---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2279: فصل 2279 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2279: فصل 2279

0

کامیلا مرغ را با ولع خورد‌مشخص​ و پیش از آنکه جواب دهد،‌می‌خوایم​ تمامِ بطریِ تونیک را سر کشید.

«تعجبی نداره، خنگِ خدا. یادت نمیاد اون موقع که‌ذره‌ای​ لیث زندگیِ قبلیش به‌عنوان دِرِک رو بهم نشون داد‌کار​ چی شد؟ اونجا هم خبری از مسمومیتِ مانا نبود.»

سولوس گفت: «لزومی نداره این‌قدر بدعنق باشی!» و در پاسخ به غره‌ای که از‌شده​ سرِ گرسنگی شنید، یک بشقاب سیب‌زمینیِ تنوریِ داغ جلویش گذاشت. «این در واقع خبرِ‌نزدیک​ خیلی خوبیه. یعنی تا وقتی که دخترمون به دنیا بیاد، آموزش دادنت مثل آب خوردنه.

«حتی بهتر از اون، اگه بچه این توانایی رو بیرون‌وگرنه​ از رحمت هم نگه داره، خدا می‌دونه چقدر زود می‌تونه حتی‌کردم​ به رشته‌های پیچیده‌ای مثل جادوی بُعدی یا استادیِ نور مسلط بشه.»

با این حرف‌ها، غذا در گلوی کامیلا پرید و دست از خوردن کشید. با‌درست​ توجه به نگاهِ غضب‌آلودی که هنگامِ تمیز کردنِ خودش و قورت دادنِ ته‌ماندهٔ غذای‌شده​ توی دهانش به سولوس انداخت، مشخص بود که کامیلا ذره‌ای از خوش‌بینیِ سولوس را ندارد.

کامیلا گفت: «ببین، اگه می‌خوایم رابطه‌مون درست پیش بره،‌ذره‌ای​ نمی‌تونی این کار رو بکنی. اصلاً و ابداً. وگرنه‌کار​ دمار از روزگارت درمیارم یا تو این راه می‌میرم.»

سولوس که گیج‌کار​ شده بود پرسید:‌ابداً​ «مگه چی‌کار کردم؟»

کامیلا گفت: «دربارهٔ چیزی که تو می‌تونی انجام بدی و من نمی‌تونم، پز‌درمیارم​ دادی. چیزی که تو رو بیشتر از من به بچه‌ام نزدیک می‌کنه.» پس از‌نمی‌تونم​ اینکه متوجهِ اشتباهِ سهویِ سولوس شد، صدایش تنها رگه‌ای از دلخوری در خود داشت.

«این قضیه به هر حال سخته، ولی اگه‌ذره‌ای​ بخوای تبدیلش کنی به یه مسابقه، رابطه‌مون طوری‌نمی‌تونی​ خراب می‌شه که دیگه هیچ‌جوره نشه درستش کرد.»

«ببخشید، واقعاً متوجه منظورت نمی‌شم.» سولوس‌انداخت​ اصلاً نمی‌دانست چه کارِ اشتباهی کرده،‌ببین​ اما با این حال احساسِ گناه می‌کرد.

کامیلا جواب داد: «سولوس، تو همین الان گفتی که تو و لیث ممکنه بتونید همون ارتباطِ ویژه‌ای‌چی‌کار​ رو که با هم دارید، با دخترمون هم داشته باشید. اینکه پیوندِ ذهنی هر چقدر هم طول‌صدایش​ بکشه، بچه دچارِ مسمومیتِ مانا نمی‌شه، در حالی که من می‌شم.» و با این حرف رنگِ سولوس پرید.

«خیلی متأسفم. قصدم پز دادن نبـ—»‌کار​ کامیلا دستش را بالا برد و از‌درمیارم​ سولوس خواست بگذارد حرفش را ادامه دهد.

«این یعنی دوباره پیوندِ تو با لیث، تو رو در مقایسه‌ببین​ با من تو یه جایگاهِ ویژه قرار می‌ده. یعنی دخترمون ممکنه تو‌روزگارت​ رو بیشتر از من مامانِ خودش بدونه. می‌فهمی این چقدر برام دردناکه؟»

سولوس چین‌های پیراهنش را در مشت‌انداخت​ فشرد و در حالی که احساس‌ببین​ می‌کرد احمق‌ترین نابغهٔ تاریخ است، گفت: «آره.»

کامیلا گفت: «علاوه بر این، دلم نمی‌خواد بچه سریع‌تر از من جادو یاد بگیره. اگه قبل از‌چی‌کار​ اینکه من به جادوی بُعدی مسلط بشم، اون واسه خودش این‌ور و اون‌ور وارپ کنه، من چی‌کار‌صدایش​ کنم؟ اگه به لطفِ یه ترفندِ استادیِ نور سریع‌تر از من پرواز کنه، چطور قراره ازش محافظت کنم؟

«من هیچ‌رابطه‌مون​ فرقی با‌بره​ ثرین ندارم، سولوس.

«من جادو رو به خاطر این یاد نمی‌گیرم که بهش علاقه دارم، فقط به این‌بره​ خاطره که نمی‌خوام از زندگیِ دخترم جدا بیفتم. می‌خوام بتونم بهش یاد بدم چطور قدرت‌هاش‌مگه​ رو مهار کنه، دنبالش راه بیفتم، و وقتی با قشقرق به پا کردن فرار می‌کنه بگیرمش.

«همهٔ اینا کارایی هستن که تو می‌تونی انجام بدی ولی من نمی‌تونم،‌ببین​ مگه اینکه از همین الان یه سری حد و مرز تعیین کنیم.‌روزگارت​ به کمکت نیاز دارم، وگرنه نمی‌تونم با دخترم تنها وقت بگذرونم. متوجهی؟»

سولوس جواب داد: «آره.»

واقعاً با خودش فکر کرد: چطور می‌تونم این‌قدر باهوش باشم و در عین حال این‌قدر‌می‌میرم​ احمق؟ بچه هنوز به دنیا نیومده ولی کامیلا از همین الان مثل یه مادر فکر‌بچه‌ام​ می‌کنه، در حالی که من هیچ فرقی با ریفا ندارم و فقط به فکرِ جادوام.

کامیلا در حالی که به آویزِ سولوس اشاره می‌کرد، گفت: «حالا، اگه نمی‌خوایم رابطهٔ مادر و‌نمی‌تونی​ دختری‌مون به نفعِ تو سنگینی کنه، ازت می‌خوام عمیقاً به رفتار و حرف‌زدنت فکر کنی، خواهر‌کردم​ ستاره. چون حتی کلمات هم صدمه می‌زنن و بچه‌ها عادت‌های بدِ ما رو زود یاد می‌گیرن.»

سولوس لبخندِ کم‌رنگی به او زد و گفت: «پس منم به کمکت نیاز‌می‌خوایم​ دارم، خواهر ماه. چون وقتی تو جادو غرق می‌شم، تو بقیهٔ چیزا گند‌راه​ می‌زنم. وقتی خیلی می‌رم بالا، بهت نیاز دارم تا منو برگردونی رو زمین.»

کامیلا سر تکان داد و گفت: «از پسش برمیام. به‌عنوانِ یه قانونِ‌می‌میرم​ کلی، هیچ‌وقت چیزی رو که خودم از قبل نمی‌دونم به دخترمون یاد‌نمی‌تونم​ نده. این‌جوری، منم می‌تونم مربیش باشم و نمی‌تونه با جادو گولم بزنه. باشه؟»

سولوس هم سر تکان داد‌نمی‌تونی​ و گفت: «باشه. راستی، لقبش می‌شه‌دمار​ خواهر خورشید؟ می‌دونی دیگه، به‌خاطرِ آویز؟»

«معلومه که نه!» لحنِ تندِ کامیلا باعث شد سولوس یک قدم‌ببین​ عقب برود؛ انگار بچه‌ای بود که دعوایش می‌کردند. «اصلاً یادت میاد منادیون،‌روزگارت​ الینا، رنا یا حتی سلیا سعی کرده باشن با بچه‌هاشون دوست باشن؟»

سولوس کمی فکر کرد و گفت: «نه. اونا مهربونن‌ذره‌ای​ ولی سخت‌گیرن. انتظارِ فرمان‌برداری دارن و خیلی وقتا بچه‌ها رو‌بکنی​ مجبور می‌کنن کارایی بکنن یا چیزایی بخورن که دوست ندارن.»

کامیلا گفت: «دقیقاً منظورم همینه. پدر و مادر مثلِ معلم می‌مونن.‌راه​ باید بهشون احترام بذاری و بفهمی که بیشتر از تو می‌دونن. اگه‌بدی​ بچه فکر کنه باهات برابره، دیگه به هیچ‌کدوم از حرفات گوش نمی‌ده.

«برای همین دخترمون ما رو مادر ماه و‌اصلاً​ ستاره صدا می‌زنه و خودش می‌شه خورشیدِ کوچولوی‌گیج​ ما. تو می‌تونی بهم بگی خواهر، ولی اون نه.»

«واو. قرار بود من معلمت باشم، ولی امروز خودم‌خوش‌بینیِ​ هم دارم کلی چیز یاد می‌گیرم.» سولوس به آن‌بکنی​ حرف‌ها فکر کرد و آن‌ها را آویزهٔ گوش کرد.

کامیلا در جواب گفت: «این به‌خاطرِ اینه که من به تو به‌عنوانِ یه‌می‌خوایم​ جادوگر احترام می‌ذارم، همون‌طور که تو به من به‌عنوانِ یه مادر احترام می‌ذاری.‌راه​ این تنها چیزیه که برای یاد دادن و یاد گرفتن از همدیگه نیاز داریم.»

سولوس کامیلا را‌کار​ بغل کرد و‌ابداً​ گفت: «ممنون، ماه.»

کامیلا هم او را‌بره​ در آغوش گرفت و‌اصلاً​ گفت: «خواهش می‌کنم، ستاره.»

«می‌خوای درس رو ادامه‌دهانش​ بدیم؟ لیث می‌تونه یه‌ذره‌ای​ ساعتِ دیگه هم بخوابه.»

«نه. به یه حمومِ گرم، کلی غذا و‌بود​ استراحت نیاز دارم. دقیقاً به همین ترتیب. وگرنه تا‌نمی‌تونی​ وقتی لیث بیدار بشه، بوگندو، گرسنه و بدعنق می‌شم.»

واسه همهٔ‌نمی‌تونی​ اینا دیگه‌بکنی​ خیلی دیره، خواهر.

کامیلا گفت: «تازه، دلم نمی‌خواد این‌کار​ دو روز رو صرفِ تمرینِ جادو کنم.‌درمیارم​ می‌خوام از بودنِ با تو لذت ببرم.»

سولوس گفت و هر دو را به خنده انداخت: «موافقم. ببخشید که مثلِ لیث رفتار کردم.‌نمی‌تونی​ وقتی حمومت تموم شد، می‌تونم بهت حمومِ گل، ماساژِ سنگِ داغ یا هر چی که دلت‌کردم​ بخواد بدم. من چندتا اسپا رفتم و می‌تونم هر چی که داشتن رو دقیقاً شبیه‌سازی کنم.»

کامیلا پیش از اینکه بلند شود، سیب‌زمینی‌های باقی‌مانده را خورد و گفت: «خوبه‌می‌خوایم​ بدونم. دلت می‌خواد باهام بیای؟ این‌جوری می‌تونی دمای آب رو تنظیم کنی و وسایل،‌می‌میرم​ غذا و نوشیدنی پدید بیاری تا تو این فرصت بیشتر با هم آشنا بشیم.»

سولوس کمی‌نمی‌تونی​ سرخ شد‌بکنی​ و پرسید: «مطمئنی؟»

رنگِ چهرهٔ کامیلا به بنفشِ روشن درآمد و‌اصلاً​ گفت: «منظورم وان‌های جداگونه بود! خدایان، حتماً لیث‌گیج​ اون ذهنِ منحرفش رو به تو هم سرایت داده.»

سولوس از خجالت بیشتر سرخ‌انداخت​ شد؛ می‌دانست هر چه بگوید،‌ندارد​ فقط اوضاع را بدتر می‌کند.

چون بهانه‌ای برای آوردن نداشت، تنها کاری که از دستش برمی‌آمد عوض کردنِ‌می‌خوایم​ بحث بود: «واسه حموم شمعِ معطر می‌خوای؟ راستی، بازم غذای گرم می‌خوای یا‌راه​ ترجیح می‌دی الان شیرینی بخوری؟ به گفتهٔ سینمارا، بستنی تو وانِ آب‌گرم بهترین چیزه.»

کامیلا آهی کشید‌کار​ و گفت: «شمع‌ابداً​ و بستنی، لطفاً.»

از همین حالا می‌توانست تصور کند وقتی لیث‌اصلاً​ و سولوس دفعهٔ بعد همجوشی کنند و لیث‌گیج​ از آن مکالمه باخبر شود، چه فکری خواهد کرد.

وقتی لیث برای ناهار بیدار شد، کامیلا چنان اشتهایی پیدا کرده بود‌می‌خوایم​ که لیث اصلاً شک نکرد او پیش از آن چند بار غذا‌درمیارم​ خورده است. آن‌ها بعدازظهر را در کوهستان به کوه‌پیمایی و پیک‌نیک گذراندند.

برای شام به کویر برگشتند‌دهانش​ تا با بقیهٔ خانواده غذا بخورند‌ندارد​ و برای روزِ بعد برنامه‌ریزی کنند.

ناولها | novelha.net