چپتر 1642: اعتماد و دروغها (بخشِ ۲)
0«پادشاهی دلیلی نداره کلِ شهرِ زسکا رونشدید مجازات کنه. همین الان تسلیم بشید ومیکنید بهتون قول میدم فقط خائنهای واقعی مجازات میشن.»
لیث کاری کرد که صدایش در سراسرِ شهر بپیچد و بذرِدرگیریای اختلاف را هم بکارد. مهم نبود چقدر شجاع باشند، همیشه کسانی پیداتنها میشدند که بیشتر از یک هدفِ والا، به فکرِ بقای خودشان باشند.
او به آدمهای عادی راهِ فراری پیشنهاد داده بود وناچیز حتی فرصتی تا از شرِ مقاماتِ ارشدِ زسکا خلاص شوند.میکنید بدونِ حمایتِ آدمهای عادی، شهر بدونِ هیچ درگیریای سقوط میکرد.
«نمیتونم فقط بر اساسِ چند کلمه و یه تئوریِ توطئه تسلیم بشم. ما توسقوط این مبارزه تنها نیستیم. خیلی از شهرهای دیگه هم با ما در برابرِ پادشاهیشهرهای ایستادن. بدونِ مدرکِ محکم، نه به اونا پشت میکنم و نه به رنجر کوارون.
سروان امان گفت: «ما سالها تو سختینشدید و راحتی به هم کمک کردیم. نمیذارممیکنید ترس، اعتمادِ متقابلمون رو از بین ببره.»
لیث در حالی که همهٔ حاضران را مات و مبهوت کرده بود، پاسخ داد:نمیتونم «منم جز این انتظاری نداشتم. این یعنی شما و سربازاتون به خاطرِ سودِ ناچیزبرابرِ دست به کار نشدید، بلکه باورتون این بوده که دارید به نفعِ مردمتون کار میکنید.
«بیاید فرض کنیم شورشتون موفق بشه. فکر میکنید چطور میتونیدناچیز بدونِ دروازههای وارپ، بدونِ کمکِ ارتش یا انجمن زنده بمونید؟میکنید واقعاً باور دارید که هیولاها و بلایای طبیعی همینطوری رهاتون میکنن؟»
امان پاسخ داد: «معلومه کهشرِ نه. رنجر کوارون کنارمون میمونهبدونِ و مثلِ همیشه ازمون محافظت میکنه.»
«پس بیاید تئوریتون رو امتحان کنیم، باشه؟ ارتشِ من رو یه موجِ هیولا در نظر بگیرید. بهتون ۳شورشتون روز وقت میدم تا قهرمانتون رو خبر کنید و اون هم بیاد اینجا. اگه کوارون تو یه مبارزهٔهمینطوری تنبهتن من رو شکست بده، پادشاهی کشورِ آزادِ نسترار رو به رسمیت میشناسه و قراردادهای تجاریِ عادلانهای باهاتون میبنده.
لیث گفت: «اگه ببازه یا اصلاً ازشوند مبارزه طفره بره، چارهای ندارم جز اینکه زسکااساسِ رو به هر قیمتی که شده پس بگیرم.»
فرمانده پرسید: «چرا باید این شرایط روسربازاتون بپذیریم و از کجا معلوم به محضِ اینکهباورتون پاش به اینجا برسه، در جا دستگیرش نکنید؟»
«چون این بهترین معاملهایه که گیرتون میاد. فرمانِ سلطنتی رو بررسی کنید. من این اختیار رونمیتونم دارم که به قولم عمل کنم. در موردِ قهرمانتون، اگه کوارون اینجا تنهاتون بذاره، معنیش اینهمدرکِ که به محضِ ظهورِ یه تهدیدِ واقعی هم همین کار رو میکرد و هرگز باهاتون صادق نبوده.
«فکر میکنید یه قبیلهٔ هیولا یا یه ارتشِ مهاجم بهتون ۳ روزنفعِ مهلت میده تا برای مبارزه آماده بشید؟ اگه کوارون نتونه در برابرِدروازههای یه جادوگرِ اعظمِ تنها مقاومت کنه، شورشِ شما همین الانش هم شکست خورده.»
شنواییِ تقویتشدهاش میتوانست پچپچِ سربازانِارشدِ روی دیوارها و حتی چند نفردرگیریای از مردمِ پشتِ آنها را بشنود.
زنی گفت: «ورهن نیازی نداره بهمون دروغ بگه. اگهسودِ میخواست، میتونست با اون طلسمِ وحشتناک همهمون رو بکشه. منمردمتون میگم قبل از اینکه نظرِ سلطنتیها عوض بشه تسلیم بشیم.»
مردی پاسخ داد: «نه، این دقیقاً همون سناریوییه که کوارون پیشبینی کرده بود. آرایههاسقوط نمیذارن واردِ شهر بشن، برای همین دارن سعی میکنن ما رو بترسونن تا خودمون راهشوندیگه بدیم. اگه ورهن دروازههای شهر رو نابود میکرد، ما هم آذوقهها رو از بین میبردیم.»
صدای زنانهای به میان آمد: «حق با اونه. این یه کارِ رحیمانهنفعِ نبود، بلکه یه حرکتِ حسابشده بود. بدونِ اون آذوقه، پادشاهی چارهای نداره جزوارپ اینکه یا به کشورهای دیگه وابسته بشه یا بذاره شمال از گشنگی بمیره.»
صدای مردانهٔفرصتی دیگری گفت:مقاماتِ «هر دوتاتون احمقید!»
«اگه به ذخایرِ غذا دست بزنیم، پادشاهی دیگه دلیلی برای زنده نگهداشتنِکار ما نداره. گذشته از این، حق با ورهنه. اگه کوارونِ عزیزتون حداقلشورشتون بهاندازهٔ اون قوی نباشه، محاله گاردِ شهر بهتنهایی بتونه از ما محافظت کنه.»
بحثها خیلی زود به مشاجره و بعد بهخلاص زدخورد کشیده شد و نیروهای گارد مجبور شدندنمیتونم برای متوقفکردنِ درگیریِ داخلی، از دیوارها پایین بروند.
امان پس از اینکه فهمید اعتقاداتشان چقدر سست است، گفت:بوده «حرفاتون منطقیه. اگه بهم قول بدید که فرستادهٔ ما روبشه دستگیر نمیکنید و تعقیبش هم نمیکنید، اونوقت با هم توافق داریم.»
لیث دستش را دراز کرد و گفت: «قبوله.» او نسخهای بدلیدرگیریای از جنسِ نور پدید آورد که جلوی فرمانده ظاهر شد. فرمانده درتنها حالی که لرزِ سردی بر تیرهپشتش نشسته بود، با آن دست داد.
خدایانِ بزرگ. اگه این چیز بهجای دستم، گردنمخاطرِ رو میگرفت یا خیلی راحت از روی دیواربوده پرتم میکرد پایین، میتونست همونجا که ایستادم منو بکشه.
وقتی سازهٔ نورِ سختفرصتی ناپدید شد، لیث دیگرخلاص به میانِ نیروهایش برگشته بود.
سروان استار، جانشینِ فرماندهیِ لیث، گفت: «با کمالِبلکه احترام، فکر میکنم شروعِ خیلی خوبی داشتید امافرض بعدش بیشترِ برتریتون رو از دست دادید، قربان.»
لیث با چهرهای کهمقاماتِ شبیهِ یک نقابِ سنگیبدونِ بود، پاسخ داد: «چطور؟»
افسر که در پیدا کردنِ کلماتی برای توصیفِ طلسمِ ردهٔ برج ناکامکار مانده بود، گفت: «اگه من جای شما بودم، دیوارها رو با... هرشورشتون چی که اون چیز بود پایین میآوردم و میدادم به شهر یورش ببریم.»
«اینطوری، کسانی که از ذخایرِ غذا محافظت میکردن وقتِ کافی برای نابود کردنِدرگیریای همهشون رو نداشتن و ما مأموریت رو با موفقیت به پایان میرسوندیم. امانیستیم حالا، در عوض، بدونِ اینکه چیزی به دست بیارید، امتیازِ زیادی بهشون دادید.»
پلان که مشتاق بود روی انتخابهای ظاهراً بدِ لیث نمک بپاشد، پرید وسطِ حرفش: «اگهبیاید یهجوری کوارون شکستتون بده چی؟ حتی اگه سلطنتیها واقعاً بهتون اختیار داده باشن که اجازهٔبمونید تأسیسِ کشورِ نسترار رو بدید، وقتی بشنون چه قولی دادید، پوستتون رو زنده زنده میکنن!»
لیث با پوزخندی پاسخ داد: «باورم نمیشه که شما رو همدرگیریای گول زدم. احمقید یا چی؟ دستوراتِ ما اینه که دیوارها رو دستنخوردهتنها باقی بذاریم، وگرنه نمیتونیم شهر رو در برابرِ هیچ دشمنی حفظ کنیم.»
«دستوراتِ ما اینه که به مردم آسیب نرسونیم و ذخایرِ غذا رو امن نگه داریم. اگه همینطوریدارید لشکرکشی کنیم داخل، مجبور میشیم راهمون رو با جنازه فرش کنیم. بهمحضِ اینکه خبرِ قتلعام پخش بشه،انجمن هر شانسی برای مذاکره با شهرهای دیگه از بین میره و اونا با چنگ و دندان باهامون میجنگن.»
«علاوه بر این، اگه من جای کوارون بودم،خلاص انبارها رو تلهگذاری میکردم تا لحظهای که حملهنمیتونم شروع میشه، یه موجِ جادوی تاریکی همهچیز رو بپوسونه.»
استار پاسخ داد: «حق با شماست،کار اما بازم دادنِ اینهمه زمان ونفعِ شرایطِ مطلوب بهشون خیلی زیاد بود.»
لیث پاسخ داد: «من فقط زمانی که لازم داشتیم رو به خودمون دادم و طنابیاساسِ که نیاز دارن تا بهجای ما کوارون رو دار بزنن، به اونا دادم. من گفتم کهمحکم فرستاده رو دستگیر و تعقیب نمیکنم، چون انتظار دارم یکی از شما این کار رو بکنه.»
«از همون اول، هدفم این بود که خائنهای واقعی رو پیدا کنم ونشدید بدونِ ریختنِ حتی یه قطره خون، به شورش پایان بدم. لحظهای که کوارونبشه رو پیدا کنیم، محاصرهاش میکنیم و مثلِ یه سگ میکشیمش، بدونِ اینکه کسی بفهمه.»
«اینطوری، بعد از گذشتنِ مهلتِ سهروزه، چیزی که مردمِشوند منطقهٔ نسترار میفهمن اینه که اون یه بزدله وچند با فرار کردن با پولهای دزدیدهشده، به اعتمادشون خیانت کرده.»