چپتر 1347: خانه و اندوه (بخشِ ۱)
0مارکیز با وجودِ تهدیدهای لیثدهانی خونسردیاش را حفظ کرد واحساساتش باعث شد او سرِ عقل بیاید.
چطور از حرفامون باکمتر ملکه خبر داره؟ مگهشدنِ فقط یه مارکیز نیست؟
در حالی که لیث غرقدارم در خشم میشد، سولوس درکار منطقِ سرد به دنبالِ تسلی میگشت.
اما اوضاعش تعریفی نداشت، چون مغزش از یافتنِ جواب سر باز میزد.بازم از ناتوانیاش در بستنِ چشمانش به روی وحشتِ پیرامونشان و از حواسشامان که کوچکترین جزئیاتِ زخمهای روی بدنِ لارک را دریافت میکرد، بیزار بود.
سولوس دلش میخواست گریه کند، اما اشکی نداشت. سولوس دلش میخواست فریادهمین بکشد، اما دهانی نداشت. تنها راهش برای ابرازِ احساساتش از طریقِ لیثچند بود، اما او همین حالا هم باری بیش از توانش به دوش میکشید.
میریم کارتِ خودش را همراه با فهرستی از چند نام به اوکافی نشان داد و گفت: «خیلی متأسفم لیث، اما تعدادِ زرهِ قلعهٔ سلطنتینگه محدوده و اصلاً خبر ندارید ما چندتا از اون کارتها دریافت کردیم.»
«تیمِ محافظ عالی بود، نیروهای کمکی کمتر از یه دقیقه بعد از شکسته شدنِ آرایهها رسیدن، امامحافظت بازم کافی نبود. اگه میخواید کسی رو مقصر بدونید، منو مقصر بدونید، اما بدونید که من تمامِ تلاشمبگذارد رو کردم تا لارک رو در امان نگه دارم، همونطور که همیشه برای خانوادهتون این کار رو کردم.»
لیث نمیتوانست حرفهایش را رد کند. مدتها تنها یک واحدآرایهها از سپاهِ ملکه مأمورِ محافظت از کلِ خانوادهاش بود و سالهاتمامِ طول کشیده بود تا خانهاش را با آرایههای مناسب مستحکم کند.
با این حالفریاد منطق ذرهای ازتنها اندوهش کم نکرد.
مارکیز سعی کرد دست روی شانهاش بگذارد،شکسته اما لیث دستش را پس زد: «اگهاگه کاری براتون از دستم برمیاد، فقط بهم بگید.»
لیث مشتهایش را گره کرد و چشمانش به شعلههای آبی-بنفشِ مانا تبدیل شد کهواحد فورانهای انرژیاش پیش از محو شدن، تا چند متر در هوا زبانه میکشید: «منمنطق لارک رو میخوام، یا حداقل میخوام بدونم کی رو باید بکشم! یه اسم بهم بدید!»
سولوس تمامِ توانش را به کار گرفته بود تا جلوی تجلیِ هالهاش راکافی بگیرد، اما حتی با کمکِ دو انگشترِ نهانساز هم کارِ چندانی از دستشدارم برنمیآمد. جرقههای صاعقه او را در بر گرفت و ابرها در آسمان جمع شدند.
غرمبِ ضعیفی در سراسرِ زمین پیچید که ثانیهبهثانیهبرای بر شدتش افزوده میشد و نگهبانان را بهتوانش این فکر انداخت که حملهٔ دومی در راه است.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «آروم باش، لیث! اگه هالهت روکافی رها کنی، همه میفهمن که تو یه بیدارشدهای. باید قبل از اینکهنگه انگشترهای نهانساز بشکنن برگردیم خونه. داری بیش از حد بهشون فشار میاری!»
کامیلا پس از آنکه تلاشهایش برای آرام کردنِ او نیز بینتیجه ماند،حرفهایش گفت: «درخواستِ مرخصیِ فوری دارم. جادوگرِ اعظم ورهن باید به خونه برگردهآرایههای و نمیشه تو این وضعیت تنهاش گذاشت. برای خودش و دیگران خطرناکه.»
جیرنی در حالی که مقدماتِکمتر یک دروازهٔ اضطراری را فراهمآرایهها میکرد، گفت: «موافقم. به کجا؟»
کامیلا گفت: «بلیوس.»
این دیگه چه کوفتیه؟کمتر منظورم لوتیا بود! لیثشدنِ به خانوادهش نیاز داره.
دو تن از گاردهای سلطنتی دستهایشان را بالا بردند و همچون گریفونهایی در حالِ جهشسپاهِ ایستادند؛ دروازه میانشان پدیدار شد. کامیلا بیدرنگ لیث را از درونِ آن بیرون کشید واندوهش به متصدیِ آن سوی دروازه دستور داد وارپِ دیگری به مقصدِ نزدیکیِ آپارتمانش باز کند.
سولوس هنوز داشت به حماقتِ ظاهریِ کامیلا لعنت میفرستاد که ناگهان فشاریبازم که روی او و انگشترها بود بهشدت افت کرد و به قابلیتِامان خودترمیمیشان مجال داد پیش از آنکه خیلی دیر شود، ترکها را ترمیم کنند.
کامیلا ناپدید شدنِفریاد شعلهها را درتنها چشمانِ لیث تماشا کرد.
خدا رو شکر. لیث همیشه میگه موندن زیرِ اینهمه آرایهٔرسیدن مهرومومِ عنصری براش مثلِ اینه که زیرِ یه پتوی خیستمامِ باشه. یه پتوی خیس که انرژیش رو از کلِ شهر میگیره.
همین باید کافی باشه تا قبل ازهمیشه اینکه مثلِ جیرا کنترلِ قدرتها یا نیروهایواحد زندگیاش رو از دست بده، سرکوبشون کنه.
وقتی سولوس آنقدر آرام شد که بفهمد چهشکسته اتفاقی افتاده است، با خودش فکر کرد: ازمیخواید اعتراف بهش متنفرم، ولی حرکتِ فوقالعاده هوشمندانهای بود.
کامیلا لیث را به آپارتمانشان کشاند، در را سه قفله کرد وهمین تمامِ سیستمهای امنیتیاش را فعال کرد تا هیچچیز نتواند وارد شود و بتوانندنام در صورتِ لزوم در یک چشمبههمزدن با دروازهٔ اضطراری به هر جایی بروند.
همین کافی بود تا حتی پارانویای لیث هم فروکشآرایهها کند. فضای آشنا تصاویرِ ویرانههای خاندانِ لارک را ازبدونید پیشِ چشمانش دور کرد و گذاشت بالاخره دوباره نفس بکشد.
کامیلا لیث را مجبور کرد روی مبلِ موردعلاقهاش بنشینداین و بعد کنارش ماند. چند دقیقه دستِ لیث راکلِ گرفت تا اینکه آرامش و آرایهها گذاشتند دوباره حرف بزند.
لیث در حالی که هنوز با احساساتشبعد کلنجار میرفت تا مهارشان کند، گفت: «ممنون کامی.اگه اگه یه دقیقه بیشتر اونجا میموندم، دیوونه میشدم.»
کامیلا پرسید: «حرفشم نزن. میتونم یهتنها ثانیه اینجا تنهات بذارم و یکمهمین چای درست کنم یا میخوای بمونم؟»
لیث دستِ کامیلا را رهادقیقه کرد و گفت: «قرار نیسترسیدن از هم بپاشم. دیگه نه.»
با اشارهٔ سولوس، از ترسِ اینکه مبادا اتفاقی برایاین آنها هم بیفتد، گفت: «البته شب هم نمیتونم بمونم.کلِ باید برگردم لوتیا و مطمئن بشم که خانوادهام حالشون خوبه.»
کامیلا سر تکان داد: «نیازی نیست. جیرنی گاردهایشکسته سلطنتی رو به خونهات فرستاده و من همینمیخواید الان گزارشِ اونا رو دریافت کردم. همهچیز مرتبه.»
آویزِ ارتشیاش را به او داد. هر پنجبرای دقیقه یک بهروزرسانیِ وضعیتِ جدید از طرفِ گاردهاتوانش روی آن ظاهر میشد و همگی سبز بودند.
کامیلا گفت: «با این حال، مگه اینکهشکسته وضعیتِ اضطراری پیش بیاد، نمیذارم از اوناگه در بری بیرون. امشب اینجا خونهٔ توئه.»
«منظورت چیه؟» لیث هنوز دردارم شوک بود، اما میدانست اینقدرکار بیاحساس بودن به کامیلا نمیخورد.
«اگه الان بری لوتیا، مجبور میشی احساساتت رو سرکوب کنی و برای اطمینان دادننبود به خانوادهات قوی به نظر برسی، و به جای خودت نگرانِ اونا باشی. میخوامهمیشه اینجا بمونی، جایی که بتونی بدونِ هیچ نگرانی آشکارا برای مرگِ لارک عزاداری کنی.
اگه احساساتت رو برای مدتِ طولانی تو خودت بریزی، زخمی به جا میذارن که هرگزبیش خوب نمیشه و همین الانش هم از این زخما زیاد داری.» کامیلا پیش از اینکهمتأسفم دوباره کنارِ لیث بنشیند، یک فنجان چایِ بخاردار همراه با چند بیسکویت جلوی او گذاشت.
کامیلا در حالی که آویزِ ارتشیاش را جایی میگذاشت که لیث بتواند آخریننبود اعلانِ سبز را ببیند، گفت: «همهچیز مرتبه و ما اینجا در امانیم. الانهمونطور فقط من و توایم. میتونی هر چقدر دلت میخواد فریاد بزنی و گریه کنی.»
با تلنبار شدنِ اعلانهای جدید، کامیلا نه دستِ لیث راکار رها کرد و نه به فنجانش دست زد. آنها بیآنکهسالها حتی تکان بخورند در سکوت نشستند و چای رفتهرفته سرد شد.
محبتِ کامیلا سولوس را متأثر کرد. به گریه افتاد، چرا که بالاخره میتوانست بیهیچ نگرانی از تأثیرِکسی منفیِ احساساتش روی لیث، آنها را رها کند. هقهق کرد؛ هم برای فقدانش سوگواری میکرد و هممدتها برای این حقیقت که آنقدر به لیث نزدیک بود که در چنین مواقعی نمیتوانست کمکی به او بکند.
وقتی لیث ناگهان کامیلا را در آغوش گرفت وابرازِ او هم به گریه افتاد، کامیلا حیرتزده شد. معمولاً روزهامیریم طول میکشید تا لیث کوچکترین احساسی به دیگران نشان دهد.
دور از صحنهٔ کشتار، دور از بارِ سنگینِ مراعاتِ حالِ دیگران، تمامِ خاطراتِنبود خوبی که لیث با لارک داشت به ذهنش هجوم آورد و به اوهمونطور فهماند که کنت رفته است و دیگر هرگز با هم حرف نخواهند زد.