چپتر 1262: نامردگان قصه میگویند (بخشِ ۲)
0بقیه هم بگم. به کمکتفلوریا نیاز دارم، درست مثل همونندارن موقعی که به همه گفتم دورگهام.»
کامیلا پرسید: «منظورت خانوادهته؟»
«نه، منظورم همهست. تو اولیندراز نفری هستی که در موردِفردا مسئلهٔ مسخشده بودن باهاش حرف
زدم و هنوزم باورم نمیشهسرِ اینقدر خوب پیش رفت. توگذشته حتماً مهرهٔ شانسِ منی.» لیث او
را محکم در آغوش گرفت وفلوریا در گرمایش غرق شد. کامیلا همهیچکس متقابلاً او را در آغوش فشرد.
کامیلا با چنان خوشحالیایفالوئل گفت که انگار لیث بهخبر او پیشنهادِ ازدواج داده بود:
«اولین نفر؟ یعنی داری میگیتخت حتی تیستا، فالوئل و فلوریاخوبه هم هنوز از این موضوع خبر
ندارن؟»
«هیچکس جز تو.» بوسهٔ نرمیدراز بر لبانِ کامیلا زد وفردا تا زمانی که نفسش بند نیامد،
رهایش نکرد.
کامیلا در حالی که نفسنفسکنارش میزد گفت: «برای کسی کهلبخندِ تا همین چند لحظه پیش اونقدر
پکر بهحتی نظر میرسید،فالوئل خیلی انرژی داری.»
«من دورگهای از یه جانور،پلک یه مسخشده و یه آدمِفرو منحرفم، یادت نیست؟ این بهم
قدرتهای ویژه میده.» روی تختروزِ دراز کشید و کامیلا راتفریحی هم با خود پایین کشید.
«خوبه کهمجبور فردا مجبور نیستمسرِ برم سرِ کار.»
لیث بینِ استراحتِ روزِ گذشتهکنارش و پرواززدگی، حتی پس ازلبخندِ چند ساعت فعالیتِ تفریحی هم
پلک روی پلک نگذاشت. کامیلافلوریا کنارش به خوابِ عمیقی فروندارن رفته بود و لبخندِ بزرگی بر
لب داشتویژه که باعث شدتخت لیث ریز بخندد.
در حالی که به طلوعِروزِ خورشید از شکافِ کوچکِ پنجرهٔتفریحی روبهروی تخت نگاه میکرد، در
ذهنش گذشت: بیشتر گشنمه تادراز خسته، اما از اینکه کامیفردا بیدار بشه و ببینه تخت خالیه،
عذابوجدان میگیرم.
مهم نبود رگیا چقدرنگذاشت شگفتیِ جادویی داشت یا برجرفته چقدر راحت بود؛ هیچچیز نمیتوانست
جای خوابیدن در خانهٔ خودشفلوریا و کنارِ دوستدخترش را بگیرد.ندارن کامیلا حتی گلِ کاملیا را
هم با خود آورده بود؛تخت همان گلِ جادویی که لیث درفردا دومین قرارشان به او هدیه داده
بود.
بهخاطرِ اجزای فوقالعاده ارزانیتخت که لیث برای جادوآهنگریِ آنخوبه به کار برده بود، اگر
گل بهطورِ مرتب نشانگذاری نمیشدسرِ در عرضِ یک هفته پژمردهگذشته میشد و میمرد، با این
حال کامیلا به اینکهتیستا هر روز آن رااین نشان میزد افتخار میکرد.
کامیلا ناگهان از جا پریدفلوریا و باعث شد لیث یکهندارن بخورد. «خدای من، خواب موندم؟ چرا
بیدارم نکردی؟ دیرم میشه!»
از روی تخت پایین پریدروزِ و در حالی که بهتفریحی زرهِ اسکیلواکر دستور میداد روی پوستِ
برهنهاش بلغزد و شکلِتخت یونیفرمِ بازپرسیش را بهپایین خود بگیرد، دنبالِ لباسزیرش میگشت
که درمجبور گوشهوکنارِ اتاقبرم افتاده بود.
«بهترتیب: نه، خواب نموندی وکنارش چون تو مرخصی هستی.» لیثلبخندِ از خنده رودهبر شد. کامیلا
هم در راهِ برگشت بهفلوریا تخت، مثلِ رانندهکامیونی که درندارن یک روزِ تابستانی در ترافیکی
چندکیلومتری گیرویژه کرده باشد،روی بدوبیراه میگفت.
«لعنت به این آموزشهای ارتش.روزِ اینقدر به زود بیدار شدنتفریحی عادت کردم که تا بدنم یاد
بگیره چطورمیده بیشتر بخوابه،تخت تعطیلاتم تموم شده.»
شکمِ لیث قاروقور کرد وفالوئل گفت: «حالا که بیداری، عیبیخبر نداره بلند شم و صبحونه بخورم؟
دارم از گشنگی میمیرم.»
کامیلا آهی کشید و گفت:تخت «پس منم همینطور. نمیخوام برگردمخوبه تو تخت، چون معنیش اینه
که بایدساعت تنها بخوابم.تفریحی منم باهات میام.»
کامیلا در حالی که گلِدراز کاملیا را نشان میزد، زره رامجبور به شکلِ کفشی تخت، شلوارِ مشکی
و پیراهنِ سفید درآورد. این اولینکار کاری بود که هر روز پسساعت از بیدار شدن و آخرین کاری
بود کهمیگی قبل ازتیستا خواب انجام میداد.
همان یک بار همفالوئل کافی بود، اما اوموضوع دوست داشت محتاطانه عمل کند.
پس از خوردنِ صبحانهای مفصلپلک و برداشتنِ سولوس، لیث وفرو کامیلا به خانهٔ محافظ رفتند.
به لطفِ نیروی زندگیِ مشترکشان،روزِ آن رای تنها کسی بهتفریحی جز سولوس بود که از تناسخهای
لیث خبر داشت.
لیث نیاز داشت بارِ سنگینِفالوئل دیدارِ نهایی با کارل راخبر با هر دوی آنها در میان
بگذارد.
سلیا فستارو در را بازتخت کرد و با لبخندی گرمخوبه به مهمانانش خوشآمد گفت: «خوشحالم که
برگشتید! درستساعت سرِ وقتتفریحی برای صبحونه رسیدید.»
زنی در اواخرِ سیسالگیتخت بود، اما به لطفِپایین درمانهای محافظ، بهسختی از اواسطِ
بیستسالگی گذشته به نظر میرسید.سرِ حدودِ ۱٫۷ متر قد داشتگذشته و پوستش به خاطرِ سالها
قرار گرفتنمیگی در معرضِ آفتابفالوئل برنزه شده بود.
موهای مشکیاش که تافالوئل روی شانههایش میرسید، به چشمانِخبر فندقی و تیزش ظاهری ملایمتر
میبخشید. لباسهای خانگی و راحتیتخت شاملِ شلواری گشاد و قهوهایخوبه و بلوزی مشکی به تن
داشت.
کامیلا زنِ بزرگتر را کهدراز با گذشتِ زمان به یکیفردا از نزدیکترین دوستانش تبدیل شده
بود، در آغوش گرفت وسرِ گفت: «ممنون سلیا، اما ماگذشته صبحونه خوردیم.» خانوادههای ورهن و
فستارو اسرارِ مشترکِ زیادیتیستا داشتند که نباید به بیرونموضوع درز میکرد و همین موضوع
باعث شده بود تانگذاشت آنها بیش از پیشفرو به هم نزدیک شوند.
«منم بهتون غذا تعارفروی نمیکنم، دارم ازتون کمک میخوام.پایین از وقتی نالروند از فرینج
برگشته، بیشترِ وقتشو به جایپلک خونه تو مقرِ فالوئل میگذرونهفرو و من برای بچهها به
کمک نیاز دارم.»
سلیا از این آغوش استفادهسرِ کرد تا کامیلا را بهگذشته داخل بکشد و کوچکترین عضوِ خانواده،
فنریر فستارو، را بهتیستا دستش بدهد. کودک حالااین یکساله و حسابی سنگین بود.
پیش از آنکه کامیلافالوئل حتی بتواند به پاسخی مناسبخبر برای این سوءاستفاده از قوانینِ
مهماننوازی فکر کند، سلیاروی گفت: «خیلی ممنون. اصلاًخود نمیدونی غذا خوردن تو آرامش
چقدر برام ارزش داره،تفریحی اونم بدونِ اینکه نگران باشمعمیقی این شیطانِ کوچولو غذاشو روی
لباسام بالا بیاره.»
سلیا سه فرزند داشت.برم همهٔ آنها دورگههای انسان-جانورِاستراحتِ امپراطور بودند که انرژیِ
همیشگیِ بچههای کوچکحتی و قدرتِ تخریبِ یکهنوز بمبِ دستساز را داشتند.
فنریر در تلاش برای فرار،فلوریا دستها و پاهای کوچکش راندارن به چنگالهایی تغییرِ شکل داد که
اگر کامیلا زرهیمیده افسونشده به تن نداشت،کشید لباسهایش را تکهتکه میکردند.
کامیلا در حالی که سعی داشتگذشته کودکِ بیش از حد قوی رانگذاشت مهار کند و به او سوپِ خامهای
بخوراند، سرِ سلیا غر زد:دراز «این واقعاً اون چیزی نیستفردا که از یه دیدوبازدید تو ذهنم
بود.»
حرفهای سلیا باعث شد کامیلاکنارش سرخ شود و به بحثلبخندِ پایان دهد: «وقتی چندتا بچه برای
خودت آوردی، ازم تشکر میکنی.»
سلیا به محافظ تشر زد:پلک «آخه چرا اونجوری به منفرو نگاه میکنی؟ اگه برام لباسهایی
مثل زرهِ پوستدزد میساختیاستراحتِ یا حداقل تو نگهداریساعت از بچهها بیشتر کمکم میکردی،
مجبور نمیشدممیده به این حقههایدراز پیشپاافتاده متوسل بشم.»
رایمن با لحنی شرمندهتیستا گفت: «اوریکالکوم و کریستالهایاین جادویی که رو درخت سبز
نمیشن. تازه، من دارمنگذاشت تمامِ تلاشمو میکنم، اما بینِرفته درآوردنِ پولِ لازم برای دوتا
خونهمون و تمرینِ جادو،فالوئل با اینکه فقط هفتهای یهخبر بار میخوابم، بازم وقتِ چندانی
برام نمیمونه.»
سلیا پیش از آنکه دوبارهروزِ جروبحثی را که در تمامِتفریحی طولِ صبحانه ادامه داشت از سر
بگیرد، رو بهروی کامیلا کرد وکشید گفت: «دیدی چی میگم؟»
لیث در حالی که لیلیافالوئل و لران را با قصههایش سرگرمندارن میکرد تا غذایشان را تمام کنند،
از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید:کنارش «عیبی نداره یه مدت سلیالبخندِ رو مشغول نگه داری؟ دلم
میخواد با محافظتیستا تنها صحبت کنم واین وضعیتم رو بهش بگم.»
کامیلا که از ویژگیهایتفریحی خودتمیزشوندگیِ زره خوشحال بود،خوابِ جواب داد: «مشکلی نیست.»
نصفِ سوپِ خامهای رویاستراحتِ لباسهایش ریخته بود، اماساعت لکهها به لطفِ فورانهای کوچکِ
جادوی تاریکی بهروی همان سرعتی کهکشید ایجاد میشدند، ناپدید میگشتند.
به محض اینکه بچههاتیستا برای بازی با حیواناتِ خانگیِموضوع جادوییشان، اسلش و کرش، به
بیرون دویدند،تفریحی سرانجام سکوت برکنارش خانه حاکم شد.
لحظهای بعد از اینکه سلیاتخت و کامیلا برای شکار بیرونخوبه رفتند، لیث گفت: «خیلی شدید
بود. همیشه همینطوره؟»
رایمن در حالی که جلویدراز فنریر را میگرفت تا با چنگالهایشمجبور از دیوار بالا نرود و به
سقف نرسد، گفت: «تقریباً هرسرِ روز، اما من اینو باگذشته دنیا عوض نمیکنم.» او آنقدر
دیوارها را تعمیر کردهتیستا بود که حالا یکاین نجارِ حرفهای شده بود.