چپتر 1499: اشتباهاتی رخ داد (بخشِ ۱)
0هر لحظه گولمهای بیشتری به سمتشانسولوس هجوم میآوردند و دیر یا زودقطعاتشان لیث و فلوریا مجبور میشدند دوباره بجنگند.
لیث نمیتوانست چشمانش را باور کند: «دیگه نمیتونمقطعاتشان اونجوری از شعلههای مبدأ استفاده کنم. تازه، فکراین کنم در هر حال وقت تلف کردنه. نگاه کن!»
گودالهای سیاه که شبیه قیر بودند، میجوشیدند و به خود میپیچیدند تا دوبارهقطعاتشان شکلشان را به دست بیاورند. به نظر میرسید شعلههای مبدأ موقتاً ارتباطشان رافورانهای با منبعِ نیرویشان قطع کرده بود، اما برای نابودیِ کاملِ گارگویلها کافی نبود.
فلوریا طلسمِ ردهٔ ۵ شوالیهٔ جادویش، فراستمورننمیتوانستند را فعال کرد و گفت: «پشتِ سرمبهبود بمون. میخوام یه چیزی رو امتحان کنم.»
با بارشِ برف از آسمان و پوشیده شدنِ زمین از یخ،میانِ دمای هوا در شعاعِ ۲۰ متریِ اطرافش بهشدت افت کرد. فقطپیشرفتهٔ چشمِ طوفان، جایی که او و لیث ایستاده بودند، در امان بود.
گودالهای سیاه از حرکت ایستادند و گارگویلهایی که از آسمان به سمتشانمیگشت شیرجه میزدند، در هوا یخ زدند. یخِ روی بدنشان باعث شد سازههارها به هدفشان نخورند و وقتی خُرد میشدند، دیگر نمیتوانستند بدنشان را بازسازی کنند.
لیث در حالی که به سولوس کمک میکرد بهبودمیکرد یابد و در میانِ قطعاتشان دنبالِ منبعِ نیروی گولمهاپرسید میگشت، پرسید: «حقهٔ قشنگی بود. این نسخهٔ پیشرفتهٔ گاردِ یخزدهست؟»
فلوریا فورانهای کوتاهی از تاریکی رها کرد که یخ آنها را جذب میکردمیکرد و بدونِ تضعیفِ جزءِ جادوی آبِ طلسمش، روی قربانیان متمرکز میکرد. پاسخ داد:نسخهٔ «نه، یکی از طلسمهای ابداعیِ خودمه و خیلی از اون بهتره. نگاه کن.»
پس از مدتی، با نابودیِ جادویی کهکمک سازهها را زنده کرده بود به دستِنیروی تاریکی، گودالهای یخزده به غبار تبدیل شدند.
مغزِ لیث برای حلِ آن معمایابد با تمامِ توان کار میکرد. پرسید:میگشت «میتونی اینو یه ساعتی نگه داری؟»
فلوریا پاسخ داد: «شرمنده. در بهترین حالت فقط چندمیکرد دقیقه میتونم نگهش دارم. اونم فقط در صورتی کهپرسید نشاطبخشیم تموم بشه و هیچکس هم مزاحمِ طلسمم نشه.»
لیث در حالی که به بیرون از محدودهٔ اثرِ فراستمورن بلینک میکرد ومیکرد سولوس را وامیداشت دوباره چشمان را فعال کند، گفت: «فکر کنم میدونم چهنسخهٔ خبره. از طریقِ پیوندِ ذهنیِ سولوس با هم در تماس میمونیم. هوامو داشته باش.»
با هجومِ دوبارهٔ درد بهحالی هیئتِ سنگیِ سولوس، از طریقِیابد پیوندِ ذهنی نالید: «خواهش میکنم، نه.»
لیث با استفاده از چشمانِ منادیون برای یافتنِ دشمنِ واقعی، دادههای مربوط به گارگویلها را با او بهپیشرفتهٔ اشتراک گذاشت و گفت: «متأسفم، ولی نمیتونیم بدونِ تحقیر کردنِ فالوئل فرار کنیم و خودمون هم هیچ شانسی براییکی پیروزی نداریم. نکتهٔ مثبتش اینه که فقط میخوام دنبالِ این امضای انرژی بگردی و بقیهٔ چیزا رو نادیده بگیری.»
سولوس پاسخدیگر داد: «اینبازسازی کارو میتونم بکنم.»
منبعِ انرژی که سازهها را تغذیه میکرد، موفق شده بودحالی در سراسرِ اورگاماکا به آنها برسد. اما برای این کار، هرمیگشت بار که یک گارگویل میشکست، باید پیچکهایی از انرژی تولید میکرد.
پیچکها از نقطهٔ یکسانی درحالی زمین بیرون میآمدند و همین باعثمیانِ میشد مثلثبندیِ موقعیتِ منبع آسان شود.
لیث در شهر دوید و بهجای هدر دادنِ انرژیاش در مبارزاتِگولمها بیفایده، هر وقت گیر میافتاد بلینک میکرد. بهمحضِ اینکه دقیقاً به بالایتاریکی منبعِ نیرو رسید، از یک طلسمِ زمین برای فروریختنِ زمین استفاده کرد.
خودش را در تونلی زیرزمینی یافت که پر از آرایههای مسدودکنندهٔ عنصری بود و جادویش راگولمها مهروموم میکرد. از آن بدتر، گارگویلها از سوراخِ روی زمین و از هر طرف هجوم آوردندبدونِ و به شکلِ مایع از لای شکافهای دیوارها نفوذ کردند و هیچ راهِ فراری برایش باقی نگذاشتند.
اینکسیالوت در حالی که گارگویلها راسولوس روی موقعیتِ لیث متمرکز میکرد، گفت: «حرامزادهٔدنبالِ کوچولوی پررو. این بهت یه درسی میده.»
زولگریش در حالی که دستِ دیگری از معادلِ موگاریِدنبالِ پوکر را به گربهٔ اینکسیالوت میباخت، به هیئتِ انسانیِپیشرفتهٔ لیث اشاره کرد و پرسید: «اون زن باهات چیکار کرده؟»
اینکسیالوت آهی کشید: «او نقشههایم را برای تصاحبِ یک نهالِبهبود جهان نقش بر آب کرد. زمان و منابعِ زیادی رو صرفِاین یکی از همکارام تو لاروئل کرده بودم، ولی همهش بیفایده بود.»
زولگریش که برای شکستِ هر آزمایشی بیشتر از مرگِ هرحالی موجودِ زندهای سوگواری میکرد، گفت: «تسلیت میگم. گوش کن، چراگولمها اون زن رو هم با بقیه نمیکشی تا بتونیم برگردیم خونه؟»
اینکسیالوت با اشتیاق دست زد و اهرمی را کهبهبود انرژیِ ورودی به گارگویلها را کنترل میکرد، تا انتها کشید:قشنگی «فکرِ عالیایه! عجیبه که چرا خودم زودتر بهش فکر نکردم.»
رتپک گفت: «اربابِکمک من، اون یهیابد زن نیست. اون اسکورجه.»
او انساننمای کوچکی بود، با قدی که بهزحمت به ۱٫۳ متر میرسید، باقطعاتشان پوستی خاکستریِ رنگپریده و موهای جوگندمیِ پرپشت. گوشهای کوچکِ نوکتیز و چشمانی کاملاًفورانهای سیاه داشت و ردای جادوگرِ زردی پوشیده بود که زولگریش در زمانِ کودکیاش میپوشید.
رتپک کایمرایی بود که از ترکیبِ اعضای یک کودکِ الفِ مرده با اعضایمیکرد یک بالور شکل گرفته بود و زولگریش او را با نکرومنسی بهعنوانِ یکنسخهٔ خونآشام بزرگ کرده بود، به این امید که موجودِ نهایی را خلق کند.
یک خونآشامِ نامیرا و دگردیسِ طبیعی که مثلِ یک الف کاملاًمیانِ با انرژیِ جهان هماهنگ باشد و چشمانِ پلیدِ یک بالور را داشتهگاردِ باشد که به او اجازه دهد هر نوع جادویی را تقویت کند.
اما در عوض، چیزی که لیچ به دست آورده بود، یک موجودِ نامرده بود که بهاندازهٔ یک بچهپیشرفتهٔ ضعیف بود و همان ناتوانیِ بالور در پردازشِ انرژیِ جهان را داشت. زولگریش بهنحوی نقصهای هر سه گونهایداد را که بدنِ رتپک را تشکیل میدادند ترکیب کرده بود، بدونِ اینکه هیچکدام از تواناییهای ذاتیشان را حفظ کند.
رتپک دندانهای دندانهدار و چنگالهایی در انتهایسولوس دستوپاهایش داشت، اما بیشتر از آنها برایدنبالِ آشپزی یا انجامِ کارهای خانه استفاده میکرد.
زولگریش با گیجی پرسید: «کی؟»
«اسکورج! همکارتون. شما با هم معدنکاوی کردید، یادتون میاد؟»بهبود این نامردهٔ کوچک منشیِ لیچ هم بود و وظیفه داشتقشنگی نامهایی را که اربابش مدام فراموش میکرد، به یاد بسپارد.
زولگریش با شگفتی گفت: «خدایانِ من! تواناییهای دگردیسیِ اسکنتدنبالِ هیچ حدومرزی نداره. شاید با وجودِ این تغییرِ قیافهش،پیشرفتهٔ واقعاً چیزی از تبارِ بالور رو برای شناختنش حفظ کردی.»
رتپک اجاقِ جادویی را که تا یک ثانیه پیش روی آنیابد مشغولِ آشپزی بود رها کرد تا به ویژگیهای انسانی و قطعاًنسخهٔ مردانهٔ لیث اشاره کند: «این تغییرِ قیافه نیست، اون همیشه همینشکلیه!»
«هنوز قانع نشدم، رتپک. کانت بلوند، قدکوتاه و خوشرو بود. در عوض اینمیکرد یارو شبیهِ یه مردهشویِ هیکلیه.» زولگریش هرچه بیشتر به لیث خیره میشد، بیشترنسخهٔ یقین پیدا میکرد که هرگز پیش از این آن آقا را ندیده است.
«دارید چه غلطی میکنید؟» ظاهر شدنِ ناگهانیِ هولوگرامِمیکرد راگو، جروبحثِ ارباب و خدمتکار را قطع کردمیگشت و باعث شد اینکسیالوت از روی صندلیاش بیفتد.
گربهٔ سیاه بهنحوی نیفتاد، بلکه بدونِیابد اینکه حالتِ استراحتش را تغییر دهد،میگشت فقط روی کمرِ لیچ جابهجا شد.
اینکسیالوت پاسخ داد: «من فقط دارم کارم رو میکنم.میکرد خودت ازم خواستی گارگویلها رو فعال کنم و همهشونپرسید رو بکشم. تکلیفت رو با خودت روشن کن، زن!»
راگو با چنان نفرت و خشمی به لیچ خیره شد که در چشمانِ اینکسیالوت به زیباترین دوشیزهقطعاتشان تبدیل شد: «به نامِ خدایان، داری دربارهٔ چی حرف میزنی؟ من فقط ازت خواستم بهمحضِ اینکه یهآنها شاگرد اشتباه کرد، گارگویلها رو فعال کنی. این قرار بود یه درسِ کارِ گروهی باشه، نه یه کشتار!»
اینکسیالوت با تعجبی صادقانه پرسید:حالی «مطمئنی؟ پس کی همچین مزخرفاتییابد رو به من پیشنهاد داد؟»
گربه گفت: «زولگریش.»
رتپک گفت: «اربابِ من.»
«گربههه الان حرف زد؟» راگوخُرد حس کرد رگهای پیشانیاش ازحالی شدتِ استرس و خشم بیرون زدهاند.
گربه که متوجهِبازسازی گافِ خود شدهسولوس بود، پاسخ داد: «میو.»
اینکسیالوت دوباره روی صندلیاش نشست و گربهسان را روی سینهاش نگه داشت تاپرسید به او نشان دهد که آن فقط یک گربهٔ خانگیِ معمولی است: «احمقجذب نشو، عزیزم. گربهها که حرف نمیزنن، فقط هر از گاهی صداهای عجیبی درمیارن.»