چپتر 1747: شاگرد و پروفسور (بخش ۱)
0لیث پاسخ داد: «داشتم به این فکر میکردم که من و مانوهار چطور از پوستدزدها فریب خوردیم واینقدر فکر کنم جوابش رو میدونم. ببین، نیروی زندگی یه شکلِ سهبعدی از انرژیه، اما وقتی یه درمانگر بهش نگاهخیلی میکنه، فقط سطحش رو بررسی میکنه چون همونجاست که میشه نشانههای یه بیماری یا طلسمِ بردگی رو پیدا کرد.»
«اما پوستدزد فرق داره. اونا نیروی زندگیشون رو بازآرایی میکنن تا شبیهِ نیروی زندگیِ قربانیشون بشه، اونقدر تاش میکنناینقدر و تغییرش میدن تا با هم تطابق پیدا کنن. این یعنی از اونجایی که قربانیهاشون هیچ رونی روی نیرویخیلی زندگیشون ندارن، پوستدزدها احتمالاً نیروی زندگیِ خودشون رو پشتورو میکنن تا وقتی یه درمانگر معاینهشون میکنه، عادی به نظر برسن.»
کامیلا گفت: «خدای من! باید بهکار ارتش خبر بدیم و کاری کنیمعمیق همهٔ مقاماتِ شهر دوباره بررسی بشن.»
لیث میتوانست ناامیدی را در چهرهاش ببیند: «صبر کن. گفتم میخواستم بهت زنگ بزنم چونموردِاعتمادِ تو تنها مقامِ ارتشی هستی که رازم رو میدونه. هیچ راهی ندارم این اطلاعات رو درخیلی میون بذارم، مگه اینکه بخوام یه عالمه سؤال به وجود بیارم که نمیتونم بهشون جواب بدم.»
«بهت نیاز دارم تا بهعنوانِ یه پاسبانبدونِ این موضوع رو بدونِ دخالتِ من روشنبکنی کنی. فکر میکنی بتونی این کار رو بکنی؟»
کامیلا پاسخ داد: «من پاسبانم، نه درمانگر. درخواستِ یهدخالتِ اسکنِ اینقدر عمیق روی اعضای موردِاعتمادِ پادشاهی به یهاسکنِ دلیلِ محکم نیاز داره. نظرت چیه از واستور کمک بخوایم؟»
«پروفسور هم تو همون موقعیتِ من قراربکنی میگیره. از وقتی گزارشهامون رو دادیم خیلیموردِاعتمادِ گذشته و بدونِ یه دلیلِ خوب، نمیتونیم برگردیم—»
کامیلا انگشتانش را روی لبانِ لیث فشار دادبکنی تا ساکتش کند، چرا که جزئیاتی از حرفهایپادشاهی خونآشام در ذهنش طنین انداخت: «همینجا دست نگهدار.»
بوی جوهر که بابهعنوانِ عطرِ طبیعیاش درآمیخته بود، دهانروشن و بدنش را خشک کرد.
رنگش مثلِ گچ پرید و کفِ دستش را روی صورتِ لیث فشار داد تا با سؤالهایش حرفشدرخواستِ را قطع نکند: «یه چیزی حتی بدتر از این هست که شیادهای بردهشده دارن پادشاهی رو ادارهقرار میکنن. اگه تو و مانوهار نتونستید پوستدزدها رو پیدا کنید، پس امکان نداره دربارهای نامردگان تونسته باشن.»
کامیلا دستش را همانجا نگه داشت تا اینکهپاسبانم ابروهای لیث از روی فهمیدن بالا رفت: «پسدلیلِ از خودت بپرس، لکها از کجا دربارهٔ پوستدزدها میدونست؟»
هر دو یکصدا گفتند: «لکها میدونست چون ثرود نقشههاش رو بااسکنِ دربارهای نامردگان در میون گذاشته بود و تنها دلیلی که اینکمک کار رو کرده اینه که اونا دارن با هم کار میکنن.»
لیث و کامیلا به راه رفتن و حرف زدن ادامه دادند تابتونی اینکه الینا آنها را برای شام صدا زد. ساعتها تلاش کرده بودند راهینظرت برای هشدار دادن به پادشاهی دربارهٔ تهدیدِ قریبالوقوع پیدا کنند، اما بیفایده بود.
بدونِ منبع یا مدرک، هیچکس به حرفشان گوش نمیداد و حتی اگر هم گوش میدادند، چون نمیدانستنددرخواستِ به چه کسی اعتماد کنند، خطرِ آگاه کردنِ ثرود وجود داشت. هیچ ایدهای نداشتند که ملکهٔ دیوانهقرار چقدر به تکمیلِ تدارکاتِ جنگیاش نزدیک است و بدونِ یک نقشهٔ مناسب، فقط به او کمک میکردند.
افشای وجودِ پوستدزدها، در حالی که هنوز هیچپاسبانم راهی برای شناساییِ سریعِ آنها (همانطور که برایدلیلِ همزادها اتفاق افتاد) نداشتند، پادشاهی را به آشوب میکشید.
ترس و پارانویا مردم را از هم دور میکرد و حتی زنجیرهٔ فرماندهیِعمیق ارتش را هم به خطر میانداخت. جادوگران و سربازان به هر دستوری کهموقعیتِ میگرفتند شک میکردند، از ترسِ اینکه مبادا افسرِ فرماندهشان در واقع یک شیاد باشد.
اگر ثرود میفهمید که ارتش پیش از داشتنِ طلسمی برای شناساییِ پوستدزدهایش، به حضورِ آنها پی برده است، تنها کاریاعضای که برای رسیدن به یک پیروزیِ سریع باید انجام میداد این بود که چند مهرهاش را قربانی کند تا بهنمیتونیم آشوبِ پس از آن دامن بزند و در حالی که صفوفِ پادشاهی از هم پاشیده بود، به آنها حمله کند.
کامیلا گفت: «من از داخل هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. توبتونی به واستور خبر بده. اون داره بر کارِ بخشِ جادوی نورِ گریفونِ سفیدنظرت برای پیدا کردنِ همزادها در منطقهٔ دیستار نظارت میکنه، پس شاید بتونه کمک کنه.»
وقتی به خانه برگشتند، بچهها داشتند با سولوس بازی میکردند. او مجبور بود عصای فرزانه را نگه دارد تاچیه فقط بدنش را ثابت نگه دارد، چیزی که از چشمِ کامیلا دور نماند. کامیلا ایستاد تا به او نگاه کندکند و برایش شگفتانگیز بود که سولوس پس از سالها حبس شدن درونِ یک تکهسنگ، عقلش را از دست نداده بود.
آران اسباببازیهایش را انداخت ومیکنی به سمتش دوید و لریا هماسکنِ بهسرعت دنبالش رفت: «خاله کامی، برگشتی!»
کامیلا بچهها را در آغوش گرفت و وقتی سولوس ازکنی کنارش رد میشد تا به میز برسد، او را هم بغلموردِاعتمادِ کرد و گفت: «من هیچوقت بهتون دروغ نگفتم و نخواهم گفت.»
«هیچوقت فرصتش پیش نیومد که ازت تشکر کنم که توروشن تمامِ این مدت لیث رو زنده نگه داشتی. تو آدمِعمیق فوقالعادهای هستی، سولوس، و بدونِ تو، موگار جای تاریکتری میشد.»
سولوس آنقدر غافلگیر شده بود که اولین چیزی رادرخواستِ که به ذهنش رسید به زبان آورد: «ممنون، تمامِنظرت تلاشم رو میکنم.» این حرف باعث شد کامیلا ریز بخندد.
بچهها از اینکه بهقولِ خودشان تمامِ خانواده دوباره دورِ هم جمعاسکنِ شده بودند، آنقدر خوشحال بودند که اصرار کردند کامیلا شب راکمک بماند و او را مجبور کردند فقط بعد از خوابیدنِ آنها برود.
صبحِ روزِ بعد آران، لریا و الینا به لیث غر زدند کهبتونی چرا کامیلا برای صبحانه آنجا نیست و این باعث شد او خیلیمحکم زودتر از چیزی که برنامهریزی کرده بود، به سمتِ کویر راه بیفتد.
مجبور شد از دروازهٔ وارپ در انبار استفادهبدونِ کند، چون قبیلهٔ سالارک به واحهٔ جدیدی نقلمکانپاسبانم کرده بود که لیث هرگز آنجا نرفته بود.
او به سالارک نیاز داشت تا نشانِ روی تجهیزاتی را که قرض گرفته بود پاکپادشاهی کند و همهچیز جز ساندر را به اجزای سازندهشان تجزیه کند. میخواست رِیلگان و زره راگذشته ارتقا دهد، در حالی که هنوز مطالعه روی هستهٔ نیروی چنگالهای افسونشده را تمام نکرده بود.
سالارک با آغوشِ باز به او و سولوس خوشامد گفت:درخواستِ «به این زودی برگشتی؟ نگو که بعد از یک ماهچیه و خردهای موندن تو کویر، دیگه نمیتونی بدونِ مادربزرگت زندگی کنی؟»
شکمِ ارباب داشت اولین نشانههای بارداری را نشان میداد و میزِ بزرگِ ماهگونیکار که بهعنوانِ میزِ کار از آن استفاده میکرد نیز همینطور بود. معمولاً پرچیه از کاغذبازی و اسناد بود، اما حالا با سینیهای خالیِ غذا پوشیده شده بود.
لیث با سرعتینیاز که باورش سختپاسبان بود، جواب داد: «آره.»
سالارک پایش را به زمین کوبید که باعثِ ایجادِ زمینلرزه شد وعمیق آسمان را با ابرهای طوفانزا پوشاند: «میدونستم! من هر کاری از دستمهمون برمیاومد برات کردم، ولی تو فقط وقتی چیزی لازم داری میای دیدنم.
«چرا اینقدر باهام بدی؟» شروع به گریه کرد و آسمان نیزاسکنِ به گریه افتاد. کویرِ خون که معمولاً خشک بود، حالا باکمک اولین طوفانِ شدیدش در بیش از یک قرنِ گذشته روبهرو شده بود.
لیث نگاهِ خصمانهٔدارم تمامِ حاضران درموضوع اتاق را تحمل میکرد.
یا اوپنهایمرِ کبیر! من همینجوریاش هم با نوساناتِبدونِ خلقیِ زنهای حامله مشکل دارم. اصلاً نمیدونم چطورپاسبانم باید با یه نگهبانِ حامله سر و کله بزنم.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «خودتبکنی رو جمعوجور کن، وگرنه کویر از گندکاریهایموردِاعتمادِ اجتماعیِ تو جونِ سالم به در نمیبره.»
لیث گفت: «ببخشید مادربزرگ. من برای جادوی آفرینشِ شما اومدمدرخواستِ اینجا، ولی براتون هدیه هم آوردم.» او یک چیزکیک، چند دوناتواستور و طعمهای جدید و مختلفی از بستنی را به او داد.
اینها در واقع نمونههای اولیهای از شیرینیهایی بودند که برایکنی تولدِ سولوس درست کرده بود، اما چارهای نداشت جز اینکهاعضای با همان ارتشی که در اختیار داشت به جنگ برود.
سالارک حالا از روی شادی گریه میکرد و بهمحضِ اینکه اولین دونات رابتونی چشید، طوفان به بارانِ بهاریِ مهآلودی تبدیل شد که آسمان را صاف کرد:نظرت «چقدر لطف کردی، خیلی خوشمزهست. ممنون. میشه لطفاً دستورش رو هم بهم بدی؟»
لیث چند تکهکاغذ به او دادکار و گفت: «آره. هنوز باید کاملشونعمیق کنم و پذیرای پیشنهادها هم هستم.»