چپتر 1282: سفرهای امن (بخشِ ۲)
0لیث گفت: «ممنون رنا، ولی فکر کنم حق با لارک باشه. لریا وفامیلِ آران با گذشتِ زمان فقط قویتر میشن و این یعنی آموزشِ مهارِ تواناییهاشون یهبینقصی اولویته. نظرت چیه اونا رو به همراهِ بچههای رایمن ببرم به یه اردوی کوتاه؟
بد نیست یه چیزایی دربارهٔ مسئولیتپذیری یاد بگیرن و شایدپنج وقتی برگشتن، یاد گرفته باشن قدرِ کارای زیادی رو کهترک خانوادههاشون براشون انجام میدن بدونن، نه اینکه اونا رو وظیفه بدونن.»
بچهها مؤدبانه اشتیاقشان را نشان دادند؛ آنها چیزیدادند نشنیده بودند جز اینکه فامیلِ محبوبشان پیشنهاد دادهداده بود آنها را به یکی از ماجراجوییهای افسانهایاش ببرد.
این تازهترین نمونه از این بود که لریا و آران آدابِ معاشرتِ کاملاً بینقصی داشتند، اما وقتییکی پدر و مادرشان از آنها میخواستند، از رعایتِ آن سر باز میزدند؛ موضوعی که رنا و الینامیزدند را بینهایت حرص میداد. دیدنِ اینکه برای لارک اینقدر خوب و مؤدب رفتار میکردند، هضمش برایشان سخت بود.
جنگلِ اطرافِ گریفونِ سفید،روز چند روز قبل، پساسکارلتِ از بازگشتِ لیث به گارلن.
اسکارلتِ اسکورپیکور پس از پنج سالِ طولانی سفر، سرانجام به خانه بازگشتهبودند بود. او پس از مرگِ لینجوس، لانهاش را ترک کرده و ازآدابِ مقامِ سرورِ جنگل دست کشیده بود تا از بالکور، خدای مرگ، انتقام بگیرد.
حملهٔ او بسیاری از دوستان و خدمتکارانِ وفادارش، از جمله فرماندهٔ دومش امروک راپیشنهاد کشته بود. با این حال، پس از اینکه سالارک بالکور را هم به معنای استعاریپدر و هم فیزیکی زیرِ بالوپَرِ خود گرفت، اسکارلت مجبور شده بود نقشههایش را تغییر دهد.
او که پس از بیش از ۳۰۰ سال زندگی نتوانسته بود بهبودند هستهٔ بنفش برسد و ابزارِ لازم برای رویارویی با یک نگهبان راآدابِ نداشت، به امپراطوریِ گورگون سفر کرده بود تا از لیگین مشورت بگیرد.
پدرِ تمامِ اژدهایان هم دربارهٔ چگونگیِ رسیدن به گامِ نهاییِ پالایشِ هسته و هم دربارهٔخانه پتانسیلِ او برای رسیدن به مقامِ نگهبان، به او بینش داده بود. با وجودِ تمامِانتقام دانشش و با وجودِ سفرش به سراسرِ قارههای گارلن و ورندی، بازگشتش طعمِ شکست میداد.
او با خود غنایمِ فراوانی آورده بود، اما پیشرفتِ اندکی داشت. به هستهٔ بنفش رسیده بودداده و بهسرعت آن را به سطحِ روشن رسانده بود، با این حال در آن پنج سالیمیخواستند که از رویاروییاش با سالارک در کویر میگذشت، اسکارلت تنها یک محنتِ جهانی را رقم زده بود.
رویاروییِ دوباره با سرورِ جنگ فقط به همین دلیل، خودکشینشنیده بود. هنگامِ مبارزه با یک نگهبان، فارغ از رنگِ سفید،ببرد رنگِ هستهٔ مانای شما به اندازهٔ رنگِ پیراهنتان اهمیت داشت.
این موضوع فقط بر این تأثیر میگذاشتنشان که برای مراسمِ خاکسپاریِ خودتان چقدر خوشتیپمحبوبشان به نظر برسید، نه بر نتیجهٔ نهایی.
باورم نمیشه موگار با من اینقدر سختگیره،گارلن ولی اون کوتوله جوری محنتهای جهانی رو ازخانه سر میگذرونه که انگار من دارم گاو میخورم.
اسکارلت در حالی که چندین آرایهٔاشتیاقشان قفلکنندهٔ درش را باز میکرد، بابودند خشم به این موضوع فکر کرد.
لیث از وقتی به ارتش ملحق شده سالی یه دونه داشته، در حالی که منداده از روزی که رفتم فقط دو تا نصیبم شده. حتی اینقدر جرئت داشته که آخرینمادرشان محنت رو وقتی تو مأموریتِ شورا بوده رقم بزنه و دست تو لونهٔ زنبور بکنه.
نه تنها ستونِ نقرهای از شهرهای مردمِ دریا که اطرافِ کولگا بودن دیده میشد، بلکه نادیده گرفتنِ گردابی کهماجراجوییهای اقیانوس رو بالای شهرِ گمشده میشکافت هم کارِ سختی بود. لیث تنها کسی بود که تیمِ حمله رو ترکبینهایت کرده بود تا پادشاه رو مشغول نگه داره، برای همین زیاد طول نکشید تا شورا بفهمه چه اتفاقی افتاده.
شاید دفعهٔ بعد کهروز احضارش میکنن باید منم حاضراسکورپیکور بشم و ازش مشورت بخوام.
اسکارلت در دل آهی کشید.
لعنت به شورا و لعنت به سالارک.دادند حالا خونهم و فقط همین مهمه. برامپیشنهاد سؤاله که کالّا چطور از برگشتنم استقبال میکنه.
فکر کردن بهوظیفه وایت لبخندی رویاشتیاقشان پوزهٔ گربهسانش آورد.
«مزاحمم نشو. دارم به یه موفقیتِ بزرگ میرسم. تو راهِ برگشت یه چیزی برایسرانجام بچههام بیار بخورن.» اینها کلماتی بود که کالّا با آنها برای اسکارلت سفرِ خوشیخدای آرزو کرده بود، و احتمالاً حتی یک کلمه از حرفهای اسکارلت را هم نشنیده بود.
«شاید یه کم حواسپرت باشه،مؤدبانه ولی کالّا یکی از بهترین آدماییهنشنیده که میشناسم. امیدوارم هیچوقت عوض نشه.»
همین که درِ سنگین و افسونشدهٔ آدامانت باز شد، اسکارلت تمامِ افکارِفامیلِ غمانگیز را کنار زد. نفسِ عمیقی کشید تا سمفونیِ آشنای رایحههای ظریفیمعاشرتِ را که دههها برای تزئینِ خانهاش با آنها وقت گذاشته بود، ببوید.
مجموعهٔ بینظیرِ عطرهایش چیزی بودمؤدبانه که در طولِ سفرهایش بیشترچیزی از همه دلتنگش شده بود.
اما در عوض، بوی غلیظِ گردوغبار بینیاش را پر کرد، بوی گندیدگیِ متعفنیسفر اشتهای فراوانش را کور کرد و بوی ترشِ هوای راکد اسکارلت را بهکشیده یادِ زمانی انداخت که نزدیک بود از سمومِ قارچیِ یک موجودِ قارچی بمیرد.
جادوی نور در برابرِ این حملهٔ ناگهانی بیفایدهدادند بود و استفاده از فنِ تنفسش، اورا، فقط سمِبود بیشتری واردِ بدنش میکرد. خلاصه بگویم، همانجا غش کرد.
وقتی از آن خوابِمؤدبانه اجباری بیدار شد، صدایآنها خفهای گفت: «ستارهٔ... مرگ.»
حواسش هنوز از آن گیجی تار بود. بنابراین وقتی فکر کرد هیکلی سیاهپوش را میبیندپیشنهاد که کلاهخودِ عجیبی بر سر دارد و باعث میشود نفسنفسزدنِ سنگین و مضحکی داشته باشد،پدر با خود فکر کرد هر سمی که در بدنش جریان دارد، باعثِ توهمش نیز شده است.
شنواییاش آنقدر برگشته بود که صدایبازگشتِ یک مرد را تشخیص دهد: «منتظرت...طولانی بودم... بالاخره، دوباره همدیگه رو دیدیم.»
صدای خودش هم خفه بیرون آمد، ونشان باعث شد بفهمد نفسنفسزدنِ سنگینی که میشنیدمحبوبشان مالِ خودش بوده است. پرسید: «چی گفتی؟»
خرسِ سیاه و باشکوهی که دستکم ۲٫۵ مترآنها قد داشت گفت: «گفتم زهرهترکم کردی، خاله اسکار.بود پنج سال منتظرت بودم. بالاخره، دوباره همدیگه رو دیدیم.»
موجودی که هنوز او را بهعنوانِ یک توله به یاد میآورد، داشتبودند تمامِ تلاشش را میکرد تا با چیزی شبیه به تِی، گردوغبار و تارهایمعاشرتِ عنکبوتی را که بدنش را پوشانده بود پاک کند. اسکارلت پرسید: «نوک، تویی؟»
دیدنِ اینکه خزِ معمولاً سرخ و شعلهورش حالااسکارلتِ خاکستری شده بود و تارهای ضخیمی بالهایش را مثلِمرگِ طناب به هم بسته بودند، او را ماتومبهوت کرد.
نوک جواب داد: «دقیقاً زدیمؤدبانه به هدف. مراقب باش ماسکتچیزی نیفته وگرنه دوباره غش میکنی.»
به جز مناطقی که با آرایهها محافظت میشدند، خانهٔ عزیزش شبیهِ صحنهایفامیلِ بینقص برای یکی از داستانهای ترسناکی بود که دانشآموزانِ گریفونِ سفید درمعاشرتِ طولِ امتحانِ آزمایشی برای هم تعریف میکردند. اسکارلت پرسید: «اینجا چه خبره؟»
تاریک، نمور، با تکههای اجسادی که اینطرفنشان و آنطرف افتاده بودند. بعضیهایشان حتی تکانمحبوبشان میخوردند یا صداهای نالهمانندی از خود درمیآوردند.
نوک گفت: «چیزِ خاصی نیست. مامانبازگشتِ همون مامانِ همیشگیه. دوست داره کارشو بیارهسفر خونه و تمیزکاری هم نقطه قوتش نیست.»
اسکارلت متوجهِ ردِ تمیزی در گردوغبار شد که نوک بدنِ بیهوشش رابودند روی آن کشیده بود. گفت: «باورم نمیشه پنج سال با اون چیزآدابِ روی صورتت زندگی کردی. حتماً میرفتی بیرون شکار وگرنه از گرسنگی میمردی.»
«من فقط از درِ پشتی استفاده میکنم. حتی قبل از اینکه عنکبوتها ورودیِ اصلی روداده اشغال کنن، بوی گندِ مرگ خیلی زیاد بود. من فقط وقتی میرم به مامان سرمادرشان بزنم ماسک میزنم. شانس آوردی که خونه اونقدر ساکته که صدای تاپِ افتادنت رو شنیدم.»
اسکارلت چندین گردبادِ کوچک به اندازهٔ یک سطلِ زباله پدید آورد که گردوغبار و تارهایپیشنهاد عنکبوت را مکیدند تا اینکه از حجمِ کثیفیِ فشردهشده در چشمشان به رنگِ خاکستری درآمدند.پدر گفت: «خواهش میکنم بهم بگو که فقط بخشِ کوچیکی از خونهم تو همچین وضعیتِ اسفناکیه.»
آنها را از درِروز جلویی بیرون انداخت واسکارلتِ دوباره گردبادهای بیشتری پدید آورد.