---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2363: فصل 2363 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2363: فصل 2363

0

با این حال، اینکه چطور و از کجا خوراکِ لازم‌اسمت​ برای تغذیهٔ جنونِ واستور را تهیه کند هم باید به‌نبردِ​ روزِ دیگری موکول می‌شد، چون طوفانِ غیرمنتظرهٔ دیگری در راه بود.

زینیا با خنده گفت: «زوگار، بی‌صبرانه منتظرم اینو بکوبم تو صورتِ همهٔ اون‌اسمت​ اشراف‌زاده‌های ازخودراضی که تو دربارِ سلطنتی همیشه پشت‌سرت بد میگن. با این دستاوردت و‌صدای​ برنامهٔ تمرینیِ جدیدت، باید بجنگم تا دستِ زنای دیگه رو ازت دور نگه دارم.»

واستور او را در آغوش گرفت‌ببخشید​ و در گرمایش غرق شد و گفت:‌چیه​ «ببخشید زین، ولی این مشکلی پیش نمیاره.»

«منظورت چیه؟»

جواب داد: «زوگار واستور همراهِ تو فرستاده شد تا بره.‌اسمت​ من در نقشِ ارباب جنگیدم. هیچ‌کس هیچ‌وقت از حضورِ من‌نبردِ​ باخبر نمیشه. وگرنه قدرتِ واقعی‌ام و ارتباطم با باستانی‌ها لو می‌ره.»

زینیا او را عقب راند تا مستقیم در چشمانش نگاه کند: «بذار ببینم درست فهمیدم یا نه.‌احمقای​ تو جونت رو به خطر انداختی و توی آرایه جای والرون رو گرفتی. من خطرِ از دست‌داشت​ دادنِ شوهرم رو به جون خریدم و بچه‌هام خطرِ بی‌‌پدر شدن رو، اونوقت هیچ‌کس هیچ‌وقت قرار نیست بفهمه؟

داری بهم میگی که لیث، ملکه و مارث دوباره قراره همهٔ افتخارات رو مالِ خودشون کنن؟ که بعد‌بره​ از این‌همه کاری که کردی، اسمت تو هیچ سندی ثبت نمیشه؟ که اون احمقای دربارِ سلطنتی قراره مسخره‌ت‌چشمانش​ کنن و با خودشون بگن تو از روی بزدلی قبل از نبردِ نهایی، پادشاهی رو ول کردی و رفتی؟»

صدای زینیا سرد و لبریز از خشم بود، اما نه از دستِ‌جواب​ شوهرش. از پادشاهی کینه به دل داشت و از مردمش بیزار بود.‌نمیشه​ زینیا آن‌ها را ناسپاس و بی‌رحم می‌دانست و بدترین‌ها را برایشان می‌خواست.

واستور شانه بالا انداخت: «آره، ولی تو و بچه‌ها می‌دونید. این تنها چیزیه‌ثبت​ که برام مهمه. من عشق و احترامِ تو رو دارم و برای یه روز،‌خشم​ هم‌ترازِ پادشاهِ اول ایستادم. افتخار برام مهم نیست، هیچ‌کس نمی‌تونه اینو از من بگیره.»

زینیا فین‌فین‌کنان او را در آغوش گرفت:‌خودشون​ «آخ زوگار. تو اون‌قدر مهربونی که به‌هیچ​ خودت لطمه می‌زنی. اون آدما لیاقتت رو ندارن.»

به اراده‌ای پولادین نیاز داشت تا از این بی‌عدالتی زیرِ گریه نزند و‌چیه​ کلِ پادشاهی را نفرین نکند. نمی‌خواست آن لحظه را برای شوهرش یا بچه‌ها‌نمیشه​ خراب کند. با وجودِ نیتِ خیرش، زینیا باعث شد واستور احساسِ بدتری پیدا کند.

واستور پشتش را نوازش کرد: «آروم باش. ما باید جشن بگیریم. من به یه حموم و‌بره​ یه وعده غذا نیاز دارم و بعدش می‌تونیم هر کاری دلمون خواست بکنیم. می‌دونم که شما‌راند​ بچه‌ها دیگه بزرگ شدید، اما چون امروز این‌قدر ترسوندمتون، نظرتون چیه امشب همه‌مون پیشِ هم بخوابیم؟»

فیلیا و فری با‌خودشون​ گیجی به او نگاه کردند‌کردی​ و یک قدم عقب رفتند.

واستور که بیشتر گیج شده‌افتخارات​ بود گفت: «چرا این‌جوری نگاه می‌کنید؟‌کاری​ اگه دلتون نمی‌خواد، خب بگید نه.»

زینیا با شتاب توضیح‌گرمایش​ داد: «اونا هیچ‌وقت پیشِ‌ولی​ پدر و مادرشون نخوابیدن، زوگار.»

«چی؟»

جواب داد: «فالماگ اجازه نمی‌داد‌کنن​ من نزدیکِ بچه‌ها بمونم و‌اسمت​ نمی‌ذاشت اونا هم شبا مزاحمش بشن.»

واستور با ناباوری پرسید:‌قراره​ «اگه کابوس می‌دیدن چی؟‌کنن​ اگه تب می‌کردن چی؟»

زینیا مشت‌هایش را گره کرد: «یا‌ببخشید​ اونا رو تو اتاقشون زندانی می‌کرد یا‌چیه​ به یه خدمتکار دستور می‌داد مراقبشون باشه.»

واستور با‌گرمایش​ خشم با‌ببخشید​ خود فکر کرد.

خدایان، کاش همون موقع می‌دونستم. حتماً‌بعد​ کاری می‌کردم که فالماگ قبل از‌سندی​ اعدامش خیلی خیلی بیشتر زجر بکشه.

اما در ظاهر لبخندی زد و‌مالِ​ گفت: «خیلی خب. پس دلتون می‌خواد پیشِ‌اسمت​ مامان و بابا بخوابید؟ آره یا نه؟»

بچه‌ها با ترس از اینکه‌غرق​ مبادا مزاحمشان شوند، به زینیا‌پیش​ نگاه کردند و پرسیدند: «می‌تونیم؟»

زینیا سر تکان داد: «البته‌زین​ که می‌تونید.» سپس در گوشِ‌منظورت​ واستور زمزمه کرد: «ممنونم، زوگار.»

واستور در جوابش زمزمه کرد:‌کنن​ «ما باید حرف بزنیم. چطور تونستی‌هیچ​ همچین چیزی رو زودتر بهم نگی؟»

با این حرف،‌دوباره​ زینیا برای یک‌مالِ​ ثانیه خشکش زد.

هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که اولین دعوایشان نه به خاطرِ رازهای واستور یا حسادتِ خودش،‌همراهِ​ بلکه بر سرِ غرورِ جریحه‌دارشدهٔ پدرانهٔ او به راه بیفتد. اینکه زینیا او را کاملاً در‌می‌ره​ زندگیِ فری و فیلیا شریک نکرده بود، باعث شد واستور احساس کند کنار گذاشته شده است.

زینیا فقط لبخند زد، به چهره‌های شادِ فرزندانش نگاه کرد‌منظورت​ و از خدایان سپاسگزار بود که چنین مردِ بی‌نقصی را نصیبش‌هیچ‌وقت​ کرده‌اند. تنها آرزویش این بود که این خوشبختی هرگز پایان نیابد.

کویرِ خون، کاخِ پرِ‌قراره​ آسمانی. غروبِ آفتاب برای‌کنن​ پادشاهی، اما سپیده‌دم برای کویر.

ناهار خوردن در ساعتی که برای او وقتِ شام به حساب می‌آمد برای لیث عجیب بود،‌همراهِ​ و خوابیدن در حالی که خورشید تازه در افق طلوع می‌کرد، از آن هم عجیب‌تر. با‌می‌ره​ این حال، ساعتِ بیولوژیکی‌اش روی زمانِ پادشاهی تنظیم شده بود و بدنش به‌شدت به استراحت نیاز داشت.

لیث در حالی که به سقفِ اتاق‌خوابِ خانهٔ رؤیاییِ داخلِ برج نگاه می‌کرد،‌داد​ گفت: «باورم نمی‌شه. تو یه روز، جنگِ گریفون تموم شد، با فلوریا خداحافظی‌قدرتِ​ کردم، کویلا داره تاریخِ عروسیش رو انتخاب می‌کنه و فریا دوباره مجرد شده.»

کامیلا با خنده گفت: «چطور می‌تونی سرزنشش کنی؟ نالروند اون‌قدر عوضی‌بازی درآورد‌سندی​ که اگه من جای فریا بودم اوریون، جیرنی و کلِ گاردِ ارناس‌صدای​ رو به جونش می‌انداختم. تو هیچ‌وقت همچین کارِ بی‌رحمانه‌ای با من نمی‌کنی، روشنه؟»

لیث سر تکان‌دوباره​ داد: «کاملاً. اشکالی نداره‌خودشون​ فقط بخوابیم؟ خیلی خسته‌ام.»

کامیلا با گیجی چند‌گرمایش​ بار پلک زد و‌ولی​ پرسید: «یعنی چی اشکالی نداره؟»

«خب، می‌دونم که تو یه منحرفی و نیازهای خودت رو داری. واقعاً عاشقِ اینم که‌فرستاده​ نمی‌تونی دست از سرم برداری، ولی الان بدجوری به خواب نیاز دارم.» لیث با لحنی‌می‌ره​ نمایشی این را گفت؛ طوری حرف می‌زد که انگار معمولاً به‌اجبار تن به بازی‌های عاشقانه‌شان می‌دهد.

کامیلا مشتی به شانه‌اش‌خودشون​ زد و گفت: «من‌کاری​ منحرفم؟ از کی تا حالا؟»

لیث به توگای رومیِ ابریشمیِ سفیدی‌مالِ​ که در کمدِ کامیلا می‌دید اشاره‌کردی​ کرد و گفت: «پس اون چیه؟»

یقهٔ بسیار بازی داشت و چاک‌های دو‌زین​ طرفش طوری بود که با هر قدم،‌جواب​ بخشِ زیادی از پاهایش را نمایان می‌کرد.

کامیلا از خجالت کمی سرخ شد و گفت: «لباس‌فرمِ استانداردِ ندیمهٔ یه‌جواب​ اژدها. تو هم یه اژدهایی و با خودم فکر کردم شاید یه‌نمیشه​ وقت بتونیم بازسازیِ دقیق و تاریخی‌ای از رابطهٔ استاد و شاگردیشون داشته باشیم.»

«اصلاً این‌افتخارات​ ایده از کجا‌کنن​ به سرت زد؟»

«امروز ندیمه‌های والرونِ دوم رو دیدم. حرف تو حرف اومد و از مادربزرگ‌اسمت​ خواستم یکی هم برای من درست کنه.» البته از این قسمت که نوزاد‌رفتی​ هم آنجا حضور داشت و لباسِ انتخابی‌اش پوشیده‌ترین لباسِ کمدِ سالارک بود، فاکتور گرفت.

لیث با خنده‌گرفت​ گفت: «همون‌طور که‌ببخشید​ گفتم، یه منحرف.»

کامیلا بیشتر سرخ شد. در دل خوشحال بود‌پیش​ که هنوز بقیهٔ ملزوماتِ عصرِ عاشقانه‌شان را تهیه نکرده‌نقشِ​ است، وگرنه فقط حرفِ لیث را بیشتر ثابت می‌کرد.

لیث بعد‌افتخارات​ از لحظاتی‌خودشون​ گفت: «ممنون، کامی.»

کامیلا به‌مارث​ خودش آمد و‌افتخارات​ پرسید: «برای لباس؟»

«برای اینکه وقتی ضعیفم همیشه کنارمی. برای اینکه حتی اون بخش‌هایی از وجودم رو که خودم به‌سختی می‌پذیرم، دوست‌نقشِ​ داری. برای اینکه وقتی از هم می‌پاشم، کمکم می‌کنی تیکه‌هام رو جمع کنم. هیچ‌وقت نمی‌تونم به‌اندازهٔ کافی ازت تشکر کنم‌ببینم​ که ازم خواستی باهات ازدواج کنم و دختری به من دادی.» لیث او را در آغوشی لطیف به خود فشرد.

کامیلا متقابلاً او را در آغوش گرفت و گفت: «مردِ دیوونه.‌چیه​ وقتی نوبتِ توئه که از بچه مراقبت کنی و سعی می‌کنی‌حضورِ​ وظایفت رو بندازی گردنِ من، این حرفات رو بهت یادآوری می‌کنم.»

لیث به چشمانش نگاه کرد و گفت:‌این‌همه​ «مزخرفه. همین الان بهت قول می‌دم اگه‌احمقای​ خودت بخوای، تنهایی از الیسیا مراقبت می‌کنم.»

ناولها | novelha.net