چپتر 1970: قدرتِ خدایان (بخشِ ۲)
0روکونوِ یوتون به غولهای همنوعش دستور داد تمامِ قدرتِ صاعقهٔ تباهشدهشان راسیارِه رها کنند، اما شیاطینِ مغاک نقشِ سپرِ گوشتی را بازی کردند و برایبردن محافظت از اربابشان، تواناییِ تبار را با قدرتهای مخربِ شعلههای نفرینشدهشان خنثی کردند.
لیث از پیش یک ویرانیِ دیگر بافته بود و ضربهٔ شمشیرهایش نهتنها نمایندهٔ جانوران راهمراهانشان کشت، بلکه سلاحهای انرژی تولید کرد که شیاطینش میتوانستند در دست بگیرند. در آن لحظه، پیروزیبردن در نبرد قطعی شده بود و معدود اعضای بازمانده از واحدهای نخبهٔ بیدارشده بهسرعت تارومار شدند.
هر کس سعی میکرد تلپورتِ روح پدید آورد، به دستِ سولوس و بیترا کشته میشد.هوشار وارثِ منادیون نقطهٔ ورود را شناسایی کرد و رایجو با چنان سرعتی به سمتشان یورشاحضارِ برد که موجِ انفجارِ ناشی از حرکتش، قربانیان را بینیاز از اجرای حتی یک طلسم میکشت.
هر کس پشتش را میکرد، بیدرنگ با صاعقهای نقرهایمیکرد کشته میشد؛ در حالی که کسانی که سرِ جایشان میایستادندوارثِ این امتیاز را داشتند که روشِ مرگشان را انتخاب کنند.
خاکستر شدن با شعلههای نخستین، خنجر خوردن از شیاطینِ مغاکی، لگدمال شدن زیرِقتلعام پای رایجو و سوارش، یا دو نیم شدن با تیغهٔ لبهٔ دوگانه. پساحضارِ از اینکه همراهانشان درمان شدند، هوشار و سیارِه از آن قتلعام بیرون کشیدند.
آنها در دو سوی مخالفِ میدانِ نبرد مستقر شدند تا مطمئن شوند هیچکس برای خبر بردن یا احضارِسیارِه نیروی کمکی فرار نمیکند. آنها از جزر و مدِ خون برای مسدود کردنِ طلسمهای عنصری و از جریانِنمیکند عنصری برای پدید آوردنِ فضای مهرومومشدهای استفاده کردند که آنقدر وسعت داشت تا جادوی روحِ بُعدی را مسدود کند.
به نظرِ لیث و سولوس،زیرِ تجربهٔ مبارزه در کنارِ مسخشدگانلبهٔ همزمان هیجانانگیز و وحشتناک بود.
هیجانانگیز بود چون وقتی دورِبهسرعت هم جمع میشدند، دیگر اسمش نبردروح نبود، بلکه یک کشتارِ یکطرفه بود.
شعلههای نخستین همهچیز را نابود میکرد، گردابِ زنجیرهای انرژیِ بینهایتیدرمان برای متحدان فراهم میساخت، و جزر و مدِ شوم در ترکیبمطمئن با ناندی، طلسمهایشان را تقویت و طلسمهای دشمنانشان را تضعیف میکرد.
لویاتان و فنریر چنان استادیِ بالایی بر جریانِ عنصری داشتند که آرایههایشانلبهٔ در سراسرِ میدانِ نبرد میخزید و در واکنش به تماسِ سایرِ مسخشدگان،مخالفِ شکلی به خود میگرفت که به بهترین وجه با موقعیتِ فعلیشان تناسب داشت.
با وجودِ اثرِ تشدیدی که ذهنهایشان را به هم پیوندلبهٔ میداد و استادیشان بر تواناییهای تبارِ خودشان، انگار هر کدامآنها از آنها همزمان تمامِ آن تواناییها را در اختیار داشت.
با این حال،نخبهٔ بخشِ وحشتناکِ ماجراتارومار هم همین بود.
«بیا روراست باشیم، سولوس. من و تو همون اولین باری که نابودیِ سیلوروینگ اجرابیرون میشد میمردیم، چون نمیتونستیم حتی یه دونه سنگر رو بشکنیم. تنها دلیلی که ازکمکی موجِ اول جونِ سالم به در بردیم، نقشهٔ زورت و گردابِ زندگیِ دولگوس بود.
سازمانِ ارباب همین الان تنهایی و بدونِ زحمتِپای چندانی، شورای ورندی رو جلوی چشمای ما نابوددرمان کرد.» لیث این را از راهِ پیوندِ ذهنیشان گفت.
سولوس در درون سر تکان داد: «میدونم. درسته که کلِ شورایدوگانه بیدارشدگان درگیر نبودن و اگه همهشون با هم بهمون حمله میکردنمخالفِ شاید اوضاع فرق میکرد، ولی بازم آدم رو به فکر فرو میبره.
اگه بچههای واستور از همین الان اینقدر قوی هستن،میکرد پس چرا خودش هنوز هیچ حرکتی نکرده؟ اگه اینجورمیشد قدرتی رو کافی نمیدونه، یعنی میخواد با نگهبانان بجنگه؟»
لیث آبدهانش را قورت داد؛ جوابی برای هیچکدام از آن سؤالات نداشت، اما میدانست از آن روز به بعد، این سؤالاتمطمئن شبها خواب را از چشمانش میگیرند. به نوعی، زورت او را دعوت کرده بود تا هم نحوهٔ عملکردِ سازمان را بهاستفاده او نشان دهد و هم به او بفهماند که اگر آنها را دشمنِ خودش کند، باید انتظارِ چه چیزی را داشته باشد.
صدایی که با جادویخوردن باد تقویت شده بود،پای گفت: «رحم کنید! تسلیمیم!»
دورگههای مسخشده کنجکاو بودند ببینند چه کسی هنوز زنده است و جرئتاینکه دارد با وجود شکستشان، تقاضای امان کند. با شنیدنِ آن صدا، بیدارشدگانِ باقیماندهمطمئن سلاحهایشان را پایین آوردند، روی زانو افتادند و دستهایشان را بالای سرشان گذاشتند.
باستانیها که دیدند دیگر ارادهای برای جنگیدنشدند نمانده است، حمله را متوقف کردند ودستِ بازماندگان را در یک نقطه گرد آوردند.
اژدهای سایه گفت: «کی اهمیت میده تسلیم میشید یا نه. ماهوشار اومدیم اینجا که حرف بزنیم و شما اومدید ما رو بکشید.شوند هیچ دلیلی نداریم که از جونِ یه مشت حرومزادهٔ خائن بگذریم.»
مشخص شد صدا متعلق به اوزاک،لگدمال نمایندهٔ انسانهاست: «ما الان بیدفاعیم. واقعاًلبهٔ میخواید همهٔ ما رو با بیرحمی بکشید؟»
کیگان پاسخ داد: «من تو زندگیم بلاهای خیلی بدتری سرِلبهٔ آدمای خیلی بهتری آوردم. تو هیچی نیستی جز یه خوکِ حریصسوی که لقمهٔ بزرگتر از دهنش برداشته. حالا هم باهاش خفه شو.»
اوزاک گفت: «اگه دهانِ منادیون رو بهتون بدم چی؟میکرد اینقدر ارزش نداره که حداقل جونِ خودم رو بخره؟»میشد و بیدارشدگانِ دیگر با خشم برگشتند و رویش ریختند.
اگر نلیا نجاتشسوارش نمیداد، نمایندهٔ انسانهالبهٔ را تکهتکه میکردند.
گریفون که سولوس را بهعنوانِ دخترِ اولین فرمانروای شعلهها شناختهنیم بود، به او و لیث اشاره کرد و گفت: «دهانِبیرون منادیون؟ به خاطرِ همینه که با این تولهها اومدی اینجا؟»
زورت در دل بختِ سیاهش را لعنت کرد. انتظار نداشت فرصتی برایاینکه پسگرفتنِ آرتیفکت پیدا کند، آن هم جلوی همنوعانش. فقط به این دلیلمستقر که عضوِ یک سازمان بودند، به این معنا نبود که آرمانهای یکسانی داشتند.
خواهران و برادرانش از احساساتِ بیترا نسبت به وارثِ منادیون خبر نداشتند و برایشاندستِ مهم هم نبود. آنها فقط به خاطرِ دوستیِ لیث با واستور و ذاتِ مسخشدهاشیورش که او را تا حدی یکی از خودشان میکرد، کمی به او اهمیت میدادند.
اگر دستشان بهسوارش دهانِ منادیون میرسید،لبهٔ بهراحتی از آن نمیگذشتند.
اژدهای سایه که دروغگفتن را بیفایده میدانست، سر تکان داد و گفت: «آره. میخواستم لیثهمراهانشان روشها و قدرتِ ما رو ببینه. هر چی باشه، پدرمون اونو بهعنوانِ جانشینش انتخاب کرده. اگهبردن اتفاقی برای بابا بیفته، این لیثه که کمکمون میکنه نیروهای زندگیمون رو با هم ادغام کنیم.»
هوشار گفت: «این کاملاً مسخرهست. لیث قویه، اما فقط یه بچهست.دوگانه هیچ وفاداریای به ما قسم نخورده و دلیلی هم نداره کهمخالفِ به سرنوشتِ ما اهمیت بده. چرا باید همچین هدیهای بهش بدیم؟
«شاید تو آینده کمکمون کنه، ولی همونقدر هم ممکنه دشمنمونتلپورتِ بشه. دهان میتونه چیزِ خیلی خوبی برای زرادخونهمون باشه. مگهمنادیون اینکه دلیلِ قانعکنندهای بیاری، وگرنه من مخالفم که بدیمش به لیث.»
سایار گفت: «موافقم.»سوارش و بقیه هم بهنشانهٔدوگانه موافقت سر تکان دادند.
ناندی شانه بالا انداخت و گفت: «متأسفم لیث. میدونم که بابا یاگا ازت خوششاینکه میاد و حتی تو لایتکیپ بهش کمک کردی، اما این کافی نیست. اگه پای یههیچکس خرتوپرتِ افسونشده در میون بود، طرفِ تو رو میگرفتم، ولی داریم دربارهٔ منادیون حرف میزنیم!»
لیث گفت: «میفهمم.» او وزیرِ سولوس نگاهِ سریعی ردوبدل کردند؛ میدانستنددوگانه هنوز همهچیز از دست نرفته است.
سولوس فقط باید دستش را به یکیشدند از آرتیفکتهای مجموعهٔ منادیون میرساند تا نسخهٔدستِ برجِ خودش را از آن به دست بیاورد.
بیترا با خشم گفت: «به همین دلیله که نباید دهان روهوشار به اون بدید، بلکه باید بدیدش به الفین! من باهاش به ورندیهیچکس اومدم تا حسننیتم رو ثابت کنم و جنایاتِ گذشتهام رو جبران کنم.»
ایکوس گفت: «این مشکلِ توئه. هیچ ربطی به بقیهٔ ما نداره. من هنوزم ازاینکه دستت شاکیم که خشم رو بدونِ اینکه حتی نظرِ بابا رو بپرسی، بخشیدی رفت.شوند فکر کنم تا همینجا هم بیشتر از حدِ کافی کار کردی. دهان دیگه منتفیه.»
سولوس از این موجودات متنفر بود کهسوارش طوری دربارهاش حرف میزدند انگار آنجا حضور ندارد،هوشار اما ترس زبانش را بسته نگه داشته بود.