چپتر 1479: پدران و پسر (بخشِ ۱)
0موروک به اندازهٔ لیث غصه میخورد وارتباطی خودش را بابتِ ترکِ ارتش و از دستنداشت دادنِ حقِ شرکت در مراسمِ جشن سرزنش میکرد.
تایرانتِ جوان همچنین خودش را مقصر میدانست که بیشچیزی از حد ضعیف است، بیدارشده نیست، و گذاشته دومین کسیقبلی در موگار که واقعاً برایش مهم بود، مثلِ سگ بمیرد.
بنابراین، وقتی دیروس پیدایش شدتایرانتها و با تمسخر روی زخمهایش نمکهیچ پاشید، موروک از کوره در رفت.
خوبیِ جانورِ امپراطور بودن این بود که همهٔ تایرانتها دقیقاً شبیهِمیگذره انسانها بودند. خوبیِ نداشتنِ هیچ ارتباطی با پادشاهی این بود کهمزدور حتی اگر کسی او را میشناخت، چیزی برای از دست دادن نداشت.
افسوس که قدرت و خشمِ او در برابرِ استراتژی و برنامهریزیِ قبلیچیزی هیچ بود. دیروس دفاعش را طوری آماده کرده بود که بتواند همزمانطوری از پسِ لیث و اوریون بربیاید، چه برسد به یک جانورِ خشمگین.
موانع جلوی هجومِ طلسمها را گرفتند و باعث شدند موروک مزیتی رانداشت که قرار بود از شبیخون به دست بیاورد از دست بدهد، با اینهمزمان حال همچنان توانست آنقدر نزدیک شود که با جفت چکشِ نبردش ضربه بزند.
«بهت خوش میگذره، حرومزاده؟» چکشِ راست هم سپر و هم بازوهای اولین محافظِ شخصیحتی را خُرد کرد، چکشِ چپ صورتِ دومین مزدور را روی چمنها پرتاب کرد، و چشمهاطوری تمامِ جادو را به درون مکیدند و محافظتهایی را که دیروس چیده بود خنثی کردند.
اوریون در میانِ فینفین کردن، بدونِنبردش اینکه برای کمک به همتای جادوگرِحرومزاده اعظمش تکانی به خودش بدهد، پرسید: «اون...؟»
فریا هقهقش را لحظهای نگه داشت تاارتباطی موروک را تشویق کند و نقاطِ ضعفِدادن آرایشِ دشمن را نشان دهد: «یکی از دوستامونه.»
اوریون سر تکان داد، به این امید که سرِ دیروس رادادن مثلِ هندوانه زیرِ چکشهای نبرد خُردشده ببیند: «پسرِ خوبیه. کاش کویلاآماده به جای اون موروک، با یه آدمِ باجربزه مثلِ این قرار میذاشت.»
متأسفانه، سومین و چهارمین محافظِ شخصی بازوهای تایرانتانسانها را سد کردند، در حالی که جادوگرِ اعظم طلسمِچیزی ردهٔ ۵ جادوگرِ نبرد، طوفانِ سوزن، را رها کرد.
از هر یک از انگشتانش یک پرتوِ یخ و تاریکی بیرون آمد، همراه با بیشمار دارتِ کوچک که با ارادهٔکرد دیروس هدایت میشدند و هر راهِ فرارِ ممکنی را میبستند. پرتوها از فاصلهٔ نزدیک به موروک برخورد کردند، بدونِ اینکههمتای به او فرصت دهند آنها را در چشمانش جذب کند و باعث شدند یک دهان پر از خون سرفه کند.
لعنتی، اگه به خاطرِ زرهِ ویرمگاردِهیچ استاد آجاتار نبود همونجا درجا مردهچیزی بودم. باید از اینجا دور شم.
مرگ آنقدرها او را نمیترساند که فکرِ مردن پیشِ چشمِ دشمنِ منفورش، یا فکرِقدرت تبدیل شدن به یک نشانِ دیگر در کارنامهٔ پیروزیهای دیروس. موروک توانست از مزدورانبربیاید به عنوانِ سپر در برابرِ پرتوها استفاده کند، اما جادوگرِ اعظم ضرباتش را مهار نکرد.
آنها نیروی اجارهای بودند،همهٔ نه دوست. دیروس همیشهانسانها میتوانست افرادِ بیشتری استخدام کند.
بدتر از همه اینکه سلطنتیها دیگر نمیتوانستندضربه دست روی دست بگذارند و گاردهای سلطنتیسپر را برای کمک به «رعیتِ وفادار»شان فرستاده بودند.
«خداحافظ و شرت کم، حرومزاده!» تایرانت با هزینه و دردِ شخصیِ عظیمی، تگرگِبرای طلسمها را از طریقِ چشمانش مکید، اما این کار به او فرصت دادکرده تا همه را یکجا به عقب شلیک کند و دیروس را به هوا بفرستد.
این کار همچنین پردهای از دود ایجاد کرد که به او اجازه داد برایقدرت رسیدن به امنیت بلینک کند و سپس با دستگاهی که آجاتار برای مواقعی که موروکبرسد یکی از شیرینکاریهایش را درمیآورد آماده کرده بود، یک وارپ به لانهٔ استادش باز کند.
دریک عینکِ غولآسای قابطلاییاش را برداشت تا در چشمانِ تایرانتنداشتنِ نگاه کند: «بچه، تازه ساختِ اون چیز رو تموم کردهنداشت بودم و الان کلاً داغون شده. من با تو چیکار کنم؟»
او شبیهِ یک مارمولکِ بیش از حد بزرگ بود که با فلسهای آبیِ یاقوتی پوشیده شده بودمحافظِ و شاخِ سفیدِ عظیمی از پوزهاش بیرون زده بود. آجاتار نزدیکبین نبود، فقط کتابها لعنتی خیلی کوچکمیانِ بودند و کاغذ آنقدر گران بود که نمیشد کتابهای قطوری به اندازهٔ مناسب برای یک دریک داشت.
موروک پس از بستنِ دروازه و اطمینانارتباطی از اینکه کسی نمیتواند تعقیبش کند، گفت:دادن «شما میتونید کمکم کنید تا بیدار بشم.»
آجاتار آنقدر به گفتنِ این حرفها به تایرانتِمیشناخت جوان عادت کرده بود که حالا آنها را راهیاستراتژی مناسب برای شروعِ مکالمه میدانست و گفت: «دیوونه شدی؟»
موروک بیتوجه به استادش، به خیالپردازی ادامه داد: «بعد از اینکه بیدار بشم، میتونم از جادوی روحچیزی استفاده کنم تا آرایههای دیروس رو دور بزنم. اونوقت، به لطفِ قدرتِ تازهام، اول محافظهاشو میکشم وپسِ بعد سرِ فرصت به حسابِ خودش میرسم. دیروس رو تیکهتیکه میکنم و سرهاشو واسه آخرِ کار نگه میدارم.»
این تصویر باعث شد دریک به خودضربه بلرزد، اما از اینکه بیضههایش با فلسهایسپر ضخیمی سختتر از اوریکالکوم محافظت میشدند، خوشحال بود.
موروک در حالی که نفسنفس میزد، گفت: «جمجمهٔ لعنتیشوحتی میکنم و تبدیلش میکنم به لگنِ دستشویی تا حتی توبرابرِ مرگ هم مثلِ وقتِ زندهبودنش، سرش پر از گُه باشه!»
طلسمهای درمانی وهیچ دادوفریادِ خشمگینانهاش او رااگر از نفس انداخته بود.
«خیلی خب. اولاً، چی؟ ثانیاً، چه غلطی؟ هیچکس به خاطرِ دختری که فقط یه باراگر باهاش قرار گذاشته بیدار نمیشه. واقعاً انتقامت ارزششو داره که جونتو به خطر بندازی؟ محضِآماده رضای لیگین، تو یه هستهٔ آبی هستی. بیداری تو این وضعیت به چند دلیل خیلی خطرناکه.
«هستهات خیلی قدرتمنده، بدنت داغونه—»
موروک حرفش را برید:بودند «هیچی نیست که با یهحتی نفس از نشاطبخشی حل نشه.»
آجاتار گفت: «اسمش آیندهنگریه و فنِ تنفسِ منه، توله! همونطور که داشتم میگفتم، توقدرت حتی از نظرِ ذهنی هم داغونی. هیچ راهی وجود نداره که با این وضعبربیاید از بیداری جونِ سالم به در ببری، حتی اگه موگار تصمیم بگیره کمکت کنه.»
موروک پاسخ داد: «واسه همینه که ازتون کمک میخوام! میدونم یه میراثِارتباطی تبار دارید که شانسِ زندهموندنمو بالا میبره. مطمئنم موگار این روند روبرابرِ آسون میکنه، چون وقتی تو حاشیه بودم یه بند رو مخم رژه میرفت.
«اگه این سیارهٔ احمق میخواست منونبردش بکشه، راههای آسونتری از این بودحرومزاده که وادارم کنه با بیداری خودکشی کنم.»
آجاتار آهِ عمیقی کشید و پوزهاش را فشار داد تا با سردردِچیزی شدیدی که معمولاً از سرِ عقل آوردنِ شاگردش به او دست میداد،طوری مقابله کند و گفت: «اگه اینجا حاشیه بود، حق با تو بود.
«ببین، نمیگم ایدهات دیوانهواره، هرچند که هست، فقط میگم دراز بکش و استراحتافسوس کن. میخوام قبل از گرفتنِ همچین تصمیمِ بزرگی، ذهنت شفاف باشه. اگه به تمریناوریون ادامه بدی و منتظرِ زمانِ مناسب بمونی، هنوزم میتونی دیروس رو بدونِ بیداری بکشی.»
دریک با یادآوریِ طلسمِ ردیابیِ نهفته در نیروی زندگیاش که گلموس باارتباطی آن پسرش را نشان کرده بود، گفت: «تازه، همون لحظهای که بیداربرابرِ بشی، پدرت پیداش میشه و این دیداری نیست که مشتاقش باشی. درسته؟»
موروک سر تکان داد: «درسته.چکشِ اون بعد از دیروس، دومین نفریهمیگذره که بیشتر از همه ازش متنفرم.»
«پس با هم همعقیدهایم. بیا فردا در موردشپادشاهی حرف بزنیم. گذشته از این، یادگرفتنِ جادوی روحافسوس آسون نیست و منم هرگز پیشنهاد ندادم که—»
موروک حرفِ دریک را بریدپادشاهی و با تعظیمِ عمیقی گفت:برای «بهخاطرِ همهچیز ممنونم، استاد آجاتار.»
سپس نفسِ عمیقی کشید و بعد یکی دیگر. موروک رازِ بیداری را در همانحتی حاشیه یاد گرفته بود، فقط تا آن لحظه از به کار بردنش امتناع کردهدفاعش بود، چون بیش از حد از مردن یا تبدیل شدن به کسی مثلِ لیث میترسید.
چیزی چنان قدرتمند که دیگر هیچ انسانی نمیتوانست با اوخوش ارتباط برقرار کند. حضور در آکادمی، ارتش و تبدیل شدنکرد به یک اربابِ قلمرو، همگی برای موروک تجربیاتی ناخوشایند بودند.
حتی آن زمان که هنوز تاهیچ حدی انسان بود، همه با اوچیزی مثلِ یک هیولا رفتار کرده بودند.
دانشآموزان، همرزمانش و حتی خواستگارانش پس از اینکه بارون شدهبرای بود، همگی طوری به او نگاه میکردند که انگار یا یکطوری جانورِ هار است یا چیزی که باید قلاده به گردنش انداخت.