چپتر 1967: آخرین ایستادگی (بخشِ ۱)
0سیلفا در برابرِ تایریس زانو زد،بدونِ نگاهش را به نشانهٔ تسلیم پایینکاراتون انداخت و گفت: «به خاطر میسپریمش.»
مرون در حالی که همان حالت را به خود میگرفت ودست نمیتوانست به چشمانِ نگهبان نگاه کند، گفت: «یه سؤال دارم. بهسفید نظرم میاد که از ورهن خوشتون میاد و حتی بهش احترام میذارید.»
تایریس سر تکان دادبهتون تا ادامه دهد: «در هرخودِ دو مورد حق با توئه.»
پادشاه پرسید: «پس چرا وقتی مورن اون فرمانِ سلطنتیِ لعنتی رو صادرکویر کرد، هیچ کاری نکردید؟ چرا وقتی ملن نارچات تو رستورانِ گرگِ آسمانیسلطنتی تله گذاشت، دست روی دست گذاشتید؟ چرا تا همین الان ساکت موندید؟»
«به همون دلیلی که در برابرِ ثرود دست به سیاه و سفید نمیزنم، جنگِ داخلیِچیزی هفت سال پیش رو متوقف نکردم و هرگز در برابرِ حملاتِ بالکور ازتون محافظت نکردم.نمیداد چون اونقدر دوستتون دارم که نمیخوام فرصتِ تبدیل شدن به آدمهای بهتری رو ازتون بگیرم.»
ملکه با گیجینکردید نگاهش را بالارستورانِ آورد: «منظورتون چیه؟»
تایریس با آهی از سرِ کلافگی جواب داد: «واقعاًخودِ فکر میکنید زندگیِ نازپرورده، بدونِ اینکه هرگز سختی بکشید یارشدش بهای عواقبِ کاراتون رو بپردازید، میتونه چیزی بهتون یاد بده؟
«اگه جلوی ملن، مورن، یا حتی خودِ شماجلوی رو میگرفتم، ورهن هرگز به کویر سفر نمیکرد، بازپرسازدواج هرگز بهش پیشنهادِ ازدواج نمیداد و رشدش متوقف میموند.
«اگه جنگِ داخلی رو متوقف میکردم، دربارِ سلطنتی هنوز همبهای یه مردابِ گندیده و پر از اشرافزادههای فاسد بود. اگه وقتیخودِ فرصتش رو داشتم بالکور رو میکُشتم، نظامِ آکادمی هرگز تغییر نمیکرد.
«شما از ایلیوم بالکورملن چیزی بیشتر از تحقیقاتش دربارهٔتله نامردگان و مسخشدگان یاد گرفتید.
«شما عواقبِ درافتادن با یه نابغه رو یاد گرفتید و اون نقاطِ ضعفِ آرایههایینمیکرد رو بهتون نشون داد که بینقص میدونستید. مهمتر از اون، اون به تبدیل شدنِ پادشاهیِفاسد گریفون به جای بهتری برای آدمهای عادی کمک کرده و لیث مدرکِ زندهٔ این موضوعه.
«پادشاهی هم درست مثلِ لیث، تو تاریکترین ساعتِ خودش قدرت و نورِ تازهای پیدانمیکرد کرد، دقیقاً به این خاطر که مجبور شد با چنین سختیهایی روبهرو بشه. اگه منفاسد فقط واردِ میدون میشدم و مشکلاتتون رو براتون حل میکردم، هیچکدوم از این اتفاقات نمیافتاد.
«سختیها باعث میشن قویتر بشید و خودِ واقعیتون رو نشون میدن. بدونِ تقلا، هیچ رشدی وجود نداره، چه بهعنوانِاگه یه آدم و چه بهعنوانِ یه جادوگر. من شما رو همونقدر دوست دارم که همهٔ بچههام رو دوست دارم،مردابِ اما اگه قرار بود در برابرِ دنیا ازتون محافظت کنم، شما رو به یه مشت بچهٔ لوس تبدیل میکردم.
«نقشِ من این نیست که نذارم اشتباه کنید یا بهجاتونگذاشت تصمیمهای سخت بگیرم. نقشِ من اینه که وقتی زمین میخوریدثرود کنارتون باشم و کمکتون کنم دوباره روی پای خودتون بایستید.
تایریس گفت: «اگه انتخاب کنید کهبده تو گلولای بمونید و دست از مبارزهسفر بردارید، دیگه کاری از دستِ من برنمیاد.»
پادشاه مرونمیتونه گفت: «ازبهتون خردتون ممنونم.»
فهمید که چطور حتی آن زنجیره از اتفاقاتِ وحشتناک هم جنبهٔ مثبتی داشته است. آنچیزی اتفاقات به آنها فرصت داده بود تا خیانتِ مورن را ریشهکن کنند، شورای بیدارشدگان رانمیداد مجبور کنند تا بالاخره با پادشاهی مذاکره کند، و لیث قدرتِ حقیقیاش را نشان دهد.
تایریس سر تکان داد: «خواهش میکنم. با اینآسمانی حال باید دربارهٔ خطری که حس میکنم توساکت راهه بهتون هشدار بدم. مراقبِ تختِ سیاه باشید.»
پادشاه و ملکه نگاهِ گیجی ردوبدل کردند. هیچکدامشان پیش از آن هرگز اینسفر نام را نشنیده بودند. با این حال، با نگاه به بدنِ سیاه ومردابِ غولآسای لیث و ارتشِ دیوهایی که برایش میجنگیدند، فکرِ وحشتناکی به ذهنشان خطور کرد.
سیلفا پرسید: «دارید بهمون هشدار میدید کهاگه اگه درست با ورهن تا نکنیم، بعدنمیکرد از تموم شدنِ جنگ تاجوتخت رو میگیره؟»
تایریس با لبخندی موذیانه جواب داد: «شاید. حتی اگه این کار رو هم بکنه،میتونه من کمکتون نمیکنم. این مشکلیه که خودتون درست کردید و حل کردنش هم بهپیشنهادِ عهدهٔ خودتونه، درست مثلِ بالکور. این بارِ شماست که باید به دوش بکشید، نه من.»
پادشاه و ملکه به چشمانِ هم نگاه کردند و با گیجیدست شانه بالا انداختند. هیچکدام کوچکترین ایدهای نداشتند که حرفهای تایریس چه معنایینمیزنم دارد، اما بارِ این کلمات آنقدر سنگین بود که نمیتوانستند نگران نشوند.
برای اینکه تصمیم بگیرند چنین مسئلهٔ مهمی را نه میشودشما به کسی واگذار کرد و نه حتی یک ثانیه بیشترمیموند از حدِ ضرورت به تعویق انداخت، نیازی به پیوندِ ذهنی نداشتند.
قارهٔ ورندی،فکر تپهٔ پناکا،زندگیِ در همان زمان.
سولوس همچنان مثلِ الههٔ خشمگینِ رعد در میدانِ نبردتله میتاخت. زمین زیرِ پای مرکبش میشکافت و امواجی ازهمون الکتریسیته را که در اعماقِ موگار پرورانده بود، رها میکرد.
حتی گیاهان و جانورانِ امپراطوری که میتوانستند از میانِ سنگِ سخت عبورکویر کنند و آنهایی که برای فرار از سیاهی به پرواز درآمده بودندسلطنتی هم از دستِ نسخهٔ سولوس و بیترا از میولنیر در امان نبودند.
هستههای نیروی خشم و آمرزش طلسمشان را تغذیه میکردند. کریستالهای عنصریشان همکویر پیوسته آذرخشهای طبیعی پدید میآوردند که پیش از سرازیر شدن بر سرِسلطنتی دشمنان، مثلِ امواجِ خروشان که به صخره بکوبند، روی چکشها درهم میشکستند.
رایجوها قرابتِ عنصریِ ذاتی با عنصرِ هوا داشتند و پدید آوردنِ ابرهای طوفانزا برایشان مثلِ غریزه بود.یاد بیترا از تواناییِ تبارش برای ساختِ آذرخشهای طبیعی استفاده میکرد؛ بخشی از آنها را بر سرِ کسانیمیکردم که بیش از حد نزدیک میشدند رها میکرد و بقیه را میگذاشت تا طلسمِ سولوس هدایتشان کند.
سنارا هر بار که یکی از سربازانش کشته میشد و رونِ مربوطروی به او از گوشیِ ارتباطی محو میشد، صدای بوقِ کوتاهی میشنید. نمایندهٔجنگِ گیاهی بختِ بدشان را لعنت کرد و از همتایانش نیروی کمکی خواست.
لعنت به تیامات و تواناییهای تبارش! ایناگه تاریکیِ عادی نیست، ولی حالا که یهنمیکرد بار اثرش رو دیدم، میدونم باید چیکار کنم.
سیگنالی تلهپاتیک به نزدیکترین واحدِ هفتنفره فرستاد و آخرین رونِ آرایهٔمیگرفتم مهرومومِ تاریکی را بافت. شیاطین و شعلههای خلأ تحتِتأثیر قرار نگرفتند،میکردم اما سیاهی آنقدر کمرنگ شد که بیدارشدگان بتوانند تیامات را پیدا کنند.
یک نابودیِ سیلوروینگِ دیگر محکم به سینهاش خورد و لیث را به هوابپردازید پرتاب کرد. این بار توانسته بود سدِ روحیِ زرهش را فعال کند کهنمیکرد در ترکیب با جریانِ مانای تسیوس، بخشِ اعظمِ ضربه را دفع کرده بود.
دهنم سرویس!
لیث دهانیمیتونه پر از خونیاد بیرون تف کرد.
با یه ضربه کلِ مقاومتم دربده برابر جادو پرید. اگه یکی دیگهکویر از اون کوفتیا بهم بخوره، کارم تمومه.
شیاطینِ سقوطکردهٔ اطرافش از جراحتِ داخلیِ او به وجد آمدند. بارانِ خونیکاراتون که راه انداخته بود با بدنشان درآمیخت و آنها پیش از آنکهکویر جرقهٔ باقیماندهٔ نیروی زندگی در خونِ تیامات محو شود، آن را شعلهور کردند.
بدنهایشان به تودهای از آتشِ زنده بدلگرگِ شد؛ گوشت و خونِ ریختهٔ اربابشان به آنهاالان اجازه داد تا به مرحلهٔ شیاطینِ شعلهها برسند.
لیث در این شور و شوق با آنها شریک نبود، اما این دگردیسیِ تازه به اوپیشنهادِ زمان داد تا اجرای طلسمِ ردهٔ ۵ خود، کسوفِ نهایی، را تمام کند. گنبدی از آتشِداشتم سیاه، او و تمامِ کسانی را که در شعاعِ ۵۰ متریاش بودند در کامِ خود کشید.
همین که بدنِ بیدارشدگان شروع به سوختن کرد،جلوی صدای فریادشان به هوا رفت؛ در حالی کهپیشنهادِ تیامات و شیاطین در برابرِ اثرِ طلسمها مصون بودند.
زورت دیگر نگرانِ همسرش نبود و میتوانست تمامِ حواسش را روی لیچها بگذارد، اما نبرد همچنان نفسگیریاد بود. تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که در لاکِ دفاعی فرو برود و پشتِمیکردم یک سنگرِ پوسیدگی پناه بگیرد، در حالی که جادوگرانِ نامرده یکی پس از دیگری طلسمِ نابودی رها میکردند.
سعی کرده بود مثلِ حشره لهشان کند،گرگِ اما لمسِ مرگبارشان با لمسِ مسخشده برابریهمین میکرد و تازه، هفت نفر هم بودند.