چپتر 2657: فصل 2657
0انرژیِ جهان بیوقفه از حاشیه به داخلِ برج ونشت سپس به درونِ او جریان یافت و قدرتِ امرائلچکشی را بسیار فراتر از قدرتِ هستهٔ بنفشِ تنهایش افزایش داد.
گفت: «جانوران، کارتون تمومه. حالا که قدرتِ برجِ منادیون و خردِ درختِ جهانچوب رو در دست دارم، هیچ کاری از دستتون برنمیاد. قدرتِ ترکیبیشون میتونه یه جانورِبیاید الهیِ باستانی رو از پا دربیاره، چه برسه به دوتا پَست و یه کوتوله.»
«اگه تسلیم بشید، قول میدم تا وقتی که هرچی میدونیدمیندازه رو به من و مردمم یاد ندادید، زندهتون نگه دارم.دانشی اگه رد کنید، میکشمتون. میراثِ ورهن هم کارمو راه میندازه.»
امرائل داشت به کتابهای ذخیرهشده در سولوسپدیا دسترسی پیدا میکرددنبال و گنجینهٔ واقعیِ دانشی را مییافت که با وجودِ اینکهفروریخت هرگز پیشتر آن را نخوانده بود، مثلِ کفِ دستش میشناخت.
آجاتار گفت: «فکر کنم خیلیآنها سادهلوحی. دونستن و انجام دادن زمینگاردِ تا آسمون با هم فرق دارن!»
همجوشیِ روح را فعال کرد و تمامِ وجودش را به تودهای از انرژیِچوب زندهٔ زمردین تبدیل کرد. صدراعظمِ عالی اثرهای عصای فرزانه و تاج را ترکیب کردبیاید و آنقدر مانا به آنها تزریق کرد که نور از درونِ چوب نشت میکرد.
سپس، از چشمان و گاردِ کامل استفاده کرد تا حرکاتِ دریک را دنبالذخیرهشده کند و مثلِ چکشی که روی میخ فرود بیاید، ضربهای به سرش زد.نخوانده کالبدِ زمردین روی زمین فروریخت و دوباره به گوشت و خون تبدیل شد.
«همجوشیِ روح ترفندِ جالبیه، حیف که انرژی میتونه به انرژیدنبال ضربه بزنه. نقطه ضعفِ فنِ تبارتون اینه که برای حفظِ آگاهی،دوباره تو اون حالت تواناییِ حس کردنِ درد رو هم نگه میدارید.»
«علاوه بر اون، وقتی تغییرِ شکل میدید، تا وقتی همجوشیِ روحگاردِ رو باطل نکنید نمیتونید هیچکدوم از ماناهای ازدسترفتهتون رو برگردونید. اینبیاید یعنی یه ضربه که بهاندازهٔ کافی محکم باشه، میتونه بیهوشتون کنه.»
الف تاج را با مانا پوشاند وترکیب آن را به تیغهٔ غولآسایی تبدیل کرد کهچشمان آماده بود سرِ دریکِ افتاده را قطع کند.
آجاتار که هم جسم و هم غرورش جریحهدار شده بود، با خودش فکر کرد: «غیرممکنه!دسترسی این چیزیه که فقط یه عضوِ برگزیده از تبارِ دریک باید بدونه. حتی اگه الف یهمیشناخت جوری فهمیده باشهش، یه هستهٔ بنفشِ ناچیز از کجا قدرتِ سرکوب کردنِ بنفشِ روشنِ منو آورده؟»
بدبختانه برای آجاتار و کسانی که از وجودِ برج خبردنبال نداشتند، امرائل انگشترِ نهانسازِ سولوس را هم در دست داشتفروریخت که باعث میشد عملکرد و حرفهایش غیرممکن به نظر برسد.
فالوئل پیش از آنکه صدراعظمِ عالی بتواند ضربهاشچوب را فرود بیاورد، حمله کرد و گفت: «آه،دنبال آره؟ پس بیا ببینیم با این چطور کنار میای!»
او خودش و طلسمهایش را با گردابِ زندگی شارژ کرد و جریانِنور بیامانی از طلسمهای روحِ ردهٔ ۵ را از شش سرش رها کرد،روی در حالی که سرِ هفتم از نشاطبخشی برای بازیابیِ مانایش استفاده میکرد.
امرائل میانِ طلسمها رقصید، گویی فقط یک نمایشِ نور بودند.میندازه در فضاهای گذرای میانشان بلینک کرد و جاخالی داد تادانشی اینکه روبهروی هیدرا ایستاد و گفت: «در واقع خیلی آسونه.»
«نشاطبخشی محدودیتِ توئه. برای اینکه فنِ تنفسِ خودت رو فعال نگهکند داری، طلسمهات باید از همون ریتم پیروی کنن. وقتی کسی الگوگوشت و توالیِ حملاتت رو بدونه، جاخالی دادن ازشون زحمتِ زیادی نداره.»
صدراعظمِ عالی با خشمِ تقویتشده با جرم ضربه زد وچشمان داوروس را به مصافِ داوروس فرستاد. این برخورد هوا رامیخ از بدنِ فالوئل بیرون کشید و او را روی زمین انداخت.
امرائل بهنحوی از نقطه ضعفِ پیشبینینشدهای در ایستادنِآنقدر او بهره برده بود و دقیقاً به جایی ضربهکامل زد که اهرمِ ضربه بیشترین آسیب را وارد میکرد.
فالوئل با خودش فکر کرد: «یعنی دربارهٔ خردِ درختِ جهان راست میگفت؟کتابهای آخه چرا باید همچین موجودِ قدرتمندی تسلیمِ این احمق بشه؟» او بهخاطرِ دستگاههایپیشتر پنهانکنندهٔ برج که الف را پوشانده بودند، نمیتوانست قطعهٔ هوشیارِ ایگدراسیل را ببیند.
حتی نمیتوانست تصور کند که امرائل با اشتراکگذاریِ بارِ محاسباتیِ چشمان با درخت، به چیزیفرود بسیار شبیه به چشمانِ اژدها دست یافته بود. او میتوانست هر طلسم و حملهای رانقطه در حالِ پرواز با کمترین فشار بر ذهنش رمزگشایی کند، چرا که درخت بها را میپرداخت.
این کار دانشی فوری در اختیار صدراعظمِ عالی میگذاشت وچشمان ذهنِ ایگدراسیل را ضعیف نگه میداشت تا نتواند در برابرِمیخ دستوراتش مقاومت کند. با یک تیر دو نشان زده بود.
بدتر از آن، امرائل میتوانست به دانشی که از پیش در چشمانِ منادیون ذخیرهنشت شده بود هم دسترسی پیدا کند. هر چیزی که لیث و سولوس تا به حالسرش دربارهٔ دوستان، دشمنان، خودشان و حتی تجهیزاتشان یاد گرفته بودند، حالا در چنگِ امرائل بود.
فقط به لطفِ این دانشِ دزدیدهشدهمیراثِ بود که توانسته بود حرکاتِ دریک وذخیرهشده هیدرا را با چنین سهولتی پیشبینی کند.
لیث پیش از ازسرگیریِ حملهاش، دوباره به اندازهٔ انسانیاش کوچک شد. بزرگ بودن فقط بهفرود معنای ارائهٔ هدفی بزرگتر به کماندارانِ الف بود که هنوز داشتند تیراندازی میکردند. همچنین، امرائلنقطه جرمِ برج را فشرده دورِ بدنش نگه داشته بود و هدف قرار دادنش را دشوار میکرد.
الف هیچ تجربهای در هیئتِ غولآسا نداشت و وقتی هم برای یادگیری نداشت، اما قرنها بهعنوانِدنبال یک الف زندگی کرده بود. او در مبارزه با آن هیئت مهارتِ بیشتری نسبت به حریفانشحیف داشت و هیئتِ نبردِ برج فارغ از شکلی که کاربرش نیاز داشت، به یک شکل کار میکرد.
«از کِی تا حالا برج هیئتِ نبرد داره؟» سولوس از درونِ زندانشنور میتوانست ببیند که قلب، کتابخانه، تالارِ آینه و برجِ دیدهبانی افسونهایشان راروی ترکیب میکنند تا چیزی بسازند که از مجموعِ تکتکِ اجزایش بزرگتر بود.
درخت هم بهاندازهٔ او حیرتزده بود: «نمیدونی؟ فکر میکنی مادرت چطورداشت جانورانِ الهی رو شکست میداد تا موادِ اولیهاش رو جمع کنه؟وجودِ فکر میکنی دوستت مالیشکا چطور با نگهبانان میجنگه؟ با گل و تعظیم؟»
سولوس با خشم جواب داد: «منکامل فراموشی دارم، احمق! تو چه بهونهایچکشی برای فروختنِ خودت به این روانی داری؟»
ایگدراسیل با خشم گفت: «من خودم رونور نفروختم! غافلگیرم کرد و به بردگیم گرفت،حرکاتِ درست همونطور که برای تو اتفاق افتاد.»
سولوس جواب داد: «اصلاً شبیهِ اتفاقی که برای منمانا افتاد نبود! تو کورِ غرورت شدی و گولِ قدیمیتریناستفاده حقهٔ دنیا رو خوردی، در حالی که من غافلگیر شدم.»
«واقعاً؟ پس چرا شما دوتا برج روورهن مثلِ کاری که امرائل داره میکنه پدیدسولوسپدیا نیاوردید؟ اون هم از روی غرور نبود؟»
سولوس جواب داد: «نه، روانی. این فقط راهی بود تا رازم فاشچکشی نشه و از کشتنِ اونهمه الف جلوگیری کنم، حتی در صورتی کهترفندِ تسلیم میشدن. از کجا باید میدونستم که درختِ جهانِ همهچیزدان همدستِ امرائله؟»
«اگه بهخاطرِ توآنقدر نبود، تا الان ایننور نبرد رو برده بودیم!»
درخت از اعتراف بهعصای شکست متنفر بود، برایآنقدر همین فقط ساکت شد.
در همین حال، در محوطهٔ باز، لیثورهن و آجاتار دوباره از جا برخاستند وسولوسپدیا با هم به سمتِ امرائل یورش بردند.
الف با پوزخندی مطمئن گفت: «سه نفر به یک نفر کمی بیانصافیه،چکشی مخصوصاً با گردابِ زندگی.» در همین حال، فالوئل از بخشی از انرژیِترفندِ زرهش برای بهبودی استفاده کرد و آذرخشی نقرهای به سمتِ دریک فرستاد.
او مقدارِ بیشتری به بقیهٔ گروه فرستادنور تا مطمئن شود که شاگردانش با وجودِحرکاتِ تعدادِ کمتر، از نظرِ قدرت کم نمیآورند.
با فرمانِ تلهپاتیکِ امرائل، رگبارِفرزانه دیگری از تیرهای آمیخته بهآنها طلسم آسمان را تاریک کرد.
فریا که با گردابِ زندگی توانمند شده بود، فریاد زد: «لعنتی!» وکتابهای از فاصلهای دور طلسمِ طعمه و جابهجایی را به کار برد تاهرگز موقعیتِ خودش و نالروند را با یکی از فرماندهانِ نیروها عوض کند.
هر دو محاصره شده بودند و چیزی نمانده بوددریک با نیزهتبرهایی آمیخته به طلسمهای ردهٔ ۵ سوراخ شوند،سرش اما نیزهها بهجای آنها به یک الفِ حیرتزده برخورد کردند.
این کار زنجیرهٔ فرماندهی را بهقدری بهنور هم ریخت که آن دو نفر فرصتحرکاتِ پیدا کنند تا به موقعیتِ آلیجاه وارپ کنند.