---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2421: فصل 2421 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2421: فصل 2421

0

وقتی تیستا آرام شد، چنان خسته بود که‌بندازن​ بی‌درنگ به تخت برگشت، به این امید که با‌ققنوس​ خوابیدن همه‌چیز را مثل یک کابوس از یاد ببرد.

وقتی به اتاقِ نشیمن برگشتند و الینا‌کرده‌ن​ بهترین شیرینی‌هایشان را به فرمانروا تعارف کرد،‌اونایی​ گفت: «مادر، ممنون که به کمک‌مون اومدید.»

سالارک فنجانی چایِ عسل گرفت و سر تکان داد: «حرفش رو نزن، فرزندم. همیشه خوشحالم‌مادربزرگ​ که به هم‌خونِ خودم کمک کنم تا از بحران بگذره. باید همون موقع که لیث‌متفاوتی​ و تیستا برای اولین بار به کویر اومدن، بهشون یاد می‌دادم چطور پرهاشون رو دوباره دربیارن.»

«اگه من‌اومدن​ نبودم، این‌می‌دادم​ اتفاق هرگز نمی‌افتاد.»

لیث گفت: «تقصیر تو نیست، مادربزرگ. فکر کنم انتخابِ نژاد برای بقیهٔ عمرت با‌ادعا​ ذهنِ باز اصلاً کارِ آسونی نیست. نمی‌دونم اگه جای تیستا بودم رفتارِ متفاوتی می‌کردم‌پوست​ یا نه، و راستش خوشحالم که وقتی نوبتِ خودم بود، حقِ انتخابِ چندانی نداشتم.»

فرمانروا آهی کشید: «همین‌طوره. بیشترِ فرزندانِ من سال‌ها وقت دارن تا تصمیمشون‌می‌افتن​ رو بگیرن، اما وقتی لحظه‌اش فرا می‌رسه، وقتی مجبور می‌شن چیزی رو‌می‌شه​ که تمامِ عمر بهش عادت کرده‌ن دور بندازن، همه‌شون به وحشت می‌افتن.»

«گاهی اونایی که ادعا می‌کردن می‌خوان ققنوس بشن، تو آخرین‌اتفاق​ ثانیه نظرشون عوض می‌شه، چون نمی‌تونن فکرِ داشتنِ پر به‌عمرت​ جای پوست و بال به جای دست رو تحمل کنن.»

«به همین شکل، اونایی که لاف می‌زدن هرگز انسانیتشون رو رها‌اتفاق​ نمی‌کنن، در نهایت ققنوس می‌شن، چون حاضر نیستن از قدرت و‌ذهنِ​ طولِ عمری که با جانورِ الهی بودن به دست میاد، دست بکشن.»

«دروغ نمی‌گم، برای یه لحظه ترسیدم همین اتفاق برای تیستا بیفته.‌می‌افتن​ اینکه وقتی جلوی ادغامِ نیروهای زندگیش رو گرفت، اونا با هم‌عوض​ درگیر بشن و مجبور بشه همون موقع یکی رو انتخاب کنه.»

رااز که از ترس‌عمر​ خون از چهره‌اش پریده بود،‌بندازن​ پرسید: «ممکن بود این‌طور بشه؟»

سالارک سر تکان داد: «آره. اگه طبیعتِ جانورِ الهیش رو پس‌هرگز​ می‌زد، تعادلِ ظریفِ بینِ نیروهای زندگیش به هم می‌ریخت و هیچ‌باز​ فرقی با یه دورگه که به سنِ بلوغ رسیده، پیدا نمی‌کرد.»

لیث پرسید: «چی نجاتش داد؟»

فرمانروا پاسخ داد: «تحسینی که نسبت به تو داره، عزیزم. چیزی که تو‌اونایی​ رو به یه استثنا تبدیل می‌کنه اینه که با وجودِ اینکه انسان به‌فکرِ​ دنیا اومدی، هرگز نیمهٔ مسخ‌شده و جانورت رو چیزی جدا از خودت ندونستی.»

«مثل همهٔ دورگه‌ها، وقتی شکل گرفتن یه سد اونا رو از هم جدا‌گاهی​ می‌کرد، اما تو با گذشتِ زمان و با پذیرفتنِ نه‌تنها قدرتشون، بلکه جوهرشون، اون‌فکرِ​ سد رو از بین بردی. آسون به نظر می‌رسه، اما در واقع خیلی سخته.»

«موضوع فقط پذیرش یا تسلیمِ محض نیست. مسئله این نیست که‌هرگز​ به از دست دادن یا به دست آوردنِ یه عضو عادت‌باز​ کنی، بلکه باید تمامِ هیبت‌هات رو به چشمِ هیبتِ اصلیِ خودت ببینی.»

«تیستا چطور؟» لیث می‌دانست که به خاطرِ‌دوباره​ مشکلِ تناسخش، پذیرفتنِ بدنِ لیث/استراتا به همان‌تقصیر​ اندازهٔ پذیرفتنِ طبیعتِ دورگه‌اش آسان بوده است.

او در واقع دِرِک مک‌کوی بود و از زمانِ دومین کودکی‌اش، ظاهرِ فیزیکیِ‌اونایی​ خود را بی‌اهمیت و وجودش را یک معما می‌دانست. در مقایسه با اینکه‌فکرِ​ نامرده‌ای از سیاره‌ای دوردست باشد، دورگه بودن تا حدودی منطقی به نظر می‌رسید.

علاوه بر آن، سولوس از همان روزِ آشنایی با تمامِ وجود‌وحشت​ او را پذیرفته بود و کامیلا هم کمکش کرده بود تا‌نظرشون​ به روش‌هایی که هرگز ممکن نمی‌دانست، با هیبتِ دورگه‌اش خو بگیرد.

سالارک پاسخ داد: «اون به خاطرِ تو هرگز طبیعت‌های دیگه‌اش رو پس‌نمی‌افتاد​ نزد. تیستا از بچگی می‌خواست مثلِ تو باشه. اول با درمانگر شدن شروع‌آسونی​ کرد، بعد به گریفونِ سفید ملحق شد و بعد حتی رفت سراغِ ماجراجویی.»

«وقتی دورگه شدی، این شد رؤیای جدیدش. تو برادرِ‌اگه​ دگردیسِ باحالش بودی و تیستا یک بارِ دیگه حاضر‌انتخابِ​ بود هر بهایی بده تا راهِ تو رو ادامه بده.»

رااز با‌تمامِ​ گیجی پرسید:‌بهش​ «شارگین چطور؟»

«او فرق داره. هیچ مانعی بینِ نیروهای زندگی‌اش نیست و مگه اینکه خودش‌گاهی​ یکی بسازه، هرگز هم نخواهد بود. به‌محضِ اینکه بدنش اون‌قدر قوی بشه که‌نمی‌تونن​ بتونه اون نوع نیرو رو تحمل کنه، نیروهای زندگی‌اش می‌تونن با هم ادغام بشن.

سالارک گفت: «سن و‌چطور​ هستهٔ مانا مهم نیستن،‌اگه​ فقط ارادهٔ خودش مهمه.»

لیث پرسید: «مادربزرگ، پرهای من هم مثلِ پرهای تیستاست؟» و در‌اتفاق​ پاسخ یک تکانِ سر دریافت کرد. «مُهرهای خلأ چطور؟ چرا یه روح‌باز​ نمی‌تونه به‌سادگی از یه پرِ کنده‌شده به یه پرِ سالم منتقل بشه؟»

«چون مُهرِ خلأ تنها پریه که رونِ جوهرِ راستینِ دیوهات رو حمل‌گاهی​ می‌کنه. این پدیده رو این‌طور در نظر بگیر که وقتی روحی رو‌چون​ به‌عنوانِ پیروِ خودت می‌پذیری، بهش اجازه می‌دی یکی از پرهات رو نشان بزنه.

«این کار به دیوهات اجازه می‌ده امضای انرژیِ تو رو داشته باشن و با تو پیوندی‌می‌کردن​ بسازن که حتی پس از تخلیهٔ احساساتی که اونا رو اینجا نگه داشته، مانع از رفتنشون‌تحمل​ می‌شه. بدونِ مُهر، پیوند می‌شکنه و اونا پیش از اینکه بتونن یکی دیگه بسازن، محو می‌شن.»

لیث سر تکان‌می‌دادم​ داد: «می‌فهمم. پس باید‌دربیارن​ خیلی بیشتر مراقب باشم.»

آران و لریا سرزده وارد شدند؛ صبحانه‌شان را می‌خواستند و از ناپدید شدنِ‌نمی‌افتاد​ پدر و مادرهایشان نگران بودند. نایکا نگرانِ تیستا بود، اما نمی‌توانست بدونِ این خطر‌نمی‌دونم​ که سپیده کنجکاو شود چه رازهایی در عمارتِ ورهن نهفته است، به دیدنش برود.

لریا وقتی خوردنش تمام شد پرسید:‌کرده‌ن​ «سفرت چی می‌شه خاله سولوس؟ به‌محضِ‌گاهی​ اینکه خاله تیستا بهتر بشه می‌ری؟»

سولوس شانه بالا انداخت: «شاید‌بهش​ آره، شاید هم نه. چرا،‌همه‌شون​ همین الان از دستم خسته شدی؟»

«نه. فقط فردا خاله کامیلا باید برگرده سرِ کار و دایی لیث هم‌تقصیر​ باهاش می‌ره. اگه بمونی، وقتت رو با اونا می‌گذرونی یا با ما؟» با‌نمی‌دونم​ توجه به برقِ چشمانش، لریا امیدوار بود خاله‌هایش را تمام‌وکمال برای خودش داشته باشد.

سولوس پاسخ داد: «پیشِ تو و آران‌دوباره​ می‌مونم.» و فریادِ شادیِ بچه‌ها را درآورد.‌تقصیر​ «کلی طلسم‌های باحالِ جدید بهتون یاد می‌دم.»

هورا کشیدن‌ها بلندتر‌عمر​ شد و اخمِ‌کرده‌ن​ الینا و رنا غلیظ‌تر.

رنا با خرناس گفت: «منظورت طلسم‌های بی‌خطره.‌کرده‌ن​ آخرین چیزی که می‌خوام اینه که موقعِ‌اونایی​ بازی سمتِ هم گلولهٔ آتش پرتاب کنن.»

سولوس سر تکان‌می‌دادم​ داد و از‌دوباره​ خجالت سرخ شد: «معلومه.»

آران با حالتی بامزه به‌چطور​ نایکا نگاه کرد و پرسید:‌نبودم​ «تو هم قراره اینجا زندگی کنی؟»

او در حالی که‌بهش​ جرعه‌ای از «آب‌میوه»اش می‌نوشید‌بندازن​ سر تکان داد: «آره. مشکلیه؟»

«نه، ولی تو دقیقاً چی‌کار می‌تونی بکنی؟‌کرده‌ن​ چرا چیزی نمی‌خوری و چرا مثلِ بقیهٔ‌اونایی​ خاله‌هایی که برادرم میاره خونه خوشگل نیستی؟»

نایکا که می‌دانست جذابیتی که نامرده بودن به او‌نبودم​ بخشیده روی یک بچه اثری ندارد، ریز خندید: «تو‌نژاد​ یه جنتلمنِ واقعی هستی، مگه نه؟ خاله کامیلا چطور؟»

کامیلا که می‌دانست درست مثلِ اعضای خانوادهٔ ورهن،‌دربیارن​ سطحِ زیباییِ زنانِ بیدارشده در لیگی کاملاً متفاوت‌مادربزرگ​ قرار دارد، چای‌اش را بیرون تف کرد: «هی!»

آران شانه بالا انداخت و باعث شد کامیلا به خود ببالد: «خاله کامیلا‌اونایی​ از تو خوشگل‌تره و خیلی هم مهربونه. البته به پای خاله فریا نمی‌رسه،‌فکرِ​ ولی حداقل برادرِ بزرگم رو از تنها مردن نجات داده، مگه نه بابا؟»

کامیلا به رااز چشم‌غره رفت: «حداقل؟» رااز‌کرده‌ن​ سعی کرد با بهانه‌ای جیم شود، اما‌اونایی​ الینا او را به صندلی‌اش میخکوب کرد.

ناولها | novelha.net