چپتر 1541: زندگیِ جدید (بخشِ ۱)
0ثرود میدانست جادوی هفتصدسالهٔ گریفونِ طلایی نمیتواند باآورده آکادمیهای مدرنی که مدام بهروز میشدند رقابت کند وگفت اصلاً نمیدانست جادوآهنگرهای سلطنتی چطور به چنین نتیجهای رسیدهاند.
روشش خام و خشن، اما بسیار مؤثر بود. با هر ذره از هستهٔ نیروقبل که نابود میکرد و دوباره میساخت، هیستار حس میکرد آکادمیِ گمشده دارد قویتر میشود.بکنم هر روز طلسمهای جدیدی در ذهنش پدیدار میشد و تواناییهای تازهای به دست میآورد.
نیازی به مطالعهشان نداشت، چرا که یک میراثِ زنده بر تمامِ افسونهایی که در آنهانکرده تنیده شده بود چنان تسلط داشت که گویی با آنها زاده شده است. اگر دردپخش ذهنش را آنقدر پر نکرده بود که به تنها حسِ وجودش تبدیل شود، شادیاش حدومرزی نداشت.
ناگهان چکشِ جادوآهنگریِ ثرود به زمین افتاد و عذابِ هیستار متوقف شد.قطعهٔ با پخش شدنِ تغییراتی که ثرود در هستهٔ نیرو ایجاد کرده بودایاتای در سراسرِ ساختارِ آکادمیِ گمشده، کلِ گریفونِ طلایی به لرزه و غرش افتاد.
گریفونِ طلایی برای رسیدن به اوجِ قدرتِ جدیدش، بخشیولعِ از موادی را که ملکه دیوانه از سفرهایش آورده بود،هسته با ولعِ مردی قحطیزده که غذایی گرم میخورد، جذب کرد.
ثرود گفت: «بهروزرسانیِ هسته تموم شد...» اجزای ظریفِ چهرهاش از چنان دردِ شدیدی در همزایمان رفته بود که دردِ هیستار در برابرش هیچ بود. «خیلی دلم میخواست قبل از زایماناسکورپیکور چند قطعهٔ دیگه هم بسازم، ولی بدونِ به خطر انداختنِ بچه نمیتونم این کار رو بکنم.»
ایاتای اسکورپیکورافسونهایی پرسید: «سرورم،تنیده کمک میخواید؟»
مثلِ بیشترِ شاگردان، تنها زایمانی که ایاتا تامیخواست به حال دیده بود زایمانِ خودش بود وبدونِ به دلایلِ واضح هیچ خاطرهای از آن نداشت.
ثرود جواب داد: «نه، ولی یه کاری هست که میتونی برام بکنی. آویزم رو بگیر وکرد جاکرا رو خبر کن. اینکه بیاد اینجا یا نه پای خودشه، ولی باید بدونه که بچهمونقبل داره به دنیا میاد. اگه اتفاقی برام افتاد، جاکرا باید هرچه زودتر بچه رو از اینجا ببره.»
ایاتا با خشماجزای پرسید: «شک داریددردِ که بینمون خائنی باشه؟»
ثرود با لبخندیآنها پهن جواب داد: «نه،تسلط به تکتکتون اعتماد دارم.»
سربازانش خبر نداشتند که پیشتر، وقتی برای جان به در بردن ازقطعهٔ بیداریشان داوطلبانه خود را به آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر سپرده بودند، ثرود ازایاتای تکتکشان بازجویی کرده و بعد دستور داده بود همهچیز را فراموش کنند.
حالا نقاطِ قوت وموادی ضعفِ زیردستانش را میدانست وولعِ خبر داشت وفاداریشان تا کجاست.
ثرود اجازه داد اسکورپیکور کمکش کند تا روی پا بایستد و همزمان یک وارپ آنهازایمان را به اتاقخوابش برد. گفت: «فقط میترسم بچهم از اونایی بشه که تو افسانهها میارن.اسکورپیکور فکر کنم از همون بدوِ تولد بیدارشده باشه و زندگی روی چشمهٔ مانا براش خطرناک میشه.»
این حرف ایاتا و هیستار را شوکه کرد، اما در حالی که ایاتا از شنیدنِ این خبر غرق درتبدیل شادی شد، هیستار چارهای نداشت جز اینکه دندان روی جگر بگذارد و لبخند بزند. ثرود تقریباً تمامِ نقشههایی را کهغرش آرتان به جا گذاشته بود زیر پا گذاشته یا بازنویسی کرده بود و این کار مدیر را بینهایت خشمگین میکرد.
با این حال، سِوِنوس هیستار هیچ کاری نمیتوانست علیهِ او و حالا حتی علیهِ بچهاشولی بکند. آرتان پادشاهِ دیوانه بود، اما اصلاً احمق نبود. درست مثلِ بابا یاگا با شب،مثلِ آرتان هم به هیستار فرمان داده بود که مستقیم یا غیرمستقیم هیچ آسیبی به نوادگانش نرساند.
اما برخلافِ او، از آنجا که آرتان هیچ اعتمادی به یک شیءِ نفرینشده نداشت و آن راگفت چیزی جز یک ابزار نمیدید، این فرمان را هم به جا گذاشته بود که اگر هیستار متوجهِچند هرگونه تهدیدی علیهِ خونِ سلطنتی شد، مدیر موظف است حتی به قیمتِ جانش از آنها محافظت کند.
به این ترتیب، حتی اگر هیستار تلهای کار میگذاشت یاهیچ اطلاعاتی فاش میکرد که جانِ ثرود را به خطر میانداخت، مهمبدونِ نبود نقشهاش چقدر پیچیده باشد، خودش تنها قربانیِ این توطئه میشد.
یورمون هنوز در امپراطوری بود و داشت از زخمهایش بهبود مییافت که پیامیدرد متنی دربارهٔ شروعِ دردِ زایمان دریافت کرد. ثرود نمیخواست او را مجبور به دیدنافتاد یا حتی شنیدنِ صدای خودش کند، چون میترسید ضربهٔ روحیِ او را تحریک کند.
اژدهای زمردین به آویز و سپس به تقویمِ داخلِقبل کنامِ لیگین نگاه کرد. با فهمیدنِ اینکه اولین واکنششانداختنِ نگرانی بوده، جا خورد، چون بچه چند هفته تأخیر داشت.
نمیتونم به بابا بگم. ممکنه به تایریس گزارش بده.ولعِ زایمان ممکنه چند ساعت طول بکشه و اگه تایریسبهروزرسانیِ همین الان حمله کنه، معلوم نیست چه اتفاقی میافته.
یورمون از یکی از دروازههای وارپ استفادهشدیدی کرد تا به مرزهای قلمروِ لیگین برسدقبل و سپس با سرعتِ اژدها پرواز کرد.
فقط چند دقیقه طول کشید تا به آکادمیِ گریفونِ طلاییزاده برسد و مسیرِ مستقیمی را که از ورودی تا اقامتگاهِشود ثرود کشیده شده بود و هیستار برایش ساخته بود، طی کند.
اما با رسیدنِ او، بچه دیگر به دنیا آمده بود و ورودشقطعهٔ به موگار را با گریههایی که شبیه به غُرشی گوشخراش بود، اعلامایاتای میکرد. مادر رنگپریده بود و از شدتِ خستگی نمیتوانست جلوی نفسنفسزدنش را بگیرد.
خون، ادرار و مدفوع ملحفهها را لکهدار کرده بود ومردی باعث شد یورمون نگران شود که اتفاقِ وحشتناکی افتاده است، دراجزای حالی که این فقط روشِ زندگی برای آفرینشِ زندگیِ بیشتر بود.
«پسره.» با تکانِ دستِ او، آکادمی پردهٔ ضخیمی ایجاد کردهیچ تا ثرود را از دیدِ او پنهان کند و فقطولی بازوانش که بچه را به سمتِ یورمون گرفته بود، پیدا بود.
نوزاد در هیئتِ انسانیاش هیچ تفاوتی با بقیه نداشت. اما در هیئتِاگر دیگرش، سر، دستها و دمِ یک گریفون را داشت. بقیهٔ بدنش شبیهچکشِ اژدها بود و با فلسهای سفیدی کوچکتر از تمبر پوشیده شده بود.
یک جفت بالِ هنوز بیپر از پشتشدلم بیرون زده بود، در حالی که جفتبسازم بالِ دومِ غشایی از پهلوهایش بیرون آمده بود.
یورمون غُرش کرد: «این کثا... یعنی این چیز رو از جلویقحطیزده چشمم دور کن!» و چشمانِ ثرود را غرق در اشک کردظریفِ و قلبش را طوری شکست که ثرود هرگز فکر نمیکرد ممکن باشد.
دستکم تا زمانی که پردهای را که بینشان بود پاره کرد.خیلی سپس یورمون گونهاش را نوازش کرد و همزمان فنِ تنفسِ خود، اسکیلسونگ،انداختنِ را روی ثرود به کار برد تا مطمئن شود حالش خوب است.
بعد از اینکه مطمئن شد مادر و پسرداشت هر دو در سلامتِ کامل هستند، گفت: «بابتِتنها اون حرفِ زشت معذرت میخوام. به بچهها عادت ندارم.»
«به جانِ پدرِرفته تمام اژدهایان قسم،خیلی اون دورگه نیست!»
اسکیلسونگ فقط یک نوزادِ کاملاً سالم را به یورمون نشان نداد، بلکه نیروی زندگیِمیخورد بینظیری را هم نمایان کرد. جوهرِ نوزاد شبیه سحابیای از انرژیِ گازیِ قرمز و غلیظخیلی بود که با هر نفسِ او، ستارههای قرمزِ متعددی در اندازههای مختلف درونش شکل میگرفت.
در حالی که نوزاد در جستوجویدردِ گرما صدای غانوغونِ آرامی درمیآورد، یورمون پرسید:میخواست «و واقعاً هم بیدارشدهست! از کجا میدونستی؟»
ثرود در حالی که لبریز از شادی بود گفت: «نمیدونستم. فقط به خاطرِ قدرتی که بهم میداد و نحوهٔتبدیل به وجود اومدنش به این موضوع شک کرده بودم. روندی که من رو به یه گریفون تبدیل کرد، داشتنِ یهغرش اژدها به عنوانِ پدر، و زندگی تو سه ماهِ گذشته بالای یه چشمهٔ مانای قدرتمند حتماً کارِ خودش رو کرده.»
یورمون پرسید:شدیدی «به اسمشبرابرش هم فکر کردی؟»
«آره، ولی هنوز تصمیمِ قطعی نگرفتم. اولشسفرهایش فکر کردم اگه پسر بود اسمش رومیخورد بذارم آرتان و اگه دختر بود هروور.»