنیا بیاد، آموزش دادنت مثل آب خوردنه.
«حتی بهتر از اون، اگه بچه این توانایی رو بیرونوگرنه از رحمت هم نگه داره، خدا میدونه چقدر زود میتونه حتیکردم به رشتههای پیچیدهای مثل جادوی بُعدی یا استادیِ نور مسلط بشه.»
با این حرفها، غذا در گلوی کامیلا پرید و دست از خوردن کشید. بادرست توجه به نگاهِ غضبآلودی که هنگامِ تمیز کردنِ خودش و قورت دادنِ تهماندهٔ غذایشده توی دهانش به سولوس انداخت، مشخص بود که کامیلا ذرهای از خوشبینیِ سولوس را ندارد.
کامیلا گفت: «ببین، اگه میخوایم رابطهمون درست پیش بره،ذرهای نمیتونی این کار رو بکنی. اصلاً و ابداً. وگرنهکار دمار از روزگارت درمیارم یا تو این راه میمیرم.»
سولوس که گیجکار شده بود پرسید:ابداً «مگه چیکار کردم؟»
کامیلا گفت: «دربارهٔ چیزی که تو میتونی انجام بدی و من نمیتونم، پزدرمیارم دادی. چیزی که تو رو بیشتر از من به بچهام نزدیک میکنه.» پس ازنمیتونم اینکه متوجهِ اشتباهِ سهویِ سولوس شد، صدایش تنها رگهای از دلخوری در خود داشت.
«این قضیه به هر حال سخته، ولی اگهذرهای بخوای تبدیلش کنی به یه مسابقه، رابطهمون طورینمیتونی خراب میشه که دیگه هیچجوره نشه درستش کرد.»
«ببخشید، واقعاً متوجه منظورت نمیشم.» سولوسانداخت اصلاً نمیدانست چه کارِ اشتباهی کرده،ببین اما با این حال احساسِ گناه میکرد.
کامیلا جواب داد: «سولوس، تو همین الان گفتی که تو و لیث ممکنه بتونید همون ارتباطِ ویژهایچیکار رو که با هم دارید، با دخترمون هم داشته باشید. اینکه پیوندِ ذهنی هر چقدر هم طولصدایش بکشه، بچه دچارِ مسمومیتِ مانا نمیشه، در حالی که من میشم.» و با این حرف رنگِ سولوس پرید.
«خیلی متأسفم. قصدم پز دادن نبـ—»کار کامیلا دستش را بالا برد و ازدرمیارم سولوس خواست بگذارد حرفش را ادامه دهد.
«این یعنی دوباره پیوندِ تو با لیث، تو رو در مقایسهببین با من تو یه جایگاهِ ویژه قرار میده. یعنی دخترمون ممکنه توروزگارت رو بیشتر از من مامانِ خودش بدونه. میفهمی این چقدر برام دردناکه؟»
سولوس چینهای پیراهنش را در مشتانداخت فشرد و در حالی که احساسببین میکرد احمقترین نابغهٔ تاریخ است، گفت: «آره.»
کامیلا گفت: «علاوه بر این، دلم نمیخواد بچه سریعتر از من جادو یاد بگیره. اگه قبل ازچیکار اینکه من به جادوی بُعدی مسلط بشم، اون واسه خودش اینور و اونور وارپ کنه، من چیکارصدایش کنم؟ اگه به لطفِ یه ترفندِ استادیِ نور سریعتر از من پرواز کنه، چطور قراره ازش محافظت کنم؟
«من هیچرابطهمون فرقی بابره ثرین ندارم، سولوس.
«من جادو رو به خاطر این یاد نمیگیرم که بهش علاقه دارم، فقط به اینبره خاطره که نمیخوام از زندگیِ دخترم جدا بیفتم. میخوام بتونم بهش یاد بدم چطور قدرتهاشمگه رو مهار کنه، دنبالش راه بیفتم، و وقتی با قشقرق به پا کردن فرار میکنه بگیرمش.
«همهٔ اینا کارایی هستن که تو میتونی انجام بدی ولی من نمیتونم،ببین مگه اینکه از همین الان یه سری حد و مرز تعیین کنیم.روزگارت به کمکت نیاز دارم، وگرنه نمیتونم با دخترم تنها وقت بگذرونم. متوجهی؟»
سولوس جواب داد: «آره.»
واقعاً با خودش فکر کرد: چطور میتونم اینقدر باهوش باشم و در عین حال اینقدرمیمیرم احمق؟ بچه هنوز به دنیا نیومده ولی کامیلا از همین الان مثل یه مادر فکربچهام میکنه، در حالی که من هیچ فرقی با ریفا ندارم و فقط به فکرِ جادوام.
کامیلا در حالی که به آویزِ سولوس اشاره میکرد، گفت: «حالا، اگه نمیخوایم رابطهٔ مادر ونمیتونی دختریمون به نفعِ تو سنگینی کنه، ازت میخوام عمیقاً به رفتار و حرفزدنت فکر کنی، خواهرکردم ستاره. چون حتی کلمات هم صدمه میزنن و بچهها عادتهای بدِ ما رو زود یاد میگیرن.»
سولوس لبخندِ کمرنگی به او زد و گفت: «پس منم به کمکت نیازمیخوایم دارم، خواهر ماه. چون وقتی تو جادو غرق میشم، تو بقیهٔ چیزا گندراه میزنم. وقتی خیلی میرم بالا، بهت نیاز دارم تا منو برگردونی رو زمین.»
کامیلا سر تکان داد و گفت: «از پسش برمیام. بهعنوانِ یه قانونِمیمیرم کلی، هیچوقت چیزی رو که خودم از قبل نمیدونم به دخترمون یادنمیتونم نده. اینجوری، منم میتونم مربیش باشم و نمیتونه با جادو گولم بزنه. باشه؟»
سولوس هم سر تکان دادنمیتونی و گفت: «باشه. راستی، لقبش میشهدمار خواهر خورشید؟ میدونی دیگه، بهخاطرِ آویز؟»
«معلومه که نه!» لحنِ تندِ کامیلا باعث شد سولوس یک قدمببین عقب برود؛ انگار بچهای بود که دعوایش میکردند. «اصلاً یادت میاد منادیون،روزگارت الینا، رنا یا حتی سلیا سعی کرده باشن با بچههاشون دوست باشن؟»
سولوس کمی فکر کرد و گفت: «نه. اونا مهربوننذرهای ولی سختگیرن. انتظارِ فرمانبرداری دارن و خیلی وقتا بچهها روبکنی مجبور میکنن کارایی بکنن یا چیزایی بخورن که دوست ندارن.»
کامیلا گفت: «دقیقاً منظورم همینه. پدر و مادر مثلِ معلم میمونن.راه باید بهشون احترام بذاری و بفهمی که بیشتر از تو میدونن. اگهبدی بچه فکر کنه باهات برابره، دیگه به هیچکدوم از حرفات گوش نمیده.
«برای همین دخترمون ما رو مادر ماه واصلاً ستاره صدا میزنه و خودش میشه خورشیدِ کوچولویگیج ما. تو میتونی بهم بگی خواهر، ولی اون نه.»
«واو. قرار بود من معلمت باشم، ولی امروز خودمخوشبینیِ هم دارم کلی چیز یاد میگیرم.» سولوس به آنبکنی حرفها فکر کرد و آنها را آویزهٔ گوش کرد.
کامیلا در جواب گفت: «این بهخاطرِ اینه که من به تو بهعنوانِ یهمیخوایم جادوگر احترام میذارم، همونطور که تو به من بهعنوانِ یه مادر احترام میذاری.راه این تنها چیزیه که برای یاد دادن و یاد گرفتن از همدیگه نیاز داریم.»
سولوس کامیلا راکار بغل کرد وابداً گفت: «ممنون، ماه.»
کامیلا هم او رابره در آغوش گرفت واصلاً گفت: «خواهش میکنم، ستاره.»
«میخوای درس رو ادامهدهانش بدیم؟ لیث میتونه یهذرهای ساعتِ دیگه هم بخوابه.»
«نه. به یه حمومِ گرم، کلی غذا وبود استراحت نیاز دارم. دقیقاً به همین ترتیب. وگرنه تانمیتونی وقتی لیث بیدار بشه، بوگندو، گرسنه و بدعنق میشم.»
واسه همهٔنمیتونی اینا دیگهبکنی خیلی دیره، خواهر.
کامیلا گفت: «تازه، دلم نمیخواد اینکار دو روز رو صرفِ تمرینِ جادو کنم.درمیارم میخوام از بودنِ با تو لذت ببرم.»
سولوس گفت و هر دو را به خنده انداخت: «موافقم. ببخشید که مثلِ لیث رفتار کردم.نمیتونی وقتی حمومت تموم شد، میتونم بهت حمومِ گل، ماساژِ سنگِ داغ یا هر چی که دلتکردم بخواد بدم. من چندتا اسپا رفتم و میتونم هر چی که داشتن رو دقیقاً شبیهسازی کنم.»
کامیلا پیش از اینکه بلند شود، سیبزمینیهای باقیمانده را خورد و گفت: «خوبهمیخوایم بدونم. دلت میخواد باهام بیای؟ اینجوری میتونی دمای آب رو تنظیم کنی و وسایل،میمیرم غذا و نوشیدنی پدید بیاری تا تو این فرصت بیشتر با هم آشنا بشیم.»
سولوس کمینمیتونی سرخ شدبکنی و پرسید: «مطمئنی؟»
رنگِ چهرهٔ کامیلا به بنفشِ روشن درآمد واصلاً گفت: «منظورم وانهای جداگونه بود! خدایان، حتماً لیثگیج اون ذهنِ منحرفش رو به تو هم سرایت داده.»
سولوس از خجالت بیشتر سرخانداخت شد؛ میدانست هر چه بگوید،ندارد فقط اوضاع را بدتر میکند.
چون بهانهای برای آوردن نداشت، تنها کاری که از دستش برمیآمد عوض کردنِمیخوایم بحث بود: «واسه حموم شمعِ معطر میخوای؟ راستی، بازم غذای گرم میخوای یاراه ترجیح میدی الان شیرینی بخوری؟ به گفتهٔ سینمارا، بستنی تو وانِ آبگرم بهترین چیزه.»
کامیلا آهی کشیدکار و گفت: «شمعابداً و بستنی، لطفاً.»
از همین حالا میتوانست تصور کند وقتی لیثاصلاً و سولوس دفعهٔ بعد همجوشی کنند و لیثگیج از آن مکالمه باخبر شود، چه فکری خواهد کرد.
وقتی لیث برای ناهار بیدار شد، کامیلا چنان اشتهایی پیدا کرده بودمیخوایم که لیث اصلاً شک نکرد او پیش از آن چند بار غذادرمیارم خورده است. آنها بعدازظهر را در کوهستان به کوهپیمایی و پیکنیک گذراندند.
برای شام به کویر برگشتنددهانش تا با بقیهٔ خانواده غذا بخورندندارد و برای روزِ بعد برنامهریزی کنند.