---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1441: مهمانیِ تولد (بخشِ ۳) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1441: مهمانیِ تولد (بخشِ ۳)

0

بیرون‌آمدنِ واژهٔ «هدایا» از دهانِ سالارک،‌راحتی​ لیث را از بهت بیرون آورد‌سفید​ و طمعش را به دندهٔ شش رساند.

«مامان‌بزرگ، من خیلی ازت حرف زدم. فقط هیچ‌وقت هولوگرامت رو‌راحتی​ بهشون نشون ندادم چون دلیلی براش نداشتم. برنامه داشتم قبل از‌نگو​ اینکه بیام تو کویر بهت سر بزنم، این کار رو بکنم.»

الینا بالاخره توانست همه‌چیز را‌سلیا​ کنارِ هم بگذارد و هویتِ‌ققنوسه​ این مزاحمِ روی اعصاب را بفهمد.

خدا رو شکر که سعی‌وگرنه​ نکردم حسابش رو برسم، وگرنه‌نفسِ​ اوضاع برام خیلی خیط می‌شد.

الینا در‌برام​ دل نفسِ‌می‌شد​ راحتی کشید.

چشمانِ سالارک به دو شکافِ آتشین از مانای‌می‌شد​ سفید تبدیل شد و گفت: «بابابزرگ چطور؟ نگو‌سفید​ که اون رو هم تو عکسِ خانوادگی جا دادی.»

رااز با گیجی پرسید: «کی؟»

سالارک با لبخندی‌حسابش​ گرم و پیروزمندانه گفت:‌برام​ «پس همه‌چیز بخشیده شد.»

سالارک دست‌های الینا را در دست گرفت و گفت: «نیازی نیست حسودی‌سفید​ کنی، الینا. حداقل به من. من فقط داشتم به مردی که خونِ‌پرسید​ من تو رگ‌هاشه، بابتِ دادنِ همچین نوهٔ فوق‌العاده‌ای به من تبریک می‌گفتم.»

الینا چنان جا خورده بود که ترسش از بین رفت و همه‌چیز‌چشمانِ​ را دربارهٔ القاب و آدابِ معاشرت از یاد برد. حالا با اربابِ‌خانوادگی​ کویر با همان صمیمیتی رفتار می‌کرد که با سلیا داشت. گفت: «صبر کن.»

«داری به من‌رفتار​ می‌گی که اون‌داشت​ ققنوسه و من اژدهام؟»

سالارک بشکنی زد و لیث را مجبور کرد به هیئتِ تیاماتش‌راحتی​ دگردیسی کند. «خب، معلومه. فقط به بچه‌مون نگاه کن. همه می‌دونن‌نگو​ که پسرا همیشه به مادرشون می‌رن. وگرنه پرهای خیلی بیشتری می‌داشت.»

در حالی که همه هنوز مات و مبهوت بودند، سالارک طوری‌مانای​ در خانه می‌چرخید که گویی تمامِ عمرش آنجا زندگی کرده است. او‌گیجی​ چنان با مهمانان احوالپرسی می‌کرد که حس می‌کردند به مهمانیِ او آمده‌اند.

ارباب فنِ تنفسش، خورشیدِ مادر، را روی تمامِ اعضای‌نفسِ​ خانوادهٔ ورهن به کار برد و آن‌ها را بو‌گفت​ کشید تا بفهمد تبارِ چه کسی در کدام‌یک قوی‌تر است.

لیث پس از اینکه آشنایی‌دادن‌های سالارک تمام شد، در حالی‌ققنوسه​ که یک فنجان شکلاتِ داغ به او تعارف می‌کرد گفت: «نمی‌خوام‌نگاه​ بی‌ادبی کنم مامان‌بزرگ، ولی اون هدایایی که پیش‌تر گفتی چی بودن؟»

سالارک که از طمعِ او کلافه‌اوضاع​ شده بود، ابرو بالا انداخت و گفت:‌چشمانِ​ «همیشه یهراست می‌ری سرِ اصلِ مطلب، نه؟»

این رفتاری اژدهایی‌خیط​ بود، برای همین چندان‌کشید​ از آن خوشش نمی‌آمد.

«سه تا هدیه برات آوردم. اولیش آرامشه. بهت قول می‌دم که‌کشید​ امروز و چند روزِ آینده هیچ اتفاقِ بدی نمی‌افته. مأمورام رو‌اون​ فرستادم تا از همهٔ اونایی که کارتِ بالکور گرفتن محافظت کنن.

«اگه مقصر برنامه داشته تولدت رو خراب کنه، بهتره تجدیدنظر کنه.» سالارک لبخندِ بی‌رحمانه‌ای به‌هیئتِ​ لب داشت که همه را یادِ لبخندِ لیث می‌انداخت و باعث می‌شد با خود فکر‌می‌داشت​ کنند آیا واقعاً همه‌چیز زیرِ سرِ موگار است یا این دو در حقیقت فامیلِ دورند.

«دومین هدیه، همراهیه. البته منظورم فقط همراهیِ‌برام​ خودم نیست، بلکه همراهیِ کسانیه که دوستشون‌شکافِ​ داری و کسانی که باید دوستشون داشته باشی.»

در همان حال، چند ققنوس در‌راحتی​ هیئتِ انسانی از در وارد شدند‌سفید​ و برای همه غذا و نوشیدنی آوردند.

در همین حین در بیرون، سروان لوکریاس تازه دو بار از بیخِ گوشِ مرگ‌آتشین​ گذشته بود. دیدنِ فرمانروای کویرِ خون که با خرامش واردِ خانهٔ ورهن‌ها شد، باعث شده‌لبخندی​ بود شکلات و بیسکویت‌های تولدی که الینا به تیمش تعارف کرده بود، در گلویش بپرد.

پس از آن، دیدنِ دسته‌ای از پرندگانِ افسانه‌ای که از سایه‌های‌اژدهام​ اطرافِ مزرعه پدیدار شدند و پیش از ورود به خانه به‌همه​ هیئتِ انسانی دگردیسی کردند، او را تا مرزِ سکته برده بود.

سیلفا با وقاحت دروغ گفت: «نیازی به نیروی کمکی نیست. ارباب سالارک برای یه‌شکافِ​ مأموریتِ دیپلماتیکِ مجاز اونجاست.» و در دل در عجب بود که چرا تایریس او را‌پرسید​ از دخالت در تلاش برای خام‌کردنِ یکی از آینده‌دارترین جادوگرانِ اعظمِ پادشاهی منع کرده است.

سه واحد از سپاهِ ملکه که دورِ خانه گشت‌شکافِ​ می‌زدند، خدایان را به خاطرِ رحمتشان شکر کردند. دیدنِ‌اون​ دربارِ سالارک کافی بود تا زندگی‌شان از جلوی چشمانشان بگذرد.

در همین حال، سالارک شستِ چپش را‌خیط​ روی پیشانیِ عروسکِ سنگیِ سولوس گذاشت و‌آتشین​ او را به کالبدِ انرژیِ انسان‌نمایش تبدیل کرد.

سولوس در حالی که به دستانش که حالا ناخن‌می‌گی​ و رگ داشتند نگاه می‌کرد، پرسید: «به جانِ مادرم،‌کند​ چطور این کار رو کردید؟ میشه دوباره منو انسان کنید؟»

«هیئتِ تو در حالِ حاضر به دو چیز محدود شده. هسته‌های آسیب‌دیده‌ات و‌چشمانِ​ انرژیِ جهان. اولی رو نمی‌تونم درست کنم اما دومی رو می‌تونم فراوون برات‌دادی​ فراهم کنم. در موردِ هیئتِ انسانی‌ات، می‌تونم، اما فقط تا وقتی که اینجام.

«باور کن، دوباره اون ضربهٔ روحی رو‌کشید​ نمی‌خوای.» سالارک سرِ سولوس را نوازش کرد،‌گفت​ طوری که حس کرد بچهٔ کوچکی است.

لعنتی، چرا اینجا همه این‌قدر قدبلندن؟ حتی الان که‌نفسِ​ هیئتِ انسان‌نمام رو دارم، بازم باید شناور بشم تا‌گفت​ بدونِ اینکه گردن‌درد بگیرم تو چشمِ بقیه نگاه کنم.

لیث که از از راه رسیدنِ‌داشت​ مهمان‌های ناخواندهٔ بیشتر هیچ خوشش نیامده‌بشکنی​ بود، پرسید: «مادربزرگ، اون آدما کین؟»

«همون آدمایی که تازه‌برسم​ گفتم باید دوستشون داشته‌خیط​ باشی. هم‌خون‌هات، خنگِ خدا.»

«باشه، ولی‌برام​ خونهٔ من‌می‌شد​ خیلی کوچیکه. شاید—»

«سومین هدیه‌ام درسی از جادوی آفرینشه. ببین و یاد بگیر.» حرف‌های سالارک اتاق‌شکافِ​ را در سکوت فرو برد. هر کسی که قادر به اجرای جادو بود،‌رااز​ طوری به او خیره شد که انگار نیمهٔ گمشده‌اش را پیدا کرده است.

«موقعِ تمرینِ جادو، همیشه یادتون باشه خیلی چیزایی که مردم فکر می‌کنن متضادن، در‌کرد​ واقع دو روی یه سکه‌ان. مرزِ بینِ جادوی مهروموم و جادوی تقویت‌کننده به باریکیِ کاغذه.»‌بیشتری​ سالارک آرایه‌ها را بسط داد و فضای کافی برای گنجاندنِ چند رونِ بُعدی باز کرد.

این کار را خیلی راحت و بی‌دردسر انجام داد؛ چیزی توضیح نمی‌داد اما به همه‌آتشین​ زمان می‌داد تا بفهمند دارد چه کار می‌کند و چرا. درست مثلِ درس‌هایی که سالارک‌لبخندی​ به بالکور می‌داد، این بر عهدهٔ خودِ شاگرد بود که به جادوی آفرینش مسلط شود.

وقتی کارش تمام شد، اتاقِ نشیمن چهار برابر درازتر و‌آتشین​ پهن‌تر شده بود، با این حال نه آدم‌ها و نه‌خانوادگی​ اسبابِ خانه بر اثرِ کششِ بُعدی تغییرِ شکل نداده بودند.

فریا که یک بارِ دیگر‌اوضاع​ به تخصصِ کمیابش به‌عنوانِ جادوگرِ بُعدی‌کشید​ افتخار می‌کرد، پرسید: «این جادوی بُعدیه؟»

«درسته، فرزندم. من فقط روی همین اتاق و فقط برای مدتِ اقامتم تأثیر گذاشتم. با‌هیئتِ​ این حال همه‌کاره نیست، هنوز به اسباب و اثاثیهٔ بیشتری نیاز داریم.» میزها و صندلی‌های‌می‌داشت​ تازه‌ای در زبانه‌ای از شعله‌های زمردین پدیدار شدند و به همه جایی برای نشستن دادند.

لیث به اثاثیهٔ اعیانی خیره شده بود که‌خیط​ سالارک در پاسخ به سؤالِ ناگفته‌اش گفت: «نه، نمی‌تونی‌سفید​ نگه‌شون داری. حالا بیاید این مهمونی رو شروع کنیم!»

با یک دست زدنِ‌می‌شد​ او، موسیقیِ تند و‌چشمانِ​ شادی اتاق را پر کرد.

اربابِ کویر ثابت کرد که خواننده و رقصنده‌ای بی‌همتاست و فرزندانش را هم مجبور کرده‌مانای​ حرکاتِ رقصِ دلخواهش را یاد بگیرند. او حتی به بچه‌ها کمک کرد تا با مدادرنگی‌هایشان‌گرم​ یک پرترهٔ خانوادگی بکشند و چیزی خلق کرد که دستِ‌کمی از یک نقاشیِ اصلِ ون‌گوگ نداشت.

سالارک داشت نقاشی را به‌سلیا​ دیوار می‌آویخت که لیث با‌ققنوسه​ شگفتی پرسید: «چطور؟ آخه چرا؟»

سالارک با افتخار گفت: «پدربزرگت‌وگرنه​ دوست داره تو هنر سرک‌نفسِ​ بکشه و منم خیلی رقابت‌طلبم.»

کروان با‌برام​ پوزخند گفت:‌می‌شد​ «بیشتر تشنهٔ پیروزیه.»

«کروان! آدم تو همون دیدارِ‌اوضاع​ اول پشتِ سرِ خانواده‌اش بد‌راحتی​ نمیگه. بعضی چیزا نیاز به ز—»

آران در حالی که لباسِ سالارک را‌صبر​ می‌کشید، با چشمانِ درشت و معصومش به‌کرد​ او خیره شد: «تو واقعاً مامان‌بزرگِ منی؟»

«البته که هستم.» سالارک او را بغل کرد؛ آن‌قدر‌می‌شد​ از حرف‌هایش متأثر شده بود که اصلاً به لکه‌هایی‌تبدیل​ که دستانِ کثیفِ آران روی لباسش می‌گذاشت اهمیتی نداد.

لریا دست‌هایش را بالا برد تا او‌کشید​ هم بغل شود و پرسید: «پس چرا‌گفت​ قبلاً هیچ‌وقت بهمون سر نزدی؟ بابابزرگ مرده؟»

ناولها | novelha.net