چپتر 2606: فصل 2606
0مرون که هیچ بحرانِ قریبالوقوع یا کارِ فوریای نداشت تانگاهشان وقتش را بگیرد، تصمیم گرفته بود این وظیفه را بهتکان یکی از فرزندانش نسپارد؛ کاری که در عروسیِ واستور کرده بود.
فریا سمتِ راستِ پادشاه ایستاده بود. پیراهنِ روزمرهٔ ساده و کرمرنگی بدونِ یقهٔ باز و با دامنِکبود فنردار پوشیده بود تا در این روزِ خاص، توجهها را از عروس ندزدد. موهای بلندش را بالاتیر جمع کرده بود؛ مدلی که به اجزای صورتش حالتی نافذ میبخشید و چشمانش را سرد نشان میداد.
آجاتار سمتِ چپِ پادشاه ایستاده بود و کتوشلوارِ مجلسیِ سیاهی به تنکویلا داشت. در ظاهرِ مردی معمولی و کمی کوتاهتر از موروک فرو رفته بود،همکارانش با موهای بلوندِ تیره و چشمانی به رنگِ آبیِ کبود، درست همرنگِ فلسهایش.
فریا به پدر و مادر و برادرانِ موروک که در ردیفِ اول نشستهاری بودند نگاه کرد و با دیدنِ صندلیِ فلوریا، قلبش تیر کشید. با این حالخارجِ چیزی نگفت و نگاهش را به ردیفِ دوم، جایی که نالروند نشسته بود، چرخاند.
به نظر میرسید رزار حتی از موروک هم مضطربتر و ازگره فریا هم پریشانتر باشد، اما بهمحضِ اینکه نگاهشان به هم گره خورد،اینجا لبخندی روی لب آورد و به نشانهٔ تبریک برایش دست تکان داد.
«امروز اینجا جمع شدیم تا پیوندِ بینِ کویلا نیمئا دافنه ارناس و موروک اری رورنگِ جشن بگیریم. رنجر اری شش سال به پادشاهی خدمت کرده، بیشتر از اکثرِ همکارانش، ودیدنِ از شمال در برابرِ دشمنانی که داخل و خارجِ مرزهای ما کمین کرده بودن دفاع کرده.
«خدمتِ اون پر از دستاوردهایی بوده که کمتر کسی باورش میشد ممکن باشن و افرادِ کمتری هم فکربگیریم میکنن روزی بشه باهاشون رقابت کرد.» اینکه مرون از توضیحِ خوب یا بد بودنِ این دستاوردها طفره میرفت، بهخوبیدستاوردهایی نشان میداد که پیدا کردنِ حرفی دربارهٔ داماد که میزبانان را پیشِ مهمانانشان شرمنده نکند، چقدر سخت بوده است.
«تو همون روزها بود که موروک و کویلا با همنیمئا آشنا شدن؛ تو اون سفرِ اکتشافیِ وحشتناک که اونا رو بهاکثرِ کولا و کشفِ وحشتهای تمدنِ اودی که هنوز زنده بودن، کشوند.
«پیوندشون همونجا شکل گرفت و با گذشتِ زمان قویتر شد. خیلی دلم میخواست بهتون بگمآورد که این یه داستانِ عاشقانهست که نقالها دوست دارن ازش آواز بخونن، اما زندگی بهندرتارناس اینقدر مهربونه. حتی بعد از پایانِ اون سفر هم، بیرحمیِ اودیها تو زندگیِ ما موج میزد.
«اون اتفاقات، محاکمههای ناعادلانه، سوءقصدها و خیانتِ مردی رو به همراه آوردبلوندِ که پادشاهیای رو که قسم خورده بود ازش محافظت کنه، به دشمناشردیفِ فروخت. با این حال، از دلِ این سختیها چیزهای خوبی هم متولد شد.
«پیوندهایی شکل گرفت، وفاداریهایی محک خورد و بینقص از آب دراومد. فقط تونیمئا روزهای سخته که میتونیم به چیزهایی برسیم که برامون از همه عزیزترن. ماشمال تا وقتی که مجبور نشیم برای محافظت از خواستههامون بجنگیم، نمیفهمیم واقعاً چی میخوایم.
«ما برای زندهها میجنگیم، چون اونا به وجودِ ما معنانیمئا میدن و وقتی شکست میخوریم، برای مردهها زندگی میکنیم. چونبیشتر تا وقتی که فراموششون نکنیم، هرگز واقعاً از پیشمون نرفتن.
«چون تا وقتی اون بخشی از وجودشون رو که به ما سپردن تو قلبمون نگه داریم،نشانهٔ هرگز واقعاً تنهامون نمیذارن و بهمون قدرت میدن تا تو نبردهای درست بجنگیم.» مرون یک لحظهجشن به وسایلِ فلوریا خیره شد، تعظیمِ کوچکی به پدر و مادرش کرد و لحظهای سکوت کرد.
«رابطهٔ موروک و کویلا هم درست مثلِ خودشون، چیزهای زیادی رو تاب آورده. اونا با همآبیِ خندیدن، گریه کردن و با ترس به آیندهشون نگاه کردن. با این حال، امروز انتخاب کردنفلوریا که اینجا باشن و به ما نشون بدن که میخوان با هم با این آینده روبهرو بشن.
«ما با حضورمون، خواستهشون رو به رسمیت میشناسیم و ازشونپیوندِ حمایت میکنیم. چون هیچچیزی نیست که یه زوجِ عاشق نتونن بهشپادشاهی برسن، به شرطی که کمکِ خانواده و دوستانشون رو داشته باشن.»
«آرامش و شادی رو نمیشه هدیه داد، فقط میشه بهنیمئا دستشون آورد. امیدوارم کویلا و موروک چنان خوشبختیای برای خودشون بسازناکثرِ که بتونن اون رو با ما و بقیهٔ موگار شریک بشن.
«کویلا، موروک.رزار عهدهاتون رومضطربتر برای همدیگه بخونید.»
آجاتار ردای بنفشِ تیرهای را به موروک داد که فقط یک فرمانِ سلطنتی میتوانست آنرنگِ را از آنِ یک مَگوس کند. ردا با گرهِ بازنشدنیِ هدایای نامزدی بسته شده بود.دیدنِ تایرانت آن را با چنان دقتی نگه داشت که گویی ممکن بود از هم بپاشد.
موروک گفت و او را به خنده انداخت: «کویلا، میتونم خیلی چیزا ازنیمئا وقتمون تو کولا بگم، از اینکه چطور با هم آشنا شدیم و حرفشمال زدیم. ولی این خاطرهها خجالتزدهت میکنه و به دردِ روزی مثلِ امروز نمیخوره.
«منظورم اینه که با در نظر گرفتنِ همه چیز، باورم نمیشه به اینجااری رسیدیم. نمیدونم تا حالا چیزی گفتم یا کاری کردم که لایقِ این خوشبختیداخل باشم یا نه، تنها چیزی که میدونم اینه که نمیخوام از دستش بدم.
«وقتی فکر کردم دیروس تو رو ازم گرفته، فهمیدم کهنگاهشان نبودنت زندگیم رو غیرقابلتحمل میکنه و وقتی برگشتی، فهمیدم کهتکان میخوام هر لحظهای رو که برام مونده با تو بگذرونم.»
موروک ردایسیاهی بنفش راظاهرِ به او داد.
«این هدیهٔ نامزدیِ منه. شاید مثلِ خودم احمقانه و بیارزش به نظر برسه، اما نشوندهندهٔارناس ارادهمه که کنارت بایستم و کمکت کنم به هر چیزی که میخوای برسی. من هیچخارجِ جاهطلبیای ندارم و تا وقتی تو این سفر باهام باشی، برام مهم نیست مقصدم کجاست.»
پرههای بینیِ مرون گشاد شد و ابروهایش از دیدنِ این هدیهٔ بهشدتارناس نامتعارف که درست جلوی صورتش گرفته شده بود در هم رفت، امابرابرِ چیزی نگفت. او آنجا فقط یک شاهد بود، نه قاضیِ درستیِ پیوندِ آنها.
علاوه بر این، جیرنی با چنانباشد شدتی به او چشمغره رفت کهخورد عرقِ سرد بر تنِ پادشاه نشست.
کویلا ردای مَگوس را گرفت، گره راکمی باز کرد و پیش از پوشیدنِ ردا،چشمانی گره را در یکی از جیبهایش گذاشت.
کویلا به صندلیِ فلوریا نگاه کرد و با به یاد آوردنِ اینکه موروک او را با یک مردبگیریم اشتباه گرفته بود، لبخندِ کمرنگی زد و گفت: «من هم میتونم خیلی چیزا دربارهٔ روزهای اولِ سفرِ اکتشافیاون به کولا بگم، ولی حق با توئه. اونا به دردِ امروز نمیخورن و دردِ زیادی رو زنده میکنن.
«چیزی که میتونم بگم اینه که با وجودِ همهٔ پستیها و بلندیهاش،ارناس بودن با تو هرگز خستهکننده نبوده. تو حتی وقتایی که جاش نبودبرابرِ هم منو خندوندی و وقتی از دستت عصبانی میشم، عصبانیتم هیچوقت طول نمیکشه.
«مهم نیست کاری که میکنی یا حرفی که میزنی چقدر بیادبانه باشه، هیچوقت نیتِ بدی توش نیست. وقتیبرایش به وقتایی که با هم گذروندیم فکر میکنم، حتی دعواهامون، باعث میشه لبخند بزنم چون تو همیشه باهامپادشاهی صادق بودی و به جای چیزی که دلم میخواست بشنوم، چیزی رو بهم گفتی که نیاز داشتم بشنوم.»
با یک بشکنِ او، لاکی از کنارِ اوریون به سمتشفرو یورتمه رفت. رایِ بزرگ با خزِ سرخ، پاپیونِ مشکیِ بزرگیفلسهایش روی قلادهاش داشت و جعبهٔ کوچکی را در دهان میآورد.
این هم نامتعارف بود،دست چرا که آوردنِ هدیهٔ نامزدیشدیم بر عهدهٔ ساقدوشِ عروس بود.
کویلا جعبه را باز کرد و کلیدِ اوریکالکومِ پرنقشونگاری را نشان داد که در هربگیریم طرفش یک سنگِ مانای بنفش به اندازهٔ یک نخود قرار داشت. کلید با یک گرهِبودن نامزدی بسته شده بود که از سوراخِ سرِ کلید رد میشد تا مزاحمِ قفل نشود.
کلید را به او داد و موروک و پدر و مادرشگره را ماتومبهوت گذاشت و گفت: «این هدیهٔ نامزدیِ منه. کلیدِ خونهایهامروز که پدر و مادرم بهم هدیه دادن و من به نامت زدمش.»