چپتر 2132: نزدیک اما دور (بخش ۴)
0رااز دنبالِ گردوخاک نمیگشت، چون طلسمهای خودتمیزشوندهٔ خانه آنجا را درمزارعش وضعیتِ بینقصی نگه داشته بودند. سعی داشت خاطراتِ خوبِ خانهاش رامدت که باعث میشد آن را دوست داشته باشد، دوباره زنده کند.
وقتی اول اورپال شکنجهاش کرد و بعد در کویر تبعید شد، لوتیا تنها چیزی بود که میتوانست بهحداقل آن فکر کند. رااز خودش را متقاعد کرده بود که خانهٔ ازدسترفتهاش مکانی جادویی است که زخمهای روحیاشناامید را درمان میکند و او را از چیزهای شومی که دست از سرش برنمیداشتند، در امان نگه میدارد.
فقط باید راهی برایداشتم رسیدن به آنجا پیدااینهمه میکرد و همهچیز درست میشد.
یا حداقل تا زمانیغریبه که بالاخره به رؤیایشغیابِ رسید، اینطور فکر میکرد.
خانه فقط مشتی سنگ، ملات و چوب بود که هیچ اثری روی ذهنِآنها زخمخوردهاش نداشت. رااز احساس کرد امیدش ناامید شده است. با خود فکر کرد کهاوضاع آیا لوتیا اصلاً هیچ جذابیتی داشته که صرفاً یکی از کارهای لیث نبوده باشد.
هوای تازهٔ خانهٔ اجدادیاش و تمیزیِ اسبابواثاثیه باعث شدفقط حتی اتاقخوابِ خودش هم برایش غریبه به نظر برسد،حداقل انگار در غیابِ او کسِ دیگری آنجا زندگی کرده بود.
نگاه کردن از پنجره بههمهجا مزارعش و دیدنِ آنها درغصه وضعیتِ بینقص، خشمگینش هم کرد.
«انتظار داشتم همهجا به هم ریخته باشه. اینهمه مدت غصه میخوردم که بدونِکردن نظارتِ من اوضاع چقدر خراب میشه، ولی عوضش همهچیز روبهراهه. اصلاً مهم نبودمدت چقدر زجر کشیدم، موگار بدونِ منم به چرخیدنش ادامه داد و زندگی جریان داشت.
«حتی اگه روی اون میز میمردمدیگری هم هیچکس ککش نمیگزید.» با احساسِدیدنِ حقارت و حماقت، خشمِ رااز بیشتر شد.
فالوئل به او گفته بود که کارگرانِ مزرعهاش با علم به اینکه او برمیگردد، هرگزمیکرد کارشان را رها نکرده بودند و سلطنتیها هم ترتیبی داده بودند که دستمزدشان پرداخت شود.روی برینجا حتی نگهبانانی دورِ مزرعه گذاشته بود تا مطمئن شود کسی به مزارع آسیب نمیرساند.
او بهعنوان یک زن، لیث را دوستِ خوداینهمه میدانست و بهعنوانِ حاکمِ مارکینشین، آگاه بود که آنمیشه محصولات در زمستان جانِ هزاران نفر را نجات میدهند.
با این حال، تمامِ این توجهات باعث شد رااز بهجای قدردانی، احساسنگاه کند جایگاهش در موگار از او دزدیده شده است. ترجیح میداد حاصلِباشه یک عمر تلاشش را نابودشده ببیند تا اینکه بفهمد چقدر بیاهمیت بوده است.
رنا در حالی که به آران و لریا اشاره میکرد، گفت: «کامیلا،دیدنِ داشتم فکر میکردم اگه برات مشکلی نیست، خانوادهٔ شوهرم رو برای شاممیخوردم دعوت کنم. برای بچهها هم خوبه که پدربزرگ و مادربزرگشون رو ببینن.»
خورشید هنوز آنقدر بالا بود که اطرافِ مزرعه بهوضوح دیده شود و هوارسیدن هم گرم بود. با این حال، بچهها بهجای اینکه بیرون بروند و با جانورانِچوب جادوییِ جنگلِ تراون بازی کنند، مثلِ دیدهبانها از این پنجره به آن پنجره میرفتند.
آنها هنوز هم آشوب و ترسِ آن روزی را که اورپال هویتِ لیث را بهعنوانِ تیاماتخراب فاش کرده بود، به یاد داشتند. به یاد داشتند که چطور دوستان و همسایههایشان علیهشان شوریدنداون و فقط مداخلهٔ بهموقعِ سولوس آنها را از کشته شدن به دستِ جمعیت نجات داده بود.
کامیلا جواب داد: «از نظرِنظر من که مشکلی نیست. عیبی ندارهزندگی اگه منم زین رو دعوت کنم؟»
رنا آهی کشید و گفت:کسِ «هرچی شلوغتر، بهتر. بچهها واقعاًپنجره به یکم همنشین نیاز دارن.»
کامیلا که پیش از بستنِ پیشبند، یونیفرمش رامیدارد به یک پیراهنِ آستینبلند و شلوارِ گشاد تغییرِهمهچیز شکل داده بود، پرسید: «لیث و سولوس کجان؟»
الینا که از قبل ظروف را روی اجاق چیده بود و حالا داشت موادِاوضاع لازم برای اولین درسِ آشپزی را انتخاب میکرد، گفت: «توی برج. اونا زودتر اومدنادامه تا به پادشاهانِ جنگل سر بزنن، با فالوئل احوالپرسی کنن و به تیستا کمک کنن.»
کامیلا پوزخندی زد و در حالی که با حرکاتی عصبیدیگری سبزیجات را خرد میکرد، گفت: «عالیه. این اصلاً شبیه چیزیانتظار نیست که برای اولین روزِ برگشتنمون به خونه تصور کرده بودم.»
نه تنها در بیشتر مراسمهای خاکسپاری حالوهوای بهترینگاه دیده بود، بلکه این اولین باری هم بودانتظار که لیث برای خوشامدگویی به او آنجا حضور نداشت.
«پاش برسه اینجا، حسابشو میرسم.»
در هماناتاقخوابِ زمان، درغریبه لانهٔ فالوئل.
تیستا در حالی که سعی میکرد با اجراینگاه بدنی جادو پدید بیاورد و شکست میخورد، فریادانتظار زد: «لعنتی، لعنتی، لعنتی! آخه دارم چه غلطی میکنم؟»
پرسشش با طلسمِ جادوی آتشی همراه شد کهمیدارد از کنترل خارج شد و در صورتش منفجرهمهچیز شد و موهایش را حسابی به هم ریخت.
«این دیگه چه کوفتیه؟ ساعتهاست دارم جون میکنم و این نزدیکترینمیخوردم چیزیه که به موفقیت رسیدم؟» موجِ ناگهانیِ یخبندان کفِ غار ونبود پاهای حاضران را پوشاند و همه جز سولوس را از سرما لرزاند.
هیدرا در حالی که سیستمِ گرمایشیای را که لیثکسِ برایش ساخته بود زیاد میکرد، گفت: «خب، حالا که خودتخشمگینش تا اینجا پیش رفتی، ضرری نداره چندتا نکته بهت بگم.»
«همونطور که از درسهای من یاددیگری گرفتی، یه هستهٔ بنفش میتونه بادیدنِ حرکاتِ سادهٔ بدن جادو اجرا کنه.»
«اینو میدونم.» تیستا هالهٔ آبیِ روشنش را بیرون داد که حالا از لبههایشرسیدن فورانهایی از نورِ بنفشِ تیره ساطع میشد. «همونطور که الان میفهمم اجرای بدنیملات فقط تواناییِ دستکاریِ جریانِ مانای خودته، بدونِ اینکه نیازی به تمرکز داشته باشی.»
«اگه جادوی راستین شبیهِ اینه که همون کاری رو با ذهنت بکنیبدونِ که جادوگرانِ بدلی با وِردها و نشانههای دست میکنن، رسیدن به هستهٔکشیدم بنفش یعنی کاری کنی که رونهای جادویی بشن جزئی از حافظهٔ عضلانیت. درسته؟»
فالوئل سر تکان داد. موهای چندرنگش که تا رویکسِ شانههایش میرسید، مثلِ جواهراتِ گرانبها میدرخشید: «درسته. مشکل اینهبینقص که راهِ یکی شدن با جادو برای هر کسی متفاوته.»
«در موردِ من، باید جریانِ مانام رو بانگاه همهٔ سرهام هماهنگ میکردم. وگرنه یه فکرِ پراکندهانتظار یا یه حرکتِ کنترلنشده طلسمهام رو به هم میریخت.»
لیث گفت: «در عوض برای من، مشکل اینمیدارد بود که اونقدر روی جریانِ مانا تمرکز کردههمهچیز بودم که نمیتونستم حسش کنم. باید آروم میگرفتم.»
«خب، من که جریانِ مانام رو خیلی خوب حس میکنمغصه و فقط هم یه سر دارم. مشکلِ من چیه؟» صاعقههاییروبهراهه از دستانِ تیستا جرقه زد و او را دچارِ تشنج کرد.
سولوس که در فاصلهای امن مانده بود وغیابِ با بدنِ انسانیاش در هوا شناور بود، گفت:دیدنِ «فکر کنم تا الان جوابت رو گرفته باشی.»
شاید من برعکسِ لیثم. تیستا در حالی که موهایش را صاف میکرد، با خودبینقص فکر کرد. شاید باید بذارم احساساتم افسارپاره کنن. اما اگه این کار رو بکنم، طلسمهاخراب مدام تو صورتم منفجر میشن. آخه چطور قراره با اعتدال کنترلم رو از دست بدم؟
لیث بعد از اینکه خواهرش چندبرنمیداشتند دقیقهای در تمرکزی عمیق فرو رفت،برای پرسید: «از جبههٔ جنگ چه خبر؟»
فالوئل آهی کشید و گفت: «همون آش و همون کاسه. بعضیها رو میبریم واوضاع بعضیهای دیگه رو میبازیم. درباریِ نامردگان واقعاً موی دماغ شدن، اما مشکلِ اصلی اینهادامه که مهم نیست چند بار هستهٔ اصلیِ نیروهای ثرود رو شکست میدیم، اونا همیشه برمیگردن.»
«در عوض وقتی یکی از متحدانِ ما میمیره، دائمیه. اگه بذاریم جنگ تبدیل به یه نبردِدیدنِ فرسایشی بشه، هیچ راهی برای پیروزی نداریم. یا باید راهی پیدا کنیم تا محفظهٔ احیای گریفونِچقدر طلایی رو متوقف کنیم، یا اونقدر محکم ضربه بزنیم که ثرود نتونه خودش رو بازیابی کنه.»
«طبقِ اطلاعاتِ ما، اون ماههاست که گریفونِ طلایی رو در اختیار داره، اما تابینقص وقتی که مناطقِ زیادی از پادشاهی رو فتح نکرده بود، تهدیدی به حساب نمیاومد. اگهخراب نیروهاش پراکنده باشن و آکادمیِ گمشده هم در حالِ حرکت باشه، نمیتونیم جلوش رو بگیریم.»
«با این حال، اگه بتونیم همهشون رو تو یه جاباید گیر بندازیم، میتونیم گریفونِ طلایی رو دوباره مهروموم کنیم وبالاخره بعدش وقت داریم تا راهی برای نابودیِ همیشگیش پیدا کنیم.»