چپتر 1779: خیانتِ بزرگ (بخشِ ۱)
0واستور گفت: «واسه همین سعیمیشناسم کردم پیدات کنم، لیث. من واشاره زینیا میخواستیم برای عروسیمون دعوتت کنیم.»
«مگه قرار نبود اواسطِ بهار باشه؟» لیث ماتجادوییم و مبهوت مانده بود و کامیلا هم ازهمیم شدتِ تعجب مجبور شد با دست دهانش را بگیرد.
واستور گفت: «اون مالِ زمانِ صلح بود. تو جنگ،مناسبترین حتی یه لحظه هم برای تلف کردن نداریم. اگهکنی اتفاقی برام بیفته، نمیخوام زینیا رو دستِ خالی بذارم.»
«چطور ممکنه اتفاقی برات بیفته؟ تو یکی از قویترین جادوگرایی هستیمسیرِ که میشناسم.» با اینکه لیث نمیتوانست به قدرتهای مسخشدهٔ واستور یاهمسرم سازمانش اشاره کند، همه میفهمیدند دارد دربارهٔ چه چیزی حرف میزند.
«آره، اون ملنِ حرومزاده هم همینطوره. اون با شب تلفیق شده. یه برجِ جادو رودارد جای مرکبش داره و یکی از قدرتمندترین مردایی که میشناختم رو کشت؛ کسی که دههاداره سال وقت داشت تا مهارتهاش رو صیقل بده. تو این وضعیت، دیگه از هیچچیز مطمئن نیستم.»
واستور به این موضوع اشاره میکرد که چطور او و لیثنباش هر دو بهتازگی قدرتهایشان را به دست آورده بودند و برخلافِ اورپال،تحقیقاتم کسی را نداشتند که نحوهٔ استفاده از آنها را بهشان یاد بدهد.
«من ثروتم رو برایموافقه اون میذارم و میراثِمطمئنم جادوییم رو برای تو.»
«این دیوونگیه، واستور.»
واستور گفت: «نگران نباش، زینیا هم باهام موافقه. من و تواشاره خیلی شبیهِ همیم. مطمئنم که تو مناسبترین شخص برای ادامه دادنِ مسیرِهمینطوره تحقیقاتم هستی و اگه اتفاقی برام بیفته، میتونی به بچههام کمک کنی.»
«در ضمن، تو بودی که من رو با این زنِنگران دیوونه که قراره همسرم بشه آشنا کردی؛ زنی که امیدوارمادامه اونقدر دیوونه باشه که تا آخرِ تلخِ ماجرا کنارم بمونه.»
لیث جواب داد: «زینیا دیوونه نیست.شبیهِ اون یه زنِ خوبه که قرارهدادنِ با یه مردِ خوب ازدواج کنه.»
«یه مردِ خوب؟» صدای واستور چنان پر از طعنه بود که گویی دیگر طعنهای درکمک کلِ موگار باقی نمانده بود. «پسرم، معلومه که تو هم به اندازهٔ اون بیخبری. زینیاتلخِ اصلاً نمیدونه من بهعنوانِ یه پروفسور، یه سرباز و حتی بهعنوانِ یه مرد چه کارایی کردم.»
او به تبعیضِ آشکارش به نفعِ تبارهای جادویی درمسخشدهٔ آکادمی، جنایاتِ جنگیاش بهعنوانِ یک استادِ ارشد و هزارانحرف جانی که به نامِ تحقیقاتش فدا کرده بود، اشاره داشت.
«من هر چیزی هستم جز خوب، ولی با این حال اینجام. تا وقتی کهخیلی دارم این بارِ خونینم رو پشتِ یه چادرِ نازک پنهان میکنم، واقعاً نمیتونم شروعِضمن تازهای باهاش داشته باشم، اما تو میتونی. چرا تو همون روزِ عروسیِ من ازدواج نمیکنی؟»
«اینجوری کلی از پولِموافقه مراسم و ضیافتِ عروسیمطمئنم رو پسانداز میکنی. مهمونِ من.»
لیث شانه بالا انداختشبیهِ و گفت: «اونوقت دقیقاًشخص باید با کی ازدواج کنم؟»
«مانوهار بهم دربارهٔ اون دخترِ قدکوتاه، تپل و سنداری که باهاش میگردی گفت. مگهمیفهمیدند همین الانش یه دوستدخترِ جدید نداری؟ قسم میخورم، هیچوقت باور نمیکردم که من تیپِجای ایدهآلت باشم.» واستور به شوخیِ خودش خندید، در حالی که سولوس مثلِ لبو سرخ شد.
مقایسه شدنبهشان با واستوربدهد اصلاً خوشایند نبود.
لیث گفت: «اون فقط کسیهخیلی که تو کویر باهاش آشناشخص شدم و الان باهام کار میکنه.»
«خوبه!»
لیث پرسید: «چطورجادوگرایی مجرد بودنِ مناینکه میتونه چیزِ خوبی باشه؟»
«معنیش اینه که میتونی از کامیلا خواستگاری کنی. من همیشه از اون زن خوشم میاومد وهمیم زینیا هم اگه بتونه کنارِ خواهرِ عزیزش ازدواج کنه، از خوشحالی میمیره. اون از همون اول نقشهٔهمسرم یه عروسیِ مشترک رو کشیده بود. چی میگی؟» حالا نوبتِ کامیلا بود که مثلِ لبو سرخ شود.
میدانست که زینیا عاشقِ دخالتخیلی کردن در زندگیِ عاشقانهاش است، اماادامه تا آن لحظه نفهمیده بود چقدر.
حالا میفهمم چرا زین مدام بهم خبر میداد که لیث بعدمسیرِ از زسکا صدمه دیده، یا دربارهٔ قرارش با فالوئل و بقیهٔ چیزابشه میگفت. تمامِ این مدت بازیم دادن و الینا هم بهش کمک کرده!
لیث گفت: «من میگم نه. برخلافِ شما، من همهچیز رو دربارهٔ خودمکند به دوستدخترم گفتم و کامیلا باهام به هم زد. اگه اون موقعتلفیق نتونست بارِ منو بپذیره، نمیفهمم چرا الان باید اوضاع فرقی کرده باشه.»
واستور جواب داد: «بابا، فقط حقیقت رو دربارهٔ تهکشیدنِ نیروی زندگیت بهش بگو.موافقه با وجودِ این و جنگ، خودش میپره بغلت و بله رو میگه.» این حرفکنی باعث شد لیث پشیمان شود که چرا این مکالمه را خصوصی انجام نداده است.
«من دنبالِ کسیام که بتونمخیلی باهاش پیوند داشته باشم، نهشخص اینکه بهش زنجیر و پوزهبند بزنم.»
واستور آهی کشید و گفت: «حق با توئه وادامه من یه عوضیام. کامیلا لیاقتش بیشتر از اینه کهبودی بهش عذابوجدان بدی، اما من فقط دلم نمیخواد تنها بمیری.»
لیث دستِ سولوس را از زیرِ میزنمیتوانست گرفت، لبخندِ بزرگی روی لبهای او نشاندمیفهمیدند و گفت: «نگران نباشید، من تنها نیستم.»
واستور گفت: «خب پس. توثروتم رسماً به عروسیِ من که یهنباش هفتهٔ دیگه برگزار میشه دعوتی. میای؟»
لیث سر تکان داد: «آره.»
«خوبه. اگه اتفاقیخیلی نیفته همون موقعمطمئنم میبینمت. واستور قطع میکنه.»
لیث که بهشدت احساسِ معذب بودن میکردنمیتوانست و میخواست زودتر بحث را عوض کند،میفهمیدند پرسید: «فلوریا، چقدر با آبیِ روشن فاصله داری؟»
فلوریا پرسید: «خیلی نزدیکم. چطور؟»
«پیشنهاد میکنم تا جایی که میتونی روی انباشت تمرکز کنی. میدونی پادشاهی چطورمسیرِ کار میکنه. تو مواقعِ نیاز، هر کی که بتونه رو به خدمت فرا میخونن.کردی رد کردنِ این درخواست یعنی متهم شدن به خیانت و از دست دادنِ همهچیز.»
لیث در ادامه گفت: «اگههمیم نمیخوایم خانوادههامون رو به خطردادنِ بندازیم، باید برای جنگ آماده باشیم.»
سولوس گفت: «واقعاً قصد داری ملحقاینکه بشی؟ ما میتونیم خیلی راحت بریمکند کویر و از این دردسر دور بمونیم.»
لیث گفت: «این کار یعنی رها کردنِ فالوئل و جیرنی، و ازباهام دست دادنِ همهچیزی که پدر و مادرم تمامِ عمرشون براش زحمت کشیدن. دربچههام ضمن، قرار نیست منتظر بمونم تا اورپال بیاد سراغم، اول من میرم شکارش.»
«اگه ثرود برنده بشه، اون صاحبِ یکسوم یا حتی نصفِشخص کشور میشه. خونهم رو برای خودش برمیداره و هر چیزیبودی و هر کسی رو که تو پادشاهی دوست دارم نابود میکنه.»
«برای همینه که تا قبل از اینکه سلطنتیها احضارم کنن، هر ثانیهم رو صرفِ استفادهکمک از چنگالِ اهریمن برای رسیدن به هستهٔ بنفش و کار تو کوره میکنم. فرقی نمیکنه کهماجرا مجبور باشم در قالبِ لیث با اورپال روبهرو بشم یا تیامات. من قراره براش آماده باشم.»
شهرِ والرون، پایتختِ پادشاهیِ گریفون.
آن روز صبح، آشپزخانهٔ کامیلا بههمریخته بود، اما درمناسبترین دربارِ سلطنتی غوغایی به پا بود. یکسومِ کشور ناگهان ازضمن کنترل خارج شده بود و خاندانهای اشرافی تشنهٔ خون بودند.
آنها دنبالِ مقصر میگشتند،شبیهِ سپرِ بلایی که خشمشانشخص را سرش خالی کنند.
نامِ لیث و زوجِ سلطنتی روی تختهٔ ساطور بود وسازمانش پای چوبهٔ دار انتظار میکشید، در حالی که جلادها جرایمشانآره را میسنجیدند تا تصمیم بگیرند کفهٔ ترازوی کدامیک سنگینتر است.
اورپال، چه طردشده بود چه نه، یک ورهن به حساب میآمد. دربارِباهام سلطنتی لیث را برای جنایاتِ برادرش مقصر میدانست و ادعا میکرد که اوبچههام اگر به پادشاهِ مرده کمک نکرده باشد، حتماً از نقشههایش خبر داشته است.
در موردِ سلطنتیها، آنها به بیکفایتیِ مجرمانه درمطمئنم برخورد با ثرود و خیانت به دلیلِ رهابچههام کردنِ وظیفهشان پس از بردنِ مجموعهٔ سیفل متهم بودند.
یکسومِ دربار میخواستند همهچیز را گردنِ لیث بیندازند و سلطنتیها رامسیرِ نجات دهند. یکسوم میخواستند پادشاه و ملکه را مجبور به کنارهگیریهمسرم از تاجوتخت کنند تا کسی را که کنترلش آسانتر بود، جایگزینشان کنند.
یکسومِ دیگر هیچکدام از این کارها را نمیخواستند. آنها میدانستند که این اتفاقات تقصیرِ هیچکس نیست وچیزی خلاص شدن از شرِ افرادِ بااستعداد، فقط به نفعِ ثرود تمام میشود. در این میان، یک نفرکشت بود که میخواست هر سهشان را اعدام کند و آنها را به خیانتِ بزرگ متهم کرده بود.