چپتر 1131: وظیفهٔ شورا (بخشِ ۱)
0زینیا در عمارتِ خاندانِ ورهن ماند تا اینکه پروفسور واستور با او تماس گرفت تا بابتِ غیبتِخارج ناگهانیاش عذرخواهی کند. حتی با نگاه کردن به هولوگرامش هم میتوانست بفهمد چیزی در او تغییر کردهکمکم است، اما آنقدر از دیدنِ صحیح و سالمِ او خوشحال بود که به این جزئیاتِ کوچک اهمیتی نمیداد.
لیث در حالی که با آران و لریا بازی میکرد، گفت: «مامان، بابا، کامی،آویزِ من یه کم دیگه راه میافتم. فالوئل تازه در موردِ جزئیاتِ شاگردیم باهام تماستنها گرفت و میگه تا وقتی این کار رو تموم نکنم، چیزِ دیگهای بهم یاد نمیده.»
الینا پرسید:بهمحضِ «کجا میری وکدومتون چقدر اونجا میمونی؟»
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم، مامان. ایندمِ از اون مأموریتهای معمولیِ پیدا کردنِ یه چیز نیست، یهباشی آزمونِ خِرَده. ممکنه ساعتها، روزها یا حتی هفتهها طول بکشه.»
رااز پرسید: «اگهمحافظت وقتی نیستی دوبارهتماسِ اتفاقی بیفته چی؟»
لیث گفت: «خب، شورای جانوران بهم اطمینان داده که ازتون محافظت میکنه و رونِآویزِ تماسِ اون اژدهای غولپیکر هم روی آویزم هست. بهمحضِ اینکه ببینم آویزِ هر کدومتونتنها از دسترس خارج شده، باهاش تماس میگیرم، پس همیشه آویزها رو دمِ دستتون نگه دارید.»
کامیلا پرسید: «تنها میری یا فالوئل اجازه میده همراه داشته باشی؟ اگه بهدمِ کمکم نیاز داری میتونم مرخصی بگیرم.» او از ایدهٔ باخبر شدن از حالِ لیثمیتونم فقط از طریقِ آویز — مثلِ زمانِ خدمتش بهعنوانِ رنجر — اصلاً خوشش نمیآمد.
او به شام خوردنِ با هم، گوش دادن به صدای خروپفِ لیث موقعِ خواب، واجازه اینکه او آخرین چیزی باشد که شبها و اولین چیزی باشد که صبحها میبیند، عادتفقط کرده بود. با توجه به کارش بهعنوانِ بازپرسِ سلطنتی، این روزمرگی برای کامیلا آرامشبخش بود.
علاوه بر این، از اینکه نالروند تنها مردِ دیگرِ گروهآویزم بود، حتی کمتر خوشش میآمد. فکرِ اینکه لیث اینهمه وقتمیگیرم را با فلوریا یا فریا بگذراند، دلش را آشوب میکرد.
لیث گفت: «اینم نمیدونم. فالوئل فقط بهم گفت وسایلم رو جمع کنم و آماده باشمکدومتون تا بهمحضِ اینکه کارِ آمادهسازیهاش تموم شد، راه بیفتیم. که البته خیلی عجیبه، چون هیچجاییمیده تو پادشاهی و فراتر از اون نیست که نتونم با یه دروازهٔ وارپِ ساده بهش برسم.»
کامیلا او را محکم در آغوش گرفت و در حالی که احساس میکرد لیث داردنگه به جایی میرود که او نمیتواند دنبالش برود، گفت: «خِرَدت برام مهم نیست. اگه اتفاقِ بدیباخبر افتاد یا آزمونش غیرمنطقی بود، صحیح و سالم برگرد خونه. این تنها چیزیه که ازت میخوام.»
الینا هم به آغوشِ آنها پیوست وهمیشه گفت: «منم بهتر از این نمیتونستم بگم.»تنها رااز هم بلافاصله به آنها ملحق شد.
رااز گفت: «پسرم، نمیخوام گیر بدم،تماسِ ولی همهٔ سیستمهای دفاعیِ خونه روبهمحضِ شارژ کردی؟ میدونی که، فقط برای احتیاط.»
لیث پاسخ داد: «آره بابا. حتی کریستالهای مانایی رو که انرژیِ آرایهها رو تأمینآویزِ میکنن، با کریستالهای بزرگتر و باکیفیتتر عوض کردم. ضمناً غیبتم رو به خانوادهٔ سلطنتیتنها هم اطلاع دادم و اونا قول دادن تا زمانِ برگشتنم، تعدادِ محافظهاتون رو بیشتر کنن.»
اگه کار بیخ پیدا کنه، همیشه میتونم با وارپِباهاش برج برگردم اینجا. فقط امیدوارم هر جا که میرم یهاجازه چشمهٔ مانا همون نزدیکیها باشه، وگرنه واقعاً به فنا میرم.
در کمالِ تعجبِ همه، ساعتها طول کشید تا فالوئل لیثدستتون را به لانهاش فرابخواند، و در نیمههای شب او راکمکم به همراهِ تنها چند نفر از اعضای گروهش احضار کرد.
تیستا، سولوس و فلوریا نیز تماس رااژدهای دریافت کرده بودند، در حالی که بقیهآویزِ فقط از روی کنجکاوی دنبالشان راه افتاده بودند.
فالوئل سه معجون با طوقِ زرد از آیتمِ بُعدیاش بیرون آورد وبهمحضِ محتوایشان را با طلسمِ کویلا به بدنِ آنها تزریق کرد و گفت:دستتون «میدونم الان وقتِ عجیبی برای راه افتادنه، اما بهزودی همهچیز روشن میشه.»
«سولوس، بهتره پنهان بشی، چون این یهخارج مأموریتِ رسمی برای شوراست و بهزودی چند نفرنگه میان اینجا تا تو جابهجایی بهتون کمک کنن.»
تیستا که بعد ازشده تزریق کمی احساس ناخوشی میکرد،دمِ پرسید: «توی معجون چی بود؟»
فالوئل گفت: «درمانِ طاعونِ جیرا. با اینکه همهتونغولپیکر بیدارشده هستین، بهتره هیچ ریسکی نکنیم.» در همیندسترس حین سولوس بهسرعت روی انگشت لیث سُر خورد.
لیث که مات ومیکنه مبهوت مانده بود، پرسید:غولپیکر «واقعاً دارین منو میفرستین جیرا؟»
فالوئل پاسخ داد: «نه، شورا داره همهتون روشده میفرسته جیرا. من اونطرفِ اقیانوس کسی رو نمیشناسمدارید و برای ترتیب دادنِ سفرتون به کمکشون نیاز داشتم.»
لیث پرسید: «من یه کلمه هم ازهمیشه زبونِ جیرا، حالا هر اسمی که داره، بلداجازه نیستم. چطور قراره با محلیها ارتباط برقرار کنم؟»
«نگران نباش، اونو حل کردم. جیرا تبدیل به یه گنددونی شدهست چون اون نگهبانهای عوضیِ قارهٔ دیگه، چشم ندارن تایریس رو ببیننآویزها و به بهانهٔ حفظِ سنتها، هیچوقت زبانِ جهانیش رو معرفی نکردن.»
فالوئل باورش نمیشد چطور یک نفرتماسِ میتواند تا این حد کهنسال وبهمحضِ در عین حال اینقدر کینهتوز باشد.
فلوریا گفت: «یعنی دارینآویزِ میگین همهٔ ما بهشده زبانِ تایریس حرف میزنیم؟»
فالوئل سر تکان داد: «خب، آره. فکر میکنین چطور بهدستتون چنین صلحِ پایداری رسیدیم؟ وقتی آدما بتونن بدونِ نیاز به یادگیریِنیاز دهها زبان همدیگه رو بفهمن، خیلی راحتتر با هم کنار میان.»
«کی به زبان اهمیت میده؟ من میخوام بدونمغولپیکر چرا اونا اجازه دارن برن اونجا ولی ما نه!»خارج عطشِ کویلا برای دانش هیچ حد و مرزی نمیشناخت.
فکرِ دیدنِ جامعهای که بیشترِ مردمش قدرتهایاژدهای جادویی داشتند و داشتنِ امکانِ تبادلِ نظرآویزِ با متخصصانِ بیشمار، باعث میشد دلش قنج برود.
فالوئل گفت: «باز هم میگم، این کارِ شوراست.شده شما بیدارشده نیستین و من حتی تیستا یادارید فلوریا رو هم نمیفرستادم اگه متعلق به لیث نبودن.»
فلوریا و تیستاخارج همصدا پرسیدند: «منظورتون چیههمیشه که متعلق به اونیم؟»
«اون شما رو بیدار کرد، بنابراین تا صد سالِ آینده مسئولیتِ شما باببینم اونه. علاوه بر این، شما توی دورهٔ کارآموزیِ لیث هم همراهش بودین، پس وظیفهکامیلا داره مطمئن بشه که از قدرتهای پیشرفتهای مثلِ دگردیسی و جادوی روح سوءاستفاده نمیکنین.
پادشاهانِ جنگل نهتنها در قبالِ گلهها و قلمروهاشون وظیفه دارن، بلکه بهبهمحضِ شورا هم کمک میکنن تا خانوادهٔ لیث رو در امان نگه دارن،دستتون در حالی که شما هیچ پیوندی ندارین که مانع از فرارتون بشه.»
«تماشا کردن برای من خطریکدومتون نداره؟» حرفهای نالروند برای هیچکس جزهمیشه لیث و فالوئل معنیِ خاصی نداشت.
«آره، تا وقتی که کاری نکنی یا چیزی نگی که هویتت رودارید لو بده. حالا ساکت باشین. مهمون داریم.» فالوئل به چند رونِ چشمکزنمرخصی از آرایهٔ وارپش اشاره کرد که ناگهان با چشمِ غیرمسلح قابلدیدن شده بودند.
شبکهٔ دروازهٔ جانوران بر پایهای داوطلبانه کار میکرد، زیرا دسترسیِ مستقیمی به خانهٔببینم یک جانورِ امپراطور میداد. هر آرایهٔ وارپ شبیه به یک آویزِ ارتباطی عملدارید میکرد و میشد بهراحتی آن را برای افزودنِ رونهای تماسِ جدید بهروزرسانی کرد.
این رونها تماسگیرنده و مختصاتِ فضاییاش را شناسایی میکردند و بهعنوانِ یک سیستمِ امنیتیِ دولایهکدومتون عمل میکردند. تنها جانوری که صاحبِ یکی از این آرایهها بود میتوانست با دیگری تماس بگیردهمراه و آنها تنها پس از دریافتِ مجوز در آن سوی تونلِ بُعدی میتوانستند دروازهای باز کنند.
هر دو طرف میتوانستند بهمحضِ تشخیصِ نیرنگ، ارتباط راباهاش قطع کنند و دفاعِ مخفیگاهشان را در برابرِ متجاوزانیتنها که در نهایت موفق به رخنه شده بودند، فعال کنند.
به این ترتیب، کشتنِ اربابِ یک منطقه باعثِ نابودیِدمِ پایانهٔ وارپِ آنها نیز میشد و حتی مجبور کردنشانداشته به باز کردنِ یکی از آنها، به مرگی حتمی میانجامید.