چپتر 1165: نیروی آشوب (بخش ۱)
0اولوا فهمید که کیشومات شده، اما این به معنای شکستش نبود. برخلافِ بازیها،یورش میشد قوانینِ یک میدانِ نبردِ واقعی را تغییر داد. رُخ شمن را نادیدهسههان گرفت و موقعیتش را رها کرد، و مسیرِ فرارِ بازی برای ارتشِ هیولاها گشود.
موجودات هنوز اولین فریادِ پیروزی را سر نداده بودند که اولوا رگبارِ بعدیِ طلسمهایشهماهنگ را روی سرِ هیولاهای بازگشتهای که بودیا را گیر انداخته بودند، رها کرد. بارانیدهان از آتش و رعد، زمانِ لازم برای پناهبردن به زیرِ زمین را برای نیدهوگ خرید.
شمنِ ماتومبهوت تمامِ توانش را به کار گرفت تا بهسوی دشمنش یورش ببرد، اما رُخچنان منتظرش نماند و بیآنکه بمبارانهای شیرجهایاش را متوقف کند، دورتر رفت. تنها راهِ سههان برایسیاه رسیدن به سرعتِ اولوا پرواز بود، اما جنگیدن با یک رُخ در آسمانها جنونِ محض بود.
شمن میدانست که بدونِ فداکاریِبختِ سربازانش و محافظتِ جادوی زمین،کرده یک ثانیه هم دوام نمیآورد.
با خود فکر کرد: «موجودی به آنماتومبهوت بزرگی فقط یک فرصت میخواهد تا مراببرد درسته ببلعد.» و به تعقیبِ رُخ ادامه داد.
حالا که نیدهوگ رفته بود تا زخمهای پرشمارش را باضربه نشاطبخشی درمان کند، اولوا به اینسو و آنسو میپرید و هرجاکرده هیولاها تجمع میکردند ضربه میزد تا نگذارد حملاتشان را هماهنگ کنند.
از بختِ بدِ سههان، او چنان رویضربه حرکاتِ اولوا تمرکز کرده بود که متوجهبدِ نشد رُخ دارد او را به کجا میکشاند.
زمین زیرِ پاهای شمن دهان باز کرد و آروارهٔ گشودهٔ نیدهوگ و مغاکِ سیاه ومیکشاند پر از زهرِ گلویش نمایان شد. سههان همان گنبدِ خاکی را که در برابرِ رُخمحافظت از او محافظت کرده بود پدید آورد، اما این کار هجومِ بودیا را چندان کُند نکرد.
حتی سنگهای تقویتشده با کریستالش در برابرِ بدنِ لویاتانِ پَست که از تمامِ عناصر لبریزمنتظرش بود، دوامی نداشتند. گنبد با اولین برخورد فروریخت و بودیا او را درسته بلعید. شمنبود در چنان حجمِ عظیمی از اسید غرق شد که هنگامِ مرگ هیچ دردی حس نکرد.
وستار قطعشدنِ ارتباطش با کریستالِ بنفش را حس کرد و فهمیدمیزد همهچیز از دست رفته است. اسیدِ نیدهوگ بهراحتی موادِ بیجان رامتوجه از بین میبرد و به آنها اجازه میداد همهچیز را ببلعند.
مرگِ شمن نهتنها خیمهشبباز را از جانشینش محروم کرد، بلکهحملاتشان باعث شد قدرتمندترین کریستالِ مانایش را هم از دست بدهد. بدونِدارد آن، کالبدِ اورکیاش چیزی جز مایهٔ آبروریزی برای یک بیدارشده نبود.
وستار خشمش را روی دورگهٔ روبهرویش متمرکز کرد و با چوبدستیاش تمامِ طلسمهای لیث رامیکشاند خنثی کرد، در حالی که سربازانش موجموج به او یورش میبردند. تکتکِ حملاتشان ضعیف بودمحافظت و بهزحمت میتوانست روی زرهِ اسکیلواکر خشی بیندازد، اما لیث همزمان دهها ضربه دریافت میکرد.
مسخشده طلسمِ نکرومنسیِ لیث را هم باطل کرده بود و نامردگان را به خوراکِببرد جنگجویانش تبدیل کرده بود. لیث در هر برخورد چندین حریف را میکشت، اما افرادِ بیشتریپرواز جلو میآمدند تا جایشان را بگیرند و حتی یک لحظه هم به او امان نمیدادند.
گندش بزنن! من خودمو واسه جنگیدن با یه مسخشده،میکردند شمن، یا ارتش آماده کرده بودم، نه هر سهتاشونچنان با هم، اونم با یه مشت هیولای بازگشته. بقیه کجان؟
لیث در حالی که برای یازدهمین بارضربه سعی میکرد گلولهٔ آتشی در هوا اجرا کندچنان و ناکام میماند، این فکر از سرش گذشت.
این علامتِ توافقشده برای درخواستِ کمک بود،چنان تا اگر هر یک از جانورانِ امپراطورکجا به دردسر افتادند، بقیه را خبر کنند.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «اونا دارن تو نبردشون پیروز میشن، اما یکمببرد طول میکشه تا متوجهِ وضعیتت بشن.» او هم سعی کرده بود هر طلسمی کهسرعتِ به لیث کمک میکند را اجرا کند، اما وستار آنها را هم خنثی کرده بود.
خیمهشبباز چنان روی لیث متمرکز بود که حتی به خود زحمت نداد از آرایهٔهماهنگ مهرومومِ تاریکی بیرون بیاید؛ گمان میکرد آرایه از او در برابرِ طلسمهای آشوب محافظتدهان میکند. خبر نداشت که هرچند لیث بوی یک مسخشده را میدهد، اما چنین مهارتی ندارد.
«لعنتی، اصلاً دلم نمیخواستهرجا این کار رو بکنم. سولوس،نگذارد حواست به نیروی زندگیم باشه.»
لیث نفسِ عمیقی کشید وهرجا جریانی از شعلههای مبدأ رانگذارد به دورِ خودش رها کرد.
شعلهها سازههای ترول و تاکهای اوگر را با هم سوزاند، اما برای متوقف کردنِنگذارد موجِ دشمنانی که نزدیک میشدند کافی نبود. آنها شعلهها را با بدنهای خودشان خفه کردندپاهای و لیث را به زمین دوختند، و او را در برابرِ ضربهای مرگبار بیدفاع گذاشتند.
فلسهای لیث بلند شد و به او اجازه داد شعلههای مبدأماتومبهوت باقیماندهاش را نه از گلو، بلکه از تمامِ بدنش رها کندبمبارانهای و هر کسی را که لمسش میکرد تا حدِ خاکستر شدن بسوزاند.
«این خیلی بد بود. بیرون دادنِ شعلههای مبدأ وببلعد همزمان جلوگیری از اینکه خودت رو بسوزونن، فشارِ خیلیاینسو زیادی به بدنت آورد. برای بهبودی به استراحت نیاز داری.»
سولوس میدیدآنسو که لیثهرجا ثانیهبهثانیه ضعیفتر میشود.
تنها امیدشحملاتشان این بود کهبختِ دشمنان متوجه نشوند.
وستار در حالی که انرژیِ جهان را از طریقِ چوبدستیاش پدیدبهسوی میآورد و آن را به شکلِ تیغهای از انرژی متشکل ازدورتر هر شش عنصر درمیآورد، گفت: «به حمله ادامه بدید. کارش دیگه تمومه.»
با وجودِ شکلش، این تیغه بیشتر از آنکه وسیلهای هجومی باشد، وسیلهای دفاعی بود.هماهنگ خیمهشبباز با مهارِ عناصر در چنگِ خود، تنها به یک اشارهٔ ذهنی نیاز داشتدهان تا هر طلسمی را از راهِ دور دفع کند، مهم نبود چقدر قدرتمند باشد.
اورکهای دیگر از کریستالهایشان استفاده کردند تا لیث را زیرِ تگرگی ازکنند یخ و رعد دفن کنند؛ حملهای که ترولها نادیدهاش گرفتند و خود رادهان با زرهِ نورِ سخت پوشاندند تا یک لحظه هم به دشمن امان ندهند.
مشتهای هر کدامشان قدرتِ گاوی خشمگین را داشت، اما لیث دندان روی جگر گذاشت و آینه جهان،دهان یکی از تواناییهای جنگ، را فعال کرد. او مهارِ طلسمها را از اورکها ربود و از آنهاچندان به نفعِ خودش استفاده کرد، و پیش از آنکه وستار بتواند باطلشان کند، تمامِ دشمنانِ نزدیک را کشت.
خیمهشبباز بدونِ اینکه گاردش را پایین بیاورد گفت: «واقعاً شگفتانگیزه.کار سلاحت مجموعهٔ منو کاملتر میکنه. اعتراف میکنم که دستکمت گرفتهمتوقف بودم. اگه به خاطرِ زیردستانم نبود، تا الان باخته بودم.»
دورگه بیش از صد نفر از زیردستانِ بازگشتهاش را کشته بود، اما وستار فقط نیاز داشتبختِ مشتی کریستال فدا کند تا تعدادِ بیشتری از آنها بسازد. لیث بدونِ بال نمیتوانست پرواز کند وسیاه بدونِ جادو، فقط میتوانست از شعلههای مبدأ استفاده کند، در حالی که با هر نفس ضعیفتر میشد.
سولوس هر کاری از دستش برمیآمد انجام داد، اما خیمهشبباز هیچ خطری نکرد و هیچ رخنهای بهتمرکز جا نگذاشت که سولوس بتواند از آن بهره ببرد. او به لطفِ تواناییِ تیغهٔ کریستالیاش در تشخیصهمان و دفعِ هرگونه تغییر در انرژیِ جهانِ پیرامون، تمامِ تمرکزش را فقط روی باطل کردنِ جادوی آنها گذاشت.
نیروهای زندگیِ لیث دچارِ بینظمی شد، چرا که نیمهٔ انسانیاش زیرِ فشارِ مبارزه و تَرَکهایی که ازدهان زمانِ نجاتِ محافظ به جانش افتاده بود، فروریخت. حتی قدرتِ برتر و تیغهٔ مرگبارش هم حریفِ حملهٔچندان بیامانِ هیولاها نمیشد؛ هیولاهایی که جانشان را فدا میکردند فقط برای اینکه همرزمانشان بتوانند به او ضربه بزنند.
هیولاهایی سرشار از نیروی زندگیِ لذیذ و عنصر نوری بیشتر ازبهسوی آنچه که هر مسخشدهای بتواند ببلعد. لیث در میانِ ضعف ودورتر استیصالِ خود، اجازه داد مغاکِ درونش کنترل را به دست بگیرد.
نیروی زندگیِ جانور و انسان دست از سرکوبِ همتای مسخشدهٔ خود برداشتند وحملاتشان به آن اجازه دادند برای اولین بار تغذیه کند. فلسهای لیث ناپدید شد وپاهای به تودهای مایع از تاریکی تبدیل گشت که حتی نورِ خورشید را هم میبلعید.
موجِ دیگری از هیولاها از هر طرف به او هجوم آوردند، اما آسیبیبختِ که وارد میکردند در برابرِ تغذیهای که برایش فراهم میآوردند، هیچ بود. وقتی تودهٔآروارهٔ هیولاها به تپهای از اجسادِ خشکیده تبدیل شد، لیث حس کرد قدرتش دارد برمیگردد.