چپتر 2391: فصل 2391
0«تا اون موقع، موجهای هیولا و شهرهای گمشدهای که تو جیرااونقدر به وجود اومدن، میشن مشکلِ همتایانِ بیدارشدهٔ ما تو زیما ودرخواستِ اونا هم در برابرِ این تهدیدها بهتر از ما دوام نمیارن.
در عوض، اینطوری میتونن طلسمهاشون رو روی یه سرزمینِآماده محکوم به نابودی رها کنن و حتی اگه نابودیِ آرتیفکتهایتعدادشون نفرینشده آسیبِ طولانیمدتی به جا بذاره، کسی متوجهِ تفاوتش نمیشه.
برعکس، این کار به شورای زیما کمک میکنه تا هیولاها رو قتلعام کنن ومیزنه زمینهای بایرِ بهجامانده هیچ آذوقهای برای اونایی که از اون حریقِ بزرگ جونِ سالمآرن به در بردن، فراهم نمیکنه. اونجا که طلسمها شکست میخورن، گرسنگی ضربهٔ آخر رو میزنه.»
فناگارِ لویاتان سر تکان دادچندتا و گفت: «نقشهٔ حسابشدهایه. اگه منسخت جای همتایانِ نگهبانم بودم، تأییدش میکردم.»
آرن نگاهِ کینهتوزانهای به جدش انداخت اما رویتبدیل پادشاهِ لیچ تمرکز کرد و پرسید: «برای همینه کهبرم امروز اینجایی، برگانوت؟ که جونِ خودت رو نجات بدی؟»
نمایندهٔ نامردگان سر تکان داد و گفت: «درسته. هیولاها آزمایشگاهِ من و چندتاهوشِ از لیچهای دیگه رو پیدا کردن. قتلعامکردنِ اونا سخت نیست. قرنهاست که تلههایی آمادهلیچهایی کردم و تواناییهای جادویی و هوشِ محدودشون، اونا رو به طعمهٔ آسونی تبدیل میکنه.
با این حال، تعدادشون اونقدر زیاده که اگه اراده کنن میتوننگرسنگی به خونهام برسن. من نمیتونم به زیما برم و لیچهایی همجای که نمایندهشونم نمیتونن. ما پیشتر درخواستِ پناهندگی دادیم و همهمون رد شدیم.»
برگانوت در حالی که سایرِ نمایندگان با پوزخندِ ازخودراضیانهای روی صورتشان با این حرفهاتلههایی موافقت میکردند، با کلافگی پرههای بینیاش را گشاد کرد و گفت: «یه مشت اراجیف تحویلمونخونهام دادن که نمیخوان منابعشون رو با ما شریک بشن و لیچهای بیشتر فقط مایهٔ دردسرن.»
حقیقت این بود که لیچها فقط از شورا منابع میگرفتند. تنها زمانیزیاده در حلِ مشکلات مشارکت میکردند که نفعی برایشان در کار بود. کرسیشان درهمهمون شورا گواهِ قدرتشان بود؛ قدرتی که بهتنهایی میتوانست بقیهٔ نامردگان را مهار کند.
نژادهای دیگر این راقتلعامکردنِ بهای ناچیزی برای پرداختتلههایی میدانستند، هرچند همچنان دیوانهکننده بود.
او پیش از آنکه ادامه دهد، گلویش را صاف کرد و گفت: «به همین دلیل، ازلویاتان آزمایشهام فاصله گرفتم و تمرکزم رو گذاشتم روی متقاعدکردنِ همتایانِ لیچم تا اونا هم همین کارانداخت رو بکنن. تا زمانی که بحران حل بشه، میتونید روی ما حساب کنید. فقط بگید چیکار کنیم.»
«و لطفاً، وقتی به یه لیچ دستور میدید خیلی دقیق باشید.سخت بعضی از ما حتی یادآوریِ نحوهٔ نفسکشیدن هم برامون سخته. همهٔ اونتبدیل کارای خوردن و نوشیدن و خوابیدن برامون یه جورایی گنگ و نامفهومه.»
گیروین سر تکان داد و گفت: «در نظر میگیریمش. با کمکِاونقدر لیچها، باید بتونیم برای مدتی فشار رو از روی سکونتگاههامون کمدرخواستِ کنیم. اما اگه نگهبانان هم بهمون کمک کنن، اوضاع بهراحتی حل میشه.»
زاگرانِ گارودا گفت: «ما همین الانش هم داریم کارِ خودمون رو میکنیم.جادویی موجهای بزرگترِ هیولا رو از بین میبریم و شهرهای گمشدهٔ آزادشده رو ازنمیتونم مناطقِ پرجمعیت دور نگه میداریم، اما بیشتر از این کاری از دستمون برنمیاد.»
نگهبانِ قدرت بازوانِ عضلانیاش را روی سینه درطلسمها هم گره کرد و با نگاهش اعضای شورا راتکان به چالش کشید تا حرفش را زیرِ سؤال ببرند.
زاگران در هیئتِ انسانیاش شبیهِ زنی تنومند در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود؛قرنهاست با قدی بیش از ۱٫۸ متر، موهای آبیِ تا روی شانه، پوستِ قهوهایاونقدر و چشمانِ بنفش. لباسِ راهبانهٔ بدونِ آستینش بسیاری از جای زخمهایش را نمایان میگذاشت.
او میتوانست بهراحتی آنها را درمان کند، اماتبدیل گارودا آنها را نشانهای افتخارِ جنگجوییاش میدانست و تنهابرم زمانی که به دنبالِ شریکِ عاطفی میگشت، پنهانشان میکرد.
در کمالِپیدا تعجبِ او، اینسخت چالش پذیرفته شد.
آرن با تعجب به زبان آورد: «همین؟ شما باید موجهایمیخورن هیولا رو نابود کنید و شهرهای گمشده رو از بیننقشهٔ ببرید. دارید ما رو به حالِ خودمون رها میکنید یا چی؟»
با پایانِ حرفهایش، دیگر نمایندگانچندتا سر تکان دادند و باقتلعامکردنِ نگاهی خشمگین از نگهبانان توضیح خواستند.
روگارِ فنریر نوچنوچ کرد و حرفش را تکرار کرد: «ماتعدادشون باید این کار رو بکنیم؟ این اصلاً تقصیرِ ما نیست. ماپیشتر نه هیچ شیءِ نفرینشدهای ساختیم، نه هیچ کمکی به هیولاها کردیم.»
نگهبانِ مانا در هیئتِ انسانیاش قرار بود شبیهِ مردی خوشقیافه در اوایلِجادویی سیسالگی باشد، با موهای بلندِ سیاه و چشمانِ آبیِ شفاف. اما حیف کهنمیتونم هنوز داشت از کتکی که از نگهبانانِ گارلن خورده بود، بهبود پیدا میکرد.
پوستش سیاه و کبود بود، انگشتانِ دستِ راستش خُرد شده بود و پایآخر چپش گچ گرفته شده بود. تایریس نیروی زندگیاش را چنان به هم ریختهتأییدش بود که فقط زمان میتوانست زخمها و جوهرِ نگهبانش را همزمان درمان کند.
حتی طلسمهای درمانیِدرسته ردهٔ نگهبان هملیچهای رویش اثری نداشت.
برگانوت گفت: «شنیدنِ این حرف از شما خیلیتبدیل جالبه! اگه آزمایشهای دیوانهوارِ شما نبود، بیشترِ نژادهای سقوطکردهبرم اصلاً به وجود نمیاومدن. ریشهٔ این مشکل خودِ شمایید.»
روگار نمیدانست کدام بدتر است؛ اینکه یکقرنهاست لیچ آزمایشهای دیگری را دیوانهوار بداند، یامحدودشون اینکه تا حدودی حق با او بود.
نگهبانِ مانا پاسخ داد: «من مجبورشون نکردم کاری بکنن، همونطور که بهضربهٔ هیچکس کمک نکردم شهرهای گمشده رو بسازه. نژادهای سقوطکرده مسیرِ خودشون رو انتخاببودم کردن، درست همونطور که انسانها انتخاب کردن طاعون رو توی جیرا رها کنن.
«اگه این چیزیه که میخواید، میتونم با همهتون مثلِ حیواناتِ خانگی رفتار کنم، اما اونوقتآماده انتظار دارم همونطوری هم زندگی کنید. باید از تکتکِ دستوراتم اطاعت کنید و فقط کاریبرسن رو انجام بدید که من اجازه میدم. باید جوری زندگی کنید که من صلاح میدونم. قبوله؟»
اعضای شورا سر تکانهوشِ دادند و دستِ درازشدهاشتبدیل را پس زدند: «نه.»
فناگار آهی کشید: «پس باید با همین مقدار بسازید. حق با شماست، ماهوشِ میتونستیم مداخله کنیم و همهچیز رو براتون حل کنیم، اما بعدش چی؟ اینبرم کار هیچی بهتون یاد نمیداد و دقیقاً همین مشکلات بعداً دوباره به وجود میاومدن.
«درست همونطور که کشورهای مختلف داشتن دههااونجا طاعون میساختن و فقط رها شدنِ یکیمیزنه از اونا باعث شد حماقتِ کارشون رو بفهمن.
«تازه، شما با این بحران خیلی کوتهبینانه برخورد کردید. بهجای اتحاد ازنیست هم جدا شدید و فرصتی رو که اینهمه زمینِ خالی براتون فراهمحال کرده بود، از دست دادید. حتی الان هم وانمود میکنید که نمیبینیدش.»
لوسلار کلاهسرخ با گیجی چشمانِ آبیِ کریستالیاش راتبدیل گشاد کرد. سرش را کج کرد و موهاینمیتونم قرمزِ پرپشتش روی صورتش ریخت و پرسید: «کدوم فرصت؟»
زاگران با آهی کلافه گفت: «فقط پنج نژادِ غالب توی شورا کرسی دارن، اما اوناطعمهٔ تنها نژادهای موگار نیستن. مردمِ دریا مدتهاست که آرزو دارن جایگاهِ خودشون رو روی خشکیپیشتر داشته باشن و الفها حتی بیشتر از اونا از تبعیدِ تحمیلیشون کینه به دل دارن.
«اگه نمیتونید بهاندازهٔ کافی سریع جمعیتِ جیرا رو برگردونید، بهترهمیخورن از اونا کمک بخواید. تعدادشون جای خالیِ کشتههاتون رو پرنقشهٔ میکنه و با کمکِ اونا، بارِ روی دوشتون خیلی سبکتر میشه.»
کلاهسرخ پاسخ داد: «گفتنش آسونه. الفها از انسانها متنفرن و از ما وقرنهاست جانوران کینه به دل دارن. در موردِ مردمِ دریا هم، اونا از دنیایاونقدر روی خشکی وحشت دارن. تواناییهای جادوییشون کمه و دنیای ما براشون کورکننده و پرسرصداست.»
فناگار سر تکان داد: «دقیقاً. سالها دیپلماسی و حمایتِ دوجانبه لازمهاونقدر تا الفها و مردمِ دریا رو به جیرا بیارید. سالهایی کهدرخواستِ داشتید و هدرشون دادید! برای من نقشِ آدمای بیگناه رو بازی نکنید.
«میدونم که همهتون این ایده رو در نظر گرفتید اماکردم ردش کردید، چون میترسیدید وقتی نژادهای خودتون دوباره قدرتِشون رواونقدر به دست آوردن، نتونید زمینهایی رو که بهشون دادید پس بگیرید.»