چپتر 2648: بدون عنوان
0لیث همانطور که وقتش را میگرفت، با تمسخر گفت: «آره، حتماً. مبارزهبگیرد با کسی که هسته و بدنِ قویتری داره، قرنها بیشتر از مناینم تجربه داره و قدرتهاش هم ناشناختهست، دقیقاً کارِ درستیه. البته واسه یه احمق.»
اژدهای یاقوتِ کبود به هیئتِ انسانیِ آجاتار بازگشت، مردی باکرد ۱.۸۲ متر قد، موهای بلوند، پوستِ رنگپریده و چشمانِ آبی. نوریعنوانِ روشن در سراسرِ بدنش جریان داشت و از چشمانش ساطع میشد.
در نگاهِ اول شبیهِ مانا بود، اما طلسمِ بینشِ حیات تأیید کردچیزِ که هستهٔ پژواکِ آجاتار بنفشِ روشن است. همچنین، نور زیرِ پوستش باقدم ریتمی میتپید که لیث آن را به عنوانِ ضربانِ قلب تشخیص داد.
پس از مدتی، مردباشه دوباره به اژدها تبدیل شدمهم و این روند ادامه یافت.
لیث به الینا-موگار رو کرد و از خودش پرسید آیا همین اصل برای پدر ورفت مادرش هم صدق میکند یا نه: «این همون چیزیه که فریا در موردِ فالوئل دید. شایدکتابی حق با ثرود بود و رازِ تبدیل شدن به یه جانورِ الهی واقعاً تو خون باشه.»
ناگهان حس کردمانا این موضوع برایشطلسمِ بسیار مهم شده است.
پس از اینکه مطمئن شد چیزِبرایش بیشتری نمیتواند از دو پاسخِ اولچیزِ یاد بگیرد، به سراغِ آخری رفت.
پیش از برداشتنِ آخرین قدم گفت:موضوع «طلا در برابرِ مس شرط میبندممطمئن که اینم یه تلهٔ مرگِ دیگهست.»
موگار چایش را تمام کرده بودمطمئن و داشت کتابی میخواند که عنوانشبگیرد آنقدر تار بود که خوانده نمیشد: «قبوله.»
آخرین کرهٔ انرژی همچون طوفانی به جلو فوران کرد. جادوی تاریکیهستهٔ به درونِ چشمها، دهان و گوشهای لیث رخنه کرد و توانش راقلب تحلیل برد. صاعقهها گوشتش را سوزاندند و عضلاتش را به اسپاسم انداختند.
پرتوهای حرارتی از هر سو او را بمباران کردند، زرهش رامطمئن شکافتند و سپس به سازههای نورِ سختِ بسیار کوچکی تبدیل شدند. اینآخرین سازهها جریانِ خونش را مسدود کردند و همزمان باعثِ دهها سکته شدند.
خاک به مفاصلش چسبید و با تقویتِ عنصرِ نور، تلاش کرد موادِ معدنیِ استخوانهایش رانمیتواند بازآرایی کند تا آنها را به سنگ تبدیل کند. در همان زمان، موجِ سرمایی از بیرونتلهٔ به او برخورد کرد و خونش را به خردهیخهایی تبدیل کرد که پوستش را سوراخ کردند.
اگر گاردِ کامل در همان لحظهٔ وقوع به لیث ازپاسخِ هر مرحلهٔ این یورش هشدار نمیداد و او اقداماتِ پیشگیرانهٔطلا متعددی انجام نداده بود، همان یک طلسم برایش کشنده بود.
مانایی که زرهِ خلأگرد را تقویت میکرد، بیشترِ حملاتِ بیرونی را دفع کرد.بنفشِ در همین حال، شعلههای مبدأ که در قلبش ذخیره شده بود، در امتدادِمدتی رگهای خونی پخش شد و اثراتِ حمله بر اندامهای داخلیاش را خنثی کرد.
لیث همچنین سدِ روحی پدید آورد تا جلوی حملهٔ بعدی را بگیرد و همین کار جانشیاد را نجات داد. لحظهای که اجراکننده حس کرد شش عنصر در حالِ از دست دادنِ قدرتشاندیگهست هستند، آنها را به درونِ یک کرهٔ زمردین فراخواند که بیدرنگ به پرتوِ انرژیِ چرخانی تبدیل شد.
سدِ روحی دوام آورد، اما فشارِ انفجار روی یک نقطه متمرکز بود و همان انرژیِنمیتواند اندکی را که لیث پس از جانِ به در بردن از حملهٔ غافلگیرانه برایش باقی ماندهتلهٔ بود، تخلیه کرد. سپس، به شکلی آزاردهنده و آشنا، رنگِ زمردین به آبیِ تیره تغییر یافت.
پرتو توانست هم سد و هم زرهِ تقویتشدهٔ لیث راپاسخِ بشکافد، اما زیرِ آن به یک سازهٔ نورِ سخت و درستبرابرِ زیرِ سازه، به یک سدِ روحیِ چسبیده به پوست برخورد کرد.
طلسم کلیهٔ چپِ لیث را پاره کرد و ریهاشتأیید را از کار انداخت، اما به لطفِ سدهای متعدد، قدرتِریتمی مخربش پیش از رسیدن به قلب او از بین رفت.
لیث اکنون آنقدر دور شده بود که تجسمِ پاسخ نتواند حملهٔمطمئن دومی به او بکند. طلسمِ درمانی هم که از پیش آماده کردهآخرین بود، به محضِ رسیدن به فاصلهٔ امن، شروع به درمانِ آسیبها کرد.
هشت... تاواقعاً عنصر؟ این...باشه دیگه... چه کوفتیه؟
حرفهایش در واقعمهم افکارش بودند، اما باچیزِ این حال لکنت داشت.
حالا که تودهٔ مانا فراخوانده شده و به کرهای پیوستهکرد در حالِ تغییر متراکم شده بود، شخصِ پشتِ حمله بهمیتپید چشم میآمد و دیدنش باعث شد لیث بخواهد بالا بیاورد.
انساننما بود، اما پوستیناگهان کاملاً سیاه داشت ومهم دستهایش به چنگال ختم میشد.
دهانش پر از دندانهای نیشِ سفید و بینقصی بود که پوزخندی بیرحمانه و لبریزبیشتری از کینه میساختند. دو بالِ غشاییِ سیاه از پشتش بیرون زده بود؛ چنان محکمشرط جمع شده بودند که اگر به خاطرِ پسزمینهٔ یکدست نبود، لیث اصلاً متوجهشان نمیشد.
بالای سرش، همان انرژیِ آبی که همراهِچیزِ هفت عنصرِ دیگر در کره ظاهر شدهآخری بود، به شکلِ تاجی بینقص شعله میکشید.
پیکر نیمهٔ پایینِ بدنش را نداشت، برای همین لیث مطمئنکرد نبود دارد چه کسی یا چه چیزی را میبیند؛ فقطمیتپید میدانست شباهتش به برادرِ دیوانهاش حالش را به هم میزند.
لیث با صدایی چنان زهرآگین که زمینِ زیر پایش به جیزجیز افتاد، گفت: «ملن؟نمیتواند یعنی ملن قراره استادِ جادوی خلأ باشه؟ اگه این یه شوخیه، اصلاً خندهدار نیست. اوناینم حتی با کمکِ شب هم اونقدر باهوش نیست که جادوی خلأِ ردهٔ ۱ رو بفهمه!»
موگار کتاب را روی میزِ عسلی گذاشت و بهمهم دو هیولا که با نفرت به هم خیره شده بودندسراغِ نگاه کرد: «واقعاً انتظار داری به این سؤالت جواب بدم؟»
بیآنکه خودش بداند، به هیئتِ باستانیِ دِرِک مککوی دگردیسی کرده بود.یاد سرش در شعلههای سیاه و بنفش میسوخت و کرههای کوچکی ازشرط آشوب و پوسیدگی دورِ خودش پدید آورده و آمادهٔ حمله بود.
در فضای ذهن هیچ انرژیِ عنصریِ واقعیای در کار نبود؛ همهچیز فقط تجلیِ روانِ مهمانانِ موگارنور و پاسخهایی بود که در پیاش بودند. آشوب و پوسیدگی بهترتیب کینه و دردِ دِرِک بودندروند و میلش به رنجدادنِ دیگران را به همان شکلی که خودش رنج کشیده بود، تجسم میبخشیدند.
لیث/دِرِک که کمی آرامناگهان گرفته بود و صدای قدیمیاششده را میشناخت، گفت: «نه، ندارم.»
این کار غیرممکن میبود، مگر به اینبرایش دلیل که هرچه بیشتر به موجود خیرهبیشتری میشد، کمتر شبیه به اورپال به نظر میرسید.
لیث به سینهٔ هیولا خیره شد و هیچبیشتری اثری از کریستالِ سیاه در میانِ عضلاتِ بینقصش ندید:برداشتنِ «شاخهاش کجان؟ اون نیزهٔ عزیزش کجاست؟ اصلاً شب کجاست؟»
«تازه، آخرین باری که دیدمش فقط چهار شعله بالای سرش داشت. گیرم که بتونه به هفتتانور برسه، باز هم دایرهٔ بینقصی نمیسازن. و از همه مهمتر، اصلاً تو کتم نمیره که یهروند همچین احمقی بتونه عنصرِ هشتمِ جادو رو کشف کنه؛ البته به فرضِ اینکه اصلاً وجود داشته باشه.»
لیث خودش را کاملاً درمان کرد و بعد در تلاشی بیثمرمطمئن برای بازیابیِ خونسردیاش، چند نفسِ عمیق کشید. بعید بود آن چیزِبرداشتنِ روبهرویش برادرش باشد، اما حتی احتمالش هم کافی بود تا دیوانهاش کند.
لیث بارها دورِ موجود چرخیدناگهان و متوجهِ تناقضهای زیادی شد، امااینکه هیچکدامشان برای آسودهکردنِ خیالش کافی نبود.
«نکنه این ملن توشده اوجِ تواناییشه، بعد ازبیشتری اینکه به بنفش میرسه؟»
وقتی غُرغرهای لیث حوصلهاش را سرطلسمِ برد، موگار گفت: «اگه برادرت آرانپژواکِ باشه چی؟ اگه فرزندِ دومت باشه چی؟»
لیث با خشم جواب داد: «مزخرفه! آران هرگز همچینشده قیافهای به خودش نمیگیره، بچهٔ منم همینطور. من قبلاً دقیقاًآخری همین حالتِ چهره رو دیدم، فقط باید یادم بیاد کجا.»
موگار صریحاً جواب داد: «یادتناگهان رفته که اینجا قلمروِ احتمالاته. تقریباًاینکه همهچیز ممکنه، فقط احتمالش خیلی پایینه.»
«خیلی خب.» فکرِ اینکه ملن در جادویچیزِ خلأ استاد شود چندشآور بود، اما تبدیلشدنِ آرانرفت به چنین هیولایی از آن هم بدتر بود.
لیث روی کرهٔ تپنده تمرکز کرد و کوشید تمامِ جزئیاتی را که سولوس ممکن بود بعداً هنگامِ بررسیِپوستش ذهنش به آنها نیاز پیدا کند، به خاطر بسپارد. سپس طوری به پژواک نگاه کرد که انگار آران است،خودش و سعی کرد بفهمد چه اتفاقی برایش افتاده و چطور میتواند جلوی به واقعیت پیوستنِ چنین احتمالی را بگیرد.