چپتر 1998: ساختِ گولم (بخشِ ۲)
0پاهای عقبی با فلسهای ضخیم وخبر خاکستری پوشیده شده بود و هرمشکلی کدام به اندازهٔ یک ستونِ سنگی بود.
واگراش بالهای پرداری روی پشتش و دمی بلند پوشیدهکورهٔ از فلسهای دندانهدار داشت. رپتور در قسمتِ شانه بهخشم ارتفاعِ ۵ متر میرسید و ۸٫۸ متر طول داشت.
برخلافِ بالور، واگراش بهجز دمش هیچ نشانهٔ دیگری از آسیبِ بیرونی نداشت. لیثاعتماد آن را با انفجاری از شعلههای مبدأ کشته بود که اندامهای داخلیاش راهمچنین از بین برده و فضای لازم برای کریستالِ روح را ایجاد کرده بود.
همهٔ دستیارانِ لیث فنِ تقویتِ چاهِ مانای منادیون را یاد گرفته بودند و کورهٔ آدامانتِگذاشتنِ خودشان را برای این کار آورده بودند. پیش از شروع، سولوس خشم را به چندساخت نسخه تقسیم کرد و به هر یک از دوستانشان یکی داد تا به آن عادت کنند.
لیث هم به یک خشم نیاز داشت، در حالی که سولوس نسخهٔ اصلیمیان را نگه داشت. تا نُه خشم میتوانستند همزمان وجود داشته باشند، اما این گروهداده فقط از لیث، سولوس، تیستا، فریا، فلوریا، کویلا، فالوئل و محافظ تشکیل شده بود.
برای این کار، لیث فقط به کسانی نیاز داشت کهآدامانتِ جادوآهنگرانی ماهر باشند، از وجودِ سولوس و برج خبر داشتهنسخه باشند، و بتوان برای اسرارِ جادوآهنگریاش به آنها اعتماد کرد.
مشکلی با در میان گذاشتنِ این اسرار با آنها نداشت، بهخصوص با فالوئل.اعتماد هیدرا چیزی بیش از یک مربی بود؛ دوست و محرمِ اسرارش بود. همچنین، لیثدستانِ دستانِ منادیون را به او هدیه داده بود که روندِ ساخت را آسانتر میکرد.
فقط یک اشارهٔ ذهنی نیاز داشت تا آنها را به کتابخانهآنها متصل کند و جزئیاتِ روشِ ساخت و اینکه هر کدامشان بایددوست چه نوع هستههای کاذبی را پدید بیاورند، با آنها به اشتراک بگذارد.
لیث گفت: «میدونم اگه مشکلی پیش بیاد میتونیم از مادربزرگ بخوایم مواد رو به حالتِاسرار اول برگردونه، اما میخوام همهتون یادتون باشه که این مسئله به زمان حساسه. تا وقتی منمیکرد به مراحلِ آمادهسازی میرسم، اگه میخواید میتونید برید به کارگاه و بخشِ خودتون رو تمرین کنید.»
«مغرور نشید، چون یه اشتباهِ کوچیک از طرفِ هرکورهٔ کدوممون به این معنیه که کارِ بقیه هم خرابخشم میشه و مجبور میشیم همهچیز رو از صفر شروع کنیم.»
تیستا و محافظ با این فکر آبِ دهانشان را قورت دادند. آنها ضعیفتریناعتماد و کمتجربهترین جادوآهنگرانِ گروه بودند، برای همین به طبقهٔ پایین رفتند. حتی با کمکِدستانِ خشم و برج، مطمئن نبودند که بتوانند بهتنهایی حتی سادهترین هستهٔ نیرو را بسازند.
کویلا گفت: «من علاقهای به دزدیدنِ اسرارت ندارم، اما تا حالا یهاعتماد ریشهٔ زمینِ واقعی ندیدم، چه برسه به اینکه تأثیراتش رو به چشم ببینم.همچنین بهمحض اینکه کارت باهاش تموم بشه میرم، بعدش میتونی رونها رو قرار بدی.»
فالوئل، فلوریا و فریا سر تکان دادند و آنقدر ازآنها لیث دور نشستند که مزاحمش نشوند، اما بهاندازهای نزدیک بودندمربی که بتوانند با بینشِ حیات روندِ کار را بررسی کنند.
لیث گفت: «واقعاً چیزِ مهمی نیست.» این حرفش نگاههای تندِ چندخودشان نفر را به همراه داشت. «منظورم اینه که آره، به دستکرد آوردنِ یه ریشهٔ زمین سخته، اما طرزِ کارش اصلاً پیچیده نیست.»
فالوئل حرفش را اصلاح کرد: «استفاده ازش آسونه. طرزِ کارش یه معمای لعنتیه،اعتماد وگرنه تو این قرنها یکی راهی برای تقلید از تأثیراتش پیدا میکرد. اونوقتهمچنین یه فرمانروای شعلههای دیگه داشتیم و جادوآهنگری به یه عصرِ طلاییِ جدید میرسید.»
لیث میخواست او را بهخاطرِ اینهمه ملانقطی بودن مسخره کند، اما رگهایاعتماد از حسادت در صدایش او را متوقف کرد. ریشههای زمین بسیار کمیاب بودندهمچنین و فالوئل در تمامِ عمرش فقط چندتایی از آنها به دست آورده بود.
بدتر از همه اینکه بیشترشان برای تمرین استفاده شده بودند و روندِ جادوآهنگریِ پس از آن چیزهای زیادیچیزی به او آموخته بود، اما آرتیفکتهای معمولیای تولید کرده بود. لیث فقط یکی به دست آورده بود، اماکند آن را نگه داشته بود تا اینکه سالارک پیشنهاد داد جادوی آفرینشش را برای او به کار ببرد.
این کار به او اجازه داده بود پیش از اقدام به ساختِ اصلی، آزادانه باپیش ریشهٔ زمین آزمایش کند. سپس، پس از آنکه برج کارگاه را پس گرفت، لیث آزادیِ بیشتریاصلی به دست آورد و حتی دیوانهوارترین نظریهای را که به ذهنش میرسید بدون هیچ پیامدی میآزمود.
برای یک جادوگر، اینجادوآهنگرانی معادلِ آن بود که همهچیزبتوان را یکجا به دست بیاورد.
لیث ریشهٔ زمین را از بُعدِ جیبیاش بیرونبتوان آورد و بهآرامی آن را با مانا آغشتهاسرار کرد تا مرزِ میانِ انرژی و ماده ناپدید شد.
اجزای جادویی به خاطرِ انواعِ منحصربهفردِ انرژیِ جهانی که در خود داشتند ارزشمندمیان بودند، نه به خاطرِ ترکیبِ فیزیکیشان. یک گلِ جادویی همچنان فقط یک گیاههدیه بود، همانطور که حتی پرهای ققنوس هم همچنان فقط از کراتین ساخته شده بودند.
چیزی که ماهیتشان را جادویی میکرد این بود که درآدامانتِ کنارِ شیرهٔ گیاهی و خون، مانایی قدرتمند مدتها در آنهانسخه جریان داشت و به بخشِ جداییناپذیری از آنها تبدیل شده بود.
اجزای جادویی را نمیشد در حالتِ طبیعیشان به کار برد، زیرا در آن صورت باید بهگذاشتنِ فلزِ مذاب افزوده میشدند یا به پودری نرم درمیآمدند. هر دو روش نهتنها باعثِ از دستآسانتر رفتنِ بخشی از خواصِ جادوییِ جزء میشدند، بلکه ناخالصیهای تازهای هم اضافه میکردند که باید پالوده میشد.
روشِ درستِ استفاده از یک جزء، بیرون کشیدنِ جوهرِ جادوییاش از طریقِاعتماد ترکیبِ آن با مانای جادوگر بود. جریانِ مانای تازه، جزء را بیشتراسرارش میپالود و تضمین میکرد که انرژیاش تا آخرین جرقه بیرون کشیده شود.
این روند بارِ بیشازحدی به بخشِ فیزیکیِ ماده تحمیل میکردآنها و آن را به غباری درمیآورد که لیث و سولوسمربی بادقت جمعش میکردند. جادوی آفرینشِ سالارک قدرتمند بود، اما معجزه نمیکرد.
بدونِ بقایای ریشهٔ زمین، وقتی او پس از یکی ازآدامانتِ آزمایشهای ناموفقشان انرژیاش را بازیابی میکرد، جایی برای ذخیرهٔ امنِنسخه آن نداشت و ریشهٔ زمین برای همیشه از دست میرفت.
لیث از فنِ تنفسِ خود، چنگالِ اهریمن، استفاده کرد تا جزءِ جادوییآنها را غرق در مانای خود کند. غدهٔ گیاهی با ضرباهنگی منظم میتپیدمحرمِ و هرچه جوهرِ بیشتری از آن بیرون کشیده میشد، هالهٔ سفیدی پدید میآورد.
مانای بنفشِ لیث دو کاربرد داشت. کالبدِ فیزیکیِ ریشه را مصرفآنها میکرد و انرژیِ درونش را آزاد میساخت، و به لیث اجازه میدادمحرمِ انرژیِ رهاشده را طوری مهار کند که گویی از آنِ خودش است.
گنجینهٔ طبیعی را در دستِ راستش نگه داشت و جوهرِ جادویی را بهمیان دستِ چپش برد، جایی که به شکلِ کرهای بینقص درآمد. با پایانِ روندِ استخراج،داده لیث کره را دو نیم کرد و نیمی از آن را به سولوس داد.
معمولاً یک جادوگر باید تا زمانِ مصرف شدنِ انرژیِکورهٔ ریشه تمرکزش را حفظ میکرد و مراقبِ مقدارِ مصرفیاشخشم میبود، اما در موردِ آنها، میتوانستند کار را تقسیم کنند.
این کار تمرکز و زمانِ لازم برای این روند را نصف میکرد.آنها افزون بر آن، به آنها اجازه میداد برای هر گولم از مقدارِمحرمِ انرژیِ برابری استفاده کنند. لیث روی ترابل کار میکرد و سولوس روی رپتور.
هر دو کرهٔ خود را در جایی که کریستالِ روح قرار بود بعداً پیوند بخورد تزریق کردندبهخصوص و گذاشتند انرژیِ ریشه از آن نقطه به بیرون پخش شود. آنها از مانا و ارادهشان استفاده کردندکتابخانه تا انرژیِ جزء را با وجودِ اختلالِ ناشی از جریانِ طبیعیِ انرژیِ جهان در آدامانت، متمرکز نگه دارند.
این فلزِ جادوییِ پالایششده رساناییِ مانای بالایی داشت و به همین دلیل، هر شکلی از انرژی که با آن تماس پیدادوست میکرد، بهطورِ یکنواخت در سراسرِ ساختارش پخش میشد. در شرایطِ عادی، این ویژگی به یک جادوآهنگر کمک میکرد تا ساختههایش رانوع با طلسمهای خود آغشته کند، اما در موردِ ریشهٔ زمین، اثرِ جزء را خنثی میکرد و باعثِ هدر رفتنِ آن میشد.