چپتر 1627: در کالبد (بخشِ ۱)
0پس از شکستهای پیاپی، لیث تصمیم گرفتهنباشه بود از آزمایشهایش استراحتی کوتاه بگیرد وتمرینِ روی پالایشِ بیشترِ هستهٔ مانایش تمرکز کند.
فکرشم نمیکردمسولوس جادوآهنگری اینقدرانرژیه خستهکننده باشه.
لیث چهارزانو روی فرشِ کفِ اتاقشحداقل نشست. با هر نفسی که میکشید، انرژیِهمه جهان از میانِ هفت چشمش جریان مییافت.
فنِ تقویتِ مانای منادیون که سالارک بهمون یاد داد، ظرفیت مانامونبدم رو خیلی بالا میبره، اما همزمان فشارِ وحشتناکی به بدنمون میاره.تنفسی یا حداقل به بدنِ من، چون بدنِ سولوس یه توده از انرژیه.
بدتر از همه اینکه، بعد از چند روز جون کندن، ترکهای نیروی زندگیمقبل دوباره شروع کردن به درد گرفتن. جای تعجب نیست که منادیون مرد؛ اگه اونممیده درست بعد از پیوند زدنِ سولوس به برج، با عجله رفته باشه سراغِ دشمنش.
اینجور رویهها هم هستهٔ مانا و هم بدنِ جادوآهنگرچند رو تا آخرین حدشون تحتِ فشار میذارن، تا جاییکردن که اگه آدم حواسش نباشه ممکنه آسیبِ دائمی ببینن.
باید قبل از اینکه دوباره تمرینِ کریستالگری رو شروع کنم، هستهامانرژیه رو قویتر کنم و به نیروی زندگیم فرصتِ ترمیم بدم. خوشبختانه،زندگیم چنگال اهریمن بهم اجازه میده همزمان به هر دوتا مشکل برسم.
چنگال اهریمن نخستین فنِ تنفسی بود که لیث برای نگاه مغاکی ساختهخوشبختانه بود. این فن به او اجازه میداد انرژیِ جهان را به اجزای عنصریاشمغاکی تجزیه کند و برای جذبِ آن، بهجای بدنش از هفت چشمش بهره بگیرد.
چشمِ زمردین امضای انرژی موگار را جذب میکرد وآسیبِ امضای لیث را جایگزینش میساخت تا انرژیهای نابِ عنصری،قویتر بهمحضِ رسوخ در نیروی زندگیاش، به مانای خودش تبدیل شوند.
از این راه، هستهٔ مانا هیچ مقاومتی در برابرِ انرژیِ جدید نشان نمیدادترکهای و آن را سریعتر از یک فنِ تنفسِ معمولی جذب میکرد. در کمالِاونم تعجبش، لیث پس از اولین آزمایشِ چنگال اهریمن فهمیده بود که هیچچیز هدر نمیرود.
هفتمین جزءِ انرژیِ جهان، یعنی جوهر موگار، بدنش را تغذیه میکرد و باعث میشد قویتر، بزرگترچند و متراکمتر شود. این کار همچنین مقاومتِ گوشت و خونش را در برابرِ جریانهای قدرتمندِ مانا کاهشاونم میداد و به او اجازه میداد پیش از دچار شدن به مسمومیت مانا، قدرتِ بیشتری اعمال کند.
همیشه برام سؤال بود که چرا تغذیه از مانایفرصتِ یکی دیگه باعثِ مسمومیت مانا میشه، در حالی کهدوتا بیدارشدگان میتونن بدونِ این مشکل از انباشت استفاده کنن.
لیث با خود فکر کرد: دلیلش اینه کهممکنه جوهر موگار هرگز به هستهٔ مانا نمیرسه، بلکهکنم جذبِ بدنمون میشه و در طولِ زمان پالایشش میکنه.
لیث این فن را زمانی ابداع کرده بودبعد که بهعنوانِ رنجر کار میکرد، اما در آن زمانشروع چیرگی نداشت و تلاشهایش با شکست روبهرو شده بود.
اما حالا، پس از باز کردنِ چشمِ هفتمش وسولوس یادگیریِ نحوهٔ تغییرِ فنِ تنفسش از روی برگههایی کهجون در اورگاماکا پیدا کرده بود، سرانجام موفق شده بود.
فنِ لیث شبیهِ تواناییِ موروک در جذبِ انرژیِ عنصری از طریقِ چشمانش بود، اما هیچ پتانسیلِاجازه تهاجمیای نداشت و نیازمندِ این بود که همیشه هفت چشم داشته باشد. این موضوع او راجذبِ به تنها کسی تبدیل میکرد که قادر بود از نگاه مغاکی به این شکل استفاده کند.
سولوس تلاش کرده بود فنِ مشابهی را با چیرگی بسازد اما شکست خورده بود، چراکریستالگری که رگهٔ زمردین را نداشت. افزون بر این، پس از بررسیِ لیث با چشمان منادیون، فهمیدهنخستین بود که چشمانِ لیث نوعی اندامِ مانا هستند، در حالی که موهای خودش فقط مو بودند.
به دلیلِ نداشتنِ چنین توانایی تباریای، نهتنها قادر به جذبِ انرژیِ تجزیهشدهٔکندن جهان نبود، بلکه بهمحضِ توقفِ استفاده از چیرگی، انرژی به حالتِ اولیهاش برمیگشتاگه و چنگال اهریمن را به چیزی جز اتلافِ وقت و انرژی تبدیل نمیکرد.
لیث از فنِ تنفسش استفادهمیاره کرد تا اینکه قاروقورِ شکمش گذشتِانرژیه زمان را به او یادآوری کرد.
لعنتی، یعنی اینقدر دیر شده؟ لیث به ساعتِ جیبیاش نگاه کردبدم و فهمید خانوادهاش برای خوردنِ صبحانه منتظرش هستند. اگه درستوحسابی غذاتنفسی نخورم، هر تغییرِ دیگهای تو بدنم بهجای اینکه قویترم کنه، ضعیفترم میکنه.
بدتر از اون، مامان اونقدرآدم بهم غر میزنه تا ازدائمی گوشام خون بیاد. سولوس، ما باید—
تازه آن موقع بود که فهمید برج یک مشکلیچند دارد. پیش از شروعِ تمرینِ صبحگاهیاش، لیث خوابِ آرامِکردن سولوس را در گوشهای از ذهنش بهوضوح حس کرده بود.
اما حالا آن فضا خالی بود. پیشتر متوجهش نشده بود چون چنگالِ اهریمن به تمامِبعد تمرکزِ لیث نیاز داشت. پدید آوردنِ جریانِ پایداری از انرژیِ جهان که چشمانش کسری ازنیست ثانیه پیش از جذب کردنش آن را باز میکرد، برای یک تازهکار کارِ آسانی نبود.
فنِ انباشتِ معمولی انرژیِ جهان را تنها هنگامِ دمِفرصتِ بیدارشده جذب میکرد، اما چنگالِ اهریمن هنگامِ بازدمِ لیثدوتا هم کار میکرد و بدن و هستهاش را بیوقفه میپالود.
نکتهٔ منفیِ این فن این بود که ثابت نگهداشتنِ ریتمِ تنفسشببینن در کنارِ هماهنگ کردنِ هفت چشمش برای جلوگیری از عدمِ تعادلِ عنصری،چنگال چنان تمرکزی میطلبید که لیث متوجهِ هیچچیزِ نامحسوستر از یک زلزله نمیشد.
سولوس؟ از سکوتِتوده طولانی ترسیده بودهمه و دوباره پرسید.
لیث چشمان و دستانِ منادیون را پدید آورد، اما آنها حالاانرژیه فقط تکهسنگهایی افسونشده بودند. به تمامِ طبقههای برج بلینک کرد وزندگیم دید که بهدرستی کار میکنند اما هیچ اثری از سولوس نبود.
حتی گویهای رازآلودی کهتمرینِ اتاقها را روشن میکردند همفرصتِ سفید و ثابت شده بودند.
اصلاً منطقی نیست. لیث در حالی که تعجبش رفتهرفته به ترس وباید سپس به وحشت تبدیل میشد، این را فکر کرد. دیگه نمیتونم سولوس روبهم تو سرم حس کنم و هیچ اثری هم ازش تو برج پیدا نمیکنم.
اونقدر اینجا وقت گذروندم که فقط با نگاه کردن به چراغها بفهممکندن چه حسی داره. معمولاً رنگ و شدتشون با توجه به حالتش تغییر میکنه،اگه حتی وقتی سولوس خوابه. اما الان، همهچیز مثل یه ماشینِ سرد و بیروحه.
لیث در حالی که پلهها را بالا و پایینسولوس میدوید تا مدرکی برای توضیحِ ناپدید شدنش پیدا کند،جون با تمامِ توان فریاد زد: «سولوس، جوابمو بده لعنتی!»
اگه مرده باشه چی؟ اینکریستالگری فکر هیچ منطقی نداشت اما ذهنشبدم از کار کردنِ درست امتناع میکرد.
لیث آویزِ ارتباطیاش را از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و تنهاببینن وقتی دید رونِ سولوس هنوز آنجاست، نفسِ راحتی کشید. متأسفانه، آویزِخوشبختانه او هم در دسترس نبود چون در فضای بُعدی قرار داشت.
اصلاً نمیدونم چه خبره، ولی حداقل حالش خوبه. قبل از اینکه همه رو تا حدِزندگیم مرگ بترسونم و از مادربزرگ کمک بخوام، بهتره چک کنم ببینم سولوس برام یادداشتی چیزیبرج گذاشته یا نه. لیث بیآنکه متوجه شود این ایده چقدر مضحک است، بهسمتِ میزِ غذاخوری دوید.
پس از اینکه آنجا را هم مثلِ بقیهٔچون برج خالی یافت، به اتاقِ سولوس رفت وچند آنجا پاسخِ تکاندهندهٔ تمامِ پرسشهایش را پیدا کرد.
تختش نامرتب بود و ملحفهها همراه با چندقویتر تکه لباس به کناری افتاده بودند. اتاق بههمریختهاجازه بود، گویی درگیریِ شدیدی در آنجا رخ داده بود.
با این حال، روی تشکِ روبهرویش زنِ ریزنقش و زیبایی در اوایلِباید بیستسالگی با حدودِ ۱٫۵۴ متر قد دراز کشیده بود. او لباسخوابِ بدونِاهریمن آستینی تا روی زانو به تن داشت که پاهای کشیدهاش را نمایان میکرد.
موهای بلندش تقریباً تا پاشنهٔ پاهایش را پوشانده بود و همهجایشجون رگههای نقرهای، نارنجی، سیاه، قرمز، آبی و زرد داشت، طوری کهتعجب به نظر میرسید از یک رنگینکمان بهعنوانِ پتو استفاده کرده است.
در میانِ رگههای رنگی، دستههایی از موی قهوهایِ بسیارسولوس روشن وجود داشت که باعث میشد بهمحضِ اینکه لیثجون چراغها را روشن کرد، موهایش مانندِ طلای صیقلخورده بدرخشد.