چپتر 2122: قصرِ پنهان (بخشِ ۲)
0ساختارش شبیه قلعهای بود که دیواری مدور احاطهاش میکرد؛ دیواری که ازتمامِ زمین تا سقف کشیده شده بود و تنها یک راهِ ورود باقیاینجا میگذاشت که به همان اندازه که واضح بود، پر از تله بود.
پادشاهِ مرده هرگز به خاطرِ نوآوری زبانزد نبود، اما وقتی ایدهٔ خوبی میدید، قدرشببخشه را میدانست. بعد آن را میدزدید، بهترش میکرد و ساختهٔ خودش مینامید. او ازواستور سرزمینهای گرفته الگوبرداری کرده بود و قصر را بهجای زمین، روی سقف ساخته بود.
غاری که انتخاب کرده بود سقفِ کوتاهی داشت و راهروهای منتهی بهکرد آن باریک بود تا موجوداتِ پرنده هیچ برتریای در آنجا نداشته باشند وداره آنهایی که جثهٔ بزرگی داشتند نتوانند از تمامِ ظرفیتِ هیئتِ حقیقیشان استفاده کنند.
کلیا پرسید: «فقط من اینطورگفت فکر میکنم، یا اینجا جوری طراحیجوان شده که با ورهن مقابله کنه؟»
زناگروش پاسخ داد: «اگه پای هر کسِ دیگهای وسط بود، میگفتمنتوانند پادشاهِ مرده اینجا رو ساخته تا فقط مانعِ هر جانورِ الهیفکر بشه. ولی با شناختی که از ملن دارم، احتمالاً حق با توئه.»
کلیا گفت: «راستی، تبریک میگم.»
«تبریک برای چی؟»
دخترِ جوان پرسید: «خبرِ بچه رو شنیدم و میدونم کهدخترِ تا حالا هیچ مسخشدهای نتونسته زندگی ببخشه. گونهٔ شما فقطببخشه قراره زندگی رو بگیره. این برای شما دورگهها چیزِ مهمی نیست؟»
زناگروش لبخندِ گرمی به او زد و در دل آرزو کرد واستور نفرِ بعدیهیئتِ باشد: «خیلی بیشتر از چیزی که بتونی تصور کنی برامون ارزش داره. لیث هممقابله مثلِ ما یه دورگه بود، اما نمیدونم چطور، تونست از سدِ همهٔ محدودیتهای ما بگذره.
«اگه اون تونست این کار رو بکنه، یعنی ما هم میتونیم.مسخشدهای اونموقع، ما هم تبدیل به یه نژادِ واقعی میشیم و بهمرورِمهمی زمان، با نوادگانِ ما هم هیچ فرقی با نوادگانِ جانورانِ امپراطور نمیذارن.»
«مهمونی چطور بود؟ از میلیا... یعنی،چیزِ از ملکه خواستم منم با خودشکرد ببره ولی قبول نکرد. شنیدم فوقالعاده بوده.»
زناگروش آهی کشید: «نمیدونم، چون منم نتونستم شرکت کنم. سالارک اجازهٔ ورودخبرِ بهم نداد.» تنها مایهٔ تسلیاش این بود که دستکم توانسته بود ازبگیره طریقِ آویز به لیث تبریک بگوید و از زبانِ زینیا دربارهٔ مهمانی بشنود.
کیگان چشمِ سیاه بالورش را به همراهِ تواناییِ تبارِ ققنوسش، قدمِ سایه، فعالظرفیتِ کرد تا تواناییِ دورگهاش، گامزدن در سایه، را پدید آورد. او خود وطراحی همراهانش را با تاریکیِ غار درآمیخت و در طرفِ دیگرِ دیوار پدیدار شد.
اجرای معمولیِ گامها نقاطِ دسترسیِ بُعدیای ایجاد میکرد که مثلِحالا ستاره در تاریکیِ غار میدرخشیدند. در عوض، گامهای آشوب به میدانِچیزِ دیدشان محدود میشد و بهمحضِ بیرونآمدن، آرایههای تشخیصِ حرکت پیدایشان میکردند.
اما گامزدن در سایه به آنها اجازه میداد تا در حالی که همچنان در پناهِبعدی پوششِ تاریکی پنهان بودند، جابهجا شوند و بهترین نقطهٔ ورود را بگردند. حتی وقتی ازچطور آن خارج میشدند، نیازی نبود از سایهها بیرون بیایند و حرکتی کنند که قابلتشخیص باشد.
سیاهی بهسادگی بااحتمالاً بدنشان درمیآمیخت، گوییراستی از اول همانجا بودهاند.
گرگومیش که خوشحال بود گامزدن در سایه حتی نورِ چشمانشداشتند ناشی از بینشِ حیات را هم پوشانده است، گفت: «اطلاعاتی کهاینطور داریم دقیقه. درهایی که کمترین افسون رو دارن فقط یه تلهن.
«پشتشون، بیشمار آرایه و یه دیوارِ توپرِ اوریکالکوم به ضخامتِ ۲ مترنتونسته هست. بهمحضِ اینکه وارد بشیم، دومین دیوارِ اوریکالکوم ورودی رو مهروموم میکنهلبخندِ و ما رو داخلِ آرایهها گیر میندازه، بدونِ هیچ جایی برای بلینک کردن.
«بدتر از همه اینکه این تاریکی عادیمهمی نیست. همهٔ حواسم رو تار میکنه ونفرِ نمیتونم حتی یه مختصاتِ بُعدی رو پیدا کنم.»
کیگان با خجالت اعتراف کرد: «منم همینطور. اگهمیگم گامزدن در سایه نبود، بهمحضِ اینکه میرفتیم داخل،حالا کنترلِ هر طلسمِ بُعدیای رو از دست میدادم.»
«اگه راهی جز درِ اصلی نیست، بهتره درستوحسابی در بزنیم.»داشتند بهمحضِ اینکه کیگان آنها را به جلوی دروازههای قلعه برگرداند، زناگروشاینطور طلسمِ آشوبِ ردهٔ ۴ خود، یعنی خلأِ زوزهکش را رها کرد.
پرتویی سیاه بهاندازهٔ یک درختِ کوچک آرایههای دفاعی و درِ اوریکالکوم رانتونسته شکافت و تلههای پشتش را فعال کرد. لایههای درونیِ محافظتهای جادویی توانستند پیشگرمی از آنکه خلأِ زوزهکش حتی به انتهای راهرو برسد، آن را متوقف کنند.
اژدهای سایه با حیرت گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟ قرارگرمی بود در رو پودر کنه و راه رو برای دههابتونی متر باز کنه، ولی فقط یه سوراخ تو ورودی درست کرد.»
گرگومیش گفت: «تقصیرِ منه. انگار شب به طلسمهای ضد-مسخشدهٔ من دستجوان پیدا کرده. بعد از مبارزهٔ آخرمون، فهمیدم شما دورگهها چقدر قویشما هستین و یه سری افسون بر پایهٔ جادوی نور ابداع کردم.
«اینجوری، هروقت یکی از طلسمهای آشوبتون به چیزی بخوره که بانتوانند این اقدامهای متقابل آمیخته شده، عنصرِ نور در لحظهٔ برخورد بخشی ازمیکنم آشوب رو خنثی میکنه و آرایهها هم میلیمتر به میلیمتر ضعیفش میکنن.»
کیگان پرسید:میگم «چطور ازدخترِ کار بندازیمشون؟»
«هیچ ایدهای ندارم. بینشِ حیات بهم نشون میده که شب افسونهای منو به سبکِ خودش تغییرباشد داده. برای بررسیشون به زمان نیاز دارم و ما اصلاً وقت نداریم.» زنگِ خطر از قبلسدِ به صدا درآمده بود و چند نامردهٔ تا دندان مسلح داشتند به سمتِ ورودی سرازیر میشدند.
«باشه.» اژدها و ققنوس به یکدیگرراستی سر تکان دادند و همزمان انفجاری ازبچه شعلههای مبدأِ بنفشِ روشن را بیرون دادند.
لحظهای که به هم رسیدند، نیروهای زندگیشان که با انرژیِ جهان آمیخته شدهظرفیتِ بود، با یکدیگر تشدید شدند. این کار به زبانههای آتشِ عرفانی اجازه داد تاورهن بهجای خنثی کردنِ یکدیگر، قدرتشان را ترکیب کنند و به شعلههای نخستین تبدیل شوند.
بنفش به سفیدِ روشن تبدیل شد و ستونِ آتش آنقدر بزرگمسخشدهای شد تا تمامِ راهرو را پر کرد. شعلههای نخستین همهچیز رامهمی در مسیرشان سوزاندند و تنها سنگهای زغالشده و خاکستر به جا گذاشتند.
لحظهای که شعلههای سفید ناپدید شدند و کلیا توانست دوباره با بینشِ حیاتواستور ببیند، گفت: «یه لحظه صبر کن. چطور اون دو تا نامرده هنوز زندهن؟لیث حتی با تجهیزاتِ ما، از یه چیز به این قدرتمندی حسابی کتک میخوردیم.»
در حالی که بقیهٔ سربازها بخار شده بودند، دو پیکرِ انساننما لحظهای از پیشرویشنیدم دست نکشیده بودند و حالا فقط چند متر فاصله داشتند. پوستشان از حرارت سرخمهمی و داغ شده بود، اما گذشته از آن، به نظر نمیرسید آسیبی دیده باشند.
کیگان و زناگروش بینشِ حیات نداشتند و برای مسیریابی در تاریکیِنتوانند راهرو باید به حواسِ دیگرشان تکیه میکردند. هوا پر از بویفکر مرگِ نامردگان، گوشتِ سوخته، و فلز و سنگِ بیشازحد داغشده بود.
موجودات با قدمهایی چنان سنگین پیشخبرِ میآمدند که تراکمِ بدنشان باید بانتونسته یک جانورِ امپراطورِ متوسط برابری میکرد.
«اونا هم آسیب دیدن، فقط براشون مهم نیست.»نیست گرگومیش مجبور بود اعتراف کند که شب وباشد اورپال وقتی واقعاً اراده میکردند، بسیار تحسینبرانگیز میشدند.
پس از ناپدید شدنِ خورشیدِ سرخ، خواهرش نقشههای بهترین گولمهای او را برداشته بود و باحالا استفاده از منشورهای خودش بهعنوانِ ظرفی برای هستهٔ نیرو، آنها را ساخته بود. اینگونه، نهتنها قادر بودندکرد مانندِ او از عنصرِ تاریکیِ طبیعی تغذیه کنند، بلکه برگزیدگانش هم میتوانستند آنها را مانندِ زره بپوشند.
منشورِ گولم و منشورِ درونِ برگزیده با هم ارتباط برقرار میکردند و به نامردهایهیئتِ که سازه را پوشیده بود اجازه میدادند تا آن را مانندِ بدنِ خودش حرکتمقابله دهد. این کار به گولمها هوش و تواناییِ سازگاری میداد که معمولاً فاقدِ آن بودند.
همچنین، این کار به نامردگان یک لایهٔ محافظ ازمیدونم چند تن سنگِ سختِ میخکوبشده با آدامانت و چندینبگیره طلسم میداد که برایشان نیازی به خواندنِ وِرد نداشتند.