چپتر 2678: از جنگ تا... (بخشِ ۲)
0این منطقی نیست. چرا احساساتم مثلِ ترنِ هوایی بالا و پایینشریک میره؟ چطور تونستم موقعِ بازسازیِ جنگ و تبدیلش به راگناروک اونقدرواژهٔ آروم باشم؟ قرار بود آشفته باشم و حتی با حضورِ مادربزرگ من—
موجِ دیگری از اندوه میرفت تا او را در خود غرق کند، اما استیصالیحرفم که به همراه آورد دوامی نیافت. سولوس نشسته بود و لیث هنوز شانهاش رااینهمه در دست داشت؛ از بازگشتِ او خوشحال بود. خوشحال از اینکه پیشِ خانوادهاش برگشته است.
به جانِتکیهگاه مادرم، چطور تونستمحضورت اینقدر احمق باشم؟
او به زبان آمد و گفت:نیستی «ببخشید، اما دلم میخواد همه برن‹مبتلا› بیرون، بهجز مامان، بابا و کویلا.»
لیث پرسید: «چرا؟» رنجِ پنهان در صدای لیث، سپرهایاراده دفاعیِ سولوس را در هم شکست و چنان دردِ عاطفیِحرفم شدیدی به او وارد کرد که گویی دردی جسمانی بود.
سولوس جواب داد: «بهخاطرِ پیوندمون. وقتی تو اینجایی نمیتونم با احساساتممالِ کنار بیام. تو از چند جهت تکیهگاه و زرهِ منی. حضورت حتیرنا از حضورِ مادربزرگ هم بهتر عمل میکنه، چون تو فقط قدرتمند نیستی.»
«تو اراده و قدرتت رو هم با من شریک میشی وقدرتمند من رو به شادیای ‹مبتلا› میکنی که مالِ خودم نیست. ببخشیداگه اگه حرفم بد به نظر میرسه، اما نمیتونم واژهٔ مناسبتری پیدا کنم.»
سپس رومیکنه به سنتون، رناقدرتمند و بقیه کرد.
«در موردِ شماها، متأسفم اما وقتی اینهمه آدم دورم باشن حس میکنم دارید دلسوزی‹مبتلا› میکنید. میخوام مامان اینجا باشه چون من آدمِ گریهئوییام. میخوام بابا و کویلا بموننرنا چون اونا تنها کسایی هستن که میتونن بدونِ قضاوت کردن، احساساتم رو واقعاً درک کنن.»
«فکر نکنم قدرتِ این رو داشتهشریک باشم که جلوی همهتون سفرهٔ دلمخودم رو باز کنم. حداقل الان نه.»
حرفهایش لیث را که میخواستحضورت کنارش باشد آزرد، اما بیشتر ازقدرتمند او، رااز را به درد آورد.
الینا رو برای حمایتِ عاطفی میخواد و من رو بهخاطرِمیشی تجربهام؟ اگه اورپال من رو ندزدیده بود، من رو همواژهٔ مینداخت بیرون؟ یعنی من در مقایسه با زنم اینقدر پدرِ مزخرفیام؟
به فرزندانش نگاه کرد، بهچون این امید که آشوبِ درونش راشریک بفهمند و پاسخی به او بدهند.
اما آنها فقط لبخندیاراده به او زدند وشادیای سپس رو برگرداندند و رفتند.
بدونِ حضورِ جمعیت ومنی بچهها، سولوس حس کردمیکنه دوباره میتواند نفس بکشد.
دیگر سنگینیِ نگاهِ همتایانِ جادوگرش را که ضعفش را کالبدشکافیمیشی میکردند، حس نمیکرد. با این حال، بدونِ حضورِ لیث وواژهٔ سالارک، هیچچیز جلوِ هجومِ احساسات را برای ویران کردنِ قلبش نمیگرفت.
از اینکه مجبور شده بود از دستوراتِ امرائل پیروی کند، احساسِ هتکِ حرمت میکرد. برای تمامِ دردی که برجحرفم و خشم به بار آورده بودند، احساسِ گناه میکرد. امرائل با استفاده از چکشی که سولوس از مادرش بهدارید ارث برده بود، برای آسیب رساندن به دوستانِ سولوس و خُرد کردنِ جنگ، خشم را هم لکهدار کرده بود.
همچنین از کارهای خودش در قتلعامِ الفهای بیدفاع پس از شکستِ صدراعظم عالی، وحشتزدهحرفم بود. کاری که در زمانِ همجوشی با لیث انجام داده بود، نهتنها نابخشودنی بود،اینهمه بلکه نزدیکترین چیز به جادوی ممنوعه بود که تا به حال انجام داده بود.
سولوس در حالی که کلمات را یکیدرمیان لکنت میگرفت گفت: «یه چیزی هست کهقدرتت باید بهتون بگم.» اما سپس شروع کرد به بازگو کردنِ تمامِ چیزهایی که سالارکپیدا از طریقِ پیوندِ ذهنی با او در میان گذاشته بود، این بار با کلماتِ خودش.
با یادآوریِ اولین دستورِ امرائل، به گریه افتاد و صدایش شکست. وقتی تعریفمیکنی میکرد که الف چطور از خشم برای آسیب زدن به عزیزانش استفاده کردهرنا بود، مجبور میشد هر از گاهی مکث کند تا کلماتش دوباره قابلفهم شوند.
بیش از دو ساعت طول کشید تا اتفاقاتی رااراده که داخلِ حاشیه رخ داده بود و زخمهایی را کهحرفم برده بودن در قلبش به جا گذاشته بود، توصیف کند.
تمامِ این مدت را در آغوشِ الینا سپری کرد، زارزار گریه میکرد و فینش را درمیرسه دستمالی که الینا مثلِ یک بچهٔ کوچک برایش نگه داشته بود، پاک میکرد. الینا حتی آببینیِمیکنم سولوس را پاک کرد و هرازگاهی سرش را بوسید و لحظهای از نوازش کردنِ کمرش دست برنداشت.
وقتی کارش تمام شد، رااز برایش یک چایِ غلیظ آماده کرد که با چند قطرهشریک اژدهای سرخ قویتر هم شده بود؛ مشروبی که میتوانست حتی جانورانِ الهی را هم مستسپس کند. چای را با مقدارِ زیادی عسل شیرین کرد، درست همانطور که سولوس دوست داشت.
گلویش از حرف زدن و گریه کردن گرفته بود، پس چای برایش‹مبتلا› معجزه کرد. عسل مرهمی برای خلقِ تنگش بود، در حالی که الکلسپس چیزی شبیه به یک آغوشِ گرم را از درونِ بدنش پخش کرد.
پس از تمام شدنِ چایش، سولوس بهقدرتمند شنوندگانش نگاه کرد که سکوتِ طولانی را‹مبتلا› نشانهای برای حرف زدنِ خودشان در نظر گرفتند.
کویلا دستِ سولوس را در دست گرفت و به چشمانش نگاه کرد واگه نشان داد که هیچ تمسخری در حرفهایش نیست: «واقعاً متأسفم که تو هم مجبورمتأسفم شدی انگشترِ بردگی رو تجربه کنی، سولوس، ولی یه کم هم بهت حسودیم میشه.»
سولوس تکرار کرد: «حسودی؟» اینحضورت کلمه باعث شد احساس کندفقط انگار موگار زیرورو شده است.
کویلا سر تکان داد: «آره، حسودی. چون تو بهمالِ فالوئل و بقیه صدمه زدی ولی اونا هنوز زندهن،کنم در حالی که یوریال از دست رفته و من کشتمش.»
سکوتی معذبکننده اتاق را پر کرد. کوچکترین عضوِ ارناس به دستانِ خودش خیره شدهشریک بود و هنوز سرخیِ خونِ یوریال را میدید که آنها را پوشانده بود. وزنِ چاقویسپس افسونشدهای را که نالیر به او داده بود حس میکرد. انگشتر را در انگشتش میدید.
تا به آن روز، کویلا هرگز انگشتری بهمالِ جز انگشترهای نگهدارندهٔ طلسم دستش نمیکرد و هروقتپیدا یکی از آنها را دست میکرد، دستانش میلرزید.
سولوس نگاهش را پایین انداخت. میدانستاحمق که جای رقابت نیست، اما حق باهمه کویلا بود. اوضاعِ کویلا خیلی بدتر بود.
کویلا ضربهٔ دوم را به او وارد کرد و گفت: «همچنین حسودیم میشهنظر چون تو حداقل درختِ جهان رو داشتی که باهاش حرف بزنی. بودن تحتِ طلسمِآدم بردگیِ نالیر دقیقاً مثلِ همون موقعی بود که امرائل بهت دستور داد فکر نکنی.
«من زندانیِ ذهنِ خودم بودم. بدنم خودش حرکت میکرد، احساساتی رو نشوناراده میداد که حسشون نمیکردم و حرفهایی میزد که مالِ من نبودن. یادمهمیرسه جیغ میکشیدم، گریه میکردم و فریاد میزدم، ولی هیچکس نمیتونست صدامو بشنوه.
«با هر دستوری که مجبور بودم ازش پیروی کنم، هر بار که نمیتونستم در برابرِمناسبتری فرمانِ نالیر مقاومت کنم، امیدم رو برای نجات پیدا کردن از دست میدادم. حداقل همهدارید میدونستن که تو برده شدی. تو دیدی که دوستات برای تو جنگیدن، نه علیهِ تو.
«درخت همراهیت میکرد در حالی که من تنها بودم، آرومآرومببخشید به جنون کشیده میشدم و امیدوار بودم یکی منو بکشهپرسید قبل از اینکه مجبور بشم دستوراتِ قتلِ نالیر رو اجرا کنم.»
با یادآوریِ اینزرهِ خاطره، قطرهاشکی ازبهتر گونهٔ کویلا سرازیر شد.
«بعد از اینکه انگشترِ نالیر رو از دستم درآوردن، این عذابوجدان نبود‹مبتلا› که منو نابود کرد. من از همون انزوای طولانیمدت درهم شکسته بودم. وسنتون وقتی حس کردم خنجر به مامان خورد، دیگه از خودم قطعِ امید کردم.
«کشتنِ یوریال منو به نقطهٔ پایان رسوند. اون یهاراده تصادف نبود. من واقعاً سعی کردم با سوزوندنِ نیرویاگه زندگیم برای نجاتِ مادرم تو اون زمان، خودم رو بکشم.»
همه این را میدانستند، اما تا‹مبتلا› آن لحظه کویلا هرگز قدرتِ اعترافنظر به آن را پیدا نکرده بود.
سولوس سر تکان داد. برای دوستش دلسوزی میکرد و درببخشید عینِ حال از اینکه حتی یک ثانیه هم به فکرِپرسید گرفتنِ جانِ خودش نیفتاده بود، نوعی تسکینِ بیمارگونه حس میکرد.
رااز به کویلا یک چای تعارف کرد که این بار با الکلِ معمولی مخلوط شدهواژهٔ بود و کمتر از نصفِ وزنش عسل داشت. کویلا گریه نمیکرد، اما به بهانهای نیازمیکنم داشت تا مدام چیزی قورت بدهد و کمی زمان میخواست تا خودش را جمعوجور کند.