چپتر 2018: زرهِ پرِ خلأ (بخشِ ۲)
0«منظورم این بود که چرا این کار رومیتونستی کردی؟» برای خوردنِ گوشتِ برهٔ کبابشده و سیبزمینی خیلیمهمه زود بود، پس لیث فقط یک فنجان چای برداشت.
سالارک با پوزخندی گفت و صدایش لبریز از طعنهدادم بود: «واقعاً فکر کردی خطبهٔ عقدتون رو میخونم، به همسرتبتونید شهروندیِ کویر رو میدم و بعد هیچ هدیهای بهتون نمیدم؟»
لیث پاسخ داد: «فکر میکردم اینکه گذاشتیرسیدنِ برای ماهعسل تو خانهٔ ساحلیات بمونیم، همون هدیهتمرکز است. اون و آویزهای ارتباطی که برامون ساختی.»
نگهبان گفت: «بیخیال، من فقط خانهام رو بهتون قرض دادم، کهچیزی نبخشیدمش. در موردِ آویزها هم، اونا حداقلِ چیزی بودن که لازمبالا داشتید تا بتونید با هم و با دوستانتون در تماس باشید.»
«چرا بهم نگفتی؟»
شانه بالا انداخت: «چون اون موقع به اندازهٔ کافی فکرت مشغول بود.آویزها میخواستم از اقامتتون بهعنوانِ مهمانِ من لذت ببرید، نه اینکه نگران باشینگفتی چطور میتونی جبران کنی یا وقتت رو صرفِ مطالعهٔ یک وسیلهٔ پیشپاافتاده کنی.
«برای همین تمامِ هدیهام رو توی زرهِ کامیلا ریختم. اینطوری، حتی درخطری بدترین حالت که اتفاقی میافتاد، تا زمانِ رسیدنِ من جاش امن بودپرِ و تو هم میتونستی روی خطری که پیشِ رو داشتی تمرکز کنی.
«میدونستم چقدر برات مهمه و دیر یا زود کامیلا بایدحداقلِ از پیشت میرفت. زرهِ پرِ خلأ رو بهش دادم چوننگفتی میدونم با محافظت از اون، دارم از تو هم محافظت میکنم.»
«ممنونم، مادربزرگ.» لیث فقط بلند شد تاامن تعظیمِ عمیقی به او بکند. «اگه کاریمیدونستم هست که بتونم برات انجام بدم، فقط بگو.»
سالارک غذایش را رها کرد تا روبهرویش وارپ کند و لیث را مجبوراونا کند صاف بایستد: «بچهٔ احمق. این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم ازش جلوگیریبالا کنم. تو همین الانش هم با اعتمادت و خانوادهات به من لطفِ بزرگی کردی.
«حتی اگه این هم کافی نبود، بهم اجازه دادیامن برجِ منادیون رو مطالعه کنم و از کتابخانهاش برای مبارزهمهمه با ترسناکترین دشمنم استفاده کنم. کارهای اداری. ما کاملاً بیحسابیم.»
لیث او را در آغوش گرفت و مراقبِ شکمِ برآمدهاش بود:چیزی «چرتوپرت نگو. ما بیحساب نیستیم. اگه زودتر بهم میگفتی، من و کامیانداخت تا این حد به طلاق گرفتن نزدیک نمیشدیم. تو به من بدهکاری.»
خندید: «بچه پررو. تقصیرِ من نیست که تو یه آدمِ کنترلگری. سعی کن بهجای اینکهچقدر خودت رو از کار هلاک کنی، از این دو روز لذت ببری. وقتی تو هممادربزرگ به پادشاهی برگردی، معلوم نیست کی دوباره فرصت پیدا میکنید کمی وقت با هم بگذرونید.»
لیث به توصیهٔ سالارک عمل کرد و به خانهٔ ساحلی برگشت. او و کامیلا بهتمرکز کمی خلوت نیاز داشتند تا بتوانند درستوحسابی با هم خداحافظی کنند. با این حال، برخلافِمیکنم دورانِ ماهعسل، هروقت کامیلا خواب بود از نشاطبخشی استفاده میکرد تا به کارش ادامه دهد.
این تنها زمانی بود کهدادم او و سولوس میتوانستند زرهِ پرِچیزی خلأ را با چشمان مطالعه کنند.
سولوس در فکر فرو رفترسیدنِ و گفت: «عجیبه. یادم نمیادخطری کامی عادت داشته باشه لخت بخوابه.»
لیث پاسخ داد: «نداره. فقط به این خاطر درش میاره چون میدونهآویزها هرچی بیشتر درموردش یاد بگیرم، کمتر نگرانِ امنیتش میشم. این بخشی ازنگفتی توافقمونه. اون میذاره تا دندان مسلحش کنم و من هم بهش غر نمیزنم.»
سولوس میتوانست حس کند که او کاملاً مضطرب است. زره عالی بود، اماپیشِ درست مثلِ خشم، یک آرتیفکتِ ساختهٔ دستِ نگهبان بود، نه یک آرتیفکتِ ردهٔبهش نگهبان. سالارک فقط طراحیِ اسکیلواکر را بهبود بخشیده و موادش را ارتقا داده بود.
این زره در برابرِ غیرجادوگران معجزهنبخشیدمش میکرد، اما در برابرِ یک حریفِبودن واقعاً قدرتمند فقط برای کامیلا زمان میخرید.
کامیلا پرسید:اتفاقی «بالاخره اینزمانِ روز رسید. حاضری؟»
لیث پاسخ داد: «نه.»
کامیلا از اینکه لیث چقدر برای رفتنش مضطربجاش بود خندید و گفت: «معلومه. وقتی شروع کردی کشویچقدر جوراباتو به ترتیبِ رنگ مرتب کنی، فهمیدم استرس داری.»
لیث در حالی که از خجالتنبخشیدمش سرخ شده بود، گفت: «چیزی هستبودن که بتونم بگم تا نظرتو عوض کنم؟»
«نه. فقط میتونی برام آرزوی موفقیت کنی.» حالامیتونستی یونیفرمِ کاملاً نوی پاسبانیاش را پوشیده بود و رویمهمه نوکِ پاهایش ایستاد تا برای خداحافظی او را ببوسد.
«موفق باشی وبرامون تو اولین استراحتتبیخیال بهم زنگ بزن.»
کامیلا پرسید: «میدونیحالت به خاطرِ اختلافِزمانِ ساعت احتمالاً میافته نصفهشب؟»
لیث پاسخ داد: «تو میدونی که من تا وقتی برنگردی نمیخوابم؟ برام مهم نیست اگه مجبوردوستانتون بشم برنامهٔ خوابمو به هم بریزم، حاضرم جوری زندگی کنم که انگار منم تو پادشاهیام، بهبهعنوانِ شرطی که معنیش این باشه که میتونم ازت خبر بگیرم و هر روز بهت خوشامد بگم.»
«ممنون.» لبخندِ خیرهکنندهای به اورسیدنِ زد و از درونِ دروازهٔخطری وارپِ کاخِ پرِ آسمانی گذشت.
با یک قدم، هزاران کیلومتر فاصلهایبیخیال را که پایتختِ کویر را ازآویزها پایتختِ پادشاهی جدا میکرد، پشتِ سر گذاشت.
آرکون جیرنی ارناس در طرفِ دیگر بود وجاش یونیفرمِ بنفشِ تیرهای به تن داشت که او راچقدر به عنوانِ عالیرتبهترین افسرِ حاضر در اتاق مشخص میکرد.
«پاسبان یهوال، خوشحالم که برگشتید.» لحنش دوستانه و لبخندش گرمحداقلِ بود، در حالی که نگاهِ سردِ گاردهای سلطنتی که درنگفتی دو طرفِ دروازه ایستاده بودند، انگار کمرِ کامیلا را سوراخ میکرد.
«راستی، الان شدید پاسبان ورهن، یهوال-ورهن یا چی؟ هیچوقت ازتونخطری نپرسیدم که تصمیم گرفتید نامِ خانوادگیِ لیث رو بردارید، مالِپیشت خودتون رو نگه دارید، یا از هر دو استفاده کنید.»
کامیلا به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که از پیشخدمتهایی کهآویزها از راهروها میگذشتند تا همکارانِ پاسبانش، هیچکس از بازگشتِ او خوشحال بهنگفتی نظر نمیرسد. او گفت: «راستش، تصمیم گرفتم از هر دو استفاده کنم.»
«نامِ یهوال شاید فقط چیزی باشه که خریدمش،جاش اما برام خیلی ارزش داره. قرار نیست فقطمیدونستم همسرِ لیث باشم، بلکه میخوام هویتِ خودمو داشته باشم.»
کسانی که خویشتنداریِ بالاییقرض داشتند، با شنیدنِ حرفهایشآویزها چهره در هم کشیدند.
یکی از دستیاران سعی کردرسیدنِ حرفش را با سرفه بپوشاندخطری اما موفق نشد و گفت: «مزخرفه.»
کامیلا و جیرنی از این بیاحترامیِ یک زیردست خشکشان زد، درموردِ حالی که بقیه انگار آن را بسیار خندهدار یافتند. حتی لبههای زرههایبهم قلعهٔ سلطنتی هم به شکلِ لبخند به سمتِ بالا خم شده بودند.
جیرنی برگشت تا در چشمانِ زن نگاهرسیدنِ کند. لحنش هنوز دوستانه و لبخندش گرمداشتی بود و پرسید: «مشکلی پیش اومده، پاسبان ویلکا؟»
زن خبردار ایستاد و گفت: «نه، قربان. ممنونآویزها از توجهتون. حتماً به خاطرِ سرماییه که ایندوستانتون روزا شایع شده. آخرِ شیفت میرم پیشِ یه درمانگر.»
ویلکا چهرهاش را جدی نگه داشت، اماامن پاسبانهای دیگر به سختی جلوی خندهشان رامیدونستم میگرفتند و صدایی شبیه به خفگی درمیآوردند.
جیرنی سر تکان داد و گفت: «انگار داره پخش میشه. بهترهموردِ تا امروز از شرِ این سرفه خلاص بشید، چون اگه فرداباشید دوباره تکرار بشه، مجبور میشم همهتون رو به خطِ مقدم منتقل کنم.»
خنده ناپدید شد و جای خود را به کینهای تازه داد.روی ویلکا و دیگر پاسبانها به کامیلا چشمغره رفتند و در دل اومیرفت را به خاطرِ لطفِ ناعادلانهای که شاملِ حالش شده بود، لعنت کردند.
جیرنی برای جلبِ توجهشان بشکن زد و گفت: «چشمای من اینچیزی پایینه. میفهمم که ممکنه بعضی از شما از وضعیتِ فعلیشون راضیبالا نباشن، اما باید بهتون یادآوری کنم که پاسبان یهوال عفوِ کامل گرفته.
«اون هم بهمیافتاد اندازهٔ هر کسِ دیگهایامن حق داره اینجا باشه.»