چپتر 2021: جایی به نامِ خانه (بخشِ ۱)
0«من خاطراتِ خوبِ زیادی از بلیوس ندارم، ولی تو داری. تازه،دخترِ ثرود باید متوقف بشه. اگه از مرکبِ شب یاد بگیره چطور برجهایانعکاس قابلحمل رو جادوآهنگری کنه، دیگه هیچجای موگار از دستش در امان نمیمونه.
«البته مادربزرگ میتونه راحت ثرود و ژنرالهاش رو بکشه، حتی اگه برج گیرشون بیاد، ولی اون فقط یهبیقیمت نفره، در حالی که سربازای ملکهٔ دیوانه نامیرا هستن. فقط یه ضربهٔ کاری میخوان تا آدمایی مثل سینماراهفت رو بکشن و وقتی مادربزرگ آشیانهاش رو از دست بده، دیگه طولی نمیکشه که کویر از هم میپاشه.
«من قبلاً یه بار خونهام رو از دستانسانیم دادم، نمیخوام دوباره این اتفاق بیفته.» سولوس برای بچههاییاینکه که نزدیکِ تپههای شنی بازی میکردند دست تکان داد.
بعد برای تریون و رااز که آنقدر بد شطرنج بازی میکردند که کمکمآزادانه باورش میشد حتی در چکرز هم گند میزنند. در آخر هم برای برجینمیبینن که کاملاً در دیدرس ایستاده بود و هیچکس ذرهای به آن اهمیت نمیداد.
سولوس گفت: «شاید لوتیا خونهٔ تو باشه، ولی کویر زادگاهِ منه.دخترِ نه فقط چون اینجا بدنِ انسانیم رو پس گرفتم، بلکه چونخورشید تنها جاییه که میتونم آزادانه بگردم بدون اینکه نگرانِ هویتم باشم.
«اینجا من رو به چشمِ وارثِمیتونم منادیون یا یه آرتیفکتِ بیقیمت برایهویتم دزدیدن نمیبینن، فقط یه دخترِ جذابم.»
لیث خندید و گفت: «اعتمادبهنفس رو باش!» سولوس باگرفتم حرکتی نمایشی دست در موهایش کشید و نورِ خورشیدنگرانِ با انعکاس روی آن، جرقههایی به هفت رنگ ساخت.
او هم خندید و در همان حال هولوگرامی از یک شامپو کفِ دستش ظاهر شد.بدون «چون ارزشش رو دارم. از شوخی گذشته، نمیخوام جنگ به اینجا برسه، به هر قیمتیخندید که شده. تازه، هنوز باید تقاصِ کارایی که ملن با دوستامون کرد رو پس بدیم.
«با جنگیدن با نیروهای ثرود، شاید راهی پیدا کنیم تا به گریفونِ طلاییلیث نفوذ کنیم. وقتی رفتیم داخل، فقط کافیه ملن رو با طلسمِ بابا یاگاهفت بکشیم تا خطرِ برجهای بیشتر رو از بین ببریم. یه تیر و دو نشون.»
لیث گفت: «آره، تازه فرصتِ عالیایه تا برگردیم بهبدون دفترِ رئیسِ آکادمی و هستهٔ نیروی آکادمی رو مطالعهبیقیمت کنیم. بدونِ گریفونِ طلایی، شکست دادنِ ثرود خیلی راحتتر میشه.»
سولوس به رااز اشاره کرد و گفت: «بابا رو فراموش نکن. اون بایدمیتونم برگرده خونه، وگرنه هرگز خوب نمیشه. یادت باشه ما فقط برای یه مشت عوضینمیبینن نمیجنگیم. با محافظت از بلیوس، داریم از همهٔ کسایی که دوستشون داریم محافظت میکنیم.»
«ممنون، سولوس.زادگاهِ نیاز داشتم اینواینجا از یکی بشنوم.»
«خواهش میکنم.» سرش را به شانهٔ او تکیهبیقیمت داد و از آن لحظهٔ نادرِ صمیمیت که بیرونحرکتی از دیوارهای آزمایشگاهشان با هم شریک میشدند، لذت برد.
از آنجا که لیث همیشه زرهِ خلأگردش را به تن داشت وجاییه تمامِ وسایلِ موردنیازش را در بُعدِ جیبیاش میآورد، نیازی به آمادهشدن برایآرتیفکتِ سفر نداشت. او زمانِ باقیمانده تا احضارش را با سولوس و خانوادهاش گذراند.
الینا پرسید: «مطمئنی نمیخوای ما هم باهات به لوتیا برگردیم؟تنها اینطوری میتونیم تو اوقاتِ فراغتت پیشِ تو و کامیلا باشیمچشمِ و تا جایی که از دستمون برمیاد از جفتتون حمایت کنیم.»
لیث آهی کشید و گفت: «کاش میشد،آرتیفکتِ مامان. اوضاع برای کامی خیلی بد شده واعتمادبهنفس معلوم نیست لوتیا رفتارِ بهتری باهامون داشته باشه.»
الینا سرش را تکان دادجاییه و گفت: «مشکلی نیست. مناینکه بلدم چطور از خودم دفاع کنم.»
«مطمئنم که بلدی، اما بابا چی؟ بچه چی؟» الینا وبلکه لیث هر دو ناخودآگاه دست روی شکمِ الینا گذاشتند تا مطمئنچشمِ شوند همهچیز روبهراه است. «استرس برای هیچکدومشون خوب نیست، مخصوصاً بابا.»
«اگه شاهدِ هر جور خشونتی باشه، حتی برای دفاعبلکه از خودمون، ممکنه دوباره تو اون تاریکی فرو برههویتم و فقط خدایان میدونن چقدر طول میکشه تا بیرون بیاد.»
الینا پس از مکثی کوتاه گفت: «حق با توئه. پدرت برای بهبودیاشجذابم خیلی سختی کشیده و نمیتونیم اجازه بدیم یه عوضیِ بیشعور اونو بهروی نقطهٔ صفر برگردونه. ما همینجا منتظرتون میمونیم. لطفاً هر دوتاتون مراقب باشید.»
الینا صورتِ او را میانِ دستانش گرفت و مدتی به لیثنگرانِ نگاه کرد. تصاویرِ کودکی که بود، مردی که اکنون شده بود ولیث کسی که امیدوار بود در آینده بشود، در ذهنش روی هم میافتادند.
پس از آغوشی کوتاه اوچون را رها کرد و بعدبلکه صورتِ سولوس را هم نوازش کرد.
گفت: «معامله با خانوادهٔ سلطنتی برام مهم نیست. اگه اوضاع خراب شد،میتونم فقط فرار کنید. من تا الان دوتا از بچههامو از دست دادمبیقیمت و نمیتونم فکرِ از دست دادنِ دوتای دیگه رو هم تحمل کنم.»
لیث و سولوسباشم یکصدا پرسیدند: «چرامنادیون اینو به اون/من میگی؟»
الینا با خندهای کوتاه گفت: «چون برخلافِ اون، تو اونقدر عاقلنگرانِ هستی که بدونی کِی همهچیز از دست رفته و اونقدر قویجذابم هستی که اگه لازم شد بیهوشش کنی.» اما حرفهایش شبیهِ شوخی نبود.
سولوس او را محکم بغل کرداینجا و گفت: «حتماً.» بعد به هیئتِ انگشترشمیتونم دگردیسی کرد و روی انگشتِ لیث لغزید.
او از دروازهٔ وارپچون گذشت و در یکگرفتم چشمبههمزدن به بلیوس رسید.
با وجودِ حرفهایی که لیث چند ساعت پیش به مرون زدهدخترِ بود، دیدنِ سنگهای خاکستریای که تمامِ ساختمانهای شهر را تشکیل میدادند،خورشید هوای سردِ شمال و بوهای آشنایش، قلبش را از دلتنگی فشرد.
با اینکه لیث از زمانِ مرگِ مانوهار به آنجا نیامده بود، بلیوس همچنانباشم جایی بود که او سه سال در طولِ خدمتش، ابتدا به عنوانِ رنجرِباش ارتش و سپس به عنوانِ یک شهروندِ عادی، در آن زندگی کرده بود.
او خاطراتِ زیادیزادگاهِ در آنجا داشت، همبدنِ خوب و هم بد.
درست مثلِ خاطراتی که از اتاقیبدنِ که در آن ظاهر شده بودمیتونم و مردی که منتظرش بود، داشت.
لیث انتظار داشت از دروازهٔ اصلیِ پایگاهِ ارتش بیرون بیاید، اما در عوض در هماناعتمادبهنفس اتاقی بود که سه سال پیش پادشاه، ژنرال مورنِ فقید و تایریس، او را به عنوانِهولوگرامی پاداشی برای نابودیِ ستارهٔ سیاه و شهرِ گمشدهٔ کادوریا، به یک جادوگرِ بزرگ تبدیل کرده بودند.
روبروی لیث، بریون، افسرِ فرماندهِ قدیمیاش ایستاده بود که حالا یک ستارهٔ طلاییِ تنها روی سردوشیاش داشتآرتیفکتِ که او را به عنوانِ سرتیپ معرفی میکرد. در گذشته، بریون در طولِ خدمتِ لیث در ارتش،روی اغلب هوای او را داشت و از او در برابرِ نفوذِ اشراف و مورن محافظت کرده بود.
اما از طرفِ دیگر، او برای پیشبردِبدنِ اهدافِ سیاسیاش، بیش از یک بار درآزادانه زندگیِ شخصی و خانوادهٔ لیث دخالت کرده بود.
بریون در حالی که دستش را دراز میکرد و جوری لیثجاییه را برانداز میکرد که انگار بارِ اولی است که او رامنادیون میبیند، گفت: «سرگرد ورهن، از دیدنِ دوبارهتون خوشحالم. خوب به نظر میرسید.»
چشمانِ کاملاً سیاهش بالا و پایینِ بدنِ لیث را کاویدند،نمیبینن تقریباً انتظار داشت هر لحظه دُم یا بالهایی از پشتشکشید بیرون بزند. ژنرال با قدِ ۱٫۸ متریاش، تقریباً همقدِ لیث بود.
لیث متوجه شد که دستدادنشان کمی بیش ازبگردم حد طول کشیده است. «شما هم همینطور. فقطمنادیون ای کاش این دیدار تو شرایطِ بهتری اتفاق میافتاد.»
چنگِ آهنینِ بریون برای این بود کهبدنِ هم قدرتِ بدنیاش را به تیامات نشانآزادانه دهد و هم اینکه ثابت کند نمیترسد.
لیث پرسید:زادگاهِ «ما اینجاچون چیکار میکنیم؟»
بریون با لحنی خنثی گفت: «میخواستم مردومردونه باهاتون صحبت کنم و در ضمنلیث از دردسری که حضورتون در اینجا حتماً به پا میکنه جلوگیری کنم.» اماهفت بیقراریِ نگاهش و نبودِ تیمِ امنیتیاش به لیث میگفت که یک جای کار میلنگد.