چپتر 1596: امواج و موجکها (بخشِ ۲)
0زاگران گفت: «دلیلش این نیست که بابا یاگا انگیزهٔبزنه اولیهاش رو از دست داده، بلکه به خاطرِ اینه کهاستفاده تو ذاتِ غیرنگهبانهاست که خودشون رو به بقیه ترجیح بدن.»
اسکارلت پرسید: «صبر کن، مگه تو نگهبانِمیکنیم قدرت نیستی؟ تمامِ وقتت رو صرفِ تمریندارن و مبارزه میکنی. دقیقاً برای بقیه چیکار میکنی؟»
«در موردِ بقیهٔاشتراک نگهبانها هم میتونیطلاییِ همین رو بگی.»
زاگران در جواب گفت: «هیچکدومشون رو میبینی که مثلِ قهرمانِ قصهٔ نقالها راه بیفتن اینورآدمایی و اونور و به مردم کمک کنن؟ نه. کاری که ما میکنیم اینه که بهزمان بقیه الهام میبخشیم و چیزایی که برای رسیدن به پتانسیلشون نیاز دارن رو براشون فراهم میکنیم.»
«خب، الان دیگه گیجم کردی.» سخمت در ابتدارقم از معماهای میزبانش و این فکر که وقتِ باارزششحکومت را با غذا خوردن تلف میکند، کلافه شده بود.
اما غذایی که آشپزها آماده کرده بودند خوشمزه بود و هرچهرسیدن بیشتر میخورد، حالش بهتر میشد. حتی صداهای توی سرش هم خفهابتدا شدند، تا جایی که اسکارلت بهسختی میتوانست فقط نویزی سفید بشنود.
«تایریس به لوکرا سیلوروینگ کمک کرد تا دانشش رو به اشتراک بذاره و عصرِداد طلاییِ جادو رو رقم بزنه. لیگین به آدمایی مثلِ میلیا آموزش داد، کسایی که ازگرفتارِ قدرتهاشون برای حکومت کردن استفاده نکردن، بلکه استفاده کردن تا به عنوانِ حاکم انتخاب بشن.
«اون زمان که امپراطوریِ گورگون گرفتارِ قلادههای بردگی بود، من بودم که مطمئن شدم جادوگری کهمیلیا اونقدر عقل داشت تا وسیلهای برای آزاد کردنِ جادوگرهای برده بسازه، در نهایت به همون جنگطلبِ احمقیگرفتارِ خدمت کنه که بهش دستور داد طلسمی رو بسازه که الان به اسمِ لوحِ پاک شناخته میشه.»
اشارهٔ زاگران به جادوآهنگری بود که با پیروی از دستوراتِ اربابش، آرتیفکتی ساخته بود که میتوانستقدرتهاشون آرتیفکتهای دیگر، از جمله قلادههای بردگی را از کار بیندازد. فقط به لطفِ او بود کهبودم جادوگران دیگر برده نبودند و امپراطوریِ گورگون به پیشرفتهترین قدرتِ جادویی در گارلن تبدیل شده بود.
اسکارلت از رویمردم حیرت کوفتهاش راکاری انداخت و گفت: «چی؟»
زاگران هولوگرامی پدید آورد که به نگهبانِ همتایش اثرِ موجیِ ناشی از کارهای سیلوروینگ، میلیا و آن جادوآهنگرِکردن بینامونشان را نشان میداد و گفت: «ما نگهبانها قهرمان نیستیم. راه نمیافتیم اینور و اونور تا مردم رواونقدر تصادفی نجات بدیم. ما کسایی هستیم که مهرههای دومینو رو میچینیم تا آدمِ درست بتونه تغییر رو رقم بزنه.»
یک نفر در جای درستکرد و با ذهنیتِ درست، زندگیِطلاییِ میلیاردها نفر را تغییر داده بود.
گارودا در حالی که پوستش به خاطرِ گردابِ زندگیای که رها کرده بود نقرهای میشد، با خشم گفت:کردن «اون زمان دخالت کردم، چون بدونِ ارادهٔ آزاد هیچ خودسازیای وجود نداره. قلادههای بردگی با هر چیزی که منعقل بهش پایبندم در تضاده و هروقت کسی شروع کنه به تولیدِ انبوهشون، کاری میکنم که این آخرین اشتباهش باشه.»
اسکارلت به این حرفها فکر کرد و گفت: «برای همینه کهرسیدن تو و سالارک از هم خوشتون نمیاد! اون به اتحادِ مطلقابتدا باور داره، در حالی که تو برای فردیتِ مطلق تلاش میکنی.»
زاگران سر تکان داد و گفت: «درسته. در حالی که اون سعی میکنه همهٔ بچههاش روقدرتهاشون تو آشیانهاش نگه داره و روشهای خودش رو بهشون یاد بده، من بهمحضِ اینکه بچههام اصولِبودم اولیه رو یاد میگیرن، از این خونه میندازمشون بیرون تا بتونن مسیرِ خودشون رو پیدا کنن.
«سالارک با مشتِ آهنین به قلمروش حکومتاشتراک میکنه، در حالی که من میذارم مردملیگین کاری رو بکنن که فکر میکنن بهترینه.»
سخمت بادانشش پوزخند گفت: «خبعصرِ نتیجهاش چی شد؟»
«بهگفتهٔ بچههام، من مادرِ وحشتناکیام. اونا ازم میخوان مثلِ لیگین بهشون کادویپتانسیلشون رسیدن به سنِ بلوغ بدم، یا دستکم بهشون اجازه بدم هر چقدرمیزبانش که میخوان اینجا بمونن و مثلِ سالارک با تقلید کردن ازم یاد بگیرن.
«اما من در عوض فکر میکنم هیچ معلمی مثلِ نیاز و کارِمیلیا سخت نیست. در موردِ قلمروم هم باید بگم، قبل از طاعون، به دههااون کشورِ کوچیک تقسیم شده بود که تا ابد با هم در جنگ بودن.»
اسکارلت در حالی که سراغِ استیکیدانشش آبدار میرفت، گفت: «پس حاکمِ وحشتناکیرقم هم هستی. با این حال، غذات خوبه.»
زاگران غرید: «من حاکم نیستم. اگه مردم از آزادیشون سوءاستفاده میکنن، به منآموزش ربطی نداره. اونا همهشون آدمبزرگهایی هستن که یا مسئولیتهاشون رو نادیده میگیرن، یازمان نمیتونن کسایی رو که برای گرفتنِ تصمیمهای مهم بهجای خودشون انتخاب کردن، مهار کنن.»
«اگه ارادهٔ آزاد هیچ پیامدی نداشته باشه، اصلاً چه فایدهای داره؟» هولوگرامِپتانسیلشون دیگری نشان داد که به تصویر میکشید چطور تمامِ کسانی که برای زندهماندنفکر بیش از حد ضعیف یا احمق بودند، با طاعون از بین رفته بودند.
بازماندگانِ جیرا که در تصاویر دیده میشدند، داشتند بهکندی ولیگین با دردسر یاد میگرفتند اختلافاتشان را کنار بگذارند — چهنکردن بر سرِ نژاد، چه سرزمینِ مادری، و چه باورهای شخصیشان.
همزمان، مردمی که در قارههای دیگرِ موگار زندگی میکردند تمامِ سلاحهای بهاصطلاحرقم «بازدارنده»شان را نابود کرده بودند. مردم با دیدنِ اینکه وقتی یک احمق ماشهعنوانِ را میکشد چه اتفاقی میافتد، رفتهرفته بیشتر از دشمنان، از سیاستمدارانِ خودشان میترسیدند.
اسکارلت گفت: «اثرِ موجی،بذاره هان؟» و در جواب،رقم زاگران سر تکان داد.
«یه سؤالِ آخر قبل از خوابیدن.» ناگهان مسئولیتِ عظیمی کهچیزایی روی شانههای سخمت سنگینی میکرد سردردِ شدیدی به او داد،کردی طوری که حتی صداها هم برایش حواسپرتیِ خوشایندی به نظر میرسیدند.
«اگه هستههای سفید از ارادهٔ موگار جدا شدن، پس چرالیگین اونا هم موقعِ مصیبتها احضار میشن؟ اگه موگار هیچ کنترلی روشونعنوانِ نداره، چه فایدهای داره که رویدادهای مهم رو بهشون نشون بده؟»
گارودا گفت: «چون آدمای دارای هستهٔ سفید هنوز با انرژیِ جهان درآمیختهن. اونا نقطهٔ اوجِ نژادشونمیلیا هستن و نزدیکترین چیزیان که یه موجودِ زنده میتونه به یه نگهبان تبدیل بشه. یه جوراییگورگون میتونی پتانسیلشون رو شبیهِ پتانسیلِ یه نژادِ کامل بدونی که فقط از یه نفر تشکیل شده.»
«آدمای دارای هستهٔ سفید معمولاً همون کسایی هستن که یکی از این موجها رو ایجاد میکنن یا مهارتهاشون رو بهنکردن خاطرش پرورش میدن، و باعث میشن این تغییر بدونِ توقف در طولِ زمان طنینانداز بشه. حتی اونایی که مثلِ باباآزاد یاگا هستهٔ سفیدشون رو صرفاً به خاطرِ استعدادِ بینظیرشون به دست میارن، میتونن درست مثلِ نگهبانان یه موج ایجاد کنن.
«اون با خلقِ نژادِ نامردگان تعادلِ موگار رو تغییر داد و اونا رو جایگزینِ کساییبراشون کرد که تو نظمِ طبیعیِ جهان بیش از حد ضعیف یا مغرور بودن. موگار موقعِتلف مصیبتهای مهم هستههای سفید رو احضار میکنه تا بهشون خبر بده که قراره تغییری اتفاق بیفته.
«ستونهای نوری که هربار موقعِ پیدایشِ یه باستانی، یه نژادِ جدید یا یهآموزش مصیبت ظاهر میشن، فقط یه نمایشِ نور نیستن، بلکه نقطهٔ عطفِ یه قدرتِزمان جدیدن. وظیفهٔ قدیمیترهاست که خودشون رو وفق بدن یا جایگزین بشن. هیچکس غیرقابلجایگزین نیست.»
اسکارلت پرسید: «نژادی که فقط ازدانشش یه نفر تشکیل شده؟ این دقیقاًرقم همون چیزی نیست که لیث الان هست؟»
«نه، فرق داره. لیث اسمیه که از مادرِ انسانیش گرفته، در حالی که تیامات اسمیهکسایی که موگار بهش بخشیده. اون دیوها رو به وجود میاره، درست همونطور که تو سخمتهاقلادههای رو به وجود میاری. شما دو تا میتونید قدرتهاتون رو به وارثانِ خودتون منتقل کنید.
«در عوض، یه فردِ دارای هستهٔ سفید کسیهالهام که با رسیدن به روشنبینی، به حالتِ تکاملِ فردیالان رسیده. قدرتها و تواناییهای اونا به فرزندانشون منتقل نمیشه.
زاگران گفت: «همین موضوع، در کنارِ اینکهجادو هستهٔ سفید نمیتونه تحتِ تأثیرِ موگار قرار بگیره،کسایی دلیلِ اینه که اونا ستونِ نور دریافت نمیکنن.»
«ببخشید، اما توضیحِ تو در موردِ لیچِ دارای هستهٔ سفید صدق نمیکنه.رقم کسی مثلِ آیلن که قرنها خودش رو تو آزمایشگاهش حبس میکنه، اصلاًنکردن چه موجی میتونه ایجاد کنه؟» سخمت احساسِ خوابآلودگی میکرد، اما کنجکاویاش قویتر بود.
گارودا در حالی که پیشخدمتها را مرخصجادو میکرد و یک لیوان اژدهای سرخ برای اسکارلتکسایی میریخت، گفت: «میدونی که اون سازندهٔ تمامِ لیچهاست؟»
اسکارلت تکرار کرد: «سازنده؟»
زاگران جواب داد: «فرزندانِ اون لیچ به دنیا نمیان، چون رسیدن به چنین حالتی بهکسایی کریستالِ مانا نیاز داره. اما با این حال بهعنوانِ دورگههایی به دنیا میان که هستهٔ ماناشونبردگی میتونه آزادانه به هستهٔ خون و برعکس تبدیل بشه، و این کارِ شکافتن رو آسون میکنه...»