چپتر 1118: بایدها و نبایدها (بخشِ ۲)
0موروک این حرفهای بیادبانه را از ذهنِ کویلا بیرون کشید و به زباندیروقت آورد: «فقط به غرورِ خانم برمیخوره که با وجودِ نبوغِ بینظیرت، هنوز یه جادوگری،دارم در حالی که لیث الان یه جادوگرِ اعظمه و حتی منم یه جادوگرِ بزرگم.»
کویلا این را پرسید و با حسرت بهاما پارچهٔ سبزِ تیره نگاه کرد: «آره. یعنی، نه. منظورمبرگرداند اینه که— وای خدایان، یعنی خوندنِ دستم اینقدر آسونه؟»
«معمولاً نه. ولی اینکه دستم رو نادیده گرفتی و مثلِ کنه چسبیدی بهحرفم ردام، خیلی چیزا رو لو میده.» موروک مدتی بود که سعی داشت یونیفرمِ ارشدشتمامِ را از دستهای کویلا بیرون بکشد، اما کویلا حاضر نبود آن را رها کند.
کویلا این را گفت و موروک لباسهانرو را سرِ جایش برگرداند: «خیلی متأسفم. بعضیترسید وقتا میذارم حسِ رقابتم بهم غلبه کنه.»
موروک گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست. حالاباشد که ردام رو اینقدر جذاب میدونی، دفعهٔتماس بعد حتماً میپوشمش. از زنای سریش خوشم میاد.»
آویزِ ارتباطیاش توجهش را جلب کرددستهای و حرفِ کویلا را برید: «دفعهٔکند بعد؟ زیاد تند نرو، آقای قهرمان. من—»
با شناختنِ رونِ اوریون، ترسید کهبهمحضِ بدترین اتفاقِ ممکن افتاده باشد. پدرش هرگزحرفم بدونِ دلیلی موجه اینقدر دیروقت تماس نمیگرفت.
اوریون بهمحضِ دیدنِ چهرهٔ او گفت: «خدا رو شکر که حالت خوبه. حالا بهترسید حرفم گوش کن چون خیلی عجله دارم. نامردگان به دستیارِ مادرت حمله کردن و احتمالاًدیدنِ خونهٔ لیث هم تحتِ محاصرهست. ما تمامِ تماسمون رو با تیمِ محافظتشون از دست دادیم.»
«چی؟ ما باید—»
اوریون حرفش را برید: «باید هرچه زودتر برگردی خونه. اون بیرونرها امن نیست. اگه این انتقامِ دیروس از لیث بهخاطرِ دخالت توحسِ سوءقصد به جونِ فلوریا باشه، پس ممکنه هدفِ بعدیش تو باشی.
«یادت باشه که ولان بیشتر از همه از تو متنفره. اصلاً معلوم نیستحرفم ممکنه چیکار کنه. من با گاردهای سلطنتی میرم لوتیا. اگه من اونو قاطیِمحاصرهست دردسرِ خودمون نکرده بودم، خانوادهٔ لیث الان در امان بودن. همین الان برو خونه!»
اوریون تماس را قطع کرد و همزمان موروک گامهای وارپی به نزدیکترین دروازه باز کرد. بیدارشده یاممکن نه، تمامِ جانورانِ امپراطور میتوانستند از جادوی راستین استفاده کنند و برای اجرای طلسمها نیازی به وِرد یاحرفم نشانههای دست نداشتند؛ در حالی که کویلا تا زمانی که آویزش را در دست داشت، طعمهای بیدفاع بود.
برای اولین بار در زندگیاش فهمید که فاصلهٔپدرش میانِ جادوگرانِ راستین و بدلی چقدر زیاد است،بهمحضِ و آرزو کرد که کاش کسی میتوانست بیدارش کند.
موروک او را بهسمتِ پناهگاهِ امنِ شعبهٔ محلیِ انجمن هل داد، بیخبرکند از اینکه کویلا یکی از زرههای پوستدزدِ اوریون را به تن داشت:بهم «پدرت راست میگه. با این لباسای شیکمون بهجای زره، هدفِ آسونی هستیم.»
پیش از آنکه کویلا بتواند جوابی بدهد، موروک وارپ کردشکر و رفت: «میرم ببینم استادم میتونه کمکی بکنه یا نه. بهمحضِحمله اینکه چیزی فهمیدی بهم زنگ بزن، منم همین کار رو میکنم.»
حرکتِ خوبی بود. حالا یه بهونه دارم که دوباره بهش زنگ بزنم و برای قرارِ دوم دعوتش کنم.افتاده آره، این پایانِ یهویی تمامِ شانسام رو برای بوسهٔ شببخیر به باد داد، ولی شک دارم در هرگوش صورت بهش میرسیدم. پسر، برگشتن به مدرسه قطعاً داره منو باهوشتر میکنه. موروک اینها را از ذهن گذراند.
عجب حرکتِ عوضیانهای بود. کویلا با خود فکر کرد. سوءاستفاده از یه بحراندیروقت فقط برای اینکه بهونهای داشته باشه تا دوباره بهم زنگ بزنه. تنها نکتهٔعجله مثبتش اینه که باعث شد دوباره درخواستِ بوسهٔ شببخیر نکنه. اونجوری خیلی معذبکننده میشد.
دهکدهٔ لوتیا،موجه خاندانِ ورهن،تماس زمانِ حال.
با وجودِ خستگیِ مفرطش، با وجودِ زخمهای بازِ فراوان روی بدنششناختنِ و فشارِ تقریباً ملموسی که استفادهٔ مکرر از شعلههای مبدأ بربدونِ نیروی زندگیِ ترکخوردهاش وارد کرده بود، ذهنِ لیث کاملاً خالی بود.
کشفِ حقیقت دربارهٔ سوءقصدِ شب به جانِ تمامِ کسانیهرگز که دوستشان داشت، ورودِ زناگروش و پیامدهای آتشبس میانِچهرهٔ بابا یاگا و دورگههای مسخشده، همگی اخبارِ بزرگی بودند.
علاوه بر این، هر یک از این رویدادها چنان پیامدهای احتمالیِ فراوانی داشتند کهلباسها ذهن را فلج میکرد. با این حال سولوس راست میگفت؛ وقتی برای توقف ونیست فکر کردن نبود. اول باید مطمئن میشدند که همهٔ اعضای خانواده در سلامت و اماناند.
لیث دستکشِ سنگی را برداشت و چشمِ سیاه بالور را غیرفعال کرد.خوبه طلسمِ شیطانِ سقوطکرده به همان ناگهانی که پدیدار شده بود متوقف شد، ارواحِتحتِ جنگجویانِ مرده محو شدند و اسکلتهایی که در آنها ساکن بودند فرو ریختند.
با اینکه قدرتِ شیاطینِ سقوطکرده انکارناپذیر بود، دلیلی داشت که لیث آن را فقط برای مواقعِ اضطراری نگه داشتهباشد بود. این طلسم نهتنها به چنان مقدارِ عظیمی از تاریکی و جادوی روح نیاز داشت که لیث را مجبورعجله میکرد هنگامِ اجرایش از نشاطبخشی استفاده کند، بلکه اجسادی را هم که بهعنوانِ کانون به کار میگرفت نابود میکرد.
لیث از الگوی بالکور پیروی کرده و طولِ عمرِ مخلوقاتشبدونِ را در ازای قدرتی انفجاری فدا کرده بود. برای اجرایشکر دوبارهٔ شیطانِ سقوطکرده، به دستهٔ دیگری از اسکلتهای سالم نیاز داشت.
لیث به پرواز درآمد و با استفاده از حسِ مانای سولوس، سرشماریِ سریعی انجام داد.سرِ پدر و مادرش و برادرِ کوچکش، آران، همراه با سه واحد از سپاهِ ملکه داخلِجذاب خانه در امان بودند — که یکی از آن واحدها را پیشتر هرگز ندیده بود.
«فکر میکردم فقط دو واحد هستن. انگاردیدنِ سلطنتیها بعد از اینکه از ارتش اومدمگوش بیرون، یه جوخهٔ سوم هم برام گذاشتن.»
با پروازی کوتاه توانست رنا، سلیا، زینیا و خانوادههایشان را در اعماقِ جنگلِاوریون تراون پیدا کند. جانبخشِ کیلین، یکی از پادشاهانِ جنگل، پیشِ آنها مانده بودتماس تا ازشان محافظت کند، در حالی که پادشاهانِ دیگر به نبرد پیوسته بودند.
تیستا هم آنجا بود و با تمامِ توان جراحاتِ نالروند را درمان میکرد. لیث تازه مطمئن شدهدیدنِ بود که همه حاضر و سالماند که درست بیرون از منطقهای که تا چند ثانیه پیش آرایهٔخونهٔ مهرومومِ هوا در آن قرار داشت، چندین دروازهٔ وارپِ طلایی همراه با دروازههای بنفشِ بیشتری باز شد.
گاردهای سلطنتی از درونِ نورِ طلایی بیرون ریختند، در حالی که جانورانِ امپراطورگفت — که اندازهشان با دورگههای مسخشده برابری میکرد — از نورِ بنفش خارجنیازی شدند و هرکدام آنقدر آدامانت پوشیده بودند که میشد با آن خانهای ساخت.
«عالی شد. هم خیلی زیادن هم خیلی دیر رسیدن. نمیتونم تو هیئتِ ویرملینگم با گاردهایچون سلطنتی روبهرو بشم. باید از اینجا بزنم به چاک.» لیث وارپ کرد و پیش ازمحافظتشون آنکه با ظاهرِ انسانیاش به صحنه برگردد، با استفاده از جادوی شفا زخمهایش را ترمیم کرد.
خستگیاش و آسیبهای بهجامانده روی زرهِ پوستدزد، دقیقاً شبیهِقهرمان وضعیتِ کسی بود که برای نجاتِ دوستدخترش با چندینافتاده نامرده جنگیده و خودش را تا آنجا وارپ کرده بود.
لیث با تشر گفت: «معلوم هست چرا اینقدرپدرش طولش دادید؟» نیازی نداشت ادای آدمهای عصبانی وبهمحضِ غافلگیرشده را دربیاورد، چون دقیقاً همین احساس را داشت.
مردی که نشانِ سروانِ گاردهای سلطنتی را روی آستینهایش داشت،نبود گفت: «متأسفیم، لیث.» کلاهخودش باز و ناپدید شد تا اوریونوقتا ارناس بتواند بدونِ اعوجاجِ زره، با صدای طبیعیِ خودش حرف بزند.
«گاردهای سلطنتی همیشه آمادهباش هستن و ما همون ثانیهای که پیامِ اضطراریِخوبه کامیلا رو گرفتیم حرکت کردیم، اما چون مختصاتِ نقطهٔ خروج رو نداشتیم،خونهٔ چند بار آزمون و خطا کردیم تا یه مکانِ بدونِ محافظ پیدا کنیم.»
اوریون گفت: «نمیتونستیم از گامها استفاده کنیم، چون هم مانای خیلیشناختنِ زیادی میبرن و هم خیلی کوچیک هستن. استفاده از این روشِبدونِ جابهجایی فقط ما رو تبدیل به یه هدفِ آسون برای دشمن میکرد.»
موجودی که روبهروی لیث بود گفت:افتاده «افسوس، ما هم به همون دلیلموجه و البته دلایلِ دیگه دیر رسیدیم.»
شبیهِ یک گربهسانِ سرخِ غولآسا بود کهبکشد یالِ بلندی همراه با چندین تیغِ استخوانیِ بلندسرِ و دندانهدار از ستونِ فقراتش بیرون زده بود.