چپتر 1746: تهدیدِ ناشناخته (بخشِ ۲)
0الینا دستش را گرفت وبودم کامیلا حس کرد در تنگنا گیررسماً افتاده است. التماس کرد: «خواهش میکنم؟»
کامیلا به لیث نگاهاونقدر کرد، به این امیداداری که راهِ فراری پیدا کند.
لیث هم تکرار کرد: «خواهشرسماً میکنم؟» و چشمانِ غمگینش میخِ آخراداری را بر تابوتِ عزمِ کامیلا کوبید.
کامیلا گفت: «خیلی دوست دارم باهاتون شام بخورم. بعداً میبینمتونشدم بچهها.» رفت جلوی سولوس و دستش را به سمتش درازمیدانی کرد. «از دیدنت از نزدیک خوشحالم، سولوس. عالی به نظر میرسی.»
سولوس گفت: «ممنون، تو هم همینطور.» سولوس معذبالان بودن را در صدای کامیلا حس کرد، باکارهای این حال دستدادنش محکم بود و نگاهش هم همینطور.
برای لحظهای، سولوس حس کرد مثلِ بوکسوری است که درست قبل از به صدااضافهکاری درآمدنِ زنگ، حریفش را در رینگ ارزیابی میکند. سپس، کامیلا دستش را رها کرد،حمله کتش را پوشید و از در بیرون رفت و لیث هم بهسرعت به دنبالش رفت.
نظراتِ زیادی دربارهٔ اینکه سولوس چقدر زیباست داشت و سؤالاتِ حتی بیشتری دربارهٔفقط اینکه از وقتی شریکِ بهاصطلاح کاریِ لیث بدنِ انسانیاش را پس گرفته، رابطهشان چطورقسم پیش رفته است، اما با دیدنِ چهرهٔ گرفتهٔ لیث، کامیلا همهچیز را کنار گذاشت.
لیث پرسید:ماهعسلش «کارت بهعنوانِ بازپرساونقدر چطور پیش میره؟»
«وقتی دستیارِ جیرنی بودم هم اوضاع بد بود، ولی الان کهرسماً رفته دومین ماهعسلش، رسماً یه کابوسه. اونقدر غرقِ گزارشها و کارهایباید اداری شدم که فقط برای رسیدگی به کارهای روزمره باید اضافهکاری کنم.
«بیشتر از یه هفتهست که کارِ میدانی نکردم ولی انگار سالهارسیدگی گذشته. قسم میخورم، اگه ثرود حمله کنه، مطمئنم میتونیم ارتشش رو فقطگذشته با غرق کردنشون تو کاغذبازیهایی که آمادهسازیِ جنگ لازم داره، شکست بدیم.
«حداقل روی من که خوب جواب داده.» درغرقِ حالی که بریدگیهای متعددِ کاغذ روی انگشتانش راباید به لیث نشان میداد، خندید و پرسید: «تو چطور؟»
لیث این را گفت و دستش را به سمتاداری او دراز کرد: «اگه بهت نشون بدم راحتتره تا اینکهکارِ برات تعریف کنم، مخصوصاً چون اعضای سپاهِ ملکه این اطرافن.»
کامیلا گفت: «نشون بده.» بهمحضِ اینکه کامیلا او را لمس کرد، پیوندِکابوسه ذهنی هر آنچه را در زسکا رخ داده بود به او نشانکنم داد، از تنزلِ رتبهٔ پلان توسط لیث گرفته تا مبارزه با اژدهای سیاه.
کامیلا از دیدنِ قدرتِ جانورِ الهی و پیامآورش به وحشت افتادرسیدگی و نهتنها نبردِ لیث، بلکه نبردِ سولوس را هم دید. مشاهدهٔ شعلههایگذشته خلأ و پیوستنِ دیوِ لوکریاس به درگیری، همهچیز را ترسناکتر هم کرد.
با این حال لیث به همینجا بسنده نکرد و ملاقات با سیلوروینگ وفقط اتفاقاتِ معادنِ فالوئل را هم به او نشان داد. میخواست کامیلا بفهمد شبکهٔگذشته ارتباطاتِ ثرود چقدر گسترده است و از شرِ تمامِ حرفهای ناگفتهٔ میانشان خلاص شود.
پیوندِ ذهنی با مرگِکابوسه اکیدنا پایان یافت و باعثاداری شد کامیلا کمی اشک بریزد.
کامیلا گفت: «بیچاره. تمامِ عمرش رو مثلِ یه برده زندگی کرد. حتی نمیتونم تصورغرقِ کنم چه حسی داشته وقتی میدونسته سرنوشتش تو دستِ یه مشت غریبهست که فقطمیدانی بهعنوانِ یه دارایی بهش نگاه میکردن. حتی یه هیولا هم سزاوارِ چنین سرنوشتِ ظالمانهای نیست.»
لیث گفت: «من باید اینو بهتر از هر کسِ دیگهای بدونم، چون این همون چیزیه که سولوسهفتهست تجربه کرد تا اینکه مجبور شد با من پیوند بخوره. همون چیزی که هر بار کسی مثلِ سیلوروینگکاغذبازیهایی از وجودِ برج باخبر میشه، یا هر بار که من جونم رو به خطر میندازم، اونم تجربهش میکنه.
«با این حال اونقدر عوضیام که وقتی اکیدنا مرد، فقط از اینکهشدم فرصتِ مطالعه روی تواناییهای تبارش رو از دست دادم ناراحت شدم. چهمانگار شده؟» در حالی که به چشمانِ کامیلا نگاه میکرد، این را پرسید.
کامیلا مدتی به آن حرفها فکر کرد و خودش و دلیلیفقط را که برای غریبهای مثلِ آن فومور دلسوزی میکرد زیرِ سؤالانگار برد، در حالی که هرگز چنین ملاحظهای به سولوس نشان نداده بود.
گذشته از اینها،دستیارِ تنها تفاوتِ اکیدنااوضاع و سولوس، اربابشان بود.
کامیلا دوباره دستش را به او نشان داد و اینکهفقط لیث چطور در طولِ پیوندِ ذهنی بهطورِ غریزی او رانکردم درمان کرده بود. گفت: «تو عوضی نیستی، فقط یه انسانی. میبینی؟
«تو دلیلی هستی که سولوسرسماً بهجای اینکه یه آرتیفکتِ دیوانهکارهای مثل شب باشه، یه زنِ شاده.
«تو دلیلی هستی که هر دو خانوادهمون بهجای اینکه تو بدبختی گیررسیدگی بیفتن، شادن. زینیا، سولوس و من هرگز کارایی رو که برامون کردیگذشته فراموش نمیکنیم. هیچکس ازت نمیخواد بینقص باشی، پس اینقدر خودت رو سرزنش نکن.»
لیث سر تکان داد و حس کرد باری از روی دوششرسماً برداشته شده است. گفت: «ممنون. راستی، اگه مامان بهت زنگ نمیزد،باید خودم این کار رو میکردم. واقعاً نیاز داشتم باهات حرف بزنم.»
کامیلا که خودش هم احساسِ سبکیگزارشها میکرد، گفت: «خوشحالم که زنگ زد. اصلاًباید نمیدونستم چقدر به این حرفها نیاز داشتم.»
هرچند الیناالان داشت مثلماهعسلش چی دروغ میگفت.
این چیزی بوددستیارِ که در واقعاوضاع از ذهنش گذشت.
لیث از افکاری که در ذهنِ کامیلا میگذشت خبر نداشت، برای همینولی حرفهایش او را حسابی گیج کرد. مطمئن بود که دارند لحظهٔ خاصیفقط را با هم میگذرانند، اما دلیلش را نمیفهمید و میترسید خرابش کند.
لیث گفت: «بد برداشت نکن، من عاشقِشدم اینم که پیشم باشی، اما این یهبیشتر موضوعِ جدیه که باید باهات در میون میذاشتم.»
«میدونم و خوشحالم که اونقدر بهم اعتماد داشتی که این کار رو بکنی.» کامیلاشدم اولین لبخندِ خیرهکنندهاش را از روزی که به هم زده بودند به او زد وقسم باعث شد لیث بابتِ اینکه همانجا حرفش را قطع نکرده بود، بیشتر احساسِ حماقت کند.
«منظورم اکیدنا نیست، دارم دربارهٔ حرفی میگم که اون نامرده موقعِرسماً بحث سرِ کریستالها به همزاد زد.» با دیدنِ اینکه لبخندِ کامیلاباید محو شد و جایش را به چهرهای گیج داد، دلش شور افتاد.
لیث دوباره دستش را گرفتبهعنوانِ و قطعهٔ کوتاهی از حرفهای لکا،اوضاع آن خونآشام، را برایش پخش کرد:
«تو رو فقط به این خاطر فرستادن اینجا کهرسیدگی اون عجایبِ عزیزکردهٔ ملکهت به یه پرستار بچه نیاز دارنانگار و چون میترسه یه هماهنگکننده رو بده دستِ یه پوستدزد.
«تو هیچی نیستی جز یه تقلیدِ ضعیف از چیزی که اونا میتونستن باشن، البته اگهفقط در کنارِ هستهشون، عقلشون رو هم به دست میآوردن. اونا فقط به یه گاز گرفتنمیخورم نیاز دارن و اونوقت بدونِ اینکه حتی روحت هم خبردار بشه، یه ملکهٔ جدید پیدا میکردی.»
لیث که میدید کامیلا برای کسی که متوجهِ اوضاع شده بیش از حد آرام است، گفت: «نمیفهمی؟ ثرودشدم نهتنها همزادها رو داره، بلکه پوستدزدها رو هم در اختیار داره. این یعنی موجوداتی که میتونن دقیقاً شکلِثرود هر کسی بشن، دارن بینِ ما راه میرن و آمادهن تا وقتی اصلاً انتظارش رو نداریم، بهمون حمله کنن.»
کامیلا جواب داد: «این با عقل جور درنمیاد. پوستدزدهاجیرنی بردهٔ گرسنگیشون هستن و موجوداتِ بیطاقتیان. اونا هیچوقت نمیتونناونقدر برای این مدتِ طولانی به یه نقشه پایبند بمونن.»
لیث گفت: «آرایهٔ بردگی رو یادت رفته که فقط به خاطرِ چنداضافهکاری ساعت موندن تو گریفونِ طلایی، دو هفته قرنطینه رو برام برید؟ تصوراگه کن با کسی که روزها اونجا گیر افتاده چه کار میتونه بکنه.»
ذهنِ کامیلا روی حالتِ بازپرس رفت و با خودش فکر کرد اگر جای ثرود بودفقط چطور به بهترین شکل از چنین موجوداتی استفاده میکرد. گفت: «گیرم که حق با تومیخورم باشه. این توضیح میده که چرا خائنها اونایی رو که با شورش مخالفت کردن اعدام نکردن.
«بعد از آزادی، باهاشون مثل قهرمانها رفتار میشه و کلِ منطقهٔ نسترار تواونقدر دستشونه. این موضوع همچنین توضیح میده که چرا نقشهٔ ثرود تو زسکا باهفتهست وجودِ اینکه فقط دو تا از اشراف توش دست داشتن، تقریباً موفق شد.
«احتمالاً پوستدزدهایی که خودشون رو شبیهِ گاردها، اشراف، یا هر کسِاوضاع دیگهای که برای دسترسی به زرادخانهٔ شهر نیاز داشته جا زده بودن،شدم بهشون کمک میکردن. با این حال یه چیزی با عقل جور درنمیاد.
کامیلا پرسید: «من گزارشت رو خوندم و مانوهار رو هم تو عمل دیدم. هربیشتر دوی شما همهٔ افرادِ درگیر رو معاینه کردید و با این حال هیچ نشانهای ازمیتونیم طلسمِ بردگی ندیدید. اون خدای درمانه و تو هم یه بیدارشدهای... چطور همچین چیزی ممکنه؟»