چپتر 1738: بدون عنوان
0با یک بار تکان دادنِ بالهایش، تراکمِ انرژیِ جهان را در معدن تغییر داد وصدایی آن را دورِ فریا متمرکز کرد. پیش از آنکه لیث بتواند مقابله کند، انرژیِ آبیِبیستِ روشنِ هستهاش فوران کرد و بدنش از درون در حالِ از هم دریده شدن بود.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «دهنم سرویس! نالروند، باسرخورده جونت ازش محافظت کن و نگرانِ کریستالها نباش. خودم براتفراموش ردیفشون میکنم.» در همین حال فریادهای دردناکِ فریا در غار میپیچید.
اکیدنا زمزمه کرد: «حالاهنوز سه به دُوییم.» امانشان همه صدایش را واضح میشنیدند.
روی جواهراتی که دستهای لیث را پوشانده بود تمرکز کرد و حساربابش کرد با وجودِ حالتِ ناقصشان، پابهپای بالهای او میجنگند. دستکشِ چپ چندحدودِ کریستال کم داشت و همین قدرتِ آرتیفکت را از تعادل خارج میکرد.
موروک برای اینکه تا جای ممکنخصومت زمان بخرد، پرسید: «اکیدنا، اگه فقط تونظر اینجایی، پس چرا هی میگی دو نفر؟»
میدانست پیشرفت چقدر خطرناک است و نمیخواست بیدلیل جانِ فریاسرخورده را به خطر بیندازد. فومورِ روبهرویش هنوز هیچ نشانهای از خصومتنمیکنه نشان نداده بود. کاملاً برعکس، رام و سرخورده به نظر میرسید.
صدایی بم گفت: «چونهنوز مثلِ هر بردهٔ خوبی،نشان هیچوقت اربابش رو فراموش نمیکنه.»
مردی که از پشتِ اکیدنا بیرون آمد، به نظر میرسید در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاشمردی باشد. حدودِ ۱٫۸۳ متر قد داشت، با موهای طلاییِ پُرپشت و چشمانِ آبیِ یخی. اندامیچشمانِ لاغر و تقریباً زنانه داشت که او را بلندتر هم نشان میداد، همراه با چهرهای جذاب.
هالهٔ بنفشِ روشنی که از خود ساطع میکرد،نداده باعث شد همه حس کنند مورچهای در برابرِچون فیل هستند و لرزهٔ سرمایی بر تنشان انداخت.
«بابا؟» از شدتِ تعجب،خصومت چکشهای موروک همراه بابرعکس فکش روی زمین افتاد.
گلموسِ تایرانت به فلسهای چندرنگی که بدنِ موروک را پوشاندهکاملاً بود و بعد به بالهای اکیدنا اشاره کرد و گفت: «کیهیچوقت غیر از من، پسرم؟ شما دو نفر ثمرهٔ قرنها آزمایش هستین.
«زادگیریِ گزینشی، دستکاریِ نیروی زندگی... اصلاً خبر نداری چقدر زمانخوبی برد تا به این نقطه برسم، یا چقدر بیتاب بودمدههٔ که تو رو دور از اون دریکِ نادون و خشن ببینم.»
لیث به محافظ گفت: «نباید وقت رو تلف کنیم. تا اونا مشغولِ تجدیدِنظر دیداران، آویزت رو دربیار و با فالوئل تماس بگیر. من تمرکزم رو میذارمبیرون روی اینکه پشتت رو پوشش بدم و نذارم اکیدنا تو سیگنال اختلال ایجاد کنه.»
موروک که با فهمیدنِ اینکه گلموس تمامِ این مدترام کنترلشان میکرده از جنونِ پدرش ترسیده بود، کلمات راهیچوقت با لکنت به زبان آورد و پرسید: «اون... خواهرِ منه؟»
گلموس با بیرحمی به این فکر خندید: «احمق نباش. من هیچوقت با یهسرخورده بالورِ چندشآور جفتگیری نمیکنم. فقط چند نسل پرورششون دادم و تو این مدت هماهنگکنندههایبیرون منو میپوشیدن، تا اینکه اونقدر نقصهاشون رو برطرف کردم که به این نتیجه رسیدم.»
طوری به اکیدنا اشارهنظر کرد انگار به جای یکبردهٔ آدم، یک شیءِ نمایشی است.
«حالا دنبالم بیا. دوستت ورهن شهرتِ بدی داره و منبرعکس دوست ندارم تو جایی باشم که نتونم حواسِ جادوییم روهیچوقت روش استفاده کنم.» گلموس برگشت، اما هیچکسِ دیگری تکان نخورد.
محافظ به لیث نزدیکتر شد، دستِ راستش را که بوروس رانظر در دست داشت در دید نگه داشت و همزمان آویزِ ارتباطیمردی را در دستِ چپش که پشتِ تیامات پنهان کرده بود، پدید آورد.
«جداً؟ فکر میکنی چشمای من برای دکوره یا چی؟» دو چشمبرعکس روی کفِ دستهایش، دو چشم روی شانههایش پدیدار شد و دو چشمِفراموش باقیمانده جای چشمهای انسانیاش را گرفت. «البته ولش کن، نمیخواد جواب بدی.»
چشمِ زرد درخشید و ارتباطِ بُعدیِ نامرئی میانِ رونهایبردهٔ حکشده روی سطحِ آویزِ محافظ و کسانی را کهآمد رونش را با آنها به اشتراک گذاشته بود، قطع کرد.
محافظ روی رونِ فالوئل ضربهنشانهای زد، اما تکهنقرهای که در دسترام داشت دیگر هیچ خاصیتِ جادوییای نداشت.
سپس صاعقهای از چشمِ زرد بیرون جهید، ردی را که آن رامیرسید به آویز متصل میکرد دنبال کرد و چنان از ابزارِ ارتباطی بهرهبیرون برد که حتی یک جرقه هم از بدنِ محافظ به بیرون منحرف نشد.
اسکال با چشمانی سفید بههیچ زمین افتاد و بوی خزِ سوختهبرعکس و گوشتِ پخته در غار پیچید.
لیث بیدرنگ واکنش نشان داد و با استفاده از دستانِخوبی منادیون جلوی طلسم را گرفت و تواناییهای جادوییِ گلموس رادههٔ مهروموم کرد، اما یک بال زدنِ اکیدنا تعادلِ عنصری را بازگرداند.
گلموس گفت: «آرتیفکتِ قشنگیه. برش میدارم.» چشمِ آبیِ تایرانت روشنبرعکس شد و لیث را درون ستونی از یخ به ضخامتِ چنداربابش متر محبوس کرد که دمایش به ۲۰۰ درجه زیرِ صفر میرسید.
لیث پیشتر در جیرا فهمیده بود که هیئتِ تیاماتش در برابرِ آبمیرسید ضعیف است و چند تدبیرِ احتیاطی آماده کرده بود، اما هیچکدام نمیتوانستندبیرون شکافِ میانِ هستهٔ بنفشِ تیرهٔ او و بنفشِ روشنِ گلموس را جبران کنند.
اجرای طلسم تقریباً آنی بود و طلسمِ چنگالِ سرد چنان سریع گرمای بدنش رانظر مکید که لیث در حالی که هنوز تقلا میکرد، از هوش رفت. سولوس دستانآمد را ناپدید کرد و هیئتِ سنگش را با انگشترهای نهانساز همپوشانی داد تا کشف نشود.
میتونم لیث رو آزاد کنم، اما بعدشچون چی؟ اصلاً نمیدونم گلموس چطور به ایننمیکنه سرعت طلسم اجرا میکنه و منم حریفش نیستم.
تایرانت وقتی متوجه شد آرتیفکت ناپدید شده است، با نگاهیبرعکس گیج گفت: «عجیبه. یه معمای دیگه که باید حلش کنم. نگرانِاربابش دوستات نباش. قرار نیست همون اول بکشمشون. همهشون نمونههای بینظیری هستن.»
موروک ظاهرِ سرسختی به خود گرفت وکاملاً گفت: «من باهات نمیام.» اما مدام بهچون فریا نگاه میکرد که بیوقفه جیغ میکشید.
پالایشِ بدن به استخوانها رسیده بود و آنها را خُرد میکرد تارام کوچکترین ناخالصیها را بیرون بکشد. دردش کورکننده بود، اما در مقایسه بانمیکنه اتفاقی که پس از رسیدنِ این روند به اندامهایش میافتاد، هیچ بود.
چشمِ نقرهایِ گلموس درخشید و تمامِ سازههایی را که نالروندخوبی با زحمت بنا کرده بود تسخیر کرد و یکجا خُرد کرد.بیستِ او گفت: «لطفاً جوری رفتار نکن که انگار حقِ انتخاب داری.»
چیرگی، امضای انرژیِ رزار را با امضای انرژیِ تایرانت جایگزین کرد،رام تا وقتی ترکشها بدنِ اجراکنندهٔ اصلیشان را میشکافتند، تفاوتی با تیغههایفراموش واقعی نداشته باشند و نالروند را مثلِ پنیرِ سوئیسی سوراخسوراخ کنند.
ترکشهای نورِ سخت به طلسمهای درمانی تبدیل شدند که رزار رانظر درمان میکردند و سرزندگیاش را میکشیدند. گلموس گفت: «یادت باشه پسر،مردی طلسمها انرژیان و انرژی هر کاری که ما بخوایم انجام میده.»
نالروند ایستاده از هوش رفت و حتی پسنشان از آنکه آخرین ذرهٔ توان از بدنش خارجصدایی شد، حاضر نشد فریا را بیدفاع رها کند.
موروک تمامِ این مدت سعی کرده بود از چیرگیِ خودش برای متوقف کردنِ چیرگیِنمیکنه پدرش استفاده کند، اما طلسمها بیش از حد سریع بودند و هر بار کهطلاییِ میخواست کنترل را به دست بگیرد، به نظر میرسید ارادهاش به دیواری آهنی برخورد میکند.
او تازه در اواسطِ بیستسالگیاش بود، در حالی که گلموس قرنها، اگر نگوییمنظر هزارهها، برای تقویتِ مهارتهایش وقت گذاشته بود. برای نخستین بار در زندگیاش، موروکبیرون آنقدر به پدرش اهمیت داد که از خودش بپرسد او چند سال دارد.
فکر کن مغز.نشانهای فکر کن. دربارهٔنداده بابا چی میدونم؟
واژهٔ «عوضی» همراه با خاطراتِ ناخوشایندِ کودکی مدامنشان در ذهنش تکرار میشد، اما هیچچیزی نبود کهصدایی بتواند علیه پدرِ غریبهاش از آن استفاده کند.
ممنون مغز.رام مثلِ همیشهنظر خیلی مفیدی.
افکارِ موروکروبهرویش لبریز ازهیچ طعنه بود.
خواهش میکنم.
پاسخِ ناگهانی باعث شد فکر کند یا فشارِنشان عصبی دارد او را دیوانه میکند، یا تایرانتهاصدایی تواناییهای تباریِ دیگری هم به جز چیرگی دارند.
گلموس با استفاده از پیچکهایی از جادویچون روح، اعضای بیهوشِ گروه را بلند کردنمیکنه تا با خود ببرد و گفت: «بریم.»
موروک پاسخ داد: «گفتم نه!نشانهای اگه میخوای باهات بیام بایدبرعکس من رو شکست بدی، پیرمرد.»
«تو پسرِ منی.نشانهای من هرگز نمیتونمنداده روت دست بلند کنم.»
شاید درفومورِ نهایت اونقدرهاهنوز هم عوضی نباشه...
تایرانتِ جوانتررام در دلنظر نفسِ راحتی کشید.