چپتر 2408: فصل 2408
0مرد تعظیمِ عمیقی به او کرد و گفت: «متأسفم. بهمحضِشهر اینکه دیدهبان هیولاها رو دید، برای نیروی کمکی با فرماندهیِشما مرکزی تماس گرفتم، اما نیروهای ارتش در همهجا پخش شدن.
«وضعیت تو مناطقِ پیشینِ ثرود خیلی ناپایداره و نمیتونیم نیروها رو عقب بکشیم.منتقل ما تو نسرا فقط یه کادرِ حداقلی داریم، چون قرار بود اینجا منطقهٔخوشحال امنی باشه. تا وقتی نیروهای ذخیره از والرون به اینجا برسن، خیلی دیر میشه.»
سولوس سر تکان داد: «پس مجبوریم با همینا سر کنیم. جادوگر پالار، لطفاًکارتون برید و دستوراتم رو به گاردهای شهر و بقیهٔ جادوگرا منتقل کنید. اوناحالی به من اعتماد نمیکنن، اما با سابقه و اعتبارِ شما، به حرفتون گوش میدن.»
درمانگرِ ارشد سر تکان داد. خوشحال بود که جادوگرِ جوان بهجای دستور دادن،جادوگرانِ از او خواهش کرده بود. این کار آبروی پالار را حفظ میکرد ولحظه باعث میشد نقشش بسیار مهمتر از چیزی که واقعاً بود به نظر برسد.
درمانگر تعظیمِ عمیقی به سولوس کرد و گفت: «ممنونم، جادوگرِ بزرگ ورهن. حرفش رو شنیدید، جادوگرایاعتماد پادشاهی. بهتون دستور میدم وظیفهتون رو انجام بدید و مردن رو براتون ممنوع میکنم. همین الانش همکرده تو بیمارستانِ صحرایی کلی کار سرمون ریخته و اگه کارتون رو بندازید گردنِ من، پدرتون رو درمیارم!»
برخی از جادوگرانِ کهنهکار خندیدند، بقیه فقط به اینگاردهای شوخی لبخند زدند، در حالی که جوانترینهایشان آنقدر مضطرب بودنداعتبارِ که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است غش کنند.
با پخش شدنِ جادوگران و نزدیک شدنشانبیمارستانِ به گلهٔ هیولاها با بیشترین سرعتِ ممکن، سولوسگردنِ نسخهای از خشم را به نایکا تعارف کرد.
خونآشام به قفسهسینهاش، جایی که کریستالِاگه سپیده قرار داشت، ضربه زد و گفت:جادوگرانِ «نگران نباش. هر چی لازم دارم همراهمه.»
سپس چرخید و باجادوگر سرعتی سرسامآور بهسمتِ گاردِدستوراتم عقبِ گلهٔ هیولاها هجوم برد.
تیستا گفت: «نگرانِ من نباش. تولطفاً بدترین حالت، میتونم بزرگتر بشم وجادوگرا این خوشگلا بازم مثل دستکش اندازهم میشن.»
او چنگالهای افسونشدهٔ آدامانت، یعنی ساندر، را پوشیده بود. به خطوطِ مقدم یورش بردبندازید و با رگباری از آتشِ جادویی و شعلههای مبدأ از میانشان گذشت. تیستا آنهاآنقدر را از دهانش بیرون میداد، اما دقت میکرد که در میانِ طلسمهایش پنهانشان کند.
دقیقاً به این دلیل میخواست از دگردیسی پرهیز کند که در قلمروییبرخی دوستانه بودند. همه دربارهٔ تبارِ تیامات شنیده بودند، اما تا زمانی کهبودند با چشمانِ خودشان نمیدیدند، برایشان سخت بود باور کنند که تیستا انسان نیست.
یکی دیگر از چیزهای عجیبی که جنگِ گریفونها به بار آورده بود،جادوگرا این بود که هرچند در مناطقِ ثرود به جانوران احترام میگذاشتند ودرمانگرِ آنها را با انسانها برابر میدانستند، در بقیهٔ پادشاهی اکنون از آنها میترسیدند.
نایکا پرسید:همینا «چطور بایدجادوگر انجامش بدیم؟»
سپیده از راهِ تلهپاتی شانه بالا انداخت: «تو شروع کن.سرمون یکم تجربه به دردت میخوره، در حالی که اینا برایکهنهکار من خیلی ضعیفان. وقتی کم آوردی، میتونیم جامون رو عوض کنیم.»
«منظورت اینهصحرایی که فقط اگهریخته کم آوردم، درسته؟»
سپیده نفسِ عمیقی کشید: «میدونم چیلطفاً گفتم، بچه. حالا وراجی رو تمومجادوگرا کن و دست به کار شو.»
نایکا از روی استیصال گرزِ جنگیاش را محکم در دست فشرد و مانندِ شهابسنگِ آدامانتِ کوچکی بهسمتِ زمینسابقه شیرجه زد. زرهِ سایهشبِ او از سر تا پایش را پوشانده بود، نه فقط برای محافظت در برابرِآبروی حملاتِ پیشِ رو، بلکه برای پنهان کردنِ حضورِ سپیده در صورتی که نیاز میشد بدنهایشان را عوض کنند.
کاش میتونستم از گرزم استفاده کنم. حیف که ترولهاکلی اونقدر سریع درمان میشن که زخمهای فیزیکی اصلاً براشون مهمجادوگرانِ نیست و اگه لهولوردشون کنم، فقط تعدادشون رو بیشتر میکنم.
همهٔ خونآشامها بهطورِ طبیعی با هوا و تاریکی قرابت داشتند، اما این عناصر هم مثلِخندیدند سلاحش بیفایده بودند. تیغههای هوا ترولها را میبریدند و از هر تکه یک ترولِ جدید میساختند،جادوگران صاعقه آسیبِ کمی میزد، و تاریکی با خنثی کردنِ موقتِ حالتِ سقوطکردهشان، آنها را خطرناکتر میکرد.
این قانونِ تخلفناپذیری بود که هرگزلطفاً نباید علیه ترولها از تاریکی استفاده کرد،منتقل مگر اینکه کسی آرزوی مرگ داشته باشد.
از بختِ خوبش، نایکا پس از بیداری به عنصرِ آتش نیز قرابت پیدا کردهکنید بود. همانطور که روی نقطهٔ فرودش میچرخید، یک گردبادِ شعلهورِ ردهٔ ۴ از هرجوان دو دستش فوران کرد و هیولاها را تا شعاعِ ۲۰ متریاش در بر گرفت.
نایکا حتی بدون نایتشید هم در برابرِ آتشِ طبیعی که از تودهٔ سوزانِکارتون ترولها زبانه میکشید مصون بود. پوستِ خشکیدهشان بهشدت اشتعالپذیر بود، پس هرچه برایحالی خاموش کردنِ آتش بیشتر دستوپا میزدند، آتش بیشتر در میانِ صفوفشان پخش میشد.
با وجودِ شعلهها،کلی ترولها همچنان بیمحابااگه به سمتش یورش میآوردند.
یه لحظههمینا صبر کن، یهپالار جای کار میلنگه.
آنهایی که هنوز میسوختند، با ولعی که نایکا خیلی خوب میشناخت هواجادوگرا را بو کشیدند. بدنهای دراز و لاغرشان را صاف کردند و سپسدرمانگرِ از دهانهای بیشماری که روی تمامِ اندامهایشان بود، جیغی گوشخراش سر دادند.
ترولهای مجاور نیز همین کار راالانش کردند؛ حرکتی که خونآشام آن رااگه بهعنوانِ علامتِ شکارِ گلهای تشخیص داد.
نیمی از موجِ سفیدِ پوسیدگی به نسرا پشت کردند و یکپارچه به سمتِ نایکاکهنهکار یورش بردند. او به آنهایی که با وجودِ طلسمهایش خیلی نزدیک میشدند مشت واست لگد میزد، آنها را به همنوعانشان میکوبید و هجومِ دستها را دور نگه میداشت.
در آسمان، جادوگرانِ نسرا دستوراتِ سولوس را دنبال میکردند و از نتیجهٔ تلاشهایشانمنتقل غرقِ شادی بودند. صدها ترول تا آن لحظه کشته شده بودند و جادوگرانخوشحال هنوز حتی یک زخم هم برنداشته بودند؛ اتفاقی که ضعفِ عددیشان را بیاثر میکرد.
سولوس گفت: «اینجا یه جای کار بدجوری میلنگه.» او بخشی از چشمهٔجادوگرا مانای زیرِ شهر را در دست گرفت تا بدونِ به خطر انداختنِ قدرتِارشد رو به کاستیاش، تواناییهایش را تغذیه کند و چشمانِ منادیون را پدید آورد.
آرایههای نسرا فقط تا حدی فعالالانش بودند و همین مانای کافی برایاگه تغذیهٔ برج را در اختیارش میگذاشت.
چشمانِ منادیون میتوانستند بهاندازهٔ یک ققنوس دوردستها را ببینند و جریانِ مانا را همچون یکخندیدند اژدها بخوانند، اما هیچیک از چیزهایی که نشان میدادند با عقل جور درنمیآمد. ترولها بسیارشدنِ کندتر از آنچه باید، میمردند و برخی از آنها حتی داشتند با شعلهها مقابله میکردند.
طبقِ خوانشِ چشمان، آنها صرفاً از جادوی نورِ ردهٔ ۰ استفاده میکردند تا روندِکنید درمانشان را بیش از پیش سرعت ببخشند، و جادوی تاریکی را به کار میگرفتند تابهجای وقتی مانای شعلهها تمام شد و به آتشِ طبیعی تبدیل شدند، آنها را ضعیف کنند.
ترولها از کِی تا حالا میتونن از جادو استفاده کنن، چهبقیهٔ برسه به جادوی تاریکی؟ تازه، من هیچوقت ندیده بودم هیچجور سازماندهیای داشتهمیدن باشن. وقتی غذا کم میاد، حتی ضعیفترین اعضای قبیلهشون رو هم میخورن.
چطور میتونن همچین حملهٔمیکنم دستوپاچلفتی اما هماهنگی روصحرایی علیه نایکا ترتیب بدن؟
خونآشام نیز همین سؤالات را از خودش میپرسید، اما وقتی برایدرمیارم تلف کردن پای فرضیهبافی نداشت. تازه به پرواز درآمده بود تا ازمضطرب موجِ سفید فرار کند که دستی رنگپریده مچِ پای راستش را گرفت.
اگر دهانِ روی کفِ آن دست نبود که همچون گیرهای دوم زرهِ آدامانتش را گاز میگرفت، فرار باسابقه یک لگد برایش آسان میبود. دستِ دیگری پای چپش را چسبید و دستانِ بیشمارِ دیگری نیز بهنوبهٔ خود ترولهاییحفظ را که او را نگه داشته بودند گرفتند، تا اینکه وزنِ دستهجمعیشان نایکا را دوباره به دلِ درگیری کشاند.
ترولها بیاعتنا به شکستنِ دندانهایشان، از هر طرف او راشهر گاز میگرفتند. آنها دهانهای متعددی در سراسرِ بدنشان داشتند و نیشهایشانحرفتون درست در همان لحظهای که آسیب میدید، شروع به احیا میکرد.
هیولاهای بیشتر و بیشتری روی نایکا تلنبار شدند و نورِ خورشید را سد کردند، تاگردنِ جایی که تنها صدایی که میشنید، صدای جویده شدنِ زرهش بود. یک انسانِ عادی حتماًبودند دچارِ وحشت میشد و نایکا نیز با وجودِ خونآشام بودن، تقریباً همین حس را داشت.