---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2387: فصل 2387 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2387: فصل 2387

0

موروک با خودش فکر کرد:

اون نالروندِ خنگ خیلی بهم بدهکاره. خدا رو شکر‌لازم​ که استاد آجاتار رو کنارم دارم. مارمولک‌ها شاید منحرف‌متقابلاً​ باشن، اما خوب می‌دونن چطور با زن‌ها رفتار کنن.

تایرانت آن‌قدر طولانی و پی‌درپی مغضوب واقع شده بود که‌توان​ با نالروند همدردی می‌کرد؛ موروک او را هم‌دردِ خود و‌نبود​ قربانیِ دیگری از بی‌رحمیِ زنانه می‌دانست که به کمک نیاز داشت.

موروک برای انتخابِ هدیهٔ نامزدی و نحوهٔ خواستگاری از‌کنی​ آجاتار کمک خواسته بود و پیش از گالا، برای حل‌وفصلِ‌قبل​ اوضاع میانِ رزار و فریا از دریک مشورت گرفته بود.

آجاتار پیش‌تر از اولویت‌های عجیبِ شاگردش شکایت کرده و گفته‌حالا​ بود: «اگه همین‌قدر روی تمرینت هم فکر می‌کردی، تا الان به‌کار​ بنفش رسیده بودی و توانایی‌های تبارِ منحصربه‌فردت رو کشف کرده بودی!»

حق با او‌انگار​ بود، اما این‌نمی‌دونستی​ قصهٔ زمانِ دیگری بود.

لیث اولین نفری بود که به او رسید و تحسینش‌توان​ کرد: «تبریک می‌گم، سولوس. این توی سفرهای آینده‌ت کمکِ بزرگی می‌شه.‌دربارهٔ​ الان دیگه می‌تونی آزادانه تو هر سه کشورِ بزرگ رفت‌وآمد کنی.»

سولوس در حالی که کمی فین‌فین می‌کرد، با تمامِ توان بغلش کرد‌فین‌فین​ و گفت: «انگار خودت از قبل نمی‌دونستی، احمق. ممنونم. لازم نبود دربارهٔ‌نبود​ تبلت‌ها هم بهشون بگی. اگه حالا مردم به دستاوردهات شک کنن چی؟»

لیث متقابلاً او را در آغوش فشرد و گفت: «معلومه که باید بهشون می‌گفتم. تو هم به‌باید​ اندازهٔ من سخت کار کردی و توی میدانِ نبرد با من جونت رو به خطر انداختی. تو‌شایستگیت​ نباید از من تشکر کنی، این منم که باید عذرخواهی کنم که امتیازاتِ شایستگیت رو کامل فاش نکردم.»

«در موردِ اینکه مردم چی فکر می‌کنن، اصلاً برام‌لازم​ مهم نیست. وقتی توی مراسمِ ترفیعم بهت گفتم که ما‌آغوش​ مَگوسِ اعلی هستیم، صادق بودم، سولوس. اینو هرگز فراموش نکن.»

فین‌فینِ سولوس داشت به اشک تبدیل می‌شد که لیث کارتِ‌توان​ رقصش را به او داد. کارت از دستِ سولوس هم درازتر‌دربارهٔ​ بود و نامِ قدرتمندترین زنانِ پادشاهی در آن به چشم می‌خورد.

سولوس داشت کارت را از پایین به بالا می‌خواند، برای همین‌کمی​ یک ثانیه طول کشید تا متوجه شود نامِ خودش در صدرِ فهرست‌لازم​ است: «خوب گند زدی به این لحظه، احمق. نیازی نبود این‌جوری پُزِ...»

«از زمانِ آکادمی، دلت می‌خواست توی یه‌تبلت‌ها​ گالا باهام برقصی. کاری کردم که این‌آغوش​ بار به هیچ واسطه‌ای نیاز نداشته باشی.»

پیش از آنکه به سمتِ نزدیک‌ترین‌نمی‌دونستی​ سرویسِ بهداشتی بشتابد، لحظه‌ای صورتش را‌تبلت‌ها​ به سینهٔ لیث مالید و گفت: «ممنونم.»

سولوس با خودش فکر کرد:

اگه موقعِ بغل کردنش‌حالی​ بزنم زیرِ گریه، معلوم نیست‌بغلش​ مردم چه شایعه‌هایی درست کنن.

وقتی سولوس برگشت،‌می‌تونی​ بقیهٔ اعضای خانواده‌بزرگ​ به او تبریک گفتند.

تیستا در پوستِ خود‌قبل​ نمی‌گنجید: «ما ردای جادوگرِ بزرگمون‌نبود​ رو توی یه روز گرفتیم!»

اعضای خاندانِ ارناس و ورهن‌ها هنوز مشغولِ جشن گرفتن‌دریک​ برای اعضای خانواده‌شان بودند که ملکه آغازِ رقص‌ها را اعلام‌اگه​ کرد و خانوادهٔ سلطنتی با پیش‌قدم شدن، مراسم را گشودند.

اولین شریکِ رقصِ لیث، کامیلا بود؛‌فین‌فین​ چراکه به‌عنوانِ همسرش نیازی به ثبت‌نام در‌قبل​ کارتِ رقص نداشت. سپس، نوبتِ سولوس شد.

وقتی لیث انگشتانش را در میانِ انگشتانِ او گره زد و دستِ دیگرش‌توان​ را روی کمرش گذاشت، سولوس کمی جا خورد. این اولین باری نبود که‌بهشون​ با هم می‌رقصیدند، اما هرگز با چنین لباس‌هایی یا در حضورِ دیگران نرقصیده بودند.

آن‌ها برای حرکت در هماهنگیِ کامل به پیوندِ ذهنی یا حتی یک کلمه نیاز نداشتند، گویی‌دستاوردهات​ تمامِ عمرشان برای این لحظه تمرین کرده بودند. چشمانِ سولوس و لیث در تمامِ مدت به‌نباید​ هم گره خورده بود و برای ابرازِ احساساتشان تنها به یک نگاه و یک لبخند نیاز داشتند.

سولوس با چنان ظرافتی روی پیستِ رقص می‌خرامید که چون لباسِ بلند‌پیش‌تر​ پاهایش را می‌پوشاند، گویی در هوا شناور بود؛ منظره‌ای که این تصور‌الان​ را تقویت می‌کرد که او اشراف‌زاده‌ای از کویر و شاگردِ سالارک است.

وقتی موسیقی قطع شد، صورتش سرخ بود و قلبش در سینه می‌تپید، اما‌قبل​ نه به خاطرِ تقلا. رها کردنِ دستِ لیث برایش دردناک بود، اما بی‌درنگ‌متقابلاً​ این کار را کرد، چرا که می‌دانست هر رؤیایی با سپیده‌دم به پایان می‌رسد.

بعد از آن،‌می‌تونی​ لیث با تیستا،‌بزرگ​ الینا و رنا رقصید.

آن روز، ملکه با هیچ‌کس جز‌احمق​ پادشاه نرقصید تا مطمئن شود که‌بهشون​ او در تمامِ مدت حالش خوب است.

لیث انتظار داشت نفرِ بعدی یکی از‌رزار​ اعضای خانوادهٔ ارناس باشد، برای همین وقتی‌عجیبِ​ کویلا جایش را به زینیا داد، جا خورد.

لیث به کارتِ رقص که نامِ زینیا در آن‌بغلش​ بعد از خانواده و دوستانش قرار داشت اشاره کرد‌نبود​ و پرسید: «نباید این کار رو بذاریم برای بعد؟»

زینیا در موقعیت قرار گرفت، دست‌ها و نگاهشان را در هم گره زد و گفت:‌گفت​ «آره، ولی نمی‌خواستم این‌همه صبر کنم. نمی‌خواستم لحظاتت با خانواده‌ت رو فقط برای تشکر از‌دستاوردهات​ کاری که برای خانواده‌ام کردی خراب کنم، وگرنه از الینا می‌خواستم جاش رو باهام عوض کنه.»

لیث پرسید: «منظورت چیه؟»

پاسخ داد: «ممنون، لیث. ممنون که زوگار رو از سایه‌ها بیرون کشیدی. اصلاً نمی‌دونی‌عجیبِ​ این کار چقدر برای من و اون ارزش داره. اون مردِ خوبیه، اما گاهی‌توانایی‌های​ حس می‌کنم داره به جای چنان سرد و تاریکی کشیده می‌شه که دستم بهش نمی‌رسه.

«امروز بهم امید دادی که اگه با هم‌توان​ کار کنیم، می‌تونیم قبل از اینکه خیلی دیر‌ممنونم​ بشه، جلوی هر کاری رو که می‌خواد بکنه بگیریم.»

لیث که نمی‌دانست چه چیزِ‌کشورِ​ دیگری بگوید، گفت: «خواهش می‌کنم. هر‌فین‌فین​ کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم.»

خودش هم آن‌قدر دربارهٔ ارباب می‌دانست که نگرانش باشد، اما‌دربارهٔ​ تا زمانی که واستور سفرهٔ دلش را برای زینیا باز نمی‌کرد،‌باید​ لیث نمی‌توانست چیزی بگوید که به قیمتِ نابودیِ رابطه‌شان تمام نشود.

زینیا سر تکان داد: «کافی نیست. بهم‌رزار​ قول بده اگه زیاده‌روی کرد، بدونِ اینکه‌عجیبِ​ بهش آسیبی بزنی جلوی زوگار رو می‌گیری.»

«زین، داری قضیه رو بیش از حد بزرگ می‌کنی. زوگار...» لیث‌انگار​ سعی کرد چیزی بگوید تا از نگرانی‌هایش بکاهد، اما حرفش بوی‌بگی​ دروغ می‌داد و زینیا همچنان به او چشم دوخته بود. «قول می‌دم.»

سر تکان داد: «ممنون. یه خواهشِ دوم هم دارم.‌حالی​ این اولین بارداریِ کامیه و شاید تنها فرصتِ من‌قبل​ برای تجربهٔ واقعیِ حسِ مادری باشه، حتی اگه غیرمستقیم باشه.

«می‌ترسم خیلی بهش بچسبم و بیش از‌ممنونم​ حد وسواس به خرج بدم. ازت می‌خوام‌حالا​ اگه شورش رو درآوردم جلوم رو بگیری.»

«لعنتی!» لیث آن‌قدر بلند‌حل‌وفصلِ​ ناسزا گفت که کسانی که‌دریک​ کنارشان می‌رقصیدند صدایش را بشنوند.

«ببخشید، نمی‌خواستم اذیتت کنم. فقط—»

لیث پاسخ داد: «نه، اشتباه متوجه شدی. این حرف رو من باید‌تمامِ​ می‌زدم. کامی همین الانش هم داره بهم غر می‌زنه که جوری باهاش رفتار‌تبلت‌ها​ می‌کنم انگار بیماریِ لاعلاج داره. من می‌خواستم ازت بخوام تو منو کنترل کنی.»

زینیا ریز خندید:‌خودت​ «خب، پس به نظر‌ممنونم​ می‌رسه کارِ کامی زاره.»

در پایانِ ضیافتِ سلطنتی، خانوادهٔ ورهن به لوتیا بازگشتند‌بغلش​ و توقفِ کوتاهی در جنگلِ تراون داشتند تا سولوس‌نبود​ بتواند بدنِ انسانی‌اش را برای طولِ شب شارژ کند.

پس از آن‌همه وقت گذراندن در کویر به همراهِ لیث و تغذیهٔ شبانه‌روزیِ‌توان​ برج از یک چشمهٔ مانا، حالا می‌توانست حتی دور از منبعِ انرژی هم‌بهشون​ چندین ساعت دوام بیاورد، به این شرط که عصای فرزانه را به گردن می‌انداخت.

با این حال، همچنان به لیث و یک چشمه‌نبود​ نیاز داشت تا زمانِ ماندنش در هیئتِ انسانی را‌آغوش​ بازنشانی کند. وقتی کارش تمام شد، به خانه برگشتند.

آران در حالی که به پای رااز‌رزار​ چسبیده بود، سینه‌اش را سپر کرد و‌عجیبِ​ گفت: «خودِ پادشاه ازم تعریف کرد، بابا!»

رااز که داشت به امیدِ آرام‌فین‌فین​ کردنِ او کمی شیرِ گرم آماده‌خودت​ می‌کرد، گفت: «بهت افتخار می‌کنم، پسرم.»

ناولها | novelha.net