چپتر 2138: غافلگیریِ صبحگاهی (بخشِ ۲)
0آران سعی کرد مادرش راترجیح دلداری دهد، اما موفق نشد:ببیند «دیدی مامان؟ هیچ جای نگرانی نیست.»
الینا پرسید: «باشه،شدن ولی چرا شکلِ یهموندنِ دختربچه شدی؟ چند سالته؟»
اونیکس گفت: «چون امسال هشتساله میشم. منبچه همیشه فقط یه سال از آران بزرگترزمانِ بودم، واسه همین تو هیئتِ انسانیم این شکلیام.»
الینا این کلمات را با لکنت به زبان آورد وبچه در همین حین رااز برایش یک ربدوشامبر آورد: «ولی توشروع خیلی بزرگ و قوی بودی! چطور ممکنه اینقدر کمسن باشی؟»
اونیکس پاسخ داد: «جانورانِ جادویی واسه زنده موندن سریع رشد میرن. ما نمیتونیممیپوشید مثلِ شما آدما مدتِ زیادی توله بمونیم. تازه، من بهعنوانِ یه جانورِ جادویی جوونمانا بودم، اما بهعنوانِ یه جانورِ امپراطور با ۳۰۰۰ سال عمرِ طبیعی، هنوز یه نوزادم.»
لیث این را گفت و در همان حال تیستاروی که متوجهِ حضورِ پیشخدمتِ نگهبان شده بود، درِ اتاقش راجادو باز کرد و بست: «جداً مامان، چرا اینقدر شلوغش میکنی؟»
او بهاندازهٔ الینا کملباس نبود، اما ترجیحبچه میداد بمیرد تا کسی او را بازمانِ شلوارگرمکنی ببیند که به جای لباسِ خواب میپوشید.
لیث گفت: «منظورم اینه که تیستا و فلوریا بهخاطرِ من بیدار شدن. حتی اون بچه همهمون بهخاطرِ من و موندنِ طولانیمدتمون روی چشمههای مانا، از همون زمانِ لقاح بیدار شد. از وقتی شروعدارم کردم به آران و لریا جادو یاد بدم، انتظار داشتم اونا هم دیر یا زود بیدار بشن.
قبول دارم که فکر نمیکردم اونیکس و آبومینوس هم به درسام گوش بدن و ازشوناینه جلو بزنن، ولی این خبرِ خیلی خوبیه. معنیش اینه که الان میتونن حتی بهتر از قبلوقتی ازشون محافظت کنن، مگه نه؟» لیث پرسید و الینا در جواب، سرش را به دیوار کوبید.
از وقتی از طریقِ محافظ فهمیده بود جانورانِ امپراطور میتوانند دگردیسیمانا کنند و جانورانِ جادویی تواناییِ حرف زدن دارند، از این احتمال میترسیدداشتم که حیواناتِ خانگیِ بچهها به چیزی فراتر از یک حیوان تبدیل شوند.
الینا رایمن را دوست داشت و فالوئل را عضوی از خانوادهاشچشمههای میدانست. در موردِ سالارک هم، بعد از تمامِ کارهایی که ارباب برایانتظار شوهر و فرزندانش کرده بود، الینا بدونِ لحظهای تردید برایش جان میداد.
با این حال، هنوز پذیرشِ روابطِ مختلط برایش سخت بود. در ذهنِ او،روی لیث و تیستا حساب نمیشدند، چون فرزندانش هر هیئتی که به خود میگرفتند،انتظار باز هم همان تکههای کوچکِ عشقی بودند که خودش به دنیا آورده بود.
برایش مهم نبود اگر آران و لریا هم دیو ازببیند آب درمیآمدند، اما این فکر که آنها قرار بود اینهمه وقتاون را با جانورانِ امپراطورِ دگردیس بگذرانند، پیامدهای زیادی به همراه داشت.
آنها با هم میخوابیدند، درس میخواندند و بازی میکردند. چندچشمههای سالِ دیگر آران به دخترها علاقهمند میشد و با توجهیاد به ظاهرِ فعلیِ اونیکس، او حتماً به دختری دوستداشتنی تبدیل میشد.
دختری زیبا، مهربان و بزرگتر از خودش. اگرموندنِ آران ذرهای به برادرِ بزرگش رفته بود، الیناوقتی فقط یک پایانِ ممکن برای این ماجرا میدید.
لیث گفت: «نگران نباش مامان،بهخاطرِ آران هنوز توی سبزِ تیرهست،بچه درست مثلِ من تو سنِ اون.»
الینا این را گفت و صدایش از یککسی نگرانیِ دیگر لرزید: «آره، ولی تو از شتابدهیفلوریا استفاده کردی. اگه گرفتگیهاش به هستهٔ ماناش برسن چی؟»
لیث آهی کشید و گفت: «در واقع اسمش انباشته. درچشمههای موردِ ناخالصیها هم، با این سرعتی که دارن پیش میرن،یاد وقتی به هستهاش میرسن که روندِ بیداری هنوز نسبتاً بدونِ درده.»
آران لحنِ گرفتهٔ مادرش را نادیده گرفت وموندنِ از روی شادی فریاد زد، و با این کارشروع سردردِ مادرش را بدتر کرد: «نسبتاً رو معنی کن.»
لیث با اشاره از او خواست بحث را عوض کند و رو به اونیکسچشمههای کرد: «بهت قول میدم حالش خوب میمونه مامان. بعداً باید بهم نشون بدی چهاونا نوع جانورِ امپراطوری هستی تا بتونیم بررسی کنیم ببینیم تواناییهای تبار داری یا نه.»
الینا تازه کوبیدنِ سرش را تمام کرده بودکسی که دوباره شروع کرد: «حالا که حرف از بررسیبهخاطرِ شد، برام سؤاله که آبومینوس هم بیدارشده یا نه.»
خوشبختانه برای او، لریا بهجای اینکهبچه دستدردستِ پسری بیاید، سوار بر یک رایزمانِ با خزِ سرخِ شعلهور از راه رسید.
الینا آهِ سنگینی کشید و با آسودگیبچه شانههایش را پایین انداخت: «خدا رو شکر.زمانِ واقعاً برای یه روز بهاندازهٔ کافی غافلگیری داشتم.»
لریا با نظرش موافقفلوریا نبود: «نامردیه! آبومینوس بزرگترحتی و باهوشتره. حتماً تقلب کردی.»
اونیکس با پوزخندی مغرورانه شانه بالامیداد انداخت: «فقط مسئله اینه که گربهها ذاتاًمیپوشید از سگها بهترن. باهاش کنار بیا کوتوله.»
آبومینوس که بیشتر گرسنه بود تا تحتِتأثیر قرار گرفته باشد، خمیازهمانا کشید: «به حرفش گوش نده. من یه سال از اونیکس کوچکترم،انتظار برای همین هستهام هنوز داره رشد میکنه. جادو دوِ سرعت نیست، ماراتنه.»
الینا پوزهاش را میانِ دستانش گرفتاون تا در چشمانش نگاه کند: «داریمانا به من میگی که فقط ۷ سالته؟»
رای که بهبلندیِ یک اسبِ کوچک بود، اماحتی بزرگتر و سنگینتر، پاسخ داد: «آره، چطور؟» میتوانست بهراحتیزمانِ سرِ یک مردِ بالغ را گاز بگیرد و ببلعد.
«هیچی.» او در صندلیاش فروترجیح رفت و تا پایانِ صبحانه ازلباسِ گفتنِ حتی یک کلمه خودداری کرد.
لریا پرسید: «دایی لیث، کِی قراره ما رو بیدار کنی؟» و باعث شدزمانِ الینا و رنا هر دو غذایشان را تف کنند. «میخوام تمرین با انباشتزود رو شروع کنم تا مثلِ تو قوی بشم و توی جنگ بهت کمک کنم.»
آران با دهانی کهشدن هنوز پر از بیسکویتموندنِ بود گفت: «منفم همینطوف.»
لیث پاسخ داد: «قراره صبر کنم و ببینم میتونیداون خودتون این کار رو بکنید یا نه.» و باعثلقاح شد بچهها ناله کنند و زنان با آسودگی آه بکشند.
«اگه نتونستید، صبر میکنم تا ۱۰ سالتون بشه. توی اون سن، اونقدر تجربهمیپوشید دارید که نظمِ موردنیازِ جادو رو درک کنید و دو سال باید زمانِچشمههای کافیای باشه تا قبل از رفتن به آکادمی، به تواناییهای جدیدتون عادت کنید.»
بچهها هورا کشیدند وحتی مادرانشان یک بارِ دیگرطولانیمدتمون غذایشان را تف کردند.
لیگین با خرناسی گفت: «هِی،حتی من برای درستکردنِ این غذاروی زحمت کشیدم. یه کم احترام بذارید.»
او داشت با آنها صبحانه میخورد و هرازگاهیحتی با لحنی محبتآمیز با رحمِ کامیلا حرف میزد وزمانِ نظریههای پیشرفتهٔ جادویی را با آن در میان میگذاشت.
کامیلا با آهی گفت: «بچهها، برای بزرگشدن عجله نکنید. ازببیند وقتی بیدارشدهام، باید برای مهارِ جادوی روح و قدرتم آموزش ببینم.اون زمان و تلاشِ زیادی میبره که ترجیح میدادم صرفِ استراحت کنم.»
بیدارشدگانِ عادی تا هستهٔ فیروزهای افزایشِ چشمگیری در تواناییهای فیزیکیشانچشمههای تجربه نمیکردند، اما موردِ او متفاوت بود. همانطور که نگهبانان بیشبدم از یک بار اشاره کرده بودند، نیروی زندگیِ بچه انسانی نبود.
هرچه بچه بزرگتر میشد، کامیلا هماون قویتر میشد و این او را تاهمون زمانِ تولدِ بچه شبیهِ یک دورگه میکرد.
در میانِ غذای عالی و خورشیدی که در آسمانِ صاف میدرخشید، حالوهوایطولانیمدتمون خانوادهٔ ورهن خیلی زود از غافلگیریهای صبحگاهی بهبود یافت. لیگین نهتنها آشپزِ بینظیریبدم بود، بلکه غذای موردعلاقهٔ هرکدامشان را نیز در حدِ کمال آماده کرده بود.
لریا با آروغی رضایتبخش گفت: «فکرمیداد کنم حالا میدونیم دایی لیث مهارتهایخواب آشپزیش رو از کی به ارث برده.»
الینا که از اینحتی حرف کمی رنجیده بود،طولانیمدتمون گفت: «اون شخص منم.»
لریا لبولوچهاش را آویزان کرد: «منم که همینو گفتم! از جدِ بزرگمانا به مادربزرگ و از مادربزرگ به دایی لیث. همهتون از مامان بهترداشتم هستین.» او بهترتیب به آنها اشاره کرد و شجرهنامهٔ خیالیاش را ترسیم کرد.
رنا گفت: «هِی!»
لیگین بابهاندازهٔ غرور پوزخند زد:ترجیح «میتونی اینطوری بگی.»
لیث حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما غذا مجانی بود و آن اولین فنجان قهوهایوقتی بود که در نزدیک به بیست سالِ گذشته میخورد و طعمِ بینظیری داشت. نمیتوانست ریسک کندنمیکردم که نگهبان کیسهٔ دانههای پودرشدهای را که با مهربانی در آشپزخانه جا گذاشته بود، پس بگیرد.