چپتر 2665: توافق (بخشِ ۱)
0«همهش بهخاطرِ توئه که یوریال، فلوریا، نانا، لارک و هر کسی که اصلاً بهموناستخوانی اهمیتی میداد، بدونِ اینکه بفهمن چقدر دوستشون داشتیم، مُردن.» همانطور که اژدهای پرِ خلأ حرفانسانیاش میزد، شعلههای روی بالهای پردارش بسته به عنصرِ نفرینشدهای که هدایت میکردند، تغییرِ رنگ میداد.
با هر کلمه، صدای ویرم بهولی غرشی کرکننده تبدیل میشد که لیث راکینه وادار میکرد دستهایش را روی گوشهایش بگذارد.
«با این حال حق با توئه.» شعلهها فروکش کرد و صدایش به بمیِ یک زمزمه رسید.بیوقفه «احساساتِ من نسبت به تو عوض نشده، ولی اگه کسی باشه که بیشتر از خلأ ازش متنفرآنها باشم، اگه کسی باشه که بیشتر از تو ازش کینه به دل داشته باشم، اون الفِ لعنتیه!»
اژدهای پرِ خلأ با خشم به امرائل خیره شد و به خودش اجازهولی داد نفرت را حس کند. همان نفرتی که تمامِ تاروپودِ خلأ را تشکیل میدادخیره و حالا در رگهای اثیریِ اژدها جریان داشت و فلسهای سرخش را سیاه میکرد.
شاخهای تازهای روی سرش رویید و شاخهای قدیمیمسیرِ بلندتر و بزرگتر شد. پرِ اولین جفت بالهایشآنها در شعلههای آبی سوخت و غشای زیرینشان نمایان شد.
جفت بالِ پردارِ باقیماندهاشعوض حالا با شش نوعِ مختلفبیشتر از شعلههای نفرینشده بیوقفه میسوخت.
آتشِ آبی از بالهای حالا غشایی به ستونِ فقرات سرایت کرد و از آنجا، پرهاینفرینشده سیاه را در مسیرِ سر شعلهور ساخت. در آن نقطه، شعلههای آبی در امتدادِ خارهای استخوانیاستخوانی پخش شد و آنها را به شکلِ چیزی شبیه به یک تاجِ سوزان به آتش کشید.
اژدهای اهریمن خلأ، هیئتی که اگر لیث در گذشتهاحساساتِ اجازه میداد نیمهٔ انسانیاش توسطِ اژدها یا مسخشده بلعیده شودباشم به خود میگرفت، فقط دو چشمِ سفیدِ بدونِ مردمک داشت.
همین؟ لیث خودش رافقرات با نشاطبخشی بررسی کرد وشعلهور هیچچیزِ متفاوتی در خودش ندید.
هستهٔ مانایش هنوز بنفش بود و نیروی زندگیاشباشه همچنان به یک تیامات تعلق داشت. جرم، والفِ همچنین توانمندیِ جادویی و فیزیکیاش تغییری نکرده بود.
دستکم تا زمانی که ادغامِ میانِ خلأ و اژدهای پرِ خلأ به حدی رسیدمختلف که نیروهای زندگیِ لیث در آن لحظه اجازه میداد. انرژیِ مازادی که نمیتوانست درونِ تجلیِامتدادِ روح ذخیره شود، از طریقِ پیوندی که با نیمهٔ انسانی داشت، به بیرون نشت کرد.
با پوشیده شدنِ پوستش از سیاهی، لیث از درد فریاد کشید؛ سیاهی از سرش شروع شدبیشتر و طوری به پایین سرازیر گشت که انگار کسی یک سطل رنگ رویش ریخته باشد. هفت چشمشهمان سفید شد و هالهٔ سیاه-بنفشش جای خود را به شعلههای آبیِ نیمهشبی داد که همهچیز را میسوزاند.
هوا، ذراتِ غبارِ درونش، انرژیِ جهانِ پیرامونش، و حتی گوشتِ تنِ خودِ لیث. فقطاستخوانی ادغامِ جزئی با دیگر نیروهای زندگی بود که مانع از سوختنش در شعلهها میشد؛نیمهٔ سیاهی همچون عایق عمل میکرد و او را از بیشترِ آسیبها در امان نگه میداشت.
بیشترشان، اما نه همه.
انرژیهای تاریکِ سوزان تمامِ بدنش را پوشاند و انگشتانش را به چنگال و دندانهایش رانفرینشده به نیشهایی رنگپریده تبدیل کرد. بهمحضِ اینکه تمامِ بدنش سیاه شد، موهایش آتش گرفت وخارهای پوستش به فلسهای بیشماری ترک خورد که از میانشان شعلههای آبیِ بیشتری به بیرون نشت میکرد.
همزمان، به نظر میرسید پنج چشم از هفت چشمِ لیث اشکهای سفیدینشده میریزند که گرانش را به چالش میکشیدند و رو به آسمان میچکیدند. پنجخشم سیلابِ دستنخورده از بدنِ اژدهای اهریمن خلأ بالا رفتند تا به صورتش رسیدند.
اشکهای سفید پنج گودالِ سفید تشکیل دادند که متراکم شده و به همان تعداد چشم تبدیل شدند،شکلِ و بخشی از قدرتِ نیمهٔ انسانی را به اژدها بخشیدند. مردِ پایین و اژدهای بالا یکصدا غرشخود کردند، چراکه هر دو به ثبات رسیدند و چشمانشان از انرژیِ عنصری فوران کرد و دیگر سفید نبود.
لیث سعی کرد دیوهایش رانشده پدید آورد، اما مانایش به رنگِمتنفر آبی سوخت. سایهها سوختند. همهچیز سوخت.
«صبر کن، چی؟» فالوئل، آجاتار و امرائل برای کسری از ثانیه مبارزهشان را متوقف کردند. حس میکردند تکتکِ موها یا فلسهای روی بدنشان از ترسمسیرِ سیخ شده است. جیغها و غرشها فقط هوا بودند و آنها را تحتتأثیر قرار نمیدادند، اما قدرتی که با خود داشتند کاملاً چیزِ دیگری بود. هرخود سه به سمتِ چیزی که لیث به آن تبدیل شده بود چرخیدند و فشارِ یک جانورِ الهیِ حقیقی را که از بدنش ساطع میشد، حس کردند.
نه خودش و نه تجلیِ روحش بهتنهایی آنقدر قوی نبودند، اما در کنارِ هم همان حضورِ رعبآوریازش را ایجاد میکردند که یک اژدهای واقعی داشت. علاوه بر آن، تیغهٔ سوزانِ میانِ دستانش هالهای ازنفرتی خود ساطع میکرد که کاملاً با هالهٔ لیث همراستا بود و اوضاع را یک پله ترسناکتر میکرد.
آجاتار با تأیید غُرغُری کرد و حملهاش را از سر گرفت، درحالیکه فالوئل و امرائلپخش همچنان ماتومبهوت مانده بودند. دستکم تا زمانی که اولین ضربهٔ دریک فرود آمد و هرتوسطِ دو به خودشان آمدند تا یکی از رفیقش حمایت کند و دیگری جانش را نجات دهد.
«داره چه اتفاقی میافته؟ سطحِ انرژیِ جهان یهو افت کرده ولی نمیتونم هیچکینه منبعی برای این پدیده پیدا کنم.» هیدرا و الف مثلِ هم فکر میکردند؛همان یکی تغییراتِ حاشیه را از طریقِ دستها درک میکرد و دیگری از طریقِ برج.
امرائل حتی سعی کرده بود از چشمانِ منادیونزیرینشان استفاده کند تا بفهمد چه خبر است، امابیوقفه طبقِ آرتیفکت، هیچ اتفاقی در حالِ رخ دادن نبود.
امرائل پرسید: «شما دو تا، اسمِ اون چیزرسید چیه و چیکار میتونه بکنه؟» او سؤالاتش رابیشتر طوری بیان کرد که جای هیچ طفرهرفتنی نباشد.
هر دو پاسخ دادند: «نمیدونم.»
سولوس از چهارسالگی لیث را میشناخت و درختِ جهان وارثِ هزارانمتنفر سال دانشی بود که از پیشینیانشان، از دورانی حتی پیش ازاجازه نگهبانان، به ارث رسیده بود؛ بنابراین این جمله امرائل را زهرهترک کرد.
امرائل با خود فکر کرد:آبی «مهم نیست. اون هر چی کهپردارِ باشه، نمیتونه از برجِ منادیون قویتر...»
لیث روی زانوهایش افتاد و درحالیکه اززمزمه درد سینهاش را گرفته بود، با صداییاگه که مثلِ رعد میغرید فریاد زد: «جاخالی بدید!»
آجاتار و فالوئل هیچ ایدهای نداشتند که چه اتفاقی دارد میافتد و چراخارهای لیث از پیوندِ ذهنی استفاده نکرده است، اما به اندازهٔ جانشان به اواگر اعتماد داشتند. آنها کنار کشیدند و امرائل را تنها و کاملاً گیج رها کردند.
بالهای پردارِ اژدهای اهریمنِ خلأ از لحظهای که جانورِبیشتر الهی شکل گرفته بود، انرژیِ جهانِ اطراف را کشیدهخشم بودند و حالا قدرتِ انباشتهشده به جرمِ بحرانی رسیده بود.
لیث حسِ سوزشِ سینهاش را میشناخت. برایش سخت بود باور کند که با وجودِمختلف اینکه این قدرت درونِ قلبِ خودش جمع نمیشد، باز هم میتوانست اینقدر دردناک باشد،نقطه اما خیلی وقت پیش یاد گرفته بود که واقعیت هیچ اهمیتی به باورهای او نمیدهد.
پرهای اژدهای اهریمنِ خلأ با انواعِ شعلهها زبانه کشیداحساساتِ و همزمان نوری نقرهای از سینهاش بیرون زد، بهسرعتمتنفر از گردنش بالا رفت و از دهانش خارج شد.
شعلههای وحشت، متمرکز و سریع همچون لیزر، ازمسیرِ آروارهٔ اژدها فوران کرد و در یک چشمبههمزدنآنها فاصلهٔ میانِ لیث و امرائل را طی کرد.
الف گفت: «این دیگه چیه؟» و تمامِاگه موانعِ ذخیرهشده در برج و زره راداشته پدید آورد، اما شعلهها همهشان را سوزاندند.
انفجارِ نقرهای او را از سر تاغشای پا در بر گرفت و دفاعش، مانایش،مختلف دنیای اطرافش، برج و بدنش را بلعید.
سولوس و امرائل با هم جیغ کشیدند و حس کردند جوهرشان در دردی سوزاناگه در حالِ تحلیل رفتن است. شعلههای وحشت از الف گذشتند، خندقی به عمقِ چند متراجازه در زمین حفر کردند و یک واحدِ کامل از الفها را به خاکستر تبدیل کردند.
«آجاتار، فالوئل، اینو بسپارید به من. این حرومزاده مالِ منه!»ساخت لیث درحالیکه به جلو یورش میبرد، با دست اشاره کردتاجِ که کنار بروند. تیغهٔ سوزان فریادِ جنگیِ مورمورکنندهای سر داد.
اژدهایانِ پَست همانطور که گفتهنشده شده بود عمل کردند و باعثمتنفر شدند امرائل زیرِ لب ناسزا بگوید.