چپتر 2423: بدون عنوان
0وقتی به دفترِ آرخون جنما گریفون رسیدند، کامیلا جلوی در ایستاد و نفسِبقیهٔ عمیقی کشید تا آرام شود. طلسمهای سکوتِ در آن را عایقِ صدا کردهمیان بودند، اما تقریباً میتوانست صدای کشیدهشدنِ قدمها و همهمههای آن طرف را بشنود.
با باز کردنِ در، دید کهتازهواردِ همهچیز آینهای از دفترِ جیرنی است،طوری اما شباهتها فقط به مبلمان ختم میشد.
هیچکدام از بازپرسهای داخلِ اتاقسمتِ را نمیشناخت و حتی چیدمانِهمکار کمدها و میزها برایش ناآشنا بود.
همهٔ آرخونها دفترِ خصوصیِ خودشان را داشتند که در آنجا اعضای مهمِ دربار رافضا میپذیرفتند و پروندههای فوقسریِ مربوط به پروندههایشان را نگه میداشتند. بازپرسهای دستیار بقیهٔ فضا راکار پر کرده بودند و میزهایشان در اتاقی مربعی به ضلعِ ۳۰ متر چیده شده بود.
هیچ دیوار یا حریمِ خصوصیای در میان نبود. این کار به بازپرسها اجازه میداد اسنادمیزهایشان را بهراحتی دستبهدست کنند و حواسشان به کارِ یکدیگر باشد. نگهداشتنِ راز در آن دفتربازپرسها تقریباً غیرممکن بود و انجامِ هرگونه فعالیتِ غیرقانونی هم به همان اندازه محال به نظر میرسید.
با ورودِ کامیلا، همه دست از کار کشیدند و سکوت بر اتاق حاکمخیره شد. همهٔ نگاهها به سمتِ این تازهواردِ ناخوانده چرخید؛ نه مثلِ یک همکار، بلکهویژگیهای طوری به او خیره شده بودند که انگار مجرمی است که باید بازجوییاش کنند.
لیث درست پشتِ سرش بود و حضورش نگاهها را به خود جلب کرد.خیره هیچیک از ویژگیهای جانوریای را که در ذهنشان تصور کرده بودند نداشت، اماهیچیک وقتی چشمشان به هم افتاد، بازپرسها و کارمندان بیاختیار به او خیره ماندند.
برای یک لحظه، نفرتی لجامگسیخته را حس کردند که به سویشان نشانه رفته بود و تنها حضورِ زنی کهمتر جلویش ایستاده بود آن را مهار میکرد. در ذهنشان تصاویری گذرا دیدند از دفتری که به آتش کشیده شدهکارِ بود، در حالی که تمامِ داروندارشان میسوخت و سایههایی دراز و باریک هر کسی را که دوست داشتند، میبلعیدند.
فقط یک لحظه بود، اما همان هم کفایت میکردپروندههایشان تا غرق در عرقِ سرد شوند و نفسشان را درمتر سینه حبس کنند، تا جایی که ریههایشان به سوزش افتاد.
جنما که در داخلِ دفترش هیچ حسِ ناخوشایندی را تجربه نکرده بود،طوری بهمحضِ قطعشدنِ سروصدای آشنای کار بیرون آمده بود و گفت: «بازپرس یهوال،جلب به تیم خوش اومدید. کارِ زیادی داریم و کمکِ شما به دردمون میخوره.»
دو زن با هم دستسمتِ دادند و کامیلا گفت: «ممنون،همکار آرخون گریفون. کجا میتونم بشینم؟»
جنما به گوشهای از اتاق نزدیکِ پنجرهها اشاره کرد: «یهنگه میز برای شما آماده کردم و یکی هم برای مَگوسِچیده اعلی ورهن. از دیدنتون خوشحالم، مَگوس ورهن. از خدمتتون ممنونم.»
بهمحضِ اینکه لیث نگاهش را پایین آورد تا به میزبانش نگاه کند، بقیهٔ افرادِفضا اتاق نفسِ راحتی کشیدند؛ انگار تازه یادشان آمده بود چطور نفس بکشند و فعالیتشان راکار از سر گرفتند. لیث گفت: «باعثِ افتخارمه. اگه کاری از دستم برمیاد، فقط کافیه بگید.»
جنما در حالی که آنها را به سمتِ میزهایشان راهنمایی میکرد، تعظیمِ کوچکی کرد ومجرمی گفت: «لطفاً ساکت باشید و هر چیزی رو که ممکنه بشنوید، پیشِ خودتون نگه دارید.تصور حتی درز کردنِ یه شایعه از این اتاق میتونه هفتهها کارِ سخت رو به باد بده.»
کامیلا پرسید: «برنامهٔ امروز چیه؟»
آرخون روی دستهای از اسناد که تا همسطحِ چشمانش بالانگه آمده و در سینیِ کارهای کامیلا قرار داشت، دست کشید وشده گفت: «همون کاری که از پایانِ جنگ تا الان انجام دادیم.»
«بررسیِ سهبارهٔ مدارک علیه خائنها و آماده کردنِ هر چیزی که قاضیدستیار برای تعیینِ مجازاتشون نیاز داره. هزاران محاکمهٔ در جریان داریم و بیشترِحریمِ فعالیتِ روزانهمون اینه که مطمئن بشیم تو یه زمانِ معقول انجام میشن.»
کامیلا با اینکه چهرهاش را بیتفاوت نگه داشتهچرخید بود، آبِ دهانش را بهسختی قورت داد و پرسید:بازجوییاش «باید تا امروز همهٔ این دسته رو تموم کنم؟»
جنما خندید: «خدایان، نه. این فقط سهمِ شماست. هر چقدر که میتونید انجامخیره بدید. بقیهاش میتونه تا فردا صبر کنه. اگه موقعِ کار دیدید این دسته بهجایویژگیهای کوچیکتر شدن داره بزرگتر میشه، نگران نشید. پروندهها مدام بر اساسِ اولویت بازچینی میشن.»
این حرفها نگاههای غضبناکِ تازهای برای کامیلا به همراه داشتنگه که پشتش را میسوزاند. همه از تازهواردی که نهتنها یک پیمانشکنِشده سرشناس بود، بلکه با او رفتارِ ویژهای هم میشد، متنفر بودند.
او و لیث پشتِ میزهایشان نشستند و چیزهایی را که لازممیداشتند داشتند از کیفهایشان بیرون آوردند. کامیلا به دفتری نیاز داشت تاهیچ ضعیفترین نقاطِ پروندهها و افکارش دربارهٔ شواهدِ جمعآوریشده را یادداشت کند.
در عوض، لیث طرحِ ساختههایش را بررسی میکرد و هروقت توالیِ ناموزونی میدید، رونها رامجرمی با رونهای کارآمدتری جایگزین میکرد. نیازی نداشت به گریموارهایش مراجعه کند، چون از قبل درتصور سولوسپدیا ذخیره شده بودند و حتی بدونِ سولوس هم میتوانست به آنها دسترسی داشته باشد.
دیری نپایید که همه آنقدر سرگرمِ کارشان شدند که دیگر به آن دو خیره نماندند و اتاق دوبارهلیث شلوغ و پرسروصدا شد. هروقت در باز میشد، چشمانِ لیث از روی طرحِ تبلتها تکان نمیخورد، اما چشمانِماندند روی پیشانیاش باز میشدند و هر حرکتِ تازهوارد را تا زمانی که از اتاق بیرون میرفت، دنبال میکردند.
هروقت پاسبانی از آنجا میگذشت یا سندی از کامیلا میخواست، همین اتفاق میافتاد. میزش هرگزمیزهایشان بدونِ محافظ نمیماند، حتی وقتی به دستشویی میرفت. آنهایی که عاشقِ شایعهپراکنی بودند مجبور شدند ساکتاجازه بمانند، چون چشمانِ آغشته به مانای لیث بهمحضِ اینکه دهان باز میکردند، روی آنها قفل میشد.
کارِ کامیلا سخت بود و فضای غیردوستانه آن را سختترنگه هم میکرد، اما با این حال، اینکه وقتی برمیگشت موشهایچیده مرده یا «هدایای» دیگری پیدا نمیکرد، تغییرِ رویهٔ خوشایندی بود.
لیث که انگار جلوی میزش ظاهر شدهناخوانده بود، گفت: «تقریباً ساعت هشته. وقتِ معاینهٔانگار ساعتیته.» کامیلا از روی غافلگیری جیغِ کوتاهی کشید.
کامیلا که میدید همه دست از کار کشیدهاند تامثلِ ببینند چه خبر است، سرخ شد و گفت: «منظورت ازدرست ساعتی چیه؟ نمیتونی تو محلِ کار این کار رو بکنی.»
لیث گفت: «تماشا کن.» مچِ دستش را گرفتمربوط و با استفاده از نشاطبخشی، هستهٔ مانا، نبضاتاقی و ضربانِ قلبِ مادر و کودک را بررسی کرد.
الیسیا پیوسته بهسمتِ رنگِ سرخ پیش میرفت و قلبِ کوچکش همزمان با رشدِبقیهٔ بدنش بهسرعت میتپید. کامیلا چند روز با زردِ تیره فاصله داشت. انرژیِ اضافیِمیان تولیدشده توسطِ الیسیا جذبِ بدن و هستهٔ مادرش میشد و آنها را میپالود.
لیث کیسهای از کیفش بیرون آورد کهناخوانده حاویِ بیسکویتهای داغ و شیر بود وانگار گفت: «قندِ خونت پایینه و بچه گشنشه.»
کامیلا حیرتزده پرسید: «واقعاً با خودت غذا آوردی سرِمثلِ کار؟» کمی گرسنه بود و هوسِ ناگهانی باعث شدلیث با وجودِ خجالتی که میکشید، گازی به بیسکویت بزند.
لیث پیش از بازگشت بهمیپذیرفتند جایگاهش سر تکان داد ونگه گفت: «اگه بازم خواستی هست.»
بوی شیرین در اتاق پیچید و باعث شد شکمِ خیلیها به قاروقور بیفتد. لیث هرمیزهایشان ساعت به او سر میزد، برایش غذای بیشتری میآورد و هر چیزِ سنگینی را برایشبازپرسها جابهجا میکرد. حتی کارهای پیشپاافتادهاش را هم انجام میداد تا بتواند روی محاکمهها تمرکز کند.
کامیلا عمیقاً خجالت میکشید، در حالی که همکارانش به مَگوسی که مثلِ یک دستیار رفتارمجرمی میکرد خیره مانده بودند. تنها نقطهٔ روشنِ ماجرا این بود که بدونِ هیچ وقفه وتصور ترسی از آزارواذیت، حجمِ اسنادِ بررسیشده تقریباً با اسنادی که هنوز باید بررسی میکرد برابری میکرد.
یک جادوگرِ بزرگِ پنجاهوچندساله به میزِ لیث نزدیکچرخید شد و پس از تعظیمِ عمیقی گفت: «مَگوسِباید اعلی ورهن، حضورتون در تالارِ شورای پادشاه الزامیه.»
لیث طرحها را در یک طومار لوله کرد وپروندههایشان گفت: «وقتِ قرارمه. امروز قراره دربارهٔ تبلتها بحث کنیم.ضلعِ نمیدونم جلسه چقدر طول میکشه، ولی در اولین فرصت برمیگردم.»
او با نگاهی غضبناک کلِمیپذیرفتند اتاق را از نظر گذراندنگه تا مطمئن شود پیامش را گرفتهاند.