چپتر 1332: چیرگی (بخش ۴)
0موروک گفت: «نه اینکه قدردانِ این سختگیریِ دلسوزانه نباشم، ولی غیر از یه سرِبعد تمیز، حس نمیکنم این کار منو به جایی برسونه. من کنترلِ عناصر رو قبل ازنظر کنترلِ مثانهام یاد گرفتم، با این حال هر چقدر هم زور میزنم، فقط آب میبینم.»
فالوئل از لیث و سولوس پرسید: «شما هم توضیح میخواین؟» آنها میدانستندلحنی که روشِ آموزشِ محبوبِ او این است که بهجای گذاشتنِ لقمهٔ آمادهٔ دانشپاهای در دهانشان، آنها را در آبهای عمیق بیندازد تا شنای سگی یاد بگیرند.
لیث پاسخ داد: «نه، ولی چندتا راهنمایی به دردم میخوره. میتونم جریانِپسش مانا رو حس کنم اما فورانهاش رو نه. حتی پر کردنِ چشمهامفکر تا خرخره با عنصرِ تاریکی هم بیفایدهست. فقط دیدم رو تاریک میکنه.»
«علاوه بر اون، هر بارردوبدل که نیش میخورم، درد باعثخیره میشه مهارِ غریزهٔ بقام سخت بشه.»
فالوئل دست زد و گفت: «خیلی خوبه. همین الان تمامِ راهنماییهایی کهردوبدل لازم داشتی رو به خودت دادی. فقط چیزایی که موقعِ توضیح دادنمپیوندمون گفتم رو به یاد بیار و با کلماتِ خودت کنارِ هم بچینشون.»
سولوس و لیث نگاهِ سریعی ردوبدلنظر کردند و بعد طوری به هیدرالحنی خیره شدند که انگار دیوانه شده است.
سولوس پرسید: «حداقل میتونیم از پیوندمون استفاده کنیم؟ منمیرسه حرفاتون رو یادمه و به نظر میرسه لیث هم دارهشریک به یه جاهایی میرسه. با هم میتونیم از پسش بربیایم.»
فالوئل با لحنی قاطع گفت: «بههیچوجه. شما دوتا فراتر از شریکشدند هستین، شما به هم وابستهاین. با عقلِ خودتون فکر کنین ونظر روی پاهای خودتون راه برین، وگرنه تو زندگی به جای دوری نمیرسین.»
سولوس گفت: «یه سؤالِ آخر. مطمئنین که رگههای رنگیبچینشون تو موهای یه انسان همونطور کار میکنن که سرِشدند یه هیدرا؟ چون اصلاً حس نمیکنم چیرگی داشته باشم.»
فالوئل گفت: «کاملاً مطمئنم. حالایادمه برگردین سرِ کارتون. و اماپسش تو، مورون، هنوزم توضیح میخوای؟»
شاید به خاطرِ سیلِ مداومِ توهینها بود یا شاید چون موروک با داشتنِ تعدادِلحنی چشمهای بازِ برابر با لیث، نوعی حسِ رقابت با او داشت. دلیلش هرچه کهراه بود، با اینکه حبابِ باز به او اجازهٔ صحبت میداد، در جواب فقط گفت: «قلپ.»
فالوئل گفت: «اینو به حسابِ نه میذارم.» سپسطوری دوباره حباب را مهروموم کرد و از جریانِ زندگیپیوندمون استفاده کرد تا قدرتِ رو به کاهشش را بازیابد.
لیث در حالی که سعی میکرد حرفهای فالوئلکنارِ را همراه با چیزهایی که خودش از روی استیصالخیره پرونده بود به یاد بیاورد، با خود فکر کرد:
خب، اگهاستفاده سولوس تو سرمیادمه بود چی میگفت؟
بهم میگفت آروم باشم و یادآوری میکرد که این فقط یهجاهایی تمرینه، نه مسئلهٔ مرگ و زندگی. بعدش احتمالاً هر دوتا حرفعقلِ رو کلمهبهکلمه تکرار میکرد و با هم این معما رو حل میکردیم.
نفسِ عمیقی کشید و در حالی که روی معما تمرکز میکرد،شدند گذاشت مانای انباشتهشده در چشمانش محو شود. لیث آنقدر در افکارش غرقمیرسه شده بود که وقتی طلسم دوباره نیشش زد، از کوره در رفت.
غریزه و کلافگی دوباره چشمانش را سیاه کرد وبچینشون موجی از جادوی تاریکی رها کرد که کنترلِ پَرَکِشدند فالوئل را به دست گرفت و آن را متلاشی کرد.
هیدرا نقطهٔ سیاهِ دیگری پدید آورد کهمیرسه مانند کوسهای در تعقیبِ طعمه، شروع بهبههیچوجه چرخیدن دورِ لیث کرد و گفت: «دوباره.»
صبر کن ببینم. منم واقعاً یه احمقم. فالوئل بهمون گفت که فنونِپسش ناقص رو یاد میدن تا موقعِ خطر بهطور تصادفی چیرگی رو لوفکر ندیم. این یعنی ما بهطور طبیعی میتونیم تو ردهٔ ۰ ازش استفاده کنیم.
چشمِ سیاه من یه علامته،ردوبدل نه دلیلِ چیرگی. تمامِ اینخیره مدت قضیه رو برعکس فهمیده بودم!
لیث مانای چشمانشموقعِ را رها کرد وکلماتِ منتظرِ حملهٔ بعدی ماند.
سولوس با خودش فکر کرد: «معلومه که قراره قبل ازپسش موفقیت کلی شکست بخوریم! حملهها قراره غریزهمون رو تحریک کنن، همونطورخودتون که ما هم قراره مهارشون کنیم نه اینکه کورکورانه سرکوبشون کنیم.
«چیرگی باید برامون بشه طبیعتِ دوممون، وگرنه تو نبرد به هیچ دردی نمیخوره.بربیایم فنِ مراقبهای که بهمون یاد داد اونقدر کُنده که به کار نمیاد، چونروی دشمنا حتماً از طلسمهای سریعی استفاده میکنن که نمیتونیم با خیالِ راحت تحلیلشون کنیم.»
او نیز مانای نارنجیِ چشمانش را رها کرد و بهجای نادیده گرفتنِانگار درد، با آن جنگید. سولوس به خود اجازه داد ترس را حسداره کند و هر بار که صخره هیئتِ سنگش را میخراشید، منقبضتر میشد.
هر دو همصدا با هم فکر کردند، گویی پیوندِ ذهنیشان فعال بود: «چیرگی به فکر کردن نیست، به اینهانگار که همون لحظه که تهدید رو حس میکنی واکنش نشون بدی. باید رهاش کنیم تا بتونیم اون حسِ چیرگی روفراتر که داره افسارش رو گاز میگیره بشناسیم و بعد یاد بگیریم چطور مقدارِ مانای مصرفیِ این توانایی رو مهار کنیم.»
درکِ خوبی از نظریه پیدا کرده بودند، اما از بختِ بدشان، به اجراقاطع درآوردنش به زمان و دردِ زیادی نیاز داشت. باید ذهنشان را خالی میکردندراه تا آن لحظهٔ گذرا را که ترس چیرگی را به کار میانداخت، حس کنند.
سپس باید یاد میگرفتند چگونه در کسری از ثانیه تکانههایشان راجاهایی مهار کنند. اگر بیش از حد آرام میبودند، با صرفِ دوعقلِ برابر مانای لازم برای اجرای طلسمِ سادهٔ فالوئل، تهدید نابود میشد.
اگر بیش از حد منقبض میبودند، چیرگی راطوری پیش از آنکه کاری کند خفه میکردند و درپیوندمون عوض نیشِ دیگری را بهعنوانِ مجازات به جان میخریدند.
درس زودتر از همیشه تمام شد، چون مانای فالوئل ته کشیده بود و جریانِبعد زندگی دیگر به کارش نمیآمد. تا آن زمان، لیث و سولوس توانسته بودند پیشیادمه از آنکه مجبور شوند از نو شروع کنند، تا سه حمله را پشتسرهم دفع کنند.
در عوض، موروککنیم گاهی به ششنظر حمله هم میرسید.
موروک به هیدرای خسته، بدبو و غرق در عرق تعظیمِ عمیقی کردپسش و گفت: «ممنون، استاد. حق با شما بود. نیازی به توضیح نداشتم، فقطکنین باید به خودم اعتماد میکردم. شاید جذاب نباشید، ولی بیبروبرگرد معلمِ فوقالعادهای هستین.»
مفاهیمی مثلِ وقار و ظرافت در چشمانِ تایرانت جایی نداشت؛ او با مقایسهٔ فالوئل و فریا، فالوئلپیوندمون را جوجهاردکِ زشتی میدید. بدتر از همه برای هیدرا این بود که او چیرگی را بهعنوانِ درسیهستین برای تواضع در نظر گرفته بود، اما در نهایت فقط به غرورِ ازپیشمتورمِ موروک دامن زده بود.
از بختِ خوشِ تایرانت، فالوئل خستهتربیار و پیرتر از آن بود کهردوبدل به این جزئیاتِ کوچک اهمیت بدهد.
لیث بیآنکه زحمتی برای پنهان کردنِنظر تعجب یا حسادتش به خود بدهد،لحنی پرسید: «جداً چطور این کار رو کردی؟»
موروک گفت: «پسر، من همین الانش هم از خودم خجالت میکشم کهپسش نتونستم تمرین رو کامل کنم. خالی نگه داشتنِ ذهنم و گوش دادنفکر به حسم کاریه که تمامِ عمرم انجام دادم. فکر کردن مالِ ضعیفاست.»
لیث سر تکان داد: «باردوبدل این حال، این دقیقاً همون کاریهشدند که من تمامِ عمرم مشغولش بودم.»
به خاطرِ پارانویایش همیشه بیش از حد به همهچیز فکر میکرد و ذهنشکردند بهندرت خالی میشد. حتی در حینِ صحبت با تایرانت، داشت جادوی همجوشی راکنیم به گردش درمیآورد و با اجرای طلسمهای ردهٔ ۱، گردابهایش را تمرین میداد.
سولوس گفت: «جداً باید یه کمنظر استراحت کنی.» با این حال، وضعیتِلحنی خودش هم دستکمی از او نداشت.
با وجودِ پیوندِ ذهنیشان و نیمهٔ برجش، ذهنِ سولوس همیشه پرجاهایی از نقشههای بیشمار بود. نگرانیهای لیث نگرانیهای خودش بود و مدامعقلِ دنبالِ راهی میگشت تا باری از روی فهرستِ بیپایانِ کارهای او بردارد.
علاوه بر این، وجهِ برجش مغزش را غرقطوری در اطلاعاتی دربارهٔ نحوهٔ ارتقای تکتکِ طبقات و تواناییهایشپیوندمون میکرد که باید مدام آنها را بهروز نگه میداشت.