---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1345: به درونِ سیاه‌ترین شب (بخش ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1345: به درونِ سیاه‌ترین شب (بخش ۱)

0

این‌قدر بی‌رحم باشه، اونم‌چسبیده​ وقتی اسمِ خودش رو روشون‌شگفتی​ گذاشته بود؟ کاش سیاه‌ترین روز

واقعاً مرزهای دنیای ارواح‌نکشید​ رو نازک‌تر می‌کرد تا‌گرفت​ می‌تونستم دیوهام رو بفرستم روحش

رو شکنجه بدن.‌می‌توانند​ لیث این‌ها را‌دستِ​ در دلش گفت.

سولوس پرسید: «داریم‌اجازه​ راجع به فالموگ‌امشب​ حرف می‌زنیم یا اتزیو؟»

«هر دو.» خاطرهٔ پدرِ‌جای​ زمینیِ لیث با خاطرهٔ شوهرِ‌اعتماد​ مرحومِ زینیا هم‌پوشانی پیدا کرد

و داغش را تازه کرد.

سولوس گفت: «اونا دیگه رفتن‌شگفتی​ و ارواحشون فقط در صورتی‌چراکه​ می‌تونه بهت صدمه بزنه که خودت

بهشون اجازه بدی.‌می‌توانند​ نذار امشب رو‌دستِ​ برای هیچ‌کدوممون خراب کنن.»

لیث پس از تأمل در حرف‌های‌امشب​ او، هر چیزی را که فری و‌چیزی​ فیلیا بیش از پنج ثانیه به آن

خیره می‌شدند برایشان خرید، تا‌اعتماد​ اینکه بالاخره جرئت پیدا کردند‌تنها​ و گفتند واقعاً از چه

چیزی خوششان‌نکشید​ می‌آید یا‌جای​ بدشان می‌آید.

سپس آن‌ها را با خود‌بودند​ به هوا برد و آرام در‌ترس​ آسمانِ پرستارهٔ فرازِ لوتیا پرواز کرد

تا نشانشان دهد رؤیاها‌نکشید​ می‌توانند به حقیقت بپیوندند‌گرفت​ و دستِ همهٔ آدم‌بزرگ‌ها برای

خشونت دراز نمی‌شود.

در ابتدا، بچه‌ها با تمامِ‌نذار​ توان به بازوهای لیث چسبیده‌کنن​ بودند، اما طولی نکشید که

شگفتی جای ترس را گرفت‌اعتماد​ و مشت‌هایشان را شل کردند؛‌تنها​ چراکه اعتماد داشتند او هرگز

رهایشان نمی‌کند. او تنها‌جای​ زمانی آن‌ها را پایین آورد‌اعتماد​ که آتش‌بازی داشت شروع می‌شد.

رااز در حالی که به‌بودند​ نورهای شبیهِ جانورانِ امپراطور در‌جای​ آسمان خیره شده بود، گفت:

«لارک امسال برای جشنواره‌نکشید​ حسابی سنگ‌تمام گذاشته. امیدوارم‌گرفت​ زودتر پیداش بشه تا

بتونم یه خرده استراحت کنم.»

فرمانروای کنت‌نشین همیشه در‌بدی​ سیاه‌ترین روزِ لوتیا شرکت‌هیچ‌کدوممون​ می‌کرد. لارک معمولاً وقتی

می‌رسید که جشن‌ها به‌چراکه​ اوجِ خود رسیده بود و‌نمی‌کند​ ریش‌سفیدانِ دهکده میزِ مخصوصی برایش

چیده بودند.

آنجا تنها جای خلوت بود تا‌اما​ لارک بتواند به‌سرعت وارد و خارج‌گرفت​ شود و پیش از رفتن به

دهکدهٔ بعدی، وقتِ کافی‌نکشید​ برای گپ‌زدن داشته باشد.‌گرفت​ کنت همیشه از رااز به‌عنوانِ

مهمانی افتخاری استقبال می‌کرد و‌بپیوندند​ رااز بعد از اینکه مثلِ‌دراز​ توپِ پین‌بال به این‌طرف و

آن‌طرف پریده بود،‌شگفتی​ واقعاً به یک‌گرفت​ صندلی نیاز داشت.

عمارتِ لارک،‌گرفت​ درست در‌چراکه​ همان لحظه.

در تمامِ طولِ زندگی‌اش،‌نکشید​ ترکویل لارک همیشه جادو‌گرفت​ را سرچشمهٔ شگفتی‌های حیرت‌انگیز و

معجزاتِ خیره‌کننده‌ای می‌دانست که‌چسبیده​ در هر گوشه از موگار،‌شگفتی​ حتی در تیولِ کوچک و

بی‌اهمیتِ خودش، رخ می‌داد.

تا آن شب، هرگز نفهمیده‌ترس​ بود که روی دیگرِ این سکه‌هرگز​ تا چه حد می‌تواند وحشتناک باشد.

باغِ زیبایش در آتش می‌سوخت‌اعتماد​ و مجسمهٔ اولین کنت لارک‌تنها​ که قرن‌ها بر فرازِ همان

خانه‌ای که خودش ساخته‌جای​ بود نگهبانی می‌داد، حالا‌چراکه​ ویران شده بود. تیغه‌ای خاکی

پونتوس، پیشخدمتِ پیر را به دو‌جای​ نیم کرده و هوا را از‌داشتند​ بوی تعفنِ روده، شاش و گُه پر

کرده بود.

هیلیا، سرآشپزِ عمارت، با نوعی‌بپیوندند​ پرتوِ حرارتی زنده‌زنده در آتش‌دراز​ سوخته بود و جسدش بوی

گوشتِ خوکِ سوخته می‌داد. او‌ترس​ سال‌ها لارک را با این‌داشتند​ وسواس که رااز پسرش است آزار

داده بود و‌اجازه​ حالا کنت دیگر هرگز‌برای​ صدای نق‌نقویش را نمی‌شنید.

بال‌های چپ و راستِ عمارت‌ترس​ با همان بارانِ طلسم‌هایی ویران‌داشتند​ شده بود که اعضای سپاهِ

ملکه را به قتل رسانده‌شگفتی​ بود؛ همان‌هایی که بدونِ اطلاعِ‌چراکه​ لارک، برای محافظت از او

گماشته شده بودند.

آن‌ها شجاعانه جنگیده بودند،‌حقیقت​ اما آرایهٔ مهروموم‌کنندهٔ هوا‌آدم‌بزرگ‌ها​ که عمارتِ لارک را

احاطه کرده بود، پیش از‌ترس​ آنکه خیلی دیر شود، جلوی‌داشتند​ بلینک کردن، پرواز کردن و حتی

درخواستِ نیروی‌بهشون​ کمکیِ آن‌ها‌بدی​ را گرفته بود.

کنت از این فکر که‌ترس​ بزرگ‌ترین نمایشِ جادویی که در‌داشتند​ عمرش دیده بود، قرار بود آخرینِ

آن‌ها هم باشد، نمی‌توانست‌نکشید​ جلوی گریه‌اش را بگیرد. همهٔ‌مشت‌هایشان​ این‌ها زیرِ سرِ یک مرد

بود؛ مردی که ردای آبیِ تیرهٔ‌اما​ یک جادوگرِ اعظم را به تن‌گرفت​ داشت که حالا در بادِ سردِ

شبانه تکان می‌خورد.

لارک به ویرانه‌های خانه‌اش نگاه‌ترس​ کرد و با خودش فکر‌داشتند​ کرد چند نفر زیرِ آوار دفن

شده‌اند. شاید هنوز زنده‌بدی​ بودند، اما نه برای مدتِ‌خراب​ طولانی. سپس پرسید: «چطور تونستی

این کار‌گرفت​ رو بکنی؟ کشتنِ‌اعتماد​ این‌همه آدمِ بی‌گناه؟»

لارک تمام‌قد ایستاد؛ حاضر‌نکشید​ نبود در برابرِ یک خائنِ‌مشت‌هایشان​ کثیف روی زانوهایش بمیرد. فریاد

زد: «بعد از تمامِ کارایی‌بودند​ که این کشور برات کرده،‌جای​ چطور تونستی بهش خیانت کنی؟ چطور

تونستی به سوگندت‌طولی​ برای محافظت از‌جای​ اون خیانت کنی؟»

صدایش خشن بود و از‌ترس​ زهرِ نفرت و کینه‌ای ریشه‌دار‌داشتند​ لبریز بود: «من تمامِ زندگیم رو

پای این خراب‌شده دادم و‌نذار​ در عوض چی گیرم اومد؟‌کنن​ هیچی. پادشاهی همه‌چیز رو از من

گرفته، حقمه که‌مشت‌هایشان​ منم همه‌چیز رو‌داشتند​ ازش پس بگیرم.»

مرد انگشتِ کشیده‌اش را به‌شگفتی​ سمتِ او گرفت و ترکشِ یخیِ‌اعتماد​ تیزی پدید آورد که سرِ لارک

را شکافت و ترکشِ دیگری‌بودند​ سوراخی در جای قلبش باز‌جای​ کرد. سرورِ کنت‌نشینِ لوستریا بدونِ

درد جان سپرد و چشمانش‌شگفتی​ تنها زمانی بسته شد که‌چراکه​ دیگر نوری در آن‌ها نمانده بود.

مرد آرایه را باطل کرد‌ترس​ و به پرواز درآمد و گفت:‌هرگز​ «من بهت هشدار داده بودم، لارک.

باید گوش می‌دادی.»

تنها چند کلمه و حرکتِ دست‌گرفت​ برایش کافی بود تا کاری کند‌رهایشان​ که اجساد و آوارها یک کلمه

را شکل دهند: گذشته.

دهکدهٔ لوتیا،‌اما​ درست در‌نکشید​ همان لحظه.

کالّا در حالی که با‌ترس​ ظرافتِ یک فیل جمعیت را کنار‌هرگز​ می‌زد و جلو می‌رفت، گفت: «ممنون

که اجازه دادی قبل از‌نذار​ رفتن به گریفونِ پرنده یه‌کنن​ کم وقت با بچه‌ها بگذرونم.»

او شبیهِ زنی سی‌ساله، با‌ترس​ حدودِ ۱.۷۵ متر قد، چشمانِ‌داشتند​ آبیِ سرد، موهای کلاغی تا روی

شانه و اندامی منعطف به‌شگفتی​ نظر می‌رسید. با این حال، هنوز‌اعتماد​ هم وزنِ فرمِ وایتِ خود را

داشت و برای کنار‌چسبیده​ زدنِ مردم از سرِ‌نکشید​ راهش هیچ ابایی نداشت.

بسیاری برمی‌گشتند تا به او‌بپیوندند​ و اجدادش ناسزا بگویند، اما‌دراز​ چهرهٔ عبوسِ او و طرزِ

عجیبی که به نظر می‌رسید‌ترس​ سایهٔ چراغ‌ها از او دوری‌داشتند​ می‌کنند، باعث می‌شد این زنِ

عجیب شبیهِ موجودی باشد‌بدی​ که مستقیم از دلِ یک‌خراب​ داستانِ ارواح بیرون آمده است.

اسکارلت هم ظاهرِ‌شگفتی​ انسانی‌اش را داشت‌گرفت​ و گفت: «حرفشم نزن.»

او شبیهِ یک روستاییِ‌چسبیده​ سی‌ساله با حدودِ ۱.۶۷ متر‌شگفتی​ قد بود. موهای طلاییِ خاکستری‌اش

که تا روی شانه می‌رسید،‌شگفتی​ پر از رگه‌های سرخ بود و‌اعتماد​ عینکی دماغی با فریمِ طلایی روی

بینی‌اش داشت.

بدنی که اسکارلت به آن‌نذار​ تغییرِ شکل داده بود، آن‌قدر‌کنن​ زیبا بود که برای مقادیرِ عظیمی

از غذاهایی که‌مشت‌هایشان​ از دکه‌های جلب‌کنندهٔ توجهِ‌هرگز​ بینی‌اش می‌خرید، تخفیف‌های درست‌وحسابی

بگیرد، اما نه‌شگفتی​ آن‌قدر خیره‌کننده که‌گرفت​ برایش دردسر درست کند.

اسکورپیکور حتی نوک را به‌بودند​ مردِ جوانِ تنومند و پرمویی با‌ترس​ بیش از ۲ متر قد تغییرِ

شکل داده بود. بیشترِ‌نکشید​ شهروندانِ لوتیا کمدهایی کوچک‌تر از‌مشت‌هایشان​ او داشتند که وقتی با

موهای بلند و ریشِ کلاغی‌اش‌بپیوندند​ ترکیب می‌شد، مردم را وادار‌دراز​ می‌کرد پیش از نزدیک شدن به

این گروهِ‌نکشید​ عجیب، دوباره‌جای​ فکر کنند.

نوک اصلاً از ایستادن روی‌اعتماد​ دو پا خوشش نمی‌آمد و از‌زمانی​ لباس پوشیدن هم حتی بیشتر متنفر

بود. بدتر از همه‌جای​ اینکه اسکارلت از او به‌عنوانِ‌اعتماد​ باربر استفاده می‌کرد و مجبورش

می‌کرد چندین بشقابِ بزرگِ پر‌شگفتی​ از غذاهای محلی را روی‌چراکه​ سر، شانه‌ها، بازوها و حتی

ساعدهایش نگه دارد.

او شبیهِ چیزی بینِ‌حقیقت​ یک گارسونِ حرفه‌ای و یک‌خشونت​ تردست شده بود. اسکورپیکور هرازگاهی

برای جلوگیری از فرار کردنش،‌ترس​ غذا در دهانِ او می‌انداخت‌داشتند​ که این صحنه را مضحک‌تر هم

می‌کرد.

فالوئل پرسید: «فکر نمی‌کنی بچه‌هات‌ترس​ برای لذت بردن از سیاه‌ترین‌داشتند​ روز یه کم بزرگ شده

باشن؟»

کالّا گفت: «من تا حالا‌شگفتی​ اونا رو به هیچ جشنواره‌ای‌چراکه​ نیاوردم، پس نه. ضمناً نیکا باید

یاد بگیره برای سنت‌هایی‌حقیقت​ که مادرِ سرخ پایه‌گذاری‌آدم‌بزرگ‌ها​ کرده، ارزش قائل بشه.»

فالوئل پرسید: «ببخشید، چی گفتی؟»

کالّا پاسخ داد: «امروز‌جای​ در واقع سپیده‌دمِ سیاهه،‌چراکه​ لحظه‌ای که نامرده‌ها می‌تونن

بیشتر از زنده‌ها بیرون باشن.‌شگفتی​ ارواح هیچ ربطی به این‌چراکه​ جشن ندارن، این فقط روشیه که

آدما به بچه‌هاشون یاد‌چسبیده​ می‌دن از غریبه‌هایی که‌نکشید​ ممکنه تو تاریکی بهشون بربخورن،

بترسن.»

ناولها | novelha.net