---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2239: فصل 2239 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2239: فصل 2239

0

سیلوروینگ دخترخوانده‌اش را‌نکن​ رها کرد و تعظیمِ‌مراقب​ عمیقی به لیث کرد.

«ممنون به خاطرِ تمامِ کارهایی که برای افی کردی. هیچ‌وقت این‌قدر‌نگاهم​ خوشحال نبودم که دربارهٔ کسی کاملاً اشتباه کرده باشم. به همین‌پاسخ​ خاطر، دوباره برای رفتاری که تو دیدارهای اولمون باهات داشتم عذرخواهی می‌کنم.»

سیلوروینگ به‌آرامی سرِ سولوس را نوازش کرد و دستِ بازش را مثلِ شانه لای موهای او‌قوی‌تر​ کشید و گفت: «پیوند با تو جونِ الف— منظورم اینه که جونِ سولوس رو نجات داد‌کامیلا​ و حتی هفت رگهٔ ریفا رو بهش داد. انگار ریفا هنوز زنده‌ست و داره نگاهم می‌کنه.»

سرش را به سرِ سولوس تکیه داد‌می‌مونم​ و گذاشت موهای چندرنگشان به هم گره‌فرم​ بخورد: «این پیوندمون رو حتی قوی‌تر هم می‌کنه.»

لیث پاسخ داد: «حرفش رو نزنید. پیوند با سولوس‌تکرارش​ جونِ من رو هم نجات داد. اون هیچ بدهی‌ای به‌جادو​ من نداره. ما تو این رابطهٔ دیوانه‌وارمون شرکای برابری هستیم.»

سیلوروینگ سر تکان داد و بعد روبه‌روی کامیلا ایستاد:‌زنده‌ست​ «از شنیدنش خوشحالم. لطفاً، خیلی مراقبِ اونا، بچه‌تون و‌بخورد​ خودت باش. ازت خواهش می‌کنم، اشتباهِ ثرین رو تکرار نکن.»

کامیلا آب‌دهانش را قورت داد و گفت: «به‌ترتیب، مراقب‌تکیه​ می‌مونم و تکرارش نمی‌کنم. من نقاش نیستم. خودم رو روی‌نزنید​ فرم نگه می‌دارم و برای کارم با جادو تمرین می‌کنم.»

نخستین مَگوس این را گفت و دستش را بدونِ تماس‌نقاش​ به شانهٔ کامیلا نزدیک کرد: «من به قضاوتِ تو و‌نخستین​ نگهبانان ایمان دارم، ولی با این حال دلم می‌خواد مطمئن بشم.»

کامیلا با آهی پاسخ‌آب‌دهانش​ داد: «حتماً. یه نظرِ‌می‌مونم​ صدم هم به دردم می‌خوره.»

آن‌قدر نگهبانان، اژدهایان، ققنوس‌ها و بیدارشدگانِ‌بهش​ زیادی اسکنش کرده بودند که واقعاً‌می‌کنه​ حسابش از دستش در رفته بود.

سیلوروینگ با دیدنِ نیروی‌زنده‌ست​ زندگیِ دورگهٔ بچه، به‌سرش​ لیث غرید: «پسرِ اژدها!»

لیث با دلخوری گفت: «آره، آره. من یه حروم‌زادهٔ خوش‌شانسم، دخترم ممکنه‌خودم​ بتونه از آشوب یا حتی همهٔ عناصرِ نفرین‌شده استفاده کنه، هماهنگیِ کاملِ‌تماس​ مرگ و زندگی و از این قبیل حرفا. چیزی رو از قلم انداختم؟»

همین حرف‌ها را از آن‌قدر نگهبانان،‌به‌ترتیب​ اژدهایان، ققنوس‌ها و بیدارشدگانِ زیادی شنیده بود‌خودم​ که حسابش از دستش در رفته بود.

قمرِ موگار،‌انگار​ برجِ لیث،‌زنده‌ست​ چند روز بعد.

پس از گذشتِ زمانِ کافی، لیث توانِ جادویی‌اش را کاملاً به‌نیستم​ دست آورده بود و نیروی زندگی‌اش به اوجِ قدرتش برگشته بود. دیگر‌بدونِ​ خطری وجود نداشت که فشاری ناگهانی طولِ عمرش را به خطر بیندازد.

به همین دلیل اولین سفر به پایگاهِ‌مراقب​ مخفی‌اش در قمر را امتحان کرده و خانواده‌فرم​ و دوستانش را هم با خود آورده بود.

کویلا این را گفت‌رگهٔ​ و حرفِ دلِ همه را‌زنده‌ست​ به زبان آورد: «خدایانِ بزرگ!»

دشت‌های نقره‌ایِ پیشِ رویش تا جایی که چشم کار می‌کرد‌گذاشت​ امتداد داشت. دشت، دریاچهٔ نزدیکشان و گل‌های وحشیِ فراوانی که‌اون​ دورِ برج روییده بودند، آنجا را شبیهِ داستان‌های پریان کرده بود.

گفت: «میشه لطفاً به موروک دربارهٔ‌مراقب​ برجت بگیم؟ حیفِ که نمی‌تونم هیچ‌کدوم‌خودم​ از اینا رو باهاش شریک بشم.»

کامیلا با آهی گفت: «دقیقاً می‌فهمم چی می‌گی. منم خیلی دلم می‌خواد زین‌خودم​ رو بیارم اینجا، همون‌طور که می‌دونم اونم عاشقِ اینجاست. با این حال نمی‌خوام‌شانهٔ​ مجبورش کنم بینِ نگه‌داشتنِ رازِ من و مخفی‌کاری از واستور یکی رو انتخاب کنه.»

با این حال، در حالی این‌بهش​ حرف را می‌زد که با چشمانش‌می‌کنه​ در التماسی بی‌صدا از لیث خواهش می‌کرد.

لیث پاسخ داد: «واقعاً متأسفم، کویلا، ولی می‌دونی رازِ سولوس چقدر بزرگه. گفتنش‌بخورد​ به موروک و زینیا یعنی به خطر انداختنِ امنیتِ سولوس. مطمئنم که دوستتون دارن،‌برابری​ ولی یه لغزشِ زبانیِ ساده، مخصوصاً وسطِ دعوا، می‌تونه برامون فاجعه به بار بیاره.»

کویلا با آهی‌آب‌دهانش​ گفت: «می‌دونم.» کامیلا‌مراقب​ هم فقط آه کشید.

رااز انگشتانش را لای علف‌ها و گِل کشید و تقریباً اثراتِ مفیدِ گردابِ زندگی‌روی​ را که در قمر جریان داشت، با آن‌ها شریک شد و گفت: «به خدایان‌قضاوتِ​ قسم، پسرم، هربار که فکر می‌کنم همه‌چیز رو دیدم، روی دستِ خودت بلند میشی، پسرم.»

سکوت و خلئی حاکم بود که اضطرابِ اجتماعی‌اش را‌زنده‌ست​ خفه می‌کرد. حتی به نظر می‌رسید آسیب‌های روانی‌اش هم‌بخورد​ از پا درآمده و در گوشه‌ای از ذهنش حبس شده‌اند.

لیث سر تکان داد و گفت: «خوشحالم که‌سرش​ خوشت اومده، بابا. بعداً می‌بینمت.» پدر و مادرش‌قوی‌تر​ با یک سبدِ پیک‌نیک سوارِ دولورین شدند و رفتند.

لریا که سوار بر آبومینوس بود،‌مراقب​ پرسید: «عمو لیث، می‌تونیم اطراف رو‌خودم​ بگردیم؟» آران هم سوارِ اونیکس بود.

«حتماً. می‌تونید هر جا دلتون می‌خواد برید، ولی به هیچ خونهٔ‌نقاش​ دیگه‌ای نزدیک نشید مگه اینکه این یکی باشه.» هولوگرامی از آزمایشگاهِ لیگین‌دستش​ برایشان به نمایش درآورد. «آدمای بدی اونجا زندگی می‌کنن. آدمایی شبیهِ مانوهار.»

بچه‌ها سر تکان دادند‌رگهٔ​ و همراهِ بچه‌های محافظ، لیلیا‌زنده‌ست​ و لریا، دویدند و رفتند.

شکارچی با حیرت به سیارهٔ سبز و آبیِ شناور در‌گذاشت​ آسمان خیره شد و گفت: «باید بهت بگم بچه، سلیقه‌ت‌اون​ تو انتخابِ محلِ قرار حرف نداره. برخلافِ یه کله‌گرگی که می‌شناسم.»

محافظ پوزخندی زد و گفت: «واقعاً داری منو به خاطرِ‌نقاش​ نداشتنِ وسیلهٔ نقلیه برای رفتن به ماه سرزنش می‌کنی؟» موهای قرمزش‌مَگوس​ زیرِ نورِ خورشید و ستارگان همچون آتشی زنده به نظر می‌رسید.

سلیا در جواب پوزخندی زد: «نه، ولی آشپزی، موسیقی و اون‌همه فکری که‌خودم​ لیث برای تک‌تکِ قرارهاش می‌کنه چی؟ اونم ازدواج کرده، ولی ایده‌ش از یه عصرِ‌نزدیک​ رمانتیک به یه غذای خونگی که خودم می‌پزم و چند شاخه گل ختم نمی‌شه.»

محافظ که‌حتی​ می‌دانست چقدر بی‌ذوق‌ریفا​ است، نالید: «ببخشید.»

«نمی‌خواد عذرخواهی کنی. بهتر شو. و همیشه‌می‌کنه​ یادت باشه که دوستت دارم.» بوسهٔ نرمی‌این​ بر لبانش زد تا حال‌وهوایش را عوض کند.

فریا در حالی که به سینهٔ نالروند سیخونک می‌زد،‌نمی‌کنم​ گفت: «حرفای خانوم رو شنیدی، الاغ. وقتی نوبتِ توئه که‌تمرین​ برای قرارهامون برنامه‌ریزی کنی، یه کم به خودت زحمت بده.»

«باید کلِ حرفای سلیا رو در نظر بگیرم؟ چون اگه این‌طوره، این بدترین راهی‌روی​ بود که می‌تونستی پیدا کنی تا برای اولین بار بهم بگی دوستم داری.» وقتی‌قضاوتِ​ فریا متوجهِ پیامدِ حرفش شد و سرخ شد، رزار پوزخندی ازخودراضی بر لب داشت.

از روی خجالت مشتی به شانه‌اش کوبید و گفت: «تو خواب ببینی،‌می‌کنه​ پسر خوشگله. فقط منظورم این بود که حالا که پدر و مادرم مجبورمون‌اون​ می‌کنن با هم وقت بگذرونیم، تو هم باید یه تکونی به خودت بدی.»

نالروند جواب داد: «بی‌خیال، نامزدیِ ما که به انتخابِ من نبوده. پدرت از طرفِ تو‌پیوندمون​ به من پیشنهاد داد، پس حداقل کاری که می‌تونی بکنی اینه که تا جای ممکن رمانتیک‌روبه‌روی​ باشی تا منو پیشِ خودت نگه داری. البته مگه اینکه بخوای به روزگارِ خواهرت دچار بشی.»

فلوریا با این فکر رنگش پرید و گفت:‌تکرارش​ «خواهش می‌کنم، نگو. برای من دیگه خیلی دیره،‌می‌دارم​ ولی تو هنوز می‌تونی خودت رو نجات بدی.»

جیرنی و اوریون در چند روزِ گذشته او را بیشتر‌نمی‌کنم​ از تمامِ ماه‌های اخیر به قرارِ آشنایی فرستاده بودند. برایشان مهم‌نخستین​ نبود خواستگارهایش انسان باشند، جانورانِ امپراطور، جانورانِ الهی یا مردمِ گیاهی.

تا زمانی که می‌پذیرفتند به خاندانِ ارناس‌انگار​ ملحق شوند و قدرت‌های جادوییِ عظیمی داشتند، به‌محضِ‌گذاشت​ اینکه فلوریا چراغ‌سبز نشان می‌داد همه‌چیز مهیا بود.

«می‌دونم قرار بود این یه گردشِ دونفره برای زوج‌ها باشه، ولی بازم بابتِ دعوتت‌این​ ممنونم، لیث. واقعاً نیاز داشتم از اون دیوونه‌خونه دور بشم. از وقتی جادوگرِ اعظم‌هستیم​ شدم، زندگیم اون‌قدر پرمشغله شده که کم‌کم دارم از تموم شدنِ جنگِ گریفون‌ها پشیمون می‌شم.

«البته گفتم‌نکن​ کم‌کم. اون‌قدرها‌قورت​ هم دیوونه نیستم.»

لیث جواب داد: «غصه نخور، فلوریا. فالوئل رو هم‌تکرارش​ دعوت کردم، پس اگه نمی‌خوای تنها بمونی می‌تونی با‌کارم​ اون یا با سولوس، تیستا و نایکا وقت بگذرونی.»

از آنجا که نوبتِ تایریس بود تا مراقبِ‌هنوز​ بچه باشد، پرسید: «از حرفم بد برداشت نکن،‌چندرنگشان​ ولی چطور ایدهٔ همچین برنامه‌ای به ذهنت رسید؟»

ناولها | novelha.net